|
متوسطه دوم و درس های ناگفته!
|
||
|
فقط از فهمیدن توست که می ترسند |
سیاست قرآن بر نیزه کردن، چهارده قرن است که کم و بیش
میان مسلمین رایج است. مخصوصا" هر وقت مقدس مآبان و
متظاهران زیاد می شوند و تظاهر به تقوا و زهد بازار پیدا می کند،
سیاست قرآن بر نیزه کردن ناکسان، رایج می شود.
هر وقت جاهل ها و نادان ها و بی خبرها، مظهر قدس و تقوا
شناخته شوند و مردم آنها را سمبُل مسلمانان عملی بدانند،
وسیله ی خوبی به دست «موذیان منفعت پرست» می افتد. این
موذیان همواره آنان را آلت مقاصد خویش قرار می دهند و از وجود
آنها سدی محکم جلوی افکار مصلحان واقعی می سازند. بسیار
دیده شده که مغرضان، حتی غیرمسلمانان مثلا" استعمار غرب و
اخیرا" استعمار شرق، با تحریک احساسات مسلمانان به تفرقه و
انشقاق میان مردمان می پردازند، و یا آنان را نسبت به یکدیگر
بدبین و خصمی می کنند. چقدر شرم آور است که مثلا" مسلمان
دلسوخته ای درصدد بیرون راندن نفوذ خارجی برآید و همان مردمی
که او می خواهد آنها را نجات دهد با نام دین و مذهب، در برابر او
بایستند!
آری اگر توده ی مردم جاهل و بی خبر باشند، دشمنان مردم، آنان
را به واسطه ی نادانی و بی خبری شان وادار به حمله به رهبران و
خیرخواهان خودشان می کنند. از پیامبر گرامی نقل کرده اند که گفته
است: «من از هجوم فقر و تنگدستی بر امت خود بیمناک نیستم.
آنچه از آن هراسانم «کج اندیشی » است. آنچه فقر فکری بر امتم
وارد می کند، فقر اقتصادی وارد نمی کند.»
از طرف دیگر، خود ما به عنوان اعضای جامعه ی اسلامی، باید
کوشش کنیم استنباط مان از قرآن درست باشد. زیرا قرآن آنگاه
راهنما و هادی ماست که آن را به درستی بفهمیم.
قرآن همیشه مسائل را به صورت کلّی و اصولی مطرح می کند،
ولی استنباط و تطبیق کلی بر جزئی، بسته به فهم و درک صحیح
ماست. مثلا" در قرآن آمده:
اگر دو گروه از مومنان کارزار کردند، آشتی دهید آنان را و اگر
یکی بر دیگری سرکشی و ستمگری کند، با آن که «ستمگر»
است نبرد کنید تا به سوی فرمان خدا برگردد.
قرآن اصول و کلیات را روشن می کند تا در هر عصری، باطلی
رو در روی حق قرار می گیرد، مردم با معیاری که قرآن در اختیار
آنان قرار داده است، عمل کنند. این دیگر وظیفه ی خود ماست
که طاغی را از غیر طاغی تشخیص دهیم. اگر واقعا" دست از
سرکشی برداشتند، بیذیریم و اگر دست نکشیدند و حیله کردند
و برای این که خود را از شکست برهانند تا فرصتی دوباره برای
حمله و ضربه زدن به دست بیاورند، حیله ی آنها را نقش بر آب
کرده و فریب نخوریم.
پس رشد عقلی و اجتماعی ضروری است تا توده ی مردم،
حق را از غیر حق تشخیص دهند، و خادم را از خائن، و دوست را
از دشمن باز شناسند. قرآن برای رشد و رسیدن مردم به بلوغ،
نازل شده است، نه اینکه صغیر بمانند و محتاج ولی و قیّم باشند!
در قرآن، هم ظلم و ظالم، و هم عدل و حق آمده است اما باید
دید، مصداق شان کدام است؛ اگر ظلمی را حق، و حقی را ظلم
تشخیص دهیم و بعد با تکیه بر همین کلیات که در کتاب خدا آمده
است، سَر عدالت و حق را بِبُریم؛ به دست خویشتن، آتش بر
خرمن خود زده ایم!
خودیابی با خدایابی همراه است. محال است انسان بتواند خود را
جدا از علت و آفریننده ی خود به درستی درک کند و بشناسد. علت
واقعی هر موجود، مقدم بر وجود اوست؛ از خودش به خودش نزدیکتر
است.
وَ نَحنُ اَقرَبُ اِلَیهِ مِن حَبلِ الورید (ق / 16)
عرفا نیز روی این مطلب تکیه ی فراوان دارند که معرفة النفس و
معرفة الله از یکدیگر جدا نیست. شهود کردن نفس آنچنان که هست،
که به تعبیر قرآن «دم الهی» است؛ ملازم است با شهود ذات حق.
که باشم من؟ مرا از من خبر کن! چه معنی دارد اندر خود سفر کردن؟
خود را شهود کردن، هرگز از شهود خالق جدا نیست و این است معنی
جمله ی پیامبر که: من عرفَ نفسهُ عرفَ ربَّهُ؛ و این است معنی
سخن علی ابن ابی طالب در نهج البلاغه که وقتی از ایشان سوال
می شود: آیا پروردگار خود را دیده ای؟
می گوید: آیا چیزی را که نمی بینم عبادت می کنم؟! آنگاه شرح
می دهد که او هرگز با چشم دیده نمی شود ولی دلها با ایمان های
واقعی شهودی او را درک می کنند.
نکته حیرت انگیزی که از تعبیرات قرآن درک می شود این است که
انسان آنگاه خود را دارد و از دست نداده که خدا را داشته باشد؛ آنگاه
خود را به یاد دارد و فراموش نکرده که از خدا غافل نباشد و خدا را
فراموش نکند؛ خدا را فراموش کردن ملازم است با خودفراموشی.
مولانا می گوید:
گر میان مشک تن را جا شود
وقت مردن گند آن پیدا شود
مشک را بر تن مزن، بر جان بمال
مشک چبود؟ نام پاک ذوالجلال
از اینجا معلوم می شود که چرا یاد خدا مایه ی حیات قلب است؛
مایه ی روشنایی دل است؛ مایه ی آرامش روح است؛ موجب صفا و
رقت و خشوع و بهجت ضمیر آدمی است؛ باعث بیداری و آگاهی و
هشیاری انسان است.
امام علی در نهج البلاغه در این باره می گوید:
خدای متعال یاد خود را مایه ی صفا و جلای دل ها قرار داده است.
با یاد خدا دل ها پس از سنگینی شنوا، و پس از کوری بینا، و پس از
سرکشی نرم و ملایم می گردد. همواره چنین بوده که در فاصله ها
خداوند بندگانی ذاکر داشته که در اندیشه هاشان با آنان نجوا
می کند و در عقل هایشان با آنان سخن می گوید.
قرآن گاهی تعبیرات خاصی در باره ی برخی از آدمیان به کار می برد
از قبیل «خودزیانی» یا «خودفراموشی» یا «خودفروشی».
مثلا" می گوید: همانا خود را باخته و معبودهای دروغین از دستشان
رفته است (اعراف / 53). بگو زیان کرده و سرمایه باخته آن است که
خویشتن را زیان کرده و خود را باخته است (زمر / 15). از خدا غافل شدند
و خدا را از یاد بردند، پس خدا خودشان را از یادشان برد و خودشان را از
خودشان غافل کرد (حشر / 19).
این سوال پیش می آید که مگر ممکن است انسان خود را ببازد؟ باختن
از دست دادن است و نیازمند به دو چیز است: یکی «بازنده» و دیگری
«باخته شده و از دست رفته»؛ چگونه ممکن است انسان خود را ببازد و
خود را از دست بدهد و یا خود را زیان کند؟! مگر ممکن است انسان خود
را فراموش کند و از یاد ببرد؟! در حالی که انسانِ زنده، همواره غرق در
خود است، هر چیز را با اضافه ی به خود می بیند، توجهش قبل از هر چیز
به خودش است، پس فراموش کردن خود یعنی چه؟
این موضوع علاوه بر قرآن در دعاها و احادیث و نیز در ادبیات عرفانی
اسلامی نیز سابقه ی بس طویل و مدیدی دارد! پاسخ این است که؛
انسان ممکن است خود را با «ناخود» اشتباه بگیرد و ناخود را «خود»
بپندارد؛ و در این صورت آنچه به خیال خود برای «خود» می کند در حقیقت
برای «ناخود» می کند و خود واقعی اش مهجور و متروک می ماند و حتی
گاهی منسوخ می گردد.
مثلا" آنجا که انسان واقعیت خود را همین «تن و بدن» بداند و هر چه
کند برای جسم و بدنش باشد، خود را گم کرده است. خود را فراموش
کرده است و ناخود را خود پنداشته و از خودش غافل مانده است. به قول
مولانا در زمین دیگری خانه ساخته است. زحمت کشیده، مصالح برده،
سرمایه صرف کرده، با کارگر و بنّا سر و کله زده و ... ولی در پایان که
خانه اش را بنا کرده، در می یابد که خانه را در زمین همسایه ساخته
است، و زمین خودش متروک و مطرود و خاموش و بی آب و رو بر جا
باقی مانده است!
در زمین دیگران خانه مکن
کار خود کن، کار بیگانه مکن
کیست بیگانه؟ تن خاکی تو
کز برای اوست غمناکی تو
و یا :
ای که در پیکار «خود» را باخته
دیگران را تو ز «خود» نشناخته
تو به هر صورت که آیی بیستی
که منم این، والله این تو نیستی
یک زمان تنها بمانی تو ز خلق
در غم و اندیشه مانی تا به حلق
این تو کی باشی؟ که تو آن اوحدی
که خوش و زیبا و سرمست خودی
مولا علی ابن ابی طالب نیز در بیانی شیوا گفته است:
تعجب می کنم از کسی که در جستجوی گمشده اش برمی آید و
حال آنکه «خود» را گم کرده و در جستجوی آن نیست.
البته باید توجه کنیم که خود را گم کردن و فراموش کردن، منحصر به
این نیست که انسان در باره ی هویت و ماهیت خود اشتباه کند و مثلا"
خود را با بدن جسمانی و احیانا" با بدن برزخی اشتباه کند. همان طور
که گفتیم هر موجودی در مسیر تکامل فطری خودش که راه کمال را
می پیماید، در حقیقت از خود به خود سفر می کند؛ یعنی از خود ضعیف
به خود برتر می رود. با این وجود انحراف هر موجود از مسیر تکامل واقعی،
انحراف از خود به ناخود است. این انحراف بیش از همه جا در مورد انسان
که موجودی مختار و آزاد است صورت می گیرد. انسان هر غایت و مقصد
انحرافی را که انتخاب کند، در حقیقت او را به جای «خود» واقعی گذاشته
است؛ یعنی ناخود را خود پنداشته است.
آنچه در باره ی ذم محو شدن و فانی شدن در مادیات گفتیم، ناظر به
این جهت است.
انسان حد و مرز ندارد اما «راه» دارد. قرآن روی راه مشخص انسان
که از آن به «صراط مستقیم» تعبیر می کند، تکیه ی فراوان دارد.
انسان مرحله ندارد. به هر مرحله ای که برسد، مرحله ای دیگر در
پیش رویش است، اما «مدار» دارد؛ یعنی در یک مدار خاص باید
حرکت کند. حرکت انسان در مدار انسانی، تکامل است؛ نه در مدار
دیگر مثلا" مدار سگ و خوک، و نه در هرج و مرج و خارج از هر مداری.
از این رو بر اگزیستانسیالیزم که منکر هرگونه تعیّن و رنگ و شکل
برای انسان است و هر تقیدی ولو تقید به مدار و راه خاص را بر ضد
انسانیت انسان می داند، و تنها بر آزادی و بی قیدی و تمرد و عصیان
تکیه می کند، این ایراد وارد است که هرج و مرج اخلاقی و بی تعهدی
و نفی مسئولیت را ترویج می کند.
بیاییم در این باره بیشتر تعمق کنیم؛ آیا حرکت و تکامل مستلزم از
خود بی خود شدن است؟ آیا هر موجودی یا باید خودش خودش بماند
و یا باید راه تکامل پیش گیرد؟ مثلا" در مورد انسان، انسان باید انسان
بماند و یا متحول و متکامل گردد و تبدیل به غیر انسان گردد؟
پاسخ این است که؛ حرکت و تکامل واقعی یعنی حرکت شیء به
سوی غایت و کمال طبیعی خود، و به تعبیر دیگر حرکت از راه مستقیم
طبیعت و خلقت به هیچ وجه مستلزم این نیست که خود واقعی آن
«موجود» تبدیل به خود دیگر گردد. آنچه خود واقعی یک موجود را تشکیل
می دهد، «وجود» اوست نه ماهیتش؛ تغییر ماهیت و نوعیّت به هیچ
وجه مستلزم تبدیل خود به ناخود نیست.
ملاصدرا نیز تصریح می کند که انسان «نوعیت» مشخص ندارد و مدعی
است که هر موجود متکامل در مراتب تکامل، «انواع» است نه نوع.
رابطه ی یک وجود ناقص با غایت و کمال طبیعی خود رابطه ی یک شیء
با شیء بیگانه نیست بلکه رابطه ی خود با خود است. رابطه ی خودِ
ضعیف است با خودِ واقعی. آنجا که شیء به سوی کمال واقعی خود در
حرکت است از خود، به سوی خود حرکت می کند و به تعبیری می توان
گفت از ناخود به خود حرکت می کند. تخم گیاهی که در زمین می شکافد
و از زمین می دمد و رشد می کند، ساقه و شاخه و برگ و گل می دهد،
از خود به سوی ناخود نرفته است؛ اگرخودآگاه می بود و به غایت خویش
آگاه بود و آن را درک می کرد، احساس از خودبیگانگی نمی کرد.
این است که عشق به کمال واقعی، عشق به خود برتر است و
عشقی است قابل ستایش؛ و یک خودخواهی تحسین برانگیز و مقدس
است!
شیخ اشراق در رباعی اش این مطلب را چنین به نظم کشیده است:
هان تا سر رشته ی خرد گم نکنی
خود را ز برای نیک و بد گم نکنی
رهرو تویی و راه تویی، منزل تو
هشدار که راه «خود» به «خود» گم نکنی
پس میان خواستن خدا و حرکت به سوی او، میان تعلق و وابستگی به
خدا و عشق به او، میان بندگی خدا و تسلیم به خدا، با هر خواستن دیگر
و حرکت دیگر و وابستگی دیگر و عشق و بندگی و تسلیم دیگر تفاوت از
زمین تا آسمان است.
بندگی خدا ، بندگی ای است که عین آزادی است،
تنها تعلق و وابستگی ای است که توقف و انجماد نیست،
تنها غیرپرستی ای است که از خود بی خود شدن و با خود بیگانه شدن
نیست.
چرا؟ زیرا «او» کمال هر موجود است، مقصد و مقصود فطری همه ی
موجودات است:
وَ اَنَّ اِلی' رَبِّکَ المُنتَهی' (نجم / 42)
از نظر فلسفه های اومانیستی و انسانگرا؛ آزادی عرفانی، دردی از
بشر را دوا نمی کند زیرا یک آزادی نسبی است؛ آزادی از هر چیز
است، برای یک چیز؛ و اسارت، بالاخره اسارت است، و وابستگی،
بستگی است. حال عامل آن هر چه می خواهد باشد.
آنان می گویند: به طور کلی برای انسان نوعی شخصیت و «خود»
فرض کردن و اصرار به اینکه شخصیت انسانی محفوظ بماند و «خود»
انسانی تبدیل به غیر خود نشود، مستلزم نفی حرکت و تکامل انسان
است، زیرا حرکت، دگرگونی و غِیریّت است. حرکت، چیزی بودن و چیز
دیگر شدن است. و تنها در سایه ی توقف و سکون و تحجر است که
یک موجود، خود خویش را حفظ می کند و به ناخود تبدیل نمی شود.
گویی که می گویند: «از خودبیگانه شدن»، لازمه ی حرکت و تکامل
است. از این رو برخی از قدمای فلاسفه، حرکت را به «غیریت» تعریف
کرده اند.
پس، از طرفی برای انسان نوعی «خود» فرض کردن و اصرار داشتن
به محفوظ ماندن این خود و تبدیل نشدنش به «ناخود» و از طرفی از
حرکت و تکامل دم زدن، نوعی تناقض لاینحل است.
برخی برای اینکه از این تناقض رهایی یابند گفته اند: «خود» انسان
این است که هیچ خودی نداشته باشد؛ حد انسان، بی حدی، مرز او
بی مرزی، رنگ او بی رنگی، شکل او بی شکلی، و قید او بی قیدی و
بالاخره ماهیت او بی ماهیتی است.
یعنی انسان موجودی است فاقد طبیعت، فاقد هرگونه اقتضای ذاتی،
بی رنگ و بی شکل و بی ماهیت، هر حد و هر مرز و هر قید و هر
طبیعت و هر رنگ و شکلی که به او تحمیل کنیم «خود» واقعی او را از
او گرفته ایم.
البته مسلم است که، بی رنگی و بی شکلی مطلق، فقط به یکی
از این دو صورت ممکن است:
یکی اینکه یک موجود، کمال لایتناهی و فعلیت محض و بی پایان
باشد؛ یعنی وجودی باشد بی مرز و حد، محیط بر همه ی زمان ها و
مکان ها و قاهر بر همه ی موجودات، آنچنان که پروردگار چنین است.
برای چنین موجودی، حرکت و تکامل محال است زیرا حرکت و تکامل،
عبور از نقص به کمال است و در چنین ذاتی، نقص فرض نمی شود.
دوم اینکه یک موجود، فاقد هر فعلیت و هر کمال بوده باشد؛ یعنی
امکان محض و استعداد محض و لافعلیت محض باشد، همسایه ی
نیستی و در حاشیه ی وجود واقع شده باشد، حقیقتی و ماهیتی
نداشته باشد جز اینکه هر حقیقتی و ماهیتی و تعیّنی را می پذیرد.
چنین موجود با اینکه در ذات خود بی رنگ و بی شکل است، همواره
در پناه یک موجود رنگ دار و شکل دار قرار گرفته است.
این چنین موجودی همان است که فلاسفه آن را «هیولای اولی'»
و یا «مادة المواد» می نامند. هیولای اولی در مراتب نزولی وجود در
حاشیه ی وجود قرار گرفته است همچنان که ذات باریتعالی در مراتب
کمال در حاشیه ی دیگر وجود قرار گرفته است، با این تفاوت که ذات
باریتعالی حاشیه ای است که بر همه ی متون احاطه دارد.
انسان مانند همه ی موجودات دیگر در وسط این دو حاشیه قرار دارد،
نمی تواند فاقد هرگونه تعیّن بوده باشد. تفاوت انسان با سایر موجودات
این است که تکامل او حد ندارد. سایر موجودات در یک حد معین
می مانند و از آن تجاوز نمی کنند ولی انسان نقطه ی توقف ندارد.
انسان دارای طبیعت وجودی خاص است ولی برخلاف نظر فلسفه هایی
که ذات هر چیز را مساوی با ماهیت آن چیز می دانستند و هرگونه تغییر
ذاتی و ماهوی را تناقض و محال می دانستند و همه ی تغییرات را در
مرحله ی عوارض اشیاء قابل تصور می دانستند، طبیعت وجودی انسان
مانند هر طبیعت وجودی مادی دیگر، سیال است با تفاوتی که گفته شد؛
یعنی حرکت و سیلان انسان حد و نقطه ی توقف ندارد.
برخی از مفسران قرآن در تعبیر و تأویل خود آیه ی 13 سوره ی احزاب
(اهل یثرب لا مقام لکم) را به یثربِ انسانیت حمل کرده اند و گفته اند
این انسان است که هیج مقام معلوم و منزلگاه مشخصی ندارد، هر چه
پیش رود باز می تواند به مقام بالاتر برود. مقصود این است که علمای
اسلامی انسان را این چنین می شناخته اند. در حدیث معراج، آنجا که
جبرئیل می گوید یک بند انگشت دیگر اگر نزدیک شوم می سوزم و
رسول خدا باز هم پیش می رود، رمزی از این حقیقت نهفته است. و
باز چنانچه می دانیم در میان علمای اسلامی در باره ی صلوات و اینکه
ما موظفیم بر پیامبر و خاندان مطهر او درود بفرستیم و از خداوند برای
آنها رحمت بیشتر طلب کنیم؛ این بحث وجود دارد که این دعا برای
پیامبر که کامل ترین انسان است می تواند سودی داشته باشد؟ یعنی
آیا امکان بالا رفتن برای ایشان وجود دارد؟ و یا اینکه صلوات صد در صد
به نفع صلوات فرستنده است؟
گروهی از علما بر این عقیده اند که پیامبر دائما" در حال ترقی و بالا
رفتن است و هیچ گاه این حرکت متوقف نمی شود. آری این است مقام
انسان. آنچه انسان را این چنین کرده است، بی شکلی و بی رنگی
محض او نیست، بلکه شکل و رنگ خدایی است که از آن به «فطرت»
نام می بریم.
انسان حد و مرز ندارد اما «راه» دارد. قرآن روی راه مشخص انسان که
از آن به «صراط مستقیم» تعبیر می کند، تکیه ی فراوان دارد. انسان
مرحله ندارد. به هر مرحله ای که برسد، مرحله ای دیگر در پیش رویش
است، اما «مدار» دارد؛ یعنی در یک مدار خاص باید حرکت کند. حرکت
انسان در مدار انسانی تکامل است نه در مدار دیگر مثلا" مدار سگ و
خوک، و نه در هرج و مرج و خارج از هر مداری.
أَثَرة و ایثار هر دو از یک ریشه اند. أثرة یعنی حود را و منافع خود را بر
دیگران مقدم داشتن، و همه چیز را به خود اختصاص دادن و دیگران را
محروم ساختن است. اما ایثار یعنی دیگران را بر خویش مقدم داشتن و
خود را برای آسایش دیگران به رنج افکندن است.
زاهد از آن جهت ساده و بی تکلف و در کمال قناعت و در کمال قناعت
زندگی می کند و بر خود تنگ می گیرد، که دیگران را به آسایش برساند.
او آنچه دارد را به نیازمندان می بخشد، زیرا قلب حساس و دل دردآشنای
او آنگاه راضی به دست یازی به نعمت های جهان می گردد که انسان
نیازمندی نباشد.

او از اینکه نیازمندان را بخوراند و بپوشاند و به آنان آسایش برساند بیش
از آن لذت می برد که خود بخورد و بپوشد و استراحت کند. او محرومیت و
گرسنگی و رنج و درد را از آن جهت تحمل می کند که دیگران برخوردار و
سیر و بی دردسر زندگی کنند.
ایثار از پرشکوه ترین مظاهر جمال و جلال انسانیت است،تنها انسان های
بزرگ به این قله ی شامخ صعود می کنند. قرآن داستان ایثار امام علی و
خاندانش را در آیاتی در سوره ی «هل أَتی» آورده است.

علی و زهرا و فرزندانشان آنچه برای خوراک در اختیار داشتند، که چند
قرص نان بود را با کمال نیازی که بدان داشتند، تنها و تنها به خاطر رضای
خدا در سه شب پیاپی روزه داری، به مسکین و یتیم و اسیر بخشیدند.
این بود که این داستان در ملأ اعلی بازگو شد و آیه ی قرآن در باره اش
نازل شد.
یک بار پیامبر وارد خانه ی دخترش، زهرا شد و دستبندی از نقره در
دست او و پرده ای بر در اتاق دید، دختر که پدرش را ناراحت می بیند،
فورا" پرده و دستبند را به پدر می سپارد که به مصرف نیازمندان برساند.
چهره ی پیامبر از این که دخترش نکته را دریافت کرده و دیگران را بر خود
مقدم داشته، شکفته می شود.

شعار اَلجار ثُمَ الدّار، رسم جاری علی ابن ابی طالب و خاندانش بود.
ایشان در خطبه ی متقین می گوید: متقی کسی است که خودش از
ناحیه ی سختگیری های خودش در رنج است اما مردم از ناحیه ی او در
آسایش اند.
بدیهی است که زهد بر مبنای ایثار در شرایط مختلف اجتماعی فرق
می کند؛ در یک اجتماع مرفه، کم تر نیاز به ایثار پیدا می شود و در یک
اجتماع محروم، بیشتر. باز هم دیده می شود که زهد، و ایثار ناشی از
آن، ربطی به رهبانیت و گریز از اجتماع ندارد بلکه زاییده ی علایق و
عواطف اجتماعی است و جلوه ی عالی ترین احساسات انسان دوستانه
و موجب استحکام بیشتر پیوندهای اجتماعی است.
در مواعظ نهج البلاغه، بعد از «تقوا»، بیش از همه بر «زهد» تاکید
شده است. زهد به معنی ترک دنیاست. در نهج البلاغه به ترک دنیا
و مذمت آن و دعوت به ترک آن زیاد برمی خوریم.
«زهد» و «رغبت» اگر بدون متعلَّق ذکر شوند، نقطه ی مقابل هم
هستند. زهد به معنی اعراض و بی میلی است در حالی که رغبت
به معنی کشش و میل است. اما بی میلی، خود بر دوگونه است:
طبیعی و روحی.
بی میلی طبیعی آن است که طبع انسان نسبت به چیزی معین،
تمایلی نداشته باشد، آنچنان که طبع بیمار میل و رغبتی به غذا و
میوه و خوردنی ها یا نوشیدنی های مطبوع ندارد. بدیهی است که
این بی میلی و اعراض، ربطی به زهد ندارد.
اما بی میلی روحی یا عقلی یا قلبی آن است که چیزهایی که
انسان به آن رغبت و تمایل دارد، از نظر اندیشه و آرزوی انسانی که
در جستجوی سعادت و کمال مطلوب است، هدف و مقصود نباشد.
برای او هدف و مقصود و نهایت آرزو و کمال مطلوب، اموری باشد
مافوق آن امیال نفسانی دنیوی. پس زاهد یعنی کسی که توجهش
از مادیات دنیا به عنوان کمال مطلوب و بالاترین خواسته عبور کرده،
متوجه ی چیز دیگری از نوع چیزهایی مثل عزت، شرافت، محبت
خداوند، تقرب به ذات الهی و ... باشد. بی رغبتی زاهد بی رغبتی
در ناحیه ی اندیشه و آمال و ایده و آرزو است، و نه بی رغبتی در
ناحیه ی طبیعت.

امام نیز می گوید: ای مردم! زهد، عبارت است از کوتاهی آرزو و
سپاسگزاری هنگام نعمت و پارسایی نسبت به ناشایستگی ها.
... زهد در دو جمله ی قرآن خلاصه شده است: «برای اینکه متأسف
نشوید بر آنچه از مادیات دنیا از شما فوت می شود و شاد نگردید بر
آنچه خدا به شما می دهد»؛ پس هر کس که بر گذشته، اندوه نخورد
و برای آینده شادمان نشود، بر هر دو جانب زهد دست یافته است.
بدیهی است که وقتی چیزی کمال مطلوب نبود و یا اساسا" مطلوب
اصلی نبود بلکه فقط «وسیله» بود، مرغ آرزو در اطرافش پر و بال
نمی زند و پر نمی گشاید و آمدن و رفتنش شادمانی یا اندوه ایجاد
نمی کند.

اما زهد در نهج البلاغه، به پیروی از قرآن فقط جنبه ی اخلاقی و
روحی ندارد، بلکه جنبه ی عملی نیز دارد؛ و جنبه ی عملی آن نیز
همان طور که در سبک زندگی و سلوک پیامبر و امام علی می بینیم،
محدود به اعراض از محرمات و گناهان نیست، بلکه مباحات را هم
شامل می شود.
اما زندگی زاهدانه و پشت پا زدن به نعمت ها و مباحات، چه اثر و
خاصیتی می تواند برای فرد زاهد و جامعه ی که او در آن به سر می برد،
می تواند داشته باشد؟! همان طور که گفتیم، زهد حالتی روحی است
و زاهد از آن نظر که دلبستگی هایی معنوی و اخروی دارد، به مظاهر
مادی زندگی بی اعتنا می شود، و این بی اعتنایی تنها در فکر و اندیشه
و احساس و تعلق قلبی نیست و در مرحله ی ضمیر پایان نمی یابد؛ زاهد
در زندگی عملی خویش نیز سادگی و قناعت را پیشه می کند و از تنعم
و تجمل و لذت گرایی پرهیز می نماید. پس زندگی زاهدانه آن نیست که
شخص فقط در ناحیه ی اندیشه و ضمیر، وابستگی زیادی به امور مادی
نداشته باشد، بلکه این است که عملا" از تنعم و تجمل و لذت گرایی
پرهیز داشته باشد و به حداقل تمتع و بهره گیری از مادیات اکتفا کند.
امام، به عنوان سرحلقه ی عارفان و زهاد جهان بشری، نه تنها دل
به دنیا نداشت، بلکه عملا" نیز از تمتع و لذت گرایی ابا داشت و به
اصطلاح «تارک دنیا» بود.
البته زهد در اسلام غیر از رَهبانیت در مسیحیت است. رهبانیت،
بریدن از مردم و روآوردن به عبادت است. بر اساس این اندیشه که کار
دنیا و آخرت از یکدیگر جداست، دو نوع کار بیگانه از هم است، از دو کار
باید یکی را انتخاب کرد: یا باید به عبادت و ریاضت پرداخت تا در آن جهان
به کار آید و یا باید متوجه ی زندگی و معاش بود تا در این جهان به کار
آید. این است که رهبانیت، بر ضد زندگی و بر ضد جامعه گرایی است،
مستلزم کناره گیری از خلق و بریدن از مردم و سلب هرگونه مسئولیت
و تعهد از خود است.

اما زهد در اسلام، در عین اینکه مستلزم انتخاب زندگی ساده و بی
تکلف است و بر اساس پرهیز از تنعم و تجمل و لذت گرایی است، در
متن زندگی و در بطن روابط اجتماعی، قرار دارد و عین جامعه گرایی
است. برای خوب از عهده ی مسئولیت ها برآمدن است و خود از
مسئولیت ها و تعهدهای اجتماعی، سرچشمه می گیرد. در اسلام،
مسئله ی جدا بودن حساب این جهان با آن جهان مطرح نیست. از نظر
مسلمانان، نه خود این جهان و آن جهان از یکدیگر جدا و بیگانه هستند
و نه کار این جهان با کار آن جهان بیگانه است. بلکه ارتباط دو جهان با
یکدیگر از قبیل ارتباط ظاهر و باطن یک چیز است. از قبیل پیوستگی دو
رویه ی یک پارچه است، از قبیل پیوند روح و بدن است که چیزی است
حد وسط میان یگانگی و دوگانگی. کار این جهان با کار آن جهان نیز
عینا" همین طور است، بیشتر جنبه ی اختلاف کیفی دارد تا اختلاف
ذاتی؛ یعنی آنچه بر ضد مصلحت آن جهان است بر ضد مصلحت این
جهان نیز هست، و هر چه بر وفق مصالح عالیه ی زندگی این جهان
است بر وفق مصالح عالیه ی آن جهان نیز هست. بنابر این یک کار معین
که بر وفق مصالح عالیه ی این جهان است اگر از انگیزه های عالی و
دیدهای مافوق طبیعی و هدف های غیرمادی خالی باشد، آن کار صرفا"
دنیایی تلقی می شود و به تعبیر قرآن به سوی خدا بالا نمی رود اما
اگر جنبه ی انسانی کار از هدف ها و انگیزه ها و دیدهای برتر و بالاتر
از زندگی محدود دنیایی بهره مند باشد، همان کار؛ کار آخرتی شمرده
می شود.
پس زهد اسلام، در متن زندگی قرار دارد. کیفیت خاص بخشیدن به
زندگی است و از دخالت دادن پاره ای ارزش ها برای زندگی ناشی
می شود.
ایمان و اعتقاد به خداوند ــ که جهان را به حق و عدل برپا ساخته
است ــ زیربنا و پشتوانه ی حقوق ذاتی و فطری انسانهاست. در
واقع مقام واقعی حکمرانی که خود را مومن و معتقد به خدا می داند،
امانتداری و نگهبانی حقوق مردم است.
رهبر؛ امین و پاسبان حقوق مردم و مسئول در برابر آنهاست. بین
حکمران و مردم، اگر بناست یکی برای دیگری باشد، این حکمران
است که برای توده ی محکوم است، نه توده ی محکوم برای حکمران.
سعدی نیز همین معنی را در کلام خود بیان کرده است:
گوسفند از برای چوپـان نیست
بلکه چوپان برای خدمت اوست
واژه ی «رعیت» علی رغم مفهوم منفوری که تدریجا" در زبان فارسی
به خود گرفته، مفهومی زیبا و بسیار انسانی دارد. کاربرد کلمه ی
«راعی» را در مورد حکمران و کلمه ی «رعیت» را در مورد توده ی محکوم،
اولین مرتبه در کلمات خود پیامبر گرامی و سپس به وفور در کلام امام
علی می بینیم.
این لغت از ماده ی «رعی» است و به معنی حفظ و نگهبانی است.
به مردم از آن جهت کلمه ی رعیت اطلاق شده است که حکمران،
عهده دار حفظ و نگهبانی جان و مال و حقوق و آزادی های آنهاست.

پیامبر گفته است: همانا هر کدام از شما نگهبان و مسئولید؛ رهبر،
نگهبان و مسئول مردم است. زن، نگهبان و مسئول خانه ی شوهر
خویش است و ... پس همه نگهبان و همه مسئولید.
در آیه ی 58 سوره ی نساء چنین می خوانیم:
«خدا فرمان می دهد که امانت ها را به صاحبانش برگردانید و وقتی
میان مردم حکم می کنید، به عدالت حکم کنید.»
طبرسی در باره ی آیه گفته است: در معنی این آیه، چند قول وجود
دارد؛ یکی اینکه مقصود مطلق امانت ها است، اعم از الهی و غیرالهی،
و مالی و غیرمالی. دوم اینکه مخاطب حکمرانان اند، و خداوند با تعبیر
لزوم ادای امانت، حکمرانان را فرمان می دهد که به رعایت مردم قیام
کنند. مؤید این معنی این است که بعد از این آیه بلافاصله می فرماید:
«ای کسانی که ایمان آوردید، از خدا و رسول او و اولی الامر اطاعت
کنید.»
در آیه ی پیش، حقوق مردم و در این آیه متقابلا" حقوق صاحبان امر
بر مردم یادآوری شده است. از ائمه نیز روایت شده که از این دو آیه
یکی مال ماست (مبین حقوق ما بر شماست) و دیگری مال شماست
(مبین حقوق شما بر ماست).

امام علی در باره ی این دو آیه گفته است: بر رهبر و پیشوای مردم
لازم است که آنچنان حکومت کند در میان مردم که خداوند دستور آن را
فرود آورده است و امانتی که خداوند به او سپرده است ادا کند. هرگاه
چنین کند، بر مردم است که فرمان او را بشنوند و اطاعتش را بپذیرند و
دعوتش را اجابت کنند.
چنانکه دیده می شود قرآن، حاکم و سرپرست اجتماع را به عنوان
«امین» و «نگهبان» اجتماع می شناسد؛ حکومت عادلانه را نوعی
امانت که به او سپرده شده است و باید ادا نماید، تلقی می کند.

امام علی در نامه های خود به والیان و کارگزاران خویش می گوید:
... مبادا بپنداری که حکومتی که به تو سپرده شده است یک شکار
است که به چنگت افتاده است؛ خیر، امانتی بر گردنت گذاشته شده
است و مافوق تو از تو رعایت و نگهبانی و حفظ حقوق مردم را
می خواهد؛ و تو را نرسد که به استبداد و دلخواه در میان مردم رفتار
کنی.
... در جمع آوری مالیات به عدل و انصاف رفتار کنید، و به مردم در
باره ی خودتان حق بدهید، صبور باشید و در برآوردن حاجات مردم
بی حوصلگی نکنید.
... در قلب خودت مهربانی و محبت و لطف به مردم را بیدار کن.
زیرا که مردمان یا مسلمان اند و برادران دینی تو و یا غیر مسلمان اند
و انسانی مانند تو. مگو من اکنون مسلطم، از من فرمان دادن است
و از آنها اطاعت کردن، که این عین راه یافتن فساد در دل و ضعف در
دین و نزدیک شدن به سلب نعمت است.
... لازم است که وقتی امتیازی کسب می کنی و به افتخاری نایل
می شوی، آن فضیلت ها و موهبت ها تو را عوض نکند و رفتارت را با
رعیت تغییر ندهد، بلکه باید نعمت ها و موهبت های خدا، تو را بیشتر
به بندگان خدا نزدیک و مهربان تر کند.
بازتاب اعمال منفی در کلام مولانا
از نظر مولوی، اعمال بد، همچون خار بنی است که هر روز
محکم تر می شود ، هم مردم را عذاب می دهد و هم خود
انسان از آن خلاصی نمی یابد. قصه ی مرد گل خوار نیز مبین
این حقیقت است که انسان هر عملی که انجام می دهد،
نتیجه اش برای خود اوست حتی اگر ظاهرا" برعکس باشد.
کج وزیدن باد بر سلیمان نیز، بازتاب اعمال را نشان می دهد.
از نظر مولوی تمام پدیده های دنیا با هم ارتباط دارند و لغزشی
در هر بخش، اثری در بخش های دیگر برجا می گذارد. در این
حکایت وقتی سلیمان از بادی که کج می وزد شکایت می کند؛
باد هم در پاسخ به او می گوید تو هم راست باش:
بـاد بر تخت سلیمان رفت کــژ
پس سلیمــان گفت بادا کژمغژ
باد هم گفت ای سلیمان کژ مرو
ور روی کژ از کژم خشمین مشو
یکی از نتایج گناه کردن، سیاه شدن دل است که در ظاهر
نشان نمی دهد. خداوند در سوره اعراف آیه 146 می فرماید:
سَاُصرِفُ عَن آیاتِی اَلّذِینَ یَتکَبَّرونَ فِی الأرضِ بِغَیرِالحَقِّ وَ
إِن یَرَوا کُلُّ آیَهُ لَا یُومِنوُا بِهَا و إن یَرَوا سَبیلَ الرُّشدِ لا یَتِّخذوُهُ
سَبیلا وَ إن یَرَوا سَبِیلا اَلغَی یَتَّخِذُوا سَبِیلَا ذَلِکَ بِأنَّهُم کَذَبُوا
بِآیَاتِنَا وَ کانُوا عَنهَا غَافِلِین
من آنان را که در زمین به ناحق و از روی تکبر دعوی بزرگی می کنند، از
نشانه های حق روگردان می نمایم ؛ آنچنان که به هیچ آیتی ایمان نیاورند
و از سلوک راه هدایت استنکاف ورزند و بر عکس کجروی را طریقه ی خود
اتخاذ می کنند، این بدبختی به سبب تکذیب آیات ما و اعراض از آن
دامن گیرشان شده است.
حکایتی دیگر در مورد مردی است که به شعیب می گوید، هر
چه گناه می کنم، اتفاق بدی برایم نمی افتد و اثر بدی از آن
نمی بینم.
شعیب به او پاسخ می دهد:
بر دلت زنگــــــار بــر زنگـــارها
جمـــع شــد تا کور شد ز اسرارها
گــر زند آن دود بــــر دیگ نوی
آن اثــــر بنمایــد ار باشــد جوی
زاک هر چیـــزی به ضد پیدا شود
بــر سپیــدی آن سیه رسـوا شـود
چون سیه شد دیگ پس تاثیر دود
بعــد از آن بر وی که بیند زود زود
کاروان عاشقان از سویی می رفت و سپاه حرّ از پی آنان. تمام
دغدغه ی حر این بود که مبادا جنگ شروع شود. این برهان امام
حسین هم که می گفت بنا به دعوت و خواست مردم کوفه آمده
است و اگر نمی خواهند برمی گردد، سخنی بود که حر، پاسخی
برای آن نمی یافت.
در منزل «عذیب الهجانات» که در فاصله ی یک فرسخی قادسیه
بود و آستانه ی سرزمین عراق؛ دیدند یک گروه چهار نفره از کوفه
می آید. طرماح بن عدی، رهبر گروه بود. وقتی که برابر امام رسیدند،
طرماح خواند:
ای شتر من از اینکه به سختی می رانمت بیم مدار و شتاب
کن که پیش از سحرگهان، با بهترین سواران و بهترین مسافران
به مرد والاتبار برسی. بزرگوار آزاده ی گشاده دل که خدایش برای
بهترین کار بدانجا رسانده است. و خدایش وی را همانند روزگار
پایدار بدارد.
امام در پاسخ او گفت: «امیدوارم اراده ی خداوند برای ما نیکو
باشد، خواه کشته شویم و یا پیروز گردیم.»
طرماح با اشعار خود، تابلوی درخشانی را تصویر کرده بود، و امام
حسین با پاسخ خود، خیر و خوبی را معنی کرده بود و عیار نهضت
را نشان داده بود که در هر حال «خیر» است.
در این هنگام حر جلو آمد و گفت: این چند نفر که از کوفه آمده اند،
از جمله همراهان شما نیستند، اهل کوفه اند. آنها را یا بازداشت
می کنم و یا به کوفه بازمی گردانم.
امام گفت: من با جان خودم از اینان دفاع می کنم. آنان یاران من
هستند و در حکم همسفران من. تو قول دادی تا نامه ی ابن زیاد
بیاید، متعرض من نشوی؛ و اگر بخواهی آنان را زندانی کنی و یا
برگردانی، با تو خواهم جنگید.
حر پیشنهاد امام را پذیرفت.
امام از آنان پرسید: از کوفه چه خبر؟ مردم چه وضعیتی دارند؟
مجمع بن عبدالله الغائدی گفت: اعیان و اشراف شهر، رشوه های
هنگفتی گرفته اند و کیسه هایشان را پر کرده اند. حکومت دل آنان
را به دست آورده و آنان را همکاران مخلص خود نموده است. همگی
آنان علیه شما هستند. بقیه ی مردم، دل هایشان با شماست و
شمشیرهایشان بر شما! آنها فردا بر تو شمشیر خواهند کشید.
امام در باره ی شهادت قیس بن مسهّر پرسید. توضیح دادند. امام
نتوانست از گریه خودداری کند. گفت:
و منهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و مابدلوا تبدیلا
از آنان برخی بر سر پیمان خویش جان باختند و بعضی چشم به
راه اند و هیچ پیمان خود را دگرگون نکرده اند.
و سپس دعا کرد که: خداوندا ما و آنان را در بهشت در قرارگاه رحمت
و مهرت قرار ده و گنجینه ی ثوابت را نثار ما کن!
امام حسین با تعبیر روشنی در باره ی مرگ و زندگی گفته اند: «زندگی
این جهان هر چند در نگاه عده ای گرانقدر جلوه می کند، اما دنیای پاداش
خداوند ــ خانه ی آخرت ــ ارزش بیش تری دارد و برتر است. اگر جمع آوری
ثروت برای این است که سرانجام روزی انسان از آن دست بردارد، پس نباید
برای چنان ثروتی بخل ورزد. اگر روزی انسان مقدر است، چرا او افزون طلب
و آزمند باشد؟! اگر این بدن ها برای مرگ آفریده شده اند، پس کشته شدن
در راه خدا، بهترین انتخاب است.
این روایت از مرگ، که از آغاز و در هر منزل توسط امام حسین و خواهرش
زینب کبری، مطرح شده است، روایت زندگی است. روایت بقای جان است
و نه نابودی آن. گویی مرگ چشمه ای است که از آن حیات می جوشد.
زندگی انسان ها تناسب دقیقی با مرگ آنان دارد. و این چه مرگی است
که چشمه ی جوشان زندگی است! مثل آفتاب بر زندگی می تابد و بدان
معنی می بخشد.
هنر نهضت عاشورا این بود که روشنایی مرگ را بر چهره ی زندگی تاباند
و زندگی، معنی دیگری گرفت. و مگر نه این است که مرگ خود یک امر
عدمی نیست؛ یک امر وجودی است؟ نابودی نیست، حیات است؟ خداوند
همانگونه که حیات را آفریده، مرگ را نیز آفریده است.
اَلَّذی خَلَقَ المَوتَ وَ الحَیاةَ لِیَبلُوَکُم اَیُّکُم اَحسَنُ عَمَلاً
کسی که مرگ و زندگی را بیافرید تا بیازمایدتان که کدام یک از شما به
عمل نیکوتر است.
اگر مرگ از جنس عدم و نابودی بود که خداوند آن را نمی آفرید. آفرینش
مرگ، حکایت از وجودی بودن مرگ دارد.
لشکریان عمر بن سعد گمان می کردند در جنگ پیروز می شوند.
پیروزی نظامی سی هزار تن بر صد تن! باور داشتند آنان زندگی
می کنند و امام حسین و یارانش کشته خواهند شد. آنان می مانند
و امام و یاران او می روند.
امام حسین گفت که آنان از مرگ استقبال می کنند و مرگ را بر
زبونی ترجیح می دهند. آنچه اهمیت دارد، بینش و بصیرت است.
انسان بداند از کجا آمده و به کجا می رود. برای چه زندگی می کند
و برای کدام آرمان می میرد. تردیدی نیست که نمی توان از اکثریت
مردم انتظار داشت تا راه و چاه را درست از یکدیگر بازشناسند. به
تعبیر قرآن:
ما اَکثَرُالنّاسِ وَلَو حَرَصتَ بِمُومنینَ
بیشتر مردم، هر چند مصر و آرزومند باشی، ایمان نمی آورند
اما آنچه اهمیـت دارد و حیات بخش است، ترسیـم راه و رفتن برای
انسان ها، برای ملت ها و برای تاریخ انسان است. ترسیم راه روشن
و هدف مشخص.
و باز به تعبیر قرآن:
بگو این راه و رسم من است که به سوی خداوند دعوت
می کنم؛ که من و هر کس که پیرو من باشد، برخوردار از
بصیرتیم؛ ...
سحر شده بود. لحظه ای چشمان امام به خواب گرم شد. در خواب
دید که سگان به آنان حمله کرده اند و در میان سگان، سگ سیاه و
سپیدی است که درنده تر است و به طرف او هجوم می برد. در همان
حال در افق، پیامبر را دید که می گفت: تو شهیـد این امت هستی.
اهل آسمان ها و افق اعلی به تو بشارت می دهند.
امام با دعا و نگاه به یاران خود قوت قلب می داد. وقتی که آنان
برحق اند و خود مصداق حقیقت، چه دغدغه ای خواهند داشت؟!
وقتی این آیه را تلاوت کرد که:
«خدا بر آن نیست که شما مؤمنان را بدین حال که اکنون هستید،
رها کند می آزماید تا ناپاک را از پاک جدا سازد.»، یاران او دست خدا
را بر قلب خویش احساس کردند. اکنون مرگ چون نسیم سحری
خوب و خواستنی بود!
مـرگ هـر یـک، ای پســر همــرنـگ اوست
پیش دشمن، دشمن و بر دوست، دوست
روی زشـــت تـــوســت نه رخسار مـــــرگ
جان تو، همـــچون درخت و مــــرگ بــــرگ
از تو رُستـــه است ار نکـوست، ار بد است
نــاخوش و خوش هر ضمیـــرت از خودست
به تعبیر قرآن :
«پس از آن دل های شما چون سنـگ سخت گردیـد، حتـی
سخت تـر از سنـگ، که از سنـگ گـاه جوی هـا روان شـود، و
چون شکافته شود، آب از آن بیرون می جهد، و گاه از خشیّت
خداونـد از فـراز به نشیب فـرو غلتـد و خدا از آنـچه مـی کنیـد،
غافل نیست.»
عزرة بن قیس چکونه توانسته جان و باور خود را در مدار خواست و
منفعت عبیدالله بن زیاد قرار دهد؟ و او حالا در شب عاشورا مأموریت
دارد که مبادا افرادی از لشکـر عمـر بن سعد، شبـانـه به اردوی امـام
حسین بپیوندند. زندگانی او زندگی غریبی است.
امام در دل شب در محوطـه ی خیمه ها قدم می زد. صدای دعا و
تضرّع از خیمه ها به گوش می رسید.
از خیمه ی زینب کبری هم صدای گریه می آمد. برادر وارد خیمه
شد. نافع بن هلال که همراه امام بود جلوی خیمه ایستاد. زینب از
برادرش پرسید: همه ی یاران را آزموده ای؟ در وقت جنگ و درگیری،
کسانی در میان نیستند که تو را تسلیم دشمن کنند؟
این پرسش تلخ زینب، متکی بر تجربه ای بود که همه شاهد آن
بودند. تجربه ی بی وفایی و قساوت مردم کوفه، تجربه ی شبث بن
ربعی و عزرة بن قیس و ...
امام در پاسخ به نگرانی خواهرش به او اطمینان داد که یاران و
همراهان، انسان هایی سرافراز و بلندهمت هستند و شوق آنان
به مرگ کمتر از شوق کودک به شیر مادرش نیست.
در این هنگام بغض نافع سرگشود و او به گریه افتاد!
عزرة بن قیس با تعدادی سوار در اطراف اردوگاه امام حسین گشت
می زد. تا دریابد امام و یاران او، شب را چگونه می گذرانند. آیا برای
جنگ آماده می شوند یا برای تسلیم شدن؟ آیا کسی شبانه اردو را
ترک می گوید؟ آیا کسی می خواهد به لشکر عمر بن سعد پناهنده
شود؟ آیا کسی از اردوی عمر بن سعد می خواهد به امام بپیوندد؟
امام حسین آیات 178 و 179 سوره ی آل عمران را تلاوت می کرد
که:
و کافران هرگز مپندارند که چون مهلتشان می دهیم به سود
آنان است، تنها از آن روی به آنان مهلت و میدان می دهیم تا
سرانجام بر گناهان خویش بیفزایند و عذاب خفت باری در کمین
دارند. خداوند نمی خواهد مؤمنان را به حالی که شما دارید رها
کند، مگر آنکه پاک را از ناپاک جدا کند؛ ...
یکی از سواران عزرة بن قیس که آیه را شنیده بود، فریاد زد: به خدای
کعبه، ما پاکان هستیم که از شما جدا شده ایم!
می بینید که انسان چطور واقعیت را نزد خویش واژگونه می کند و با
چه مهارتی به خودفریبی می پردازد؟! و شگفت آنکه این گشت شبانه
در اطراف اردوی امام و شنیدن صدای تلاوت آیات قرآن از لبان امام و
صدای نماز و مناجات نوه ی پیامبر و یارانش، هیچ کدام اثری بر قلب عزرة
بن قیس که از قضا نامه هم نوشته و از دعوت کنندگان بود، ننهاد. قلبی
از سنگ و بدتر از آن!
|
|