|
متوسطه دوم و درس های ناگفته!
|
||
|
فقط از فهمیدن توست که می ترسند |
سحر شده بود. لحظه ای چشمان امام به خواب گرم شد. در خواب
دید که سگان به آنان حمله کرده اند و در میان سگان، سگ سیاه و
سپیدی است که درنده تر است و به طرف او هجوم می برد. در همان
حال در افق، پیامبر را دید که می گفت: تو شهیـد این امت هستی.
اهل آسمان ها و افق اعلی به تو بشارت می دهند.
امام با دعا و نگاه به یاران خود قوت قلب می داد. وقتی که آنان
برحق اند و خود مصداق حقیقت، چه دغدغه ای خواهند داشت؟!
وقتی این آیه را تلاوت کرد که:
«خدا بر آن نیست که شما مؤمنان را بدین حال که اکنون هستید،
رها کند می آزماید تا ناپاک را از پاک جدا سازد.»، یاران او دست خدا
را بر قلب خویش احساس کردند. اکنون مرگ چون نسیم سحری
خوب و خواستنی بود!
مـرگ هـر یـک، ای پســر همــرنـگ اوست
پیش دشمن، دشمن و بر دوست، دوست
روی زشـــت تـــوســت نه رخسار مـــــرگ
جان تو، همـــچون درخت و مــــرگ بــــرگ
از تو رُستـــه است ار نکـوست، ار بد است
نــاخوش و خوش هر ضمیـــرت از خودست
|
|