|
متوسطه دوم و درس های ناگفته!
|
||
|
فقط از فهمیدن توست که می ترسند |
دیده بگشا ای به شهد مرگ نوشینت رضا
دیده بگشا بر عدم ای مستی هستی فزا
دیده بگشا ای پس از سوء القضا حسن القضا
دیده بگشا از کرم رنجور دردستان علی
بحر مروارید غم گنجور مردستان علی
دیده بگشا رنج انسان بین و سیل اشک و آه
کبر پستان بین و جام جهل و فرجام گناه
تیر و ترکش، خون و آتش، خشم سرکش، بیم چاه
دیده بگشا بر ستم در این فریبستان علی
شمع شبهای دژم. ماه غریبستان علی
دیده بگشا نقش انسان ماند با جامی تهی
سوخت لاله، مرد لیلی، خشک شد سرو سهی
ز آگهی مان جهل ماند و جهل ماند از آگهی
دیده بگشا ای صنم ای ساقی مستان علی
تیره شد از بیش و کم، آیینه ی هستان علی
علی معلم دامغانی
یکی از این جماعت روضه خوان هایی که فقط بلدند برای مردم پند و
نصیحت ببافند و راه و چاه را نشانشان بدهند، دیشب در صدا و سیمای
کریه داشت از روش و منش امام صادق در زندگی می گفت. در جایی
از صحبت هایش از گلایه ی خلیفه ی عباسی خطاب به امام صحبت
کرد و از کم محلی ها و از نیامدن امام به نزد او شکایت داشت و امام
در پاسخش گفته بود:
ما از مال دنیا چیزی نداریم که برای حفظش به شما وابسته باشیم و
نه چیزی از آخرت را نزد شما می بینیم که به خاطر طلب شفاعت در آن
دنیا، محتاج شما باشیم.
سخنران مزبور سپس ضمن کوبنده و دندان شکن خواندن پاسخ امام
به خلیفه ی غاصب به سخنرانی اش پایان داد و مطابق معمول این
منبر رفتن ها، برای ظلمه و سفیانی های زمان، طلب طول عمر و مغفرت
و منزلت کرد.
او برای مردم از اخلاق و منش امام صادق سخن گفت و آنان را دعوت
کرد که در زندگی شان به او اقتدا کنند، ولی آیا خودش نمی دانست
که سخن کوبنده و دندان شکن امام تنها به خلیفه ی عباسی نبوده،
بلکه به تمام خلفای مال مردم خورِ خائن و از خدا بی خبر بوده است؟!
همان کسانی که او و بعضی از هم صنفی هایش برای حفظ منبر و
مقامشان، مدام مجیز آنها را می گویند و برایشان طلب دوام و استمرار
می کنند!
همدان به سکون میم، نام طایفه ای از مردم یمن است که «حارث»
از آن طایفه می باشد و این مردم جملگی از عاشقان و پیروان مولا
علی بودند، و در جنگ صفین فداکاری های بی شماری نمودند. حارث
همدانی بسیار مورد توجه و علاقه ی امام بود و در سال 65 هجری
قمری (بیست و پنج سال بعد از شهادت امام علی، و چهار سال بعد
از واقعه ی عاشورا) رخت از جهان بربست. نامه ی مشهوری از امام
به او در صفحات تاریخ جهان باقی مانده است که در اینجا با هم آن را
می خوانیم:

ای حارث، تو به ریسمان محکم الهی که قرآن است چنگ بزن و از
آن کتاب آسمانی پند و اندرز و حکمت بیاموز و حلال و حرامش را حلال
و حرام بدان و گفته های حقی که پیش از این بیان شده، باور دار، و
انبیاء گذشته و کتاب هایشان را پذیرا باش.
از گذشته ی دنیا جهت آینده ات عبرت بگیر، زیرا آخر جهان همانند
اول آن است و به یکدیگر مرتبط و پیوسته می باشند و کلیه ی امور
آن نابود و فانی خواهند شد.
نام خدا را بزرگ بدان و هنگامی که از روی قطع و یقین به درستی
گفته و عملت ایمان داری می توانی بدان سوگند یاد کنی. همیشه
به یاد مرگ و عواقب آن باش و آرزوی مرگ مکن، مگر زمانی که
اطمینان و یقین در درستی اعمالت و توشه ی فراوانت داشته باشی.
از کاری که می خواهی فقط برای خود و به نفع خویش انجام دهی
و نفع دیگران را در نظر نداری، و سود شخصی را بر سود عامه ترجیح
می دهی سخت دوری کن.
از کاری که در نهان انجام می دهی و از آشکار شدنش شرم داری
بر حذر باش و از ارتکاب عملی که به هنگام بازپرسی مجبور به
عذرخواهی یا انکار شوی دوری گزین.
ای حارث، مواظب باش آبرو و حیثیت خویش را هدف تیرهای گفتارت
قرار ندهی، زیرا زبانت آبرویت را خواهد ریخت. آنچه می شنوی با
دیگران در میان مگذار که این نشانه ی سخن چینی و دورویی تو
است، و آنچه را می شنوی یک جا مردود ندان که آن دلیل بر جهالت
و نادانی تو است.
شعله های خشم خویش را فرو نشان و هنگام خشم سعی کن
ملایم و شکیبا باشی. تا جایی که می توانی با گذشت و مهربان
باش، و موقعی که صاحب قدرت و شوکتی هستی، بخشنده باش؛
که در پایان کار سودش به تو باز خواهد گشت. همیشه شکر نعمتی
را که خداوند به تو ارزانی داشته به جای آر، و وسیله ی نابودی و
تباهی نعمت های الهی را فراهم مکن و سعی کن تا اثر نعماتی
را که باری تعالی به تو مرحمت نموده در تو دیده شود.
ای حارث، بدان گرامی ترین و عزیزترین مومنان نزد خداوند و
رسول اکرمش کسانی هستند که از نثار جان و مال و زن و فرزند
در راه خدا دریغ نکنند و بدین وسیله گوی سبقت را از دیگران
بربایند.
بدان که هر چه عمل نیک و پسندیده و احسان در راه خدا برای
جهان دیگر خویش پیش فرستی برایت ماندنی است، و سود آن به
تو باز خواهد گشت، و آنچه را که از خویش باقی گذاری، سود آن
متوجه ی وارث تو خواهد شد.
از دوستی و همنشینی با کسانی که دارای اعمال و افعالی
ناپسند و اندیشه های ناصواب می باشند دوری کن، که دیر یا
زود تو را با خود همفکر و هم خوی خواهند کرد.
محل سکونتت را در شهرهای بزرگ قرار بده که اجتماع مسلمین
در شهرهای بزرگ بیش تر است، و از قراء و قصبات و شهرهایی که
در آنها ظلم و ستم رواج دارد و از «خدا» خبری نیست و موحدین و
مومنین در آن جا کم و نایاب هستند بگریز و سکونت مکن. همیشه
اندیشه ات متوجه ی امور خیر و کارهایی باشد که تو را به شاهراه
سعادت و نیکبختی نزدیک کند.
از نشستن بر سر گذرها و کوی و برزن و بازار اجتناب کن که محل
نشستن شیاطین و جلوه گاه فتنه ها و فسادها است. همه وقت
به زیردستان و کسانی که تو از هر جهت بر آنان برتری داری بیندیش
که این خود راهی از راه های سپاسگزاری است.
ای حارث، روز جمعه تا نماز را به جای نیاوردی به سفر مرو، مگر
سفری باشد به خاطر خدای تعالی، یا متعذر به عذری مشروع
باشی، و در تمام کارها مطیع و فرمانبردار دستورات الهی باش، که
اطاعت از دستورات الهی مقدم بر هر چیز است. نفس خود را با
ترس از دوزخ و امید به بهشت به عبادت تحریک کن، ولی با «او»
مدارا کن و مغلوبش نساز و به عبادت مشغولش کن، مگر آن که
امری لازم و ضروری پیش آید که بایستی آن را به موقع خودش
انجام دهی.
بترس از اینکه ناگهان مرگ تو را دریابد و تو خدا را فراموش کرده و
در طلب دنیا باشی، و بپرهیز از آمیزش با زشتکاران، زیرا به زودی به
دسته ی آنان خواهی پیوست. به بزرگی خدا مومن باش، و با
دوستانش دوست و با دشمنانش دشمن باش، و از خشم و غضب
به شدت پرهیز کن که غضب، سپاهی گران از سپاهیان شیطان
است.
والسلام
سیاست قرآن بر نیزه کردن، چهارده قرن است که کم و بیش
میان مسلمین رایج است. مخصوصا" هر وقت مقدس مآبان و
متظاهران زیاد می شوند و تظاهر به تقوا و زهد بازار پیدا می کند،
سیاست قرآن بر نیزه کردن ناکسان، رایج می شود.
هر وقت جاهل ها و نادان ها و بی خبرها، مظهر قدس و تقوا
شناخته شوند و مردم آنها را سمبُل مسلمانان عملی بدانند،
وسیله ی خوبی به دست «موذیان منفعت پرست» می افتد. این
موذیان همواره آنان را آلت مقاصد خویش قرار می دهند و از وجود
آنها سدی محکم جلوی افکار مصلحان واقعی می سازند. بسیار
دیده شده که مغرضان، حتی غیرمسلمانان مثلا" استعمار غرب و
اخیرا" استعمار شرق، با تحریک احساسات مسلمانان به تفرقه و
انشقاق میان مردمان می پردازند، و یا آنان را نسبت به یکدیگر
بدبین و خصمی می کنند. چقدر شرم آور است که مثلا" مسلمان
دلسوخته ای درصدد بیرون راندن نفوذ خارجی برآید و همان مردمی
که او می خواهد آنها را نجات دهد با نام دین و مذهب، در برابر او
بایستند!
آری اگر توده ی مردم جاهل و بی خبر باشند، دشمنان مردم، آنان
را به واسطه ی نادانی و بی خبری شان وادار به حمله به رهبران و
خیرخواهان خودشان می کنند. از پیامبر گرامی نقل کرده اند که گفته
است: «من از هجوم فقر و تنگدستی بر امت خود بیمناک نیستم.
آنچه از آن هراسانم «کج اندیشی » است. آنچه فقر فکری بر امتم
وارد می کند، فقر اقتصادی وارد نمی کند.»
از طرف دیگر، خود ما به عنوان اعضای جامعه ی اسلامی، باید
کوشش کنیم استنباط مان از قرآن درست باشد. زیرا قرآن آنگاه
راهنما و هادی ماست که آن را به درستی بفهمیم.
قرآن همیشه مسائل را به صورت کلّی و اصولی مطرح می کند،
ولی استنباط و تطبیق کلی بر جزئی، بسته به فهم و درک صحیح
ماست. مثلا" در قرآن آمده:
اگر دو گروه از مومنان کارزار کردند، آشتی دهید آنان را و اگر
یکی بر دیگری سرکشی و ستمگری کند، با آن که «ستمگر»
است نبرد کنید تا به سوی فرمان خدا برگردد.
قرآن اصول و کلیات را روشن می کند تا در هر عصری، باطلی
رو در روی حق قرار می گیرد، مردم با معیاری که قرآن در اختیار
آنان قرار داده است، عمل کنند. این دیگر وظیفه ی خود ماست
که طاغی را از غیر طاغی تشخیص دهیم. اگر واقعا" دست از
سرکشی برداشتند، بیذیریم و اگر دست نکشیدند و حیله کردند
و برای این که خود را از شکست برهانند تا فرصتی دوباره برای
حمله و ضربه زدن به دست بیاورند، حیله ی آنها را نقش بر آب
کرده و فریب نخوریم.
پس رشد عقلی و اجتماعی ضروری است تا توده ی مردم،
حق را از غیر حق تشخیص دهند، و خادم را از خائن، و دوست را
از دشمن باز شناسند. قرآن برای رشد و رسیدن مردم به بلوغ،
نازل شده است، نه اینکه صغیر بمانند و محتاج ولی و قیّم باشند!
در قرآن، هم ظلم و ظالم، و هم عدل و حق آمده است اما باید
دید، مصداق شان کدام است؛ اگر ظلمی را حق، و حقی را ظلم
تشخیص دهیم و بعد با تکیه بر همین کلیات که در کتاب خدا آمده
است، سَر عدالت و حق را بِبُریم؛ به دست خویشتن، آتش بر
خرمن خود زده ایم!
شما را بانویی فریب داد و شتری راهنمایی کرد. آن یک بر احساس
زنانه اش تکیه داشت، و این یک راهنمایی جز غریزه و عواطف حیوانی
در پیش نبود. زمانی که فریب دهنده ی شما از صدای دلیران و فریاد
سلحشوران جنگجو و غریو مردان مبارز دچار وحشت و هراس شد، در
ارکان شما سپاهیان لرزشی سخت ظاهر شد و همین که آن حیوانِ
زبان بسته از دست و پا محروم گردید شما تنها کارتان پشت به میدان
جنگ نمودن و روی به گریز نهادن بود، و یک مرتبه جبهه ی جنگ را
خالی کردید. شما ای مردم بصره که در کنار آب زندگی می کنید و از
آسمان ها مسافت زیادی دور می باشید، خود اندک دارید و خیال افزون
می پرورانید.شما بیش از لقمه ای کوچک که به راحتی از گلوی خورنده
فرو روید به نظر نمی رسید، و شبیه هدف نزدیک و روشنی هستید که
تیرانداز را از اولین تیر، از خود شادمان می نمایید. خوی شما پست و
پیمان شما سست است؛ دوگو و دوپندارید. از آب بناخوشی بنوشید و
زندگی را بناگواری طی نمایید. ای خوشبخت آنکس که همسایه ی شما
نباشد و با شما پیوند دوستی ندارد. روزی پیش خواهد آمد که طغیان آب،
شهر شما را بپوشاند و این آبادی های دلفریب در اعماق گرداب های
عمیق فرو رود، گویی که هم در این زمان مسجد شما را بر آن امواج
خروشان، چون سینه ی مرغ لرزان می بینم. در آن زمان، قهر الهی از
آسمان بر شما فروبارد و دست انتقام خدا زمین آرام را در زیر پای شما
به لرزش و جنبش و اضطراب درآورد. سرزمینی، در دل آب فرورفته و
کاخ های عالی بنیان، از بیخ و بن برکنده شده و گروهی دور از روش و
منش انسانی، به کیفر فطرت ناپسند خود در غرقاب فنا و نیستی
فرورفته و ذخیره ی خود را بر باد داده و در این جهان، زیان و ضرر دیده
و در آن جهان، شرمنده و سیه روی باشند. آری این است سرنوشت
بصره و چنین است آینده ی شوم شما که راه پاکان را انتخاب نمی کنید
و تصمیم انسان شدن ندارید!

فرزندم حسن، چهار مطلب از اخلاق و صفات بارز انسانیت را با چهار
عمل نیک از من بیاموز و به کار ببند و اطمینان داشته باش که از کاربرد
آنها هیچ گاه در زندگی ضرر و زیانی متوجه ی تو نخواهد شد:
تو سودی رساند به زیان تو اقدام می کند.
داشته باشی، خود را از تو پوشیده دارد.
ارزان ترین قیمت ها خواهند فروخت.
که دور را به تو نزدیک و نزدیک را دور خواهند نمود.

روزی عقیل ابن ابی طالب در حضور معاویه و عده ای از درباریانش
که همگی از دشمنان کینه توز و سرسخت علی ابن ابی طالب بودند
داستان آهن گداخته را شرح داد؛ به طوری این عمل امام در آنها اثر
گذاشت که چشمان همه ی آن از خدا بی خبران پر آب شد.
معاویة ابن ابوسفیان بی اراده گفت: دیگر مادر گیتی فرزندی مانند
علی به وجود نخواهد آورد!

علی می گفت: به خدا مایلم بیشتر ایام آسایش و استراحتم بر
خارهای جان سوز بیابان سپری شود و همه ی شب بر آن بستر
جگرخراش خواب به چشمم راه نیابد؛ و حاضرم مرا با غل و زنجیر روی
همان خارها بکشند ولی به هیچ وجه راضی به شکستن دلی و
پریشان نمودن خاطری با عمل و کردار خود نیستم.
چگونه می توانم با دامنی آلوده و وجدانی ناراحت به دیدار خداوند
نائل شوم؟! از روز بازخواست و حضور در محضر عدل الهی می ترسم!
من و ظلم؟! علی و ستمکاری؟! باور کردنی نیست، مگر ما همگی
یکی پس از دیگری در تنگنای گور نمی خوابیم؟! و به محض بستن
چشم از این جهان، در محضر عدل الهی چشم بازنخواهیم کرد؟! پس
برای چه کسی با مال دیگران قصر بسازم و زر روی زر نهم؟!

برادرم عقیل که پیرمردی نابیناست فرزندانش را با آن صورت هایی
که از شدت گرسنگی و ضعف نیلگون شده بودند به شفاعت نزد من
آورد تا شاید حس ترحم و عاطفه ی برادری مرا تحریک کند و بتواند یک
کیسه گندم بیش از مستمری دیگران از بیت المال دریافت کند.
نمی توانم شرح ناله ها و فقر و تهی دستی او را که با زبانی تضرع آمیز
برای من بیان می نمود را به زبان بیاورم و به شما بگویم که با چه
خونسردی و بی اعتنایی به حرف های او گوش می دادم ولی او از
سکوت من این نتیجه را گرفت که ممکن است دینم را به دنیای او
بفروشم و برای آسایش برادرم، در مال دیگران دست خیانت دراز کنم!
تا روزی آهنی را در آتش سرخ نمودم و به انتظار عقیل نشستم.
همین که او به نزدم آمد و در باره ی گرفتاری و بدبختی خودش صحبت
را به میان آورد و استحقاق خودش را عذر موجهی برای خیانت من به
بیت المال بیان کرد، آن تکه آهن سرخ شده را به جای زر در دستش
نهادم، چنان فریاد زد که تصور کردم در همین زمان قالب تهی خواهد
کرد، مانند شتری که در مسلخ خون خودش می غلتد عربده های
جانخراشی می کشید.

گفتم ای عقیل مادرت به عزایت بنشیند تو از حرارت موقتی آهنی
این طور فریاد می کشی و تحمل درد و سوزش آن را نداری، من چگونه
آتش جاودانه ای که ایجاد شده از خشم الهی است را تحمل کنم؟!
به خدا اگر حکومت دنیا را با تمام ثروت و جاه و جلالی که در آن است
به من دهند تا در مقابل آن پوست جویی را از دهان موری به ظلم و
ستم بگیرم هرگز نمی پذیرم. دنیای زیبا و دوست داشتنی شما در نظر
من به اندازه ی آزردن و متأثر نمودن موری ارزش ندارد. علی را با لذات
ناپایدار و زودگذر دنیا چه کار؟!
برای آدمیان آمیزش و دوستی و تفاهم، نعمت بزرگی است. امام
علی در این باره می گوید: الفت و دوستی است که مردم قادرند در
سایه ی آن راه بروند و در پناه آن منزل کنند و نعمتی است که کسی
ارزش آن را نمی داند، چون هر قیمتی بر آن گذارند بیشتر از آن ارزش
دارد و از هر چیز گرانبهایی باارزش تر است. یکدیگر را یاری کنید تا
صلح پایدار بماند، چون در زمان صلح است که شهرها آباد و بدون ترس
و بیم می باشد و از جنگ بپرهیزید که جنگ، ظلم است و ظلم بر
بندگان خدا ناپسند است. اگر جنگ برای دادخواهی مظلوم از ظالم
و پس گرفتن حق غصب شده و ثروت غارت شده و عرض و خون پایمال
شده باشد از اقدام بدان چاره ای نیست؛ مشروط بر آن که برای حفظ
صلح و سازش، نهایت کوشش شده و راهی جز جنگ باقی نمانده
باشد.
اگر جنگجویی خود را صاحب حق می داند و با اندک مبارزه ای
توانست حق خود را به کرسی نشاند باید فورا" دست از جنگ بکشد.

صلح طلبی امام علی و سعی و کوشش او در این راه تا لحظاتی
قبل از شروع جنگ، مورد تایید دوست و دشمن است. در جنگ جمل
ابتدا علی جنگ را آغاز نکرد و زمانی فرمان شروع نبرد را داد که بر اثر
تیراندازی دشمن سه تن از یاران او کشته شدند و در آن وقت هم
سه بار خدا را شاهد گرفت.
بارها علی می گفت: جنگ شرّ است و خیری که از شر عاید
مردم گردد خیری است به دست آمده از شر و ارزش ندارد. علی
به هر وسیله ای که ممکن بود سعی می کرد این شر را دفع کند
و اصلاح امور مردم را بدون جنگ آرزو داشت.
اما در باره ی جنگ با معاویه گفت: این کار را از بالا تا پایین آن
بررسی نمودم و دیدم یا باید کافر شد و یا جنگ کرد!
هر زمان که دشمن، علی را به صلح دعوت می کرد بدون لحظه ای
درنگ، با میل و رغبت، و علاقه ای تام و تمام می پذیرفت. می گفت:
در صلح لشکریان آسوده اند و اندوه مردم کمتر است و امنیت و
راحتی در شهرها شایع تر است.

امام به همان اندازه که از دروغ گفتن متنفر بود، از پیمان شکنی
بیزاری می جست و می گفت: وفای به عهد با راستگویی توأم است.
من سپری بهتر از آن که جان انسان را محفوظ نگهدارد نمی شناسم.
هر کس بداند بازگشتش به چه خواهد بود پیمان را محفوظ می دارد و
هیچ گاه پیمان شکنی نکند. ما در زمانی زندگی می کنیم که بیش تر
مردم، پیمان شکنی را زرنگی می دانند و افراد نادان هم آن را حُسن
تدبیر می خوانند. اگر بین خود و دشمنت پیمانی بستی و چیزی بر
عهده گرفتی بر سر پیمانت بایست و تعهد آن را قبول داشته باش و به
پایان برسان و تا پای جانت از خیانت دوری کن و عهدشکن مباش و
دشمن را فریب مده.

آیا علی ابن ابی طالب حتی در میدان جنگ، در برابر کسانی که
تشنه ی خون او بودند، بردباری و صبر نداشت؟ و آنان را با سینه ای
فراخ و صورتی باز به سوی فضیلت نمی خواند؟ آیا آنان را با مهر و
عاطفه در آغوش نمی گرفت؟ و سپس مانند برادری، آنان را مورد
بازخواست و گله قرار نمی داد؟ و همچون درختی استوار، در قبال
دیوانگی بادهای تند، در برابر آزار آنان صبر و حوصله به کار نمی برد؟

آیا سراسر زندگی علی، یک سلسله پایداری و استواری در برابر
توفان هایی نبود که از هر گوشه ای به سوی او رو آورده بودند؟ آیا
زندگی وی یک رشته بردباری و نستوهی در قبال مصیبت ها و
دردهایی نبود که از هر طرف به او یورش می آوردند؟ و آیا هوس های
اشراف و سودپرستان نبود که همراه دنیا، بر او پشت کرده بودند و
می خواستند که نیکی ها و فضائل انسانی را از او سلب کنند و او
در پرتوی صبر و شکیبایی در ایمان خود، همچون کوهی پایدار در
برابر توفان ها، محکم و استوار بود؟ آیا او همیشه این سخن را تکرار
نمی کرد: «آن کسی که ایمان ندارد، صبر و شکیبایی ندارد ...»؟

در مکتب امام علی فضیلت صبر، مفهوم دیگری هم داشت و آن
این که انسان از مصیبتی که بر او وارد شده، ناله و فریاد برپا نکند
و در واقع، درد خود را افزایش ندهد، بلکه تنها به وسیله ی صبر و
بردباری است که می توان زشتی و ناراحتی را، از هر طرفی که
آمده است، دفع کرد: «مصیبت و اندوهی که وارد می شود، یکی
است و اگر به خاطر آن بی تابی و ناشکیبایی به خرج دهید، آن
مصیبت دو تا می شود ... و برای سختی ها و رنج ها پایانی است
و بی شک درد و رنج هر کسی سرانجام خاتمه خواهد یافت، و
انسان عاقل کسی است که اگر دچار یک ناراحتی و گرفتاری شد،
آن را به دست فراموشی می سپارد تا مدت آن به سر آید، زیرا
کوشش برای از بین بردن آن، پیش از سرآمدن مدت طبیعی، بر
ناراحتی ها و گرفتاری ها می افزاید.»

البته اهل خرد آگاهند که امام علی نه تنها در برابر مسائلی که
دوست نمی داشت شکیبا و بردبار بود، بلکه در قبال چیزهایی هم
که دوست می داشت، خویشتن دار و شکیبا بود و وضع او در این
زمینه، همچون وضع فیلسوف یونان ــ سقراط ــ است.
و در این مورد است که فلسفه ی حقیقی صبر و شکیبایی و
مفهوم کامل و ارزش بزرگ آن، روشن و آشکار می گردد و مولا این
عقیده ی خود را با سخنی کامل و جامع چنین بیان داشته است:
«صبر و شکیبایی دو نوع است: صبر در برابر چیزی که
نمی پسندید و شکیبایی در قبال آنچه دوست می دارید.»!
سقراط در میدان جنگ، شجاع و با شهامت بود تا آنجا که اگر جنگی
را ضروری و یا مطابق با حق می دانست، از مرگ در راه آن باکی
نداشت. او از گرفتاری ها و مصائبی که در نتیجه ی جنگ برای او پیش
می آمد نمی هراسید، و در واقع اگر وظیفه ایجاب می کرد که او کشته
شود، در حساب او برای زندگی ارزشی باقی نمی ماند.
تاریخ جنگ های یونان برای او پیروزی های بی شماری را ثبت کرده
است که مهم ترین آنها دو جنگ «بوتیدیه» و «دیلیوم» بود. او در این دو
نبرد جوانمردی های گوناگون و قهرمانی های مردانه ای از خود نشان
داده است که نظیر آنها را کمتر می توان یافت و بسیار دیده شد که او
زندگی خود را در معرض نابودی قرار داده و به تنهایی به قلب صفوف
دشمن فرو رفته تا یک زخمی و مجروح را از این طرف یا آن طرف، نجات
دهد.

اما علی ابن ابی طالب؟ نام او در جایی برده نمی شود مگر آنکه در
ذهن گوینده و شنونده، شهامت قهرمانانه و بی نظیر او جلوه کند. و البته
این بی انصافی است که ما در این زمینه، قهرمانی از قهرمان های بزرگ
تاریخ را با علی ابن ابی طالب مقایسه کنیم.

و شاید صفات و خصال قهرمانانه ی موجود در علی ابن ابی طالب و
سقراط فقط به این جهت تا این پایه همانندی دارند که سرچشمه ی
آنها در هر دو مرد، یکی بوده است؛ چنان که هدف نهایی آنها نیز یکی
بوده است. پس در واقع، این چنین شجاعت و این چنین جوانمردی ها،
با این شکل یگانه و بی مانند، در کسی گرد نمی آیند مگر این که افق
اندیشه ی وی خیلی بلند و متعالی باشد و اوج روحی او به مرتبه ای
برسد که در راه حق و نیکی، از استقبال خطر یا مرگ نترسد.

پس دریافتیم که انسان آنگاه خود را دارد و از دست نداده که خدا را
داشته باشد؛ آنگاه خود را به یاد دارد و فراموش نکرده که از خدا غافل
نباشد و خدا را فراموش نکند. خدا را فراموش کردن ملازم است با
خودفراموشی.
از اینجا معلوم می شود که چرا یاد خدا مایه ی حیات قلب است،
مایه ی روشنایی دل است، مایه ی آرامش روح است، موجب صفا و
رقت و خشوع و بهجت ضمیر آدمی است. باعث بیداری و آگاهی و
هوشیاری انسان است. امام علی در نهج البلاغه می گوید:
خدای متعال یاد خود را مایه ی صفا و جلای دل ها قرار داده است.
با یاد خدا دل ها پس از سنگینی شنوا، و پس از کوری بینا، و پس از
سرکشی نرم و ملایم می گردد. همواره چنین بوده که در فاصله ها
خداوند بندگانی ذاکر داشته که در اندیشه هاشان با آنان نجوا می کند
و در عقل هایشان با آنان سخن می گوید.
در باب اثر عبادت در بازیابی خود باید بگوییم: به همان نسبت که
وابستگی و غرق شدن در مادیات، انسان را از خود جدا می کند و با
خود بیگانه می سازد، عبادت انسان را به خویشتن باز می گرداند.
عبادت به هوش آورنده ی انسان است، بیدار کننده ی انسان است.
عبادت، انسان غرق شده و محو شده در اشیا را مانند نجات غریق
از اعماق دریای غفلت ها بیرون می آورد.
در عبادت و در پرتوی یاد خدا است که انسان خود را آنچنان که
هست می بیند؛ به نقص ها و کسری های خود آگاه می گردد، از بالا
به هستی و حیات و زمان و مکان می نگرد؛ و در عبادت است که
انسان به حقارت و پستی آمال و آرزوهای محدود مادی پی می برد و
می خواهد خود را به قلب هستی برساند.
وقتی می گوییم «علی» حیاتی پس از مماتش آغاز کرد، یعنی تشیع،
مذهبی که به نام او در تاریخ اسلام نامیده شد، یعنی نهضتی،
شخصیت هایی، نبوغ هایی و دل هایی که برای علی و به نام علی و در
راه علی در تاریخ تجلی کردند، یعنی تاثیر شخصیت علی و راه علی و
اسلام علی در تاریخ اسلام و بخصوص در تاریخ ما ایرانی ها، همه حیاتی
بود که پس از مرگ علی آغاز شد. ما ایرانی ها در مسئله ی تشیع و
محبت علی دارای جایگاه و موقعیت خاصی هستیم. در این مسئله
بسیاری از حرف ها و نظریات متناقض زشت و زیبا چنان مخلوط و در هم
شده که شناختن و تشخیص خوب و بدش برای ما بسیار مشکل و البته
بسیار فوری و حیاتی و ضروری است.

یکی از اتهاماتی که برخی دانشمندان اروپایی و علمای اهل تسنن،
متفقا" به تشیع می زنند این است که می گویند: « تشیع عبارت است
از مذهبی که ایرانی ها به نام اسلام ساختند، تا در پوشش تشیع
بتوانند سنت های ملی و قومی خوذ را حفظ کنند و به نام تشیع،
اسلام را از بین ببرند». بنابراین به نظر آنها تشیع عبارت بود از پناهگاهی
که عنصر ملی و نژادی ایرانی ها در درون آن، خود را از هجوم دین اسلام
و حمله ی عرب مصون می داشتند و چنین نتیجه می گرفتند که خود به
خود تشیع ساخته ی تمایلات و مصالح و عقاید ایرانی در برابر اسلام و
در درون اسلام است.
این یک نظریه ی بسیار رایج است و متأسفانه کیفیت تلقی عوام ما
و کیفیت تجلی تشیع موجود در میان ما می تواند بهانه های فراوانی
به دست کسانی که چنین نظریه ای را علیه تشیع و علیه ما اختراع
کرده اند بدهد و مصداق های فراوان پیدا کند و بالنتیجه ثابت کنند که
تشیع چنان که آنها می بافند و اتهام می زنند، ساخته ی قوم ایرانی
است و با خصوصیات قومی و نژادی و تاریخی ایرانیان ساخته شده و
با اسلام هماهنگ و منطبق نیست. بنابراین امروز ما بیش از هر زمان
دیگری محتاج به شناختن علمی و دقیق تشیع حقیقی و بنیان گذار
آن، علی هستیم.

بزرگترین عاملی که ما را از دست یافتن به سرچشمه ی نخستین
حقیقت بازمی دارد، جنگ بی سرانجام میان دو گروه متقدمِ منجمدِ
کهنه پرستِ سنت گرا از یک طرف و نسل جوانِ روشنفکرِ تحصیل
کرده ی متفکر از طرف دیگر می باشد. متأسفانه این جنگ تمام
قشرهای این اجتماع یعنی همه ی طبقات فرهنگی و معنوی و مذهبی
ما را در همه ی سطوح فراگرفته است. گروه متقدم منجمد از بسیاری
از عقاید موروثی مخلوط با عناصر مذهبی مختلف و رنگارنگی که از
مذاهب اسراییلی و زرتشتی و فلسفه ی یونان و حتی خرافات بابلی
به هم مخلوط شده و در طول تاریخ، بافت منجمد و راکدی را به نام
یک فرقه ساخته، به نام «شیعه»، دفاع کرده و سخن می گویند و
می خواهند به نسلی که هرگز استعداد پذیرفتن چنین بافتِ منجمدِ
کهنه ای را ندارند، تحمیل کنند و چون زیر بار نمی رود، فریاد برمی آورند
که «این نسل از دین روی گردان است! این جوان ها فاسدند! و به
آهنگ دیگری می رقصند!» و نسبت به حقیقت و فضیلت گرایشی
ندارند!»

من به عنوان یک فرد که با این نسل تماس مستقیم و مداوم دارم
و داشته ام، احساس می کنم و اقرار می نمایم و هزاران دلیل و قرینه
دارم که شاید در هیچ زمانی نسل جوان متفکر ما برای دست یافتن به
آن حقیقت راستین و برای شناختن واقعیت مذهب خویش و آن حقیقت
پنهان شده در طول تاریخش، که «اسلام» است، به اندازه ی امروز
احساس تشنگی و ابراز نیاز نکرده و هیچ وقت این حلقوم ها این همه
تشنه ی آشامیدن آبی که از سرچشمه ی نخست حقیقت تشیع و
اسلام می جوشد، باز نبوده است. امروز یک کتاب خوب مذهبی که
حرف تازه ای در باره ی دین داشته باشد، بیش از هر کتاب دیگری مورد
استقبال نسل جوان قرار گرفته و خواننده دارد. پس فریاد «وااسلاما» از
این رو بلند است که نیاز این نسل و کیفیت تفکر و تلقی این نسل
شناخته شده نیست. نسلی که با مدرن ترین اندیشه های امروز، کم
و بیش آشناست و مکتب های فلسفی از هر طرف به مغزش هجوم
می آورد و در سطح امروز علم جهان قرار گرفته و نسلی است که در
رشته های گوناگون علمی و ادبی و فکری در سطح بالایی تحصیل
می کند؛ و نمی تواند در حد یک مذهب ارثی تقلیدی تعبدی راکد پایین
بیاید!
علی پس از مرگش، و پس از پایان حیات این جهانی اش، در تاریخ
ما و تاریخ جوامع اسلامی و حتی تاریخ بشریت، حیاتی بارور و موثر و
بسیار زنده داشته است. یعنی پس از گذراندن شصت و چند سال
حیات این جهانی اش، زندگی معنوی اش را ادامه داده و حیات پس از
مماتش آغاز شد. البته وقتی می گوییم «علی»، تنها به عنوان یک
فرد و یک شخص نیست، گاه علی را به عنوان یک فکر، و یک ایمان، و
یک مذهب به کار می برم و مسلما" از کیفیت تعبیرم متوجه خواهید
شد.

در اینجا علی مانند همه ی وجوه دیگرش یک امتیاز خاص دارد و آن
اینکه این انسان بزرگ، همان طور که در همه ی ابعاد و خصوصیات
انسانی اش و حتی در زندگی داخلی و دوره ی کودکی اش برجسته
و ممتاز است، و فرزندانش منحصر به خودش می باشد، و زندگی
کردنش، شکستش، پیروزی هایش، جنگ هایش، تحملش، سکوتش،
سخنش، ایمانش، و رنج هایش، همه خاص خود او، و بی نظیر و
بی شبیه است؛ زندگی پس از مرگش هم خاص خودش است.

نمی گویم که همه ی انسان ها، با مرگشان می میرند؛ نه ...
انسان هایی در تاریخ هستند که پس از مرگشان، زندگی شان ادامه
پیدا کرده و با مرگ بدنشان، وجودشان و شخصیت شان و اندیشه شان
نمرده و ادامه یافته است، اما علی یک امتیاز بزرگ دارد و آن این که
زندگی پس از مرگش موثرتر، عمیق تر، دامنه دار تر و زنده تر از دوران
کوتاه زندگی پیش از مرگش بوده است؛ زیرا تکامل جامعه ی بشری،
تکامل اندیشه و فرهنگ و از میان رفتن موانعی است که در برابر
درخشش شخصیت علی ایستاده بودند؛ همچون خودخواهی ها،
خصومت های فردی، خصومت های طایفه ای دوران جاهلیت و ...
این ها موانعی بود که زندگی علی را محدود می کرد، اما زندگی
پس از مرگش، قرن به قرن، و نسل به نسل، گسترش بیشتر و دوام
و تاثیر عمیق تر و پرشکوه تر داشته است. به خاطر اینکه اسلام از
چارچوب محدود اندیشه ی عرب و از چارچوب محدود جامعه ی قبایلی
و بدوی عرب جاهلی بیرون آمد و وارد جامعه هایی که دارای فرهنگ
گسترده و تمدن پیشرفته بودند گردید و مسلما" ملت ها و تمدن هایی
که وارد اسلام شدند، از نظر شناختن فضایل عظیم انسانی علی،
شایستگی بیشتری داشتند. از این روست که هر چه از مرگ علی
بیشتر می گذرد، زنده تر می شود و زنده تر خواهد شد؛ زیرا بشریت
به میزانی که در تمدن و زندگی و رفاه اقتصادی و علم و قدرت مادی
پیشرفت کرده، از معنویت دورتر شده و محروم تر مانده است، و این
نیازی است که امروزه و در این قرن، انسان به شدت احساس می کند
و این نیازها هر چه شدیدتر شود و انسان امروز هر چه خود را به
داشتن و شناختن انسان متعالی، انسان معنوی، مظهر فضایل بزرگ،
نیازمندتر احساس کند؛ به شناختن «علی» نیازمندتر خواهد بود و
فضایلی را که اعراب جاهلی در جامعه های بدوی و حتی جامعه های
متمدن بعدی در چهره ی او و در روح پرشکوه او نتوانستند ببینند،
خواهند توانست شناخت.

شمایی که از دست عدالت فریادتان بلند می شود، حتما" از ظلم
رنج بیشتری خواهید برد. اگر شربت گوارای عدل و داد با آن همه
شیرینی در ذائقه ی شما ناپسند آید، زهر ناگوار و تلخ ظلم و ستم
هزار مرتبه برایتان ناگوارتر خواهد بود. از دولت ما چیزی بالاتر از عدل و
داد انتظار نداشته باشید.
علی، زمین به دست آمده به سبب خویشی و نزدیکی با خلیفه را
غصب می شمرد و هر بهره و فایده ای هم که از آن زمین به دست
آورده بودند همه را غصب شده می داند.
مردم علی را خوب می شناختند و می دانستند زمانی که به کاری
اراده نماید هیچ کس و هیچ چیز قادر به جلوگیری و بازداشتن او از
انجام آن مهم نخواهد بود. ثروتمندان و صاحبان زور و زر روی به فرار
نهادند و به دشمن او پیوستند و علی هم از این فرار و پیوستن آنان به
بیگانگان بیمی به خود راه نمی داد، چون مقصدش حق بود و میزانش
عدالت؛ و این از بیاناتش کاملا" مشهود بود: ای مردم آنان که از بین
شما دنیا آنان را در خود فرو برده و کشتزارهای بسیار به دست آورده اند
و بر اسبان تیزرو نشسته اند و کنیزکان ماهرو گرفته اند، اگر من آنان را
از این لذت ها دور سازم و حق آنان را که خودشان می دانند چه اندازه
است به آنان بدهم، نزد خودشان نگویند فرزند ابوطالب ما را از حق
خودمان محروم کرد! و هر یک از یاران رسول خدا از مهاجر و انصار که
درک حضور ایشان را نموده اند و بدین جهت برای خود فضیلت و رجحانی
قائل هستند باید بدانند که برتری آنان فردا نزد خدا است و امروز بنده ی
او می باشند، مال هم متعلق به اوست و هر کس به اندازه ی کارش از
آن مال بهره مند می شود.
خودیابی با خدایابی همراه است. محال است انسان بتواند خود را
جدا از علت و آفریننده ی خود به درستی درک کند و بشناسد. علت
واقعی هر موجود، مقدم بر وجود اوست؛ از خودش به خودش نزدیکتر
است.
وَ نَحنُ اَقرَبُ اِلَیهِ مِن حَبلِ الورید (ق / 16)
عرفا نیز روی این مطلب تکیه ی فراوان دارند که معرفة النفس و
معرفة الله از یکدیگر جدا نیست. شهود کردن نفس آنچنان که هست،
که به تعبیر قرآن «دم الهی» است؛ ملازم است با شهود ذات حق.
که باشم من؟ مرا از من خبر کن! چه معنی دارد اندر خود سفر کردن؟
خود را شهود کردن، هرگز از شهود خالق جدا نیست و این است معنی
جمله ی پیامبر که: من عرفَ نفسهُ عرفَ ربَّهُ؛ و این است معنی
سخن علی ابن ابی طالب در نهج البلاغه که وقتی از ایشان سوال
می شود: آیا پروردگار خود را دیده ای؟
می گوید: آیا چیزی را که نمی بینم عبادت می کنم؟! آنگاه شرح
می دهد که او هرگز با چشم دیده نمی شود ولی دلها با ایمان های
واقعی شهودی او را درک می کنند.
نکته حیرت انگیزی که از تعبیرات قرآن درک می شود این است که
انسان آنگاه خود را دارد و از دست نداده که خدا را داشته باشد؛ آنگاه
خود را به یاد دارد و فراموش نکرده که از خدا غافل نباشد و خدا را
فراموش نکند؛ خدا را فراموش کردن ملازم است با خودفراموشی.
مولانا می گوید:
گر میان مشک تن را جا شود
وقت مردن گند آن پیدا شود
مشک را بر تن مزن، بر جان بمال
مشک چبود؟ نام پاک ذوالجلال
از اینجا معلوم می شود که چرا یاد خدا مایه ی حیات قلب است؛
مایه ی روشنایی دل است؛ مایه ی آرامش روح است؛ موجب صفا و
رقت و خشوع و بهجت ضمیر آدمی است؛ باعث بیداری و آگاهی و
هشیاری انسان است.
امام علی در نهج البلاغه در این باره می گوید:
خدای متعال یاد خود را مایه ی صفا و جلای دل ها قرار داده است.
با یاد خدا دل ها پس از سنگینی شنوا، و پس از کوری بینا، و پس از
سرکشی نرم و ملایم می گردد. همواره چنین بوده که در فاصله ها
خداوند بندگانی ذاکر داشته که در اندیشه هاشان با آنان نجوا
می کند و در عقل هایشان با آنان سخن می گوید.
|
|