متوسطه دوم و درس های ناگفته!
 
 
فقط از فهمیدن توست که می ترسند
 

                         قدر هنر و هنرمند را دانستن

 

   یوهانا اشپیری، خالق داستان های «هایدی» در کوهستان های پر

برف و زیبای سوییس، در روستایی در نزدیکی زوریخ زاده شد. پدرش

پزشک و مادرش شاعر بود. 15 ساله بود که او را به عمه‌اش در زوریخ

سپردند تا در آنجا به مدرسه برود. او در یک مدرسه شبانه‌ روزی زبان

فرانسه و پیانو آموخت. 24 ساله بود که با وکیلی به نام برنارد اشپیری

ازدواج کرد و نام خانوادگی او را پذیرفت.

 

 

   44 ساله بود که پس از درگذشت همسرش "یادداشت‌هایی بر مزار

ورنای" درباره رنج‌ های یک زن در زندگی مشترک را نوشت و شرایط

نابسامان اجتماعی زنان را در سده ی نوزدهم تشریح کرد که با اقبال

بسیار روبرو شد.

   پس از آن چند کتاب دیگر برای بزرگسالان نوشت که البته چندان

مورد توجه قرار نگرفتند.

 

 

   52 ساله بود که نخستین داستان‌ «هایدی» را منتشر کرد که در زمان

کوتاهی به 50 زبان ترجمه شد و با استقبال انیمیشن‌ سازان هم روبرو

شد. 

   هایدی، داستان دختر بچه ی یتیمی است که نزد پدر بزرگش در

کوهستان زندگی می‌کند و در واقع داستان خود نویسنده در زمانی

بود که از شهر و محدودیت های زندگی در شهر خلاص شده و به

روستا و به دامان طبیعت رفته بود. 

‌   در این داستان هایدی بی‌خبر از پدر بزرگش مدتی همبازی دختری

با جسمی نحیف و پایی ناتوان در یک خانواده ی ثروتمند می‌شود، در

آنجا توسط یک معلم سرخانه، خواندن و نوشتن می‌آموزد ولی جدایی

از پدربزرگش او را بیمار می‌کند و باعث می‌شود که دخترک دوباره نزد

پیرمرد بازگردد تا بهبود یابد.

   کوهستان، مکان تندرستی است و همبازی نحیف هایدی هم وقتی

به دیدار او به کوهستان می‌رود و مدتی در آنجا می ماند توانا می‌شود

و بر روی پای خود می‌ایستد و از صندلی چرخدار خلاص می‌شود.

 

 

   یوهانا اشپیری می‌گفت: تنها برای کودکان نمی‌‌ نویسد بلکه برای

دوستداران کودکان نیز می‌نویسد.

   او در 7 ژوئیه 1901 در زوریخ از دنیا رفت. به مناسبت صدمین سال

درگذشتش در سوییس سکه‌ های 20 فرانکی با تصویرش ضرب شد

و یک تمبر پستی نیز منتشر شد زیرا مردم سوییس عقیده داشتند

که یوهانا با «داستان های هایدی» جهانیان را با کوهستان های زیبا

و مردم کشورشان آشنا کرده است.


برچسب‌ها: داستان, یوهانا اشپیری, هایدی, نویسندگان جهان
 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و نهم بهمن ۱۴۰۰ساعت 23:38  توسط بهمن طالبی  | 

 

 

                                              پیرمرد و دریا

 

    داستان مبارزه ی حماسی ماهیگیـری پیـر و با تـجربـه‌ است با یک

نیزه ماهی غول پیـکر؛ صیدی که می‌تواند بزرگ‌ترین صید تمام عمر او

باشد.

   وقـتـی داستـان آغـاز می‌ شـود سانتیاگـو، پیرمـرد ماهیگیر، 84 روز

است که حتی یک ماهـی هـم صید نکرده‌ است. او آن قـدر بدشانس

بـوده‌ که پـدر و مـادر شـاگردش، مـانولیـن، او را از همـراهی با پیـرمرد

منع کرده و به او گفته‌اند بهتر است با مـاهیـگیـرهای خوش شانس تر

به دریا برود. مانولین اما به پیرمرد علاقه‌مند است و در تمام مدتی که

پیرمرد دست خالی از دریا بـرگشته‌ است هر شب به کلبـه ی او سـر

زده، وسایـل ماهی گیری اش را ضبـط و ربـط کرده، برایش غذا برده و

بـا او در بـاره مسـابقـات بیس بال آمـریـکا به گفـتـگو نـشستـه‌ اسـت.

بـالاخره یک شـب پیـرمرد به پسـرک می‌گوید که مطمئـن است دوران 

بـدشانسـی‌ اش به پایان رسیده‌ است و به همین دلیل خیال دارد روز

بعد قایقش را بردارد و برای صید ماهـی تا دل آب های دور خلیج برود.

   فـردای آن شـب در روز هشتـاد و پنـجم سانتیاگو به تنهایی قایقش

را به آب انداختـه، راهی دریـا می‌شود.

   وقتی از ساحل بسیار دور می‌شود طعمه ها را به دل آبهای عمیق

خلیج مـی‌سپارد. ظهر روز بـعـد یک مـاهی بـزرگ، که پیـرمـرد مطمئن

است یک نیزه ماهی است، طعمه را می‌بلعد.

   سانتیاگو به زودی درمی یابد که قادر به گرفتن و بالا کشیدن ماهی

عظیـم‌الجثـه نیست و این ماهی بود که قـایـق را مـی‌کشـید و بـا خود

می‌بـرد. دو روز و دو شـب به همیـن صـورت می‌گـذرد و پیـرمـرد فشـار

سیـم مـاهـیگیـری را که به وسیلـه ی ماهی کشیـده می‌شود تحمـل

می‌کنـد. سانتیـاگو در اثـر این کشمکـش و تقـلاها زخمـی شـده‌ و درد

می‌کشد، با این حال مـاهی را برادر خطاب می‌کند و تلاش و تقلای او

را ارج می‌گذارد و آن را ستایش می‌کند.

   روز سوم ماهی از کشیدن قایـق دست برمـی‌دارد و شـروع می‌کنـد

بـه چرخیـدن به دور آن. پیرمرد متـوجه می‌شود که ماهی خسته شده‌

است و با این که خود نیز رمقـی در بدن نـدارد هر طـور شده مـاهی را

به کنار قایق می‌کشاند و با فرو کردن نیـزه‌ای در بـدنش آن را می‌کشد

و به مبارزه طولانی خود با ماهـی سـرسخت و سمـج پایان می‌بخشد.

سانتیـاگو ماهـی را به کنـار قایـق می‌بنـدد و پارو زنـان به‌ طـرف ساحل

حرکت می‌کند و به این می‌اندیشد که در بـازار چنیـن مـاهی بزرگی را

از او به چه مبلغی خواهند خریـد و ماهـی با ایـن جثه ی بزرگش شکم

چند نفر گرسنه را سیر خواهد کرد.

   پیرمرد اما پیش خود بر این عقیـده است که هیـچ کسی لیاقت آن را

ندارد که این ماهی با وقار و بزرگ منش را بخورد.

   وقتی سانتـیاگو در راه بازگشـت به ساحل است کوسه‌ها که از بوی 

خون پی به وجود نیزه ماهی برده اند برای خوردنش هجوم می‌آورند. او

چند تا کوسه‌ را از پا در مـی‌آورد، ولی در نهـایت شـب که فـرا می‌رسد

کوسه‌ها تمـام مـاهی را خورده و فقـط اسکلتـی از آن باقی می‌گذارند.

   سانتیـاگو به خاطـر قربانی کردن ماهی خود را سرزنش می‌کنـد. روز

بعد پیش از طلـوع آفتاب پیرمـرد به ساحل می‌رسـد و با خستگـی دکل

قایقش را به دوش می‌کشد و راهی کلبـه‌اش مـی‌گردد. وقتـی به کلبه

می‌رسد خود را روی تختـخواب انداختـه، به خوابی عمیق فرو می‌رود.

   عـده‌ای از مـاهـیگیــران بی‌خبـر از مــاجرایـی که بـر پیـرمـرد گذشتـه

است، برای تماشا به دور قایق او و اسکلت نیزه‌ ماهی جمع می‌شوند

و گردشگرانی که در کافـه‌ای در همـان حـوالـی نشستـه‌اند اسکلت را

به اشتبـاه اسکلـت کـوسـه‌ مـاهـی می‌پنـدارنـد.

   شاگرد پیرمرد، مانولین، که نگران او بـوده بـا خوشحالـی او را صحیح

و سـالـم در کلبـه‌اش می‌یابـد و برایش روزنامه و قهوه مـی‌آورد. وقتـی

پیـرمرد بیـدار می‌شـود، آن دو دوسـت بـه یـکدیـگر قـول می‌دهـنـد کـه

بـار دیـگـر بـه اتـفـاق بـرای مـاهیگیری به دریــا خواهـند رفت. بعد از آن

پیــرمـرد از فـرط خستـگـی دوبـاره به خواب مـی‌رود و خواب شیـرهـای 

سواحل آفریقا را می‌بیند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         داستان «پیرمرد و دریا» را در همین وبلاگ مطالعه کنید.

 


برچسب‌ها: پیرمرد و دریا, داستان, ارنست همینگوی, سانتیاگو و مانولین
 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم خرداد ۱۴۰۰ساعت 0:27  توسط بهمن طالبی  | 

 

   می خواهم از یکی از کسبه ی خیابان اسماعیل بزّاز یادی کرده

باشم که سالهاست جهان را به کاسب های دیگر واگذاشته و بار

سفر آخرت را بسته است.

   شاغلام، مستأجر پدر بود. یعنی وقتی پدر آن خانه را خرید، او

یکی از دکان های آن را در اجاره داشت. چون پالوده می فروخت

به «غـلام فالـوده ای» معـروف بود. البته لقب دیگری هم داشت و

آن «غلام آتشـی» بـود. مثل اکثر لقب هایی که در جنـوب شهـر

می ساختنـد، واقـعا" لغـت دیگری نبـود که بتواند به این کوتاهی

و رسایی شخصیت او را نشان دهد. قدی نسبتا" کوتاه و انـدامی

ورزیـده داشـت. بـه شـدت عـصبـی بـود، بـا کوچکترین بهانه ای

دعوا راه می انداخت و روزی نبود کـه اقلا" شاهد یکی دو درگیری

 زبـانـی و بدنـی او نباشیم.

 

 

   اصـلا" حرف کـه مـی زد بـا آدم دعـوا داشـت. لـقـب سـومـی هم

داشت که البته محترمانه تر بود و مردم در حضورش او را به این لقب

می نامیدند و آن «شاغلام» بود.

   پـالـوده ای کـه این مـرد درسـت مـی کـرد، بـه تـصدیق هـمـه ی

قـدیـمـی هـا کـه خوراک را مـی شنـاختـنـد، عالی ترین پالوده ای

بود که در تهـران ساختـه می شد. تا جایی که می دانـم پالوده ی

تهرانی با مرگ شاغلام از صفحه ی روزگار محو شد.

 

 

   شاغـلام با عشق واقعی، منتظـر بهـار بود که کالای خود را عرضه

کند. در تمام مدت فـروش پالوده که حتی تا ماه هـای اول پایـیـز هـم

طـول مـی کشیـد، بسیـار سرزنـده، فعـال و پـر جنـب و جوش بـود،

ولی وقتی بـه خاطر سردی هـوا فروش پالـوده تـعـطیـل می شد، او

به قول اهالی خیابان «تـو لَـک» می رفت! دیگر نمی شد حتی با او

دو کلمه حرف زد! به صورت خمیـده در خیـابـان راه مـی رفت و حتـی 

لبـاس مناسبـی نمی پوشیـد، و البته دعوا هم می کرد!

   تمـام مـواد پـالـوده را خودش آمـاده مـی کـرد. انـواع شـربـت ها:

شربت آلبالو، زعفران، گلاب ... همه را در همان مکان می پخت. تخم

شربتی در جای مخصوص خـود و نشاسته به همچنین.

 

 

   نشاسته را می پـخت و با یک «پـرِس» چوبی آن را از سوراخ های 

ریزی رد می کرد و مستقیما" به داخل آب سـرد می ریـخت. چنـان

تزیینـاتی بـه دکـان خود و اطراف بساط پالوده می داد که گویی برای

فرزنـد خود حجله ی دامادی آماده کرده است.

   وقتی مشتـری مراجعـه می کـرد، «لُنـگ» مخصـوصی را کـه یـک

ســرش زیـر «تُـوِه» یخ بــود روی پای خود می کشید. تُوِه، قطعه یخ

بزرگی بـود که از یخچال ها می آوردنـد. با ارّه ای که به صـورت کمان

بود  و در دو سـر خود دو دستـه ی چوبـی داشـت از آن قـالـب یخ

می تـراشید و در همان لـنگ به اندازه ی مورد احتیاج جمع می کـرد،

و بـعـد از آن داخل کاسـه ای چیـنـی می ریخت. با چنان عشقـی و

وسواسی نشـاسته، شربت، تخم شربتی، گلاب و ... به آن اضافه

می کرد که بیشتر به «عشق بازی» شبیه بود تا کاسبی. در حقیقت

کاسه را با عشق پر می کرد.

 

                                                   در کوچه و خیابان

                                            عباس منظرپور

 


برچسب‌ها: داستان, عباس منظرپور, خیابان اسماعیل بزاز
 |+| نوشته شده در  سه شنبه یازدهم خرداد ۱۴۰۰ساعت 23:16  توسط بهمن طالبی  | 

 

    یک تاجر آمریکایی که به کشور مکزیک سفر کرده بود، تا زمینه های

سرمایه گذاری در آن جا را بررسی کند، نزدیک ساحل ایستاده بود و

غروب خلیج مکزیک را نظاره می کرد، بدون آن که بتواند از این همه

زیبایی لذت ببرد!

   در همین موقع متوجه ی نزدیک شدن یک قایق کوچک ماهیگیری به

اسکله شد. مرد جوانی با کلاه حصیری بزرگ، قایق را به طرف ساحل

هدایت می کرد.

   وقتی که قایق نزدیک تر شد، سه چهار تا ماهی کوچک و بزرگ روی

کف چوبی قایق را می شد دید. تاجر آمریکایی نزدیک تر رفت و از مرد

ماهیگیر پرسید:

   چقدر طول کشید که آن ماهی ها را صید کردی؟

   مرد مکزیکی گفت: کمی بیشتر از یک ساعت.

 

 

   مرد تاجر گفت: ﭼﺮﺍ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺻﺒﺮ ﻧﮑﺮﺩﻯ ﺗﺎ ﻣﺎﻫﻰ بیشتری صید کنی؟ 

   ــ ﭼﻮﻥ ﻫﻤﯿﻦ ﺗﻌﺪﺍﺩ ﻫﻢ ﺑﺮﺍﻯ ﺳﯿﺮ ﮐﺮﺩﻥ اهل و عیالم ﮐﺎﻓﯿﻪ!

   ــ پس ﺑﻘﯿﻪ ی ﻭﻗﺘﺖ ﺭﻭ ﭼﯿﮑﺎﺭ می کنی؟

   ــ شب را با خیال راحت می خوﺍﺑﻢ. ﯾﮏ ﮐﻢ ﻣﺎﻫﯿﮕﯿﺮﻯ می کنم. ﺑﺎ

ﺑﭽﻪ ﻫﺎﻡ ﺑﺎﺯﻯ می کنم. ﺑﺎ ﺯﻧﻢ خوش و بش می کنم. ﺑﻌﺪ هم می رم

ﺗﻮ ﺩﻫﮑﺪﻩ ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺘﺎﻡ ﺷﺮﻭﻉ می کنیم ﺑﻪ ﮔﯿﺘﺎﺭ ﺯﺩﻥ ﻭ ﺧﻮﺷﮕﺬﺭﻭﻧﻰ و

چرخیدن توی کوچه پس کوچه ها ... و خلاصه از اوقاتم تا می تونم

لذت می برم!

   مرد ﺁﻣﺮﯾﮑﺎﯾﻰ می گه: ﻣﻦ ﺗﻮﯼ «ﻫﺎﺭﻭﺍﺭﺩ» ﺩﺭﺱ ﺧﻮﻧﺪﻡ ﻭ می توﻧﻢ

ﮐﻤﮑﺖ ﮐﻨﻢ تا پیشرفت کنی. ﺗﻮ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻣﺎﻫﯿﮕﯿﺮﻯ ﺑﮑﻨﻰ. ﺍﻭﻧﻮﻗﺖ

می توﻧﻰ ﺑﺎ ﭘﻮﻟﺶ ﯾﮏ ﻗﺎﯾﻖ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮ ﺑﺨﺮﻯ، ﻭ ﺑﺎ ﺩﺭﺁﻣﺪ ﺍﻭﻥ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﻗﺎﯾﻖ

ﺩﯾﮕﻪ ﻫﻢ بخری. 

   ــ ﺧﺐ! ﺑﻌﺪﺵ ﭼﻰ؟

 

 

   ــ ﺑه جاﻯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻣﺎﻫﻰﻫﺎ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻭﺍﺳﻄﻪ ﺑﻔﺮﻭﺷﻰ، ﺍﻭﻧﺎ ﺭﻭ ﻣﺴﺘﻘﯿﻤﺎ"

ﺑﻪ ﻣﺸﺘﺮی ها می دی ﻭ یک مغازه ی بزرگ اجاره می کنی يا می خری

 و ﺑﺮﺍﻯ ﺧﻮﺩﺕ ﮐﺎﺭ ﻭ ﺑﺎﺭ خوبی ﺩﺭﺳﺖ می کنی ...

   ﺑﻌﺪﺵ حتی می تونی یک ﮐﺎﺭﺧﻮﻧﻪ ﺭﺍﻩ بندﺍﺯﻯ ﻭ ﺑﻪ ﺗﻮﻟﯿﺪﺍﺗﺶ ﻧﻈﺎﺭﺕ

کنی و ماهی ها رو بسته بندی کنی و به سوپرماركت های مختلف

بفرستی، اونوقت می تونی ﺍﯾﻦ ﺩﻫﮑﺪﻩ ﮐﻮﭼﯿﮏ ﺭﻭ ﻫﻢ ﺗﺮﮎ کنی ﻭ برﻯ

ﻣﮑﺰﯾﮑﻮ ﺳﯿﺘﻰ، ﺑﻌﺪﺵ لس آنجلس، ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭﻧﺠﺎ ﻫﻢ ﻧﯿﻮﯾﻮﺭﮎ ... ﺍﻭﻧﺠﺎﺱ

ﮐﻪ می شود ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﮐﺎﺭﻫﺎﻯ ﻣﻬم تر ﻫﻢ زد، مثلا" می تونی شروع

به ساختمان سازی یا هتل داری بکنی ...

 

 

   مرد ﻣﮑﺰﯾﮑﻰ می پرسه: ﺍﻣﺎ ﺁﻗﺎ! ﺍﯾﻨﮑﺎﺭا ﭼﻘﺪﺭ ﻃﻮﻝ می کشه؟

   ﺁﻣﺮﯾﮑﺎﯾﻰ می گه: ﭘﺎﻧﺰﺩﻩ ﺗﺎ ﺑﯿﺴﺖ ﺳﺎﻝ!

   دوباره مکزیکی می پرسه: ﺑﻌﺪﺵ ﭼﻰ می شه ﺁﻗﺎ؟

   تاجر تحصیل کرده ی هاروارد می گه: ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻗﺴﻤتش ﻫﻤﯿﻨﻪ!

ﻣﻮﻗﻊ ﻣﻨﺎﺳﺐ ﮐﻪ پیدا شد، می رﻯ ﻭ ﺳﻬﺎﻡ ﺷﺮکتهاتو ﺑﻪ ﻗﯿﻤﺖ

ﺧﯿﻠﻰ ﺑﺎﻻ می فرﻭﺷﻰ. ﺍین ﮑﺎﺭ ﻣﯿﻠﯿﻮن ها ﺩﻻﺭ ﺑﺮﺍﺕ ﻋﺎﯾﺪﻯ ﺩﺍﺭﻩ!

   ــ ﻣﯿﻠﯿﻮن ها ﺩﻻﺭ؟! ﺧﺐ ﺑﻌﺪﺵ ﭼﻰ؟

   ــ ﺍﻭﻧﻮﻗﺖ ﺑﺎﺯﻧﺸﺴﺘﻪ می شی، می رﻯ ﺑﻪ ﯾﮏ ﺩﻫﮑﺪﻩ ی ﺳﺎﺣﻠﻰ

ﮐﻮﭼﯿﮏ. ﺟﺎﯾﻰ ﮐﻪ می تونی ﺗﺎ ﺩﯾﺮﻭﻗﺖ ﺑﺨﻮﺍﺑﻰ. ﯾﮏ ﮐﻢ ﻣﺎﻫﯿﮕﯿﺮﻯ

ﮐﻨﻰ. ﺑﺎ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻭ ﺯﻧﺖ ﺧﻮﺵ ﺑﺎﺷﻰ. با رفیقات تو دهکده پرسه بزنی.

گيتار بزنی و از زندگی ات لذت ببری! حتی می تونی از ثروت خودت

برای نجات دیگران و یا رساندن آنها به آرامش و رفاه استفاده کنی!

می توانی امکانات خود را برای بهبود محیط زیست به کار گیری! 

 

 

   در این جا ﻣﮑﺰﯾﮑﯽ کم سواد، ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎﯾﯽ درس خوانده ی

هاروارد می کنه و می گه: ﺧﺐ ﻣﻦ ﺍﻻن هم ﮐﻪ ﺩﺍﺭﻡ همین كارها ﺭﻭ

می کنم!

   چرا خوشی ام را با حرص و طمع و شتاب و رقابت به فرداهایی که

اصلا" معلوم نیست کی می رسد، بیندازم؟! چرا امروز از فرزندان و

اهل و عیالم غافل باشم، تا بعدا" بخواهم با آنها باشم؟!  چرا اکنون

مراقب جسم و جان و روح و روانم نباشم، تا بعد از 15 یا 20 سال بعد

بخواهم با بیماری و ضعف و پیری و حسرت جوانی از دست رفته ام

مبارزه کنم؟! چرا اکنون به جای دوستی با مردان و جوانان دهکده به

فکر رقابت و از میدان به در کردن حریفان باشم، تا بعد از بازنشستگی،

بخواهم با آنها دوستی و رفاقت کنم؟! چرا لذت خواب جوانی ام را از

دست بدهم؟! و چرا با حرص و طمع به ماهی ها، به دریا، به انسانهای

دیگر، و خلاصه به زمین و زمان و به عالم و آدم خیانت کنم، و بعدا"

بخواهم قسمتی از آن را با کمک های مالی جبران کنم؟!

   و مرد درس خوانده ی هاروارد برای این پرسش ها هیچ پاسخی

نداشت، چون در دانشگاه به او اقتصاد و مدیریت را آموخته بودند ولی

فلسفه ی زندگی و اخلاق را نه!

 


برچسب‌ها: داستان, علت و معلول, رقابت یا همکاری, انسان به مثابه مهره
 |+| نوشته شده در  دوشنبه سوم خرداد ۱۴۰۰ساعت 1:8  توسط بهمن طالبی  | 

 

   در روزگاران قدیم در روستایی با مردمانی پاک و بی آلایش، گاوهای

شیرافشان، مزارع سرسبز و باغات دلگشا؛ زندگی به نرمی آب روان،

جریان داشت.

   زنان و مردان به کودکان محبت می کردند و کودکان به بزرگان احترام

می گذاشتند؛ و همگی برای کسب روزی و معاش خود دستی بر زمین

و نگاهی به آسمان، و دلی در گروی فیض ربانی داشتند.

 

 

   روزی از روزها سگی در درون تنها چاه روستا افتاد و نتوانست بیرون

آید و تلف شد. مردم روستا نگران شدند که بدون آب چگونه به معاش

و زندگی خود سر و سامان دهند.

   با خود اندیشیدند: آیا باید بروند و چاه دیگری حفر کنند؟ آیا از روستا

به جایی دیگر مهاجرت کنند و روستایشان را در مکان دیگری برپا کنند؟

آیا در روستاها و شهرهای دیگر تقسیم شوند و در میان آنها اصالت و

نام خود را از یاد ببرند؟ 

 

 

   در همین گیر و دار بودند که یکی از جوانان رشید روستا پیشنهاد 

کرد که به نزد پیرمرد دنیادیده و سرد و گرم چشیده ای که در کنار

روستا در باغی کوچک ولی مصفا زندگی می کرد بروند و مسئله را

با او در میان بگذارند. 

  ساعتی بعد همگی روستاییان در حضور پیرمرد بودند و ماوقع را برای

او تعریف می کردند. پیرمرد روشن ضمیر، دستی به ریش های سفید

و بلند خود کشید و گفت:

   اگر صد دلو آب از چاه بردارید و دور بریزید، آب تازه دوباره درون چاه

خواهد جوشید و پاک و زلال خواهد شد.

 

 

   این بود که روستاییان با دلگرمی به کنار حلقه ی چاه برگشتند و صد

دلو از آب را بیرون کشیده و به پای درختان و مزارع روانه کردند ولی در

روز بعد وقتی به سراغ چاه آمدند، آب چاه نه تنها زلال نشده بود، بلکه

بد بو تر و کدر تر هم به نظر می رسید. این بود که صد دلو دیگر آب

کشیدند ولی باز هم ثمری نداشت و آب چاه همچنان مشمئز کننده و

مرگ آفرین بود.

   دوباره به نزد پیر فرزانه رفتند و قضیه را با او در میان گذاشتند. پیرمرد

همراه آنها به سر چاه آمد و سراغ جایی را گرفت که سگ مرده را دفن

کرده بودند. در این موقع روستاییان با تعجب به او، و به یکدیگر نگاهی

کرده و متوجه ی امری شدند که به قدری روشن و واضح بود که به

چشم شان نیامده بود!

 

 

   پس از چند لحظه سکوت، پیرمرد و روستاییان به سر چاه رفتند تا

علت بدبو و مرگ آور شدن آب چاه را برطرف کنند.

 


برچسب‌ها: داستان, علت و معلول, چاره جویی
 |+| نوشته شده در  شنبه یکم خرداد ۱۴۰۰ساعت 23:54  توسط بهمن طالبی  | 

   در نهارخوری دانشکده، بعد از صـرف غذا، صحبـت از ایـن بـه میـان

آمـد کـه چگونـه می تـوان احتمـال وقـوع حوادث را به دست آورد.

ریاضی دان جوانی که در میان جمع بود، سکه ای را از جیبش بیـرون

آورد و گفت: اگر سکه را پرتاب کنـم، احتمال اینکه شیـر بیایـد چقـدر

است؟

   یکی از حاضران گفت: «احتمال» یعنی چه؟

   ریاضی دان جوان گفت: این خیلی ساده است.سکه بعـد از پرتـاب

می توانـد به دو صـورت بیاید: شیر یا خط. در این مورد فقـط دو حالت

ممـکن است. اگر شیر آمدن برای ما مهم باشد، از این دو حالت فقط

یک حالت آن برای ما مناسب است. پس احتمـال یعنی:

 

 

  «تعداد حالات دلخواه از تعداد حالات ممکن»

 

   

   کســی که سـؤال کرده بـود گفـت: پس 1/2 احتمـال دارد که شیــر

بیاید و 1/2 احتمال دارد که خط بیاید،بله؟ و ریاضی دان جوان سخن او

را تأیید کرد.

 

   

   در همیـن موقـع یکی از شـرکت کننـدگان گفت: سکه آسـان است،

بیایید تـاس را در نظـر بگیریم.

    ریاضی دان جوان پیشنهاد او را پذیرفت و گفت: می دانید که در یک

تاس استانـدارد، بر روی هر سطـح مکعب یک رقـم از ارقـام 1 تا 6 حک

شده است، که جمع دو سطح روبروی هم همیشه 7 می شود. وقتی

که تاس را می اندازیم، بر روی یک سطح خود فرود می آید. چون حالات

ممکن 6 اسـت، احتمـال شش آمـدن تاس 1/6 می شـود و یا احتمال

فـرد بودن عددی که می آید 3/6 یا 1/2 است.

   همین طور احتمال زوج آمدن، احتمال کمتر از 5 آمدن و ... را می توان

حساب کرد.

 

 

   

   در این موقع یکی دیگر از حاضران در حالی که سیبی را قاچ می کرد،

گفت: آیا واقعا" در تمام حالات می توان احتمـال حوادث را حساب کرد؟

مثلا" احتمـال این که اولین عابـری که از جلـوی پنـجره رد شـود، مـذکّر

باشد، چقدر است؟

   ریاضی دان جوان خوشحال از این که بحث گل انداختــه و مـورد توجه

حاضران قرار گرفته، گفت: این احتمال هم مسـاوی 1/2 است. چون از

میـان دو حالـت «مـذکر» و «مـؤنث»، یکی از حالات دلخواه مـاست.

   یکی از حضار پرسید: خوب احتمال این که دو نفر اولی که از جلـوی

پنجره می گذرند، مرد باشند چقدر است؟

   ریاضی دان جوان گفـت: بسیـار خوب! چون مــا حالا در ساختمــان 

دانشـکـده هستـیـم و در اینـجا کودک و خردسـال نیست و همـگـی 

کارکنان و دانشجویان مـرد یا زن هستنـد، احتمـال اینکه عابـر اولـی

مـرد باشد 1/2 و احتمال این کـه عـابـر دومی هـم مـرد باشد نیز 1/2

است. پس از بیـن چهار حالـت مـمکـن (م ، ز) (م ، م) (ز ، م) (ز ، ز)،

فقـط یک حالت آن برای ما مناسب اسـت کـه همـان (م ، م) باشـد.

پس احتمـال این کـه دو عـابـر اولـی که از پشـت پنـجره بگـذرنـد، مرد

باشند 1/4 است.

   یکی دیگر از اعضـا با علاقـه گفت: اجازه بدهیـد احتمال اینکه سـه

نفـر اولـی که می گذرنـد مـرد بـاشنـد را من بگویم. همـه ی حاضران

پذیرفتنـد و او گفت: احتمال مرد بودن عابر اول 1/2 و احتمال مرد بودن

عابر دوم هم 1/2 و احتمـال مـرد بـودن عـابـر سـوم هـم 1/2 اسـت.

پـس احتمال اینکه سه عابر اول مرد باشند 1/2×1/2×1/2 یعنی 1/8

است. همگی حضار با اشتیاق برای او دست زدند و بدین وسیلـه او

را تـأییـد کردند.

   وقتی که حاضران احتمـال اینکه ده نفـر اول عبوری از مقابل پنجره

را که مـرد باشنـد، محاسبه کردند به کسر 1/1024 رسیدند.

 

 

  1/2×1/2×1/2×1/2×1/2×1/2×1/2×1/2×1/2×1/2

 

 

   در اینـجا ریاضی دان جوان گفت: یعنی احتمال اینکه هـر ده نفـر اول

گذرنـده مـرد بـاشنـد، از یـک در هزار هم کم تر است. یعنی اگـر شما

یک تومـان شـرط ببنـدید که این حادثه اتفـاق می افتـد، من می توانم

هـزار تومـان شـرط ببنــدم که این اتفـاق نمی افتد! البته باز هم شما

احتمال بـرنـده شدن داریـد، ولی یک حالت در 1024 حالت است!


برچسب‌ها: معما و سرگرمی, داستان
 |+| نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۹ساعت 20:14  توسط بهمن طالبی  | 

 

    ارنست همینگوی Ernest Hemingway در ایلینـویز در غـرب آمریکا

زاده شد. پدرش پزشک و مادرش آموزگار پیانو و بسیـار مـذهبی بود.

   در حالی که مادرش او را در کلیسا و سرودهای مذهبی مشارکت

می‌داد، پدر او را به ماهی‌گیری می‌برد و استفاده از اسلـحه را به او

می‌آموخت.

 

 

   همینگوی در مدرسه، شیفتـه ی آموزگار ادبیاتش بود: «از قیافـه و

بیانش خوشم می‌ آمـد. احساس می‌کـردم چیـزی در من هست که

او در قالب ادبیات و شعرهایـی که می‌خوانـد خوب بازگو می‌کند.»

   نخستین نوشته‌ هایش در روزنامـه ی مـدرسه منتشر شد. پس از

دبیرستان برای مجله‌ها گزارش می‌داد.

   19 ساله بود که به عنوان داوطلب در جبهه‌های جنگ جهانـی اول

شرکـت کرد و چنـدی بعد مـجروح شـد و برای درآوردن 200 ترکش از

از بدنش مدت‌ ها درگیـر بیمارستـان بود. پس از بـازگشت از جنگ در

مجلات داستان می‌نوشت.

 

 

   22 سالـه بـود که به عنـوان گزارشگـر به پـاریس رفت، با همکارش

«هدلـی ریچاردسـون» ازدواج کرد و به همـراه همسـرش عـازم جنگ

یونان و ترکیه شدند تا از جنگ و درگیـری نظـامی گزارش تهیه کنند.

  همینگوی در آنجا «جیمـز جویز» دوست قدیمی اش را یافت و همو

بود که انگیزه انتشار داستان را در دل او انداخت.

  سبک نگارش او با عبارت‌ ها و جمله‌ های روشن و کوتاه و عاری از

صفت در ظاهر خشک و بـی‌ احساس می‌ نمـایـد امـا در همـان حال

خواننده را از حس همدلـی یا بیـزاری در رابطه با شخصیت‌ هایش پر

می‌کند.

   53 ساله بود که ماندگارترین اثرش یعنی  «پیرمرد و دریا» را منتشر

کرد که از جمله به خاطر آن جایزه ی ادبی نوبل گرفت.

 

 

   او افزون بر ماجراجویی، ماهی‌گیـری، شکار و اسلحه به آشپـزی و

گاوبازی هم علاقه داشت و این علایـق را در داستـان‌ هایش منعکس

می‌کرد. به تازگی دستـور پـخت همبـرگر او از مـوزه ی جان اف کندی

بوستون سر در آورده است!

   ماجراجویی‌ های همینگوی به حضور در جبهـه‌ های جنگ و سفر به

آفریقا محدود نمی شود،او با حضور در مناطق ناشناخته و موقعیت‌های

جدید، سوانح رانندگی و هوایـی، مـالاریـا، سرطـان پوست، ذات الریـه،

هپاتیت، شکستگی‌ های متعدد و مشکلات کلیه را هم از سر گذرانده

است!

   او کلکسیون محبوبـی از اسلـحه داشت و مـرگش نیز با یکی از آنها

شکل گرفـت. ارنست همینـگوی در 61 سالگـی در هنـگام تمیـز کردن

یکی از اسلحه هایش کشته شد.

  می‌گفت: «آثار کسی که کوتاه و روشن می‌نویسد به کوه یخ زیبایی

می‌ماند که فقط یک هشتم آن از آب بیرون است.»!

 

                        

 


برچسب‌ها: داستان, ارنست همینگوی, پیرمرد و دریا
 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۹ساعت 16:0  توسط بهمن طالبی  | 

 

  پیـرزنی بـود که دو کـوزه داشت. هر روز آنها را به دو سر چوبی که

روی شانه اش می گذاشت، می بست و با آن از رودخانه آب می آورد.

یکی از کـوزه ها سالم بـود ولی کـوزه ی دیگر تـرک داشت و وقـتی

پیرزن راه دراز چشمـه تا خانـه را مـی پـیـمـود، نـیـمی از آب آن کـوزه

روی زمیـن می ریـخت. 

   کوزه ی دیـگر خیلی بـه خود می بالیـد و آن کوزه ی ترک دار را

مسخره می کـرد و می گفت که تو با نقص خود، زحمت پیرزن را هدر

می دهی!

   کوزه ی ترک دار همیشه از این سخنان، بسیار غمگین شده و

احساس گناه می کرد. عاقبـت روزی بـه حرف آمد و بـه پیرزن گفت

که من به خاطر عیبی که دارم نمی توانم به خوبی به تو خدمت  

کنم و شرمسار هستم. 

   پیـرزن به او گفـت: «ناراحت نبـاش! من از عیـب تـو آگاه بودم و به

همین خاطر کنار راه تـخم گل کاشتم و تو هر روز ناخواسته آنها را آب

می دادی. بـه این سوی جادّه نگاه کن و ببـین که چه گلهای زیـبـایی

روییده است در حالی که در آن سوی راه هیچ گلی وجود نـدارد!

   من هـر روز از این گل ها می چیدم و به خانـه می بردم و اتاقم را با 

آنها می آراستـم.» 

   هر یک از ما عیوب و کاستی های خاصی داریم، ولی همین عیـب و

نقـص هاست کـه زنـدگی مـا را دلـپـذیـرتـر و شیـرین تـر می کـنـد! 

  


برچسب‌ها: داستان
 |+| نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 1:52  توسط بهمن طالبی  | 

 

   تنها چیـزی که می دانستـم این بود که روزی دوست من خواهد شد.

همه چیزش مرا به سوی او می کشید: پیش از هر چیز، نام پرافتخارش

که در چشم مـن او را سرآمـد همه، از جمله «فون»ها می کرد، و بعد

رفتار بزرگ منشانه اش، حرکاتش، برازندگی اش و زیبایی اش ـ و راستی

چه کسی می تـوانـد در این بـاره بی تـفـاوت بماند؟ همه ی اینها موجب

می شد که فکر کنم سرانجام کسی را پیدا کرده ام که با تصویر ایده آلی

که من از یک دوست داشتم، منطبق است.

 

 

   مشکل این بـود که چگونـه می توانستم او را بـه سوی خود جلب کنم.

چه چیزی می توانستـم به او عرضه کنم، او که مؤدبانه، اما با قاطـعیـت،

دوستـی اشـراف زادگان و دسته ی «خاویـار» را پس زده بود؟ چگونه

می توانستـم دل او را بـه دست آورم، در حالـی که مـوانـع سنّتی و نیز

غرور طبـیـعی و سرفرازی اکتـسابی او نمی گذاشت که بـه او نزدیک

شوم؟ از این گذشته به نظر می رسید که از تنهایی و کناره گیـری از

دیگر شاگردان کاملا" راضی است و تـنها هنگامی که لازم است با دیگران

می آمیزد.

 

  

   چگونه می توانستم او را به سوی خود جلب کنم، چطور می توانستم

خود را درمیان آن گروه بی رنگ و بو شاخص کنم و به او بپذیرانم که تنها

من بایـد دوست او باشم؟ این مسـئـله ای بـود کـه بـرای آن هـیچ راه

چاره ی روشنی نمی یافتم. تنها بطور غریزی می دانستم که باید خودم

را سرآمد دیگران نشان دهم.

   بـه یکباره بـه همه ی آنـچه در کـلاس می گذشـت عـلاقـمـنـد شـدم.

مـعـمـولا" خـوش حـال بـودم از اینکه گوشه گیری کنـم و به خیـال بـافی

بپردازم، اعتنایی به مسائل و مشکلات دور و بر نداشته بـاشم، و منتظر

باشم که صـدای زنگ مـرا از کارهای شاق کلاس آزاد کنـد. پیش از آن

هیچ انگیزه ای نداشتم که توجه همشاگردی هایم را به سوی خود جلب

کنم. پیـش خود می گفتم کـه چون بدون زحمت چندانی در امتحانـات 

موفـق می شوم، بـرای چـه خـود را بـه دردسر بـیـنـدازم؟ چه لـزومـی

داشـت کـه بخواهم توجه و علاقه ی دبیرانمان رابه دست آورم، دبیران

پیر و کِرِخت و وارفته ای که به مـا می گفتند: «در مدرسه نـه درس که

زنـدگی می آمـوزیـم»، حال آن که به نظر من عکس آن درست بود؟

 

 

   این بود که بـه تـکاپـو افـتـادم. هر بـار فرصـتی برای ابراز وجود پـیـش

می آمـد، خودی نـشـان می دادم. در باره ی مادام بوواری و این که آیا

هومر به راستی وجود داشته یا نه بحث می کردم. به شیلر می تاختم،

هاینه راشاعری پیش پـا افـتـاده و بـازاری می خوانـدم و هـولدرلین را

بزرگ ترین شاعر آلمان و حتی بزرگ تر از گوتـه عنـوان می کردم.

   به گذشته که فکر می کنم می بینم که این کارهایم تا چه حد بـچگانه

بود،بـا این هـمـه به شدّت بر دبیرانم اثر مـی گـذاشـت و حـتـی تـوجه

گـروه خاویـار را هـم جلـب می کرد.

 

 

   نتـیـجه ی این کار چنان بـود که خودم هم تعـجب کردم. دبـیـران که از

من دلسرد شده بودنـد، ناگهان به این نتیجه رسیدند که زحماتـشان بی

ثـمـر نبـوده و سر انجام به بـار نشسته است ...

 

 

   چنـد روز پس از آن، با چند سکه ی یـونـانی بـه مدرسه رفتم. از سن

دوازده سالگی سکه جمع می کردم. تا کُنـراد بـه مـن نـزدیـک شد،

وانـمـود کـردم که بـا ذره بـین در حال بررسی آنها هستم. او چشمش

به من افتـاد، و همان طور که انتظارش را داشتم ،کنجکاوی اش تحریک

شد و از لاک خود بیرون آمد. از من اجازه خواست که سکه ها را تماشا

کند. از شیوه ی ور رفتنش بـا سکه ها فهمیـدم کـه در این زمینه وارد

است.با حالتی نـوازش آمیز سکه ها را لمس و تـمـاشا می کـرد. گفـت

که او هـم سکـه جمـع می کند و سکه ی با نقش جغد را دارد، اما

سکه ی اسکندر را ندارد. در عوض چند سکه داشت که من نـداشتم.

زنگ خورد و از هم جدا شدیم و در زنگ تفریح ساعت ده به نظـرم رسید

که کنراد دیگر علاقه ای به سکه ها ندارد ...

 

 

    سه روز بعد، در پانزدهم مـارس ـ تاریـخی کـه هرگـز فراموش نخواهم

کرد ـ در یک غروب خوش  و سبک بهاری ازمدرسه به خانه می رفتم.

درختان بادام غنچه کرده بود، گلهای زعفرانی باز شده بود، رنگ آسمان

به آبی روشن و زَنگاری می زد: آسمانی «شمالی» بود که مایه ای از

آسمان ایتالیا داشت. چشمم به هوهِنفِلس افتاد که جلوتر از من

می رفت. به نظر می رسید منتظر کسی است. قـدمهایـم را آهسته

کردم ـ می ترسیدم از کنار او رد بشوم ـ امـا به هر حال بـاید راه خودم

را ادامـه می دادم، چون اگر این کـار را نمی کردم، حرکتم مسخره به

نظـر می رسید و او را بـه شک می انداخت. به نزدیکی او رسیده بودم

که برگشت و به مـن لبخند زد. سپس بـا حالتی دستپـاچه، که بـه نـحو

غریـبـی نـاشیـانه جلوه می کرد، دست لرزان مـرا فشرد. گفت: «تویی،

هـانس!» و ناگهان بـا کمال خوشحالی و با تـعـجب بسیار متـوجه شدم

کـه او هم مثـل من خجالتـی است، و مثـل من بـه یک دوست احتـیـاج

دارد، و احساس آرامش کردم ...

 

 

   پس از آن کـه سرانـجـام از هـم جـدا شـدیـم، تـمـام راه بـرگشت بـه

خانـه را دویدم، می خندیدم، با خودم حرف می زدم، دلـم می خـواسـت

داد بـزنـم، آواز بـخوانـم،... و می دانـستـم از آن پس دیگر زنـدگی مـن

تُهی و غم آلـود نخواهد بود.

 

                                               دوست بازیافته

                                            فِرِد اولمن

                                  ترجمه ی مهدی سحابی

 


برچسب‌ها: داستان
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان ۱۳۹۸ساعت 17:27  توسط بهمن طالبی  | 

 

 

   می دانیم که تهران در اوایل حکومت قاجار به وسیله ی آقا محمدخان 

به پایتختی انتخاب شد. در اواخر قاجاریه، با ضعیف شدن حکومت، هر

یک از چهار محلّـه ی آن روز شهـر، بیشتر به وسیله ی خود مـردم اداره

می شد تا حکومت. در واقع در هر محله ای یک بزرگ و معتمد وجود 

داشت که مردی جَنم دار و با نفوذ و پهلوان مسلک بود و برای خود

پـیروان و همـراهـان و همفکرانـی داشـت و اهل مـحل هـم او را قبـول

داشته، به وجودش افتخار می کردند و یا لااقل در حل مشکلات خود یا رفع

اختلافـات به او رجوع کـرده، از نفـوذ و احتـرامش برای چاره کردن دردهـای

خود سود می بردند. 

   پـهلـوانِ نامـی محلـه ی «چالـه میدان» لوطی معصـوم بود که هر وقت

قداره می کشید، شهر به هم می ریخت و میان تهرانی ها این شعر رواج

داشت که:  

 

                           آی لوطی معصوم 

 

                       برق قدّاره ت تهروونو لرزوند 

 

  

   اما پهلوان محلـه ی سنگلج که او هم مـردی نیـرومـنـد و پر مـایـه بـود و

حفظ  امنیت و رتق و فتق امور محله و دستگیری از ضعفا در دست او بـود،

داش غضنفر نام داشت. داش غضنفر چندین و چند زورخانه و حمام داشت

که بچه های محله در خزینه هایش شنا یاد می گرفتند.   

   هر سال موقع محرم و صفـر در چاله میدان و سنگلـج و همین طور در دو

محلـه ی دیگر شهر عزاداری و هیئـت و تکیه به راه می افتاد. اما در این دو

محلـه، لـوطـی مـعصـوم و داش غضنـفـر شصـت شبـانـه روز سیـنـه زنی و

عزاداری و تعزیه خوانی داشتند و هر سال ناصرالدین شاه در ماه محرم یک

شب به تکیه ی سنگلج و یک شب به تکیه ی چاله میدان می رفت. 

 

   بعد از مـاه صـفـر،که عـزاداری هـا تمـام شده و تکیـه هـا جمـع می شد

مسابقه ی پهلوان های محله ها با هم شروع می شد و پهلوان یک محل

از حریف خود که پهلوان محله ی دیگر بود، دعـوت می کرد برای کشتـی و

زورآزمایی به زورخانه یا میدان آن محله بیاید و در میدان رزم با هم سرشاخ

شوند.

 

 

   چند روز پیش از روز مسابقه هم، نوچه های هر پهلوان مراقب حال و روز

او می شدند که چه بخورد و چه نخورد و چه بکند و چه نکند تا او برای رزم

با پهلوان دیگر کم نیاورد.

  و بـالاخره در روز مـوعـود که مسابقه بـرگـزار می شد، پهلوان دعوت شده

به همراه سران و جمعی از اهالی محله ی خود به سمت محله ی دیگر به

راه می افتادند و مردم در بین راه این شعر را می خواندند که:

 

 

          بارها گفت محمد که علی جان من است 

 

         هم به جان عـلی و جان مـحمـد صلـوات

 

 

   و همه با هم صلـوات می فرستادند تا به میدان آوردگاه برسند. 

   از سوی دیگر پهلوان میزبان هم با همراهان و اهـالی محله خود با گاو و

گوسفند قربانی و منقـل های اسپند به استقبال می آمدند. 

   وقتی دو پهلـوان به هم می رسیدنـد روی یک دیگـر را می بـوسیـدند و

لبـاس ورزشی بر تـن کرده و وارد گود زورخانـه و میـدان مبـارزه می شدند

تا با هم کشتی بگیرند. پس از آن مرشد در مَنقِبَت شاه مردان و شهسوار

اسـلام ــ مـولا علـی علیه السلام ــ اشعـاری را مـی خوانـد، و دو حریــف

مشغـول زورآزمـایـی شـده و تمـاشاچیان دو محلـه نیز در کنـار هم با شور

و اشتیاق تمـام شاهد کشتـی مـی شـدنـد تا این که با به خاک رسیـدن

پشت یکی از پهلـوانـان، کشتی تمام شود.

 

   طبق رسمـی که در میـان پهلوانـان رایـج بود، اگر پهلـوان میهمان زمین

می خورد، پهلوان میزبان به احتـرام میهمـانـداری، کت او را می بوسید و

دست او را به عنوان قهرمان بالا می برد.

 

 

   در یکی از آن سالهـا بـود که داش غضنفـر سنگلـجی با همان تشریفـات

برای مسابقه به محله ی چالـه میدان می رفـت، امـا در نزدیکـی زورخانـه،

نـاغافـل زمین خورده و یک دستش می شکند.جوانان سنگلج در حالی که

از این وضع به هم ریختـه بودند، پوسـت خربـزه ای را در کنار مسیـر حرکت

پهلوان می بینند و مدّعی می شوند که چاله میدانی ها عمدا" آن پوست

خربزه را زیر پای پهلوان آنها انداخته اند.

   کار بـالا گرفـته و نـوچه هـای داش غضنفـر قـداره مـی کشنـد، ولی در

همیـن هنـگام لوطـی معصـوم پیش آمـده و به علامت شکست خود،کت

داش غضنفر را مـی بوسـد و با این کار جلـوی قتل و خونریـزی را گرفته و

غائله را می خواباند.

 


برچسب‌ها: داستان
 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۸ساعت 20:9  توسط بهمن طالبی  | 

 

   موبی دیک یا نهنگ سفید، داستان مبارزه ی ناخدایی است به 

نام اَهب با نهنگ باهوش و عظیم الجثه ای که یک پای او را قطع

کرده است. ناخدا سرسختانه این نهنگ را تعقیب می کند تا از او

انتقام بگیرد. در این راه او تمام تجربـه ی 40 ساله ی صیـد نهنگش

را با نیروهای غیرمـادی همراه می کند تا بلکه بتواند «نهنگ سفید»

را در پهنـه ی آب های بیکران اقیانوس ها بیابد و آن را هلاک کند.

 

 

    داستـان از زبـان یک مـعلـم به نـام «اسمـاعیـل» که بـرای کار به

کشتی صید نهنگ سوار شده، تعریف می شود.

   با خواندن این داستان که نوشتـه ی «هرمان ملویل» است و خود

مدتها در کشتی های تجاری و صید نهنگ کار کرده و اسیر آدمخوارها

و دزدان دریایی شده است، پی به خصوصیات نیک و بد آدم ها

می برید و نیز با طبیعت و ویژگی هـای نهنـگ های عنبـر آشنا شده،

ضمن این که بر روی نقشه ی جهان، موقعیت اقیانوسها، جریان های

آبی و هوایی و مثل آن موضوعات، مروری شیرین خواهید داشت.

 

                                 برای خواندن این داستان

                        در همین وبلاگ (اینجا) را کلیک کنید.

 


برچسب‌ها: داستان, نهنگ سفید, هرمان ملویل
 |+| نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور ۱۳۹۸ساعت 21:56  توسط بهمن طالبی  | 

 

  زایر مَمّد که از همرزمان رییسعلی دلـواری بود، پس از بیست سال 

کار کردن روی کشتی یک تاجر انگلیسی در بوشهر،تصمیم می گیرد

که به تنگستان برگشته و با پس اندازی که در این مدت فراهم آورده،

برای خود کـار و کسبـی راه بینـدازد. اول به نزد امام جمعه ی بوشهر

می رود تا پولش را حلال کند.شیخ با برداشتن دویست و پنجاه تومان 

از دو هزار تومـان کل سرمایه ی او، آن را حلال می کند!

   زایر ممد سپس به زیـارت کربـلا مـی رود و پس از بازگشت از حرم

در بوشهر با سیـصـد تومان یک مغازه جو فروشی دست و پا می کند 

و بـه کاسبـی می پردازد. 

 

   

   مدتـی بعد یکی از آدم های بـازار به نام ممّد گُنده رجب، زیر پایش

می نشیند تا هزار تـومـانـی که از پـولـش باقـی مانده بود را به کریم

حاج حمزه که در بـازار بنـدر، بزّازی داشت و به خرید و فـروش پـارچه

مشغـول بود، بدهد تا با آن کار کند و سهـم زایرممد را هم بپردازد.

در عـوض، کریـم حاج حمزه خانـه ای را در رهن زایر ممد می گـذارد؛

که این کار در حضـور آشیخ ابوتراب محضردار صورت می گیرد. 

   چند ماه که گذشت، زایر ممد درمی یابد که آن خانه قبلا" نـزد دو

نفر دیگر هم گرو گذاشتـه شده است. پیش آقا علی کچل مـی رود

که وکیل است و از او می خواهد که پول را از عبدالکریـم حاج حمزه

پس بگیرد. آقا علی از او شصت تومـان حق الـوکالـه می گیـرد تا به

کارش رسیدگی کند. ولی کاری از پیـش نمی برد. دوباره از او چهل 

تومـان دیگـر طلب می کند ولی چون با آن سه نفـر دیگر یعنـی ممد

گنده رجب،کریم بزّاز و شیخ ابوتراب محضردار همدست شده و از آن

هزار تومـان سهمـی گرفتـه است، تلاش مـی کند که زایـرممد را به

نحوی سر بدواند و خسته اش کند تا قید پول را بزند.

 

   

   چند ماهـی می گذرد و زایرممـد که دیگـر امیـدی به بـازپس گرفتـن

پولش ندارد و دستش به هیج جا بند نمی شود و نمی تواند به طریق

قانونـی، حق خود را استیفــا کند، و از آن چهار نفر نیز مـرتب فحش و

فضیحت می شنود و آبرویی برایش نزد مردم کوچه بازار باقی نمانده،

تصمیم می گیرد که به زبان دیگری با آنان سخن بگوید تا بلکه اثر کند.

   او یک تـنـگسیـر؛ یعنـی اهل تنگستان است و برایش قبـول ظلم و

پذیرش خفّت، برابر با ننـگ و بی آبرویـی است. به نزد حاج ممـد، پدر

زنش می رود و از تـصمیـم خود با او سخن می گویـد. حاج ممد به او

می گوید که اگر چه غصـه دار دختر و نوه هایش یعنـی زن و دو فرزند

زایر است، ولی اگر خود او هم در چنین موقعیتی قرار داشت، همین

تصمیم را می گرفت.

    زایرممـد سپـس موضـوع را با زنش، شهــرو در میـان مـی گذارد و 

پول فروش مغازه را به شهرو می دهد تا بعد از او خرج بچه هـا کند و

امورات خود را بگذرانند.

   شهرو که غمی سنگین بر دلش سایه انداختـه، می دانـد که برای

یک مرد حفـظ شرافتـش می ارزد به این که جانش را نیز ببـازد؛ به او

می گوید که بعد از تو من و بچه ها چه کار کنیم؟ زایرممد او را دلداری

می دهد و می گوید به خاطر همین بچه هاست که چنین تصمیمـی 

گرفته است و بالاخره کسی باید بـاشـد تا از ظالمـان تقـاص بگیـرد و

آنها را به سزای بد عملی هایشان برساند تا بقیه ی مردم بتوانند در

آن شهر و دیار به زندگیشان ادامه دهند.

 

 

   زایر ممد صبـح اول وقـت تفنگ و تبرش را برداشته و به سـراغ کریم

حاج حمزه در دکان بـزازی اش مـی رود و پس از مـطـالبـه ی طلبش و

انکار دوباره ی کریم، او را می کشد. سپس به خانـه ی شیـخ ابوتراب

محضردار می رود و او را نیز که از کلاهبرداری کریم حاج حمـزه در باب

خانه ی گرو گذاشته شده، مطّلع بوده، به کیفر می رساند.

   سر و کله ی امنیه ها پیدا می شود و همه جا را به دنبـال زایرممد

می جویند.از طرف دیگر مردم بندر که از رفتارهای نزول خواران به تنگ

آمده اند، با زایرممد همدلی می کنند و او را تحسین می کنند.

   نفر بعدی آقا علی کچل وکیل است که زایر او را نیز با گلولـه ای به

درک می فرستد. امـا نزدیک ظهر چند تفنگچی برای یافتن زایرممد به

چادر او می رونـد و سراغش را از زنش می گیرند. آنها خانه را زیر نظر

گرفته و منتظر می مانند.

 

   

   زایر ممد بعد از کشتن آقا علی کچل به مغازه ی آساتـور ارمنی در

همان حوالی می رود که به فروش ویسکی و سیـگار و کنسرو روزگار

می گذراند. آساتور او را در اتاق بالای مغازه اش پنهـان مـی کند. زایر 

به وسیله ی اسمـاعیل، شاگرد آساتـور که نوجوانـی از دلـوار، زادگاه

رییسعلی دلواری است برای پدر زنش پیغام می فرستد که شهرو و

نوه هایش را به میـان آب ها روانـه کنـد تا اگر خدا خواست و او از کار

آخرش جان به در برد، به آب بزنـد و در تاریکی های شب به آن ور آب

بروند.

  کم کم هـوا رو به تاریکـی مـی گذارد. تمـام کوچه پس کـوچه های

بندر را التهاب فرا گرفته است و مردم منتظر شنیدن صدای گلوله ای

دیگر هستنـد که جگر ممد گنده رجب را سـوراخ کند. برای بـرقـراری

امنیت، منـع آمد و رفت برقرار می شود. اسماعیل، شاگرد آساتور در

راه بازگشت به مغازه ی اربـابش است که امنیـه ها به خاطر ساعت

منع رفت و آمد به او تیراندازی می کنند.  زایرممد فریاد اسمـاعیل را 

در نزدیکی حجره می شنـود و وقتی از پنـجره بیرون را نگاه می کند،

او را در خون خود می بیند که در وسط خیابان افتاده است! 

  با دلی پرخون آنجا را ترک می کند تا به سراغ ممد گنده رجب برود.

از مشتریان مغازه آساتـور شنیـده بود که او در خانه ی آسید ممدلی

کازرونی بست نشستـه و به او پنـاه برده است. وقتـی که به سمت

خانه ی آسیدممد می رود مردم سایه وار او را دنبال می کننـد تا اگر

امنیه ها سر برسند، آنـان را به خود مشغـول و سرگـرم کنند. زایـر به

خانه ی سید که می رسد،در می زند و به دروغ می گوید که «نایب»

است، تا در را به روی او بگشایند. حالا دیگر تاریکی شب همـه جا را

پوشانده،اما مردم همگی در جلوی خانه ی آسید ممد کازرونی جمع

شده اند. زایر به درون خانـه می رود و ممد گنـده را با خود به خیابان

می کشد و در حالی که به مردم می گوید که:«نگذارید هر بی غیرت

از خدا بی خبری پولتون را بخوره، خودتون از حق خودتون دفـاع کنید»

 او را با گلوله به زمین می دوزد. با بلند شدن صدای تیر، دوبـاره سر 

و کله ی امنیه ها پیدا می شود و مردم با آنها درگیر می شوند و زایر 

را فراری می دهنـد. زایر به کنار آب که می رسد، تفنگ و تبرش را به

مـرد دیگـری مـی دهـد و خود به آب مـی زنـد تا به زن و بـچه هـایش

بپیوندد.

 


برچسب‌ها: صادق چوبک, تنگسیر, زایرممد, داستان
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۸ساعت 18:42  توسط بهمن طالبی  | 

 

داخل طویله.روز 

 

اسلام وارد طویله می شود.پشت سرش دیگران،مشد  

جـبّـار هـم وحشت زده آخرتـر از همـه،داخل می شود. 

اسلام و کـدخدا جلوتر می رونـد.اسـلام بـا خوشحـالی  

ساختگی: 

   اسلام:سلام علیکم مشدی! 

حالت خوبه،دماغت چاقه؟ 

مشد حسن جواب نمی دهـد و سـرش همچنـان تـوی  

آغل است. 

اسلام بلندتر حرف می زند. 

 اسلام:هی مشدی! 

مشد حسن!با توام! 

مشـد حسن سـرش را از کـاهـدان بـیـرون می آورد و  

تندتند می جود و خیره به اسلام می نگرد. 

اسلام:حالت خوبه مشدحسن؟ 

مشد حسن با صدای گرفته می غرد. 

مشد حسن:من مشد حسن نیستم! 

کدخدا:چی می گی مشدی؟ 

تو مشدحسنی!  

مشدحسن به کدخدا خیره می شود.

مشد حسن:نه،من مشدحسن نیستم. 

با لگد زمین را می کوبد. 

مشد حسن:من گاو مشدحسنم! 

کدخدا:این جوری نگو مشدحسن! 

تو خود مشدحسنی،مشدحسن خودمونی! 

مشد حسن با لگد زمین را می کوبد. 

مشدحسن:من گاوم!من گاو مشدحسنم! 

عباس:این حرفو نزن مشدحسن! 

خدای نکرده اگر پوروسی ها بفهمن  

میان می دزدنت ها! 

پسر مشد صفر:میان دخلتو میارن ها!  

مشدحسن سرش را بالا می آورد. 

مشدحسن:نه،نه،پوروسی ها نمی تونن، 

مشدحسن نشسته اون بالا مواظب منه! 

همه مبهوت هم دیگر را نگاه می کنند. 

کدخدا:تورو خدا دست بردار مشتی، 

تو کجات گاوه؟ 

مشدحسن خشمگین و کلافه می شود. 

کدخدا:تو چه جور گاوی آخه؟ 

عباس:اگه گاوی دمت کو؟ 

کدخدا:ها؟شاخت کو؟

 

مشـد حسـن در حـالـی که دور طــویــلــه مـی دود و  

می چرخد،دست به فریاد می گذارد. 

مشدحسن:آهای مشدحسن!مشدحسن! 

پوروسی ها ریخته ن این جا، 

می خوان منو بدزدن، 

می خوان سر منو ببرن. 

می خوان منو بندازن تو چاه! 

آهای مشدحسن،به داد گاوت برس! 

به داد گاوت برس!به داد گاوت برس! 

زانـوانـش خم مـی شـود و کـنـار سـکـوی طویله درهم  

فشرده می شود. 

اسلام با احتیاط چند قدم جلوتر می آید. 

اسلام:خیله خب گاو مشدحسن. 

ما داریم می ریم. 

ما پوروسی نیستیم. 

من اسلامم،اینم کدخداست، 

این پسر مش صفدره،اونم عباسه، 

همه مال این ده هستیم. 

ما داریم می ریم،تو هم بگیر بخواب! 

مشد حسن آرام شده جواب نمی دهد.اسلام با جرئت  

نزدیک تر می شود. 

اسلام:چی می خوای برات بیارم گاو مشدحسن؟ 

مشد حسن بـا نـالـه ای که انـگـار از گلوی گاوی بیرون  

می آید. 

مشد حسن:آب...آب،آب،آب،آ...آ...آوو. 

جماعت آرام آرام از طویله خارج می شوند.  

 

                                              گاو  

                                   غلامحسین ساعدی 

 


برچسب‌ها: داستان, فیلمنامه, فیلمنامه ی گاو, غلامحسین ساعدی
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد ۱۳۹۸ساعت 16:35  توسط بهمن طالبی  | 

 

 آپارتمان کوچک نوریکو  

 

  نمای متوسط نوریکو و تـومی. رختخواب ها قبـلا" پهن  

شده اند: تومی(مادر شوهر) روی یکی از آنهـا نشسته  

است.  

نوریـکو(عروس)، یوکاتـا به تن، پشت تومی، شانـه های 

او را مالش می دهد. 

خارج نما،ساعت دیواری دوازدهمین ضربه ی نیمه شب  

را می نوازد. 

تومی: آه ... متشکرم ... بس است، کافی نیست؟ 

نـوریکـو: نـه، نـه... (بـه مـالـش دادن شـانـه هـای مـادر  

شوهرش ادامه می دهد). 

تومی: آه ... امـروز، روز طولانـی ای بود،پس از بازگشت   

از آتامی، رفـتیـم منـزل شی جی، بعـد هـم رفتیم پارک  

اورانو.  

نوریکو: خسته شدی، نیست؟ 

تومی: نه ،چیزی نیست ... باعث زحمتت شدم ... تصور  

می کنم نسبت به تو غیرقابل بخششم.  

نوریکو: نه، نه ... خیلی محبت کردی که آمدی.فکر کردم  

که دیگر برایت امکان ندارد که نزد من بیایی ... 

تـومی: همـه جا باعـث زحمـت شـده ایـم ... (نـوریکو به  

مـالش شانـه هـای او ادامـه می دهـد). واقعـا" ممنونم، 

کافی است. 

(به طرف نوریکو که پشت سرش است برمی گردد.) 

نوریکو (دست از مالش دادن  می کشد): آه بسیار خب، 

باشد.  

تومی (تعظیـم می کند): متشکرم. (نوریـکو  می خواهد  

برخیزد).     

نمای متـوسط بـاز تـومی و نـوریـکو که برمی خیـزد و به  

آشپزخانه می رود. یک کتـری آب و یک فنـجان می آورد  

و بالای سر رختخواب تومی می گذارد. 

تومی: ببینم،تا دیـر وقـت بـیـدار مـاندن برای تو که فـردا  

صبح زود سر کار خواهی رفت... 

نوریکو: نه، نه ... مادر، شما هم ...بهتر است بخوابید... 

تومی: برایـم غیـرمـنـتـظـره اسـت ... دارم در رختـخواب  

شوجی می خوابـم(به طـرف نـوریـکو برمـی گردد) ببین  

نوریکو سان ... 

نوریکو: بله؟ 

تومی: شوجی الان هشـت سال است که مرده(سرش  

را برمی گرداند و به عکس شوجی که روی تاقچه است، 

نگاه می کند) وقـتـی می بینـم که تو هنـوز عکـس او را  

جلوی چشم گذاشته ای، فـکر می کنـم همـه برایت دل  

می سوزانند. 

نوریکو (با لبخند): چرا؟ 

تومی(به او نگاه می کند) اما تو هنوز جوانی و ... 

نوریکو(می خندد): من دیگر جوان نیستم. 

تومـی: چرا، چرا ... واقـعـا"، هـنـوز جوانـی ... من  فکر   

می کنم نسبـت به تـو گناهـکارم ... اغلب با پدر در این  

بـاره صحبـت کرده ام ... اگـر آدم خوبـی پیـدا  شـد، هر  

وقت خواستی بی هیچ قیدی ازدواج کن. 

نوریکو (می خندد): ... 

تومی: جدی می گویـم. اگر هنـوز در مـورد ازدواج مقـیّد 

باشی ما واقعـا" دلگیـر می شویـم. 

نوریـکو (می خنـدد): بسیـار خب، اگـر موقـعـیت خوبـی  

پیش آمـد ...  

 

                                    داستان توکیو 

                                   یاسوجیرو  اوزو 

                                    Yasujiro Ozo   

 

 


برچسب‌ها: معما و سرگرمی, داستان, فیلمنامه, داستان توکیو
 |+| نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد ۱۳۹۸ساعت 18:21  توسط بهمن طالبی  | 

 

   نویسنده ی رمان  شازده کوچولو، داستانش را در  تابستان و پاییز

سال 1942 زمانی که در نیویورک زندگی می کرد نوشته است. و اولین

نسخه ی کتاب، به ترجمه ی انگلیسی در سال 1943 در انگلستان

چاپ شد، اما نسخه ی فرانسوی کتاب در سال 1946 رونمایی شد.

 

 

   راوی: راوی این داستان، خلبانی است که هواپیمایش در یک صحرا

سقوط کرده است و او در آنجا با شازده کوچولو ملاقات می کند. او روایت

دیدارش را با شازده کوچولو شش سال بعد از اتفاق افتادن ماجرا تعریف

می کند.

 

 

   زاويه ی ديد داستان: راوی از یک زاویه ی دید اول شخص استفاده

می کند . اما تمرکز اصلی راوی بر روی روایت کردن سفرهایی است

که شازده کوچولو در آن ها حضور داشته است. از این رو یک زاویه ی

دید شناور را ما در طول داستان شاهد هستیم.

 

 

   لحن اثر: روایت راوی در دو دنیای آدم بزرگ ها و دنیای شازده کوچولو

اتفاق می افتد که در دنیای شازده کوچولو همه چیز به گونه ای فانتزی

همراه با تلخی ها و شیرینی ها صورت می گیرد و در دنیای آدم بزرگها

 همه چیز ناعاقلانه و از روی غفلت و یا ندانم کاری و بی حوصلگی، 

روایت می شود.

 

 

   روايت زمانی اثر : گذشته یا ماضی است.

 

   مکان رويداد داستان : کویر «صحرا» در آفریقا و جهان بیرون از زمین

است.

 

   زمان رخداد داستان : زمان رویداد این داستان مشخص نیست و تنها

زمانی که در این داستان در اختیار داریم ، زمانی است که راوی از آن  

به "شش سال قبل بود" اشاره کرده است.

 

 

   شخصيت اصلی : شازده کوچولو و خلبان

 

   کشمکش اصلی داستان : بر سر دیدگاه شازده کوچولو ، از مردم

جهان و همچنین جدال و کشمکش هایی است که او با خلبان بر سر

دنیای آدم بزرگها دارد.

 

   کنش صعودی داستان : کنش صعودی داستان از آن جایی شکل

می گیرد که شازده کوچولو با گل رزش حرفش می شود و تصمیم

می گیرد که به سیارات مختلف سفر کند و نهایتا" نیز با روباه برخورد

می کند.

 

 

   اوج داستان: اوج داستان زمانی اتفاق می افتد که شازده کوچولو

به روباه برمی خورد و روباه درس ها و تجارب زندگی خودش را با او در

میان می گذارد و آن زمان است که شازده کوچولو می فهمد که به

چه اندازه باید قدر گلش را بداند!

 

   نمادها و موتيف های داستانی: بیابان، ستاره ها، گل رز، روباه،

نقاشی های شازده کوچولو، صحبت با راوی و دنیای آدم بزرگها

 

                                        **************************

                 برای مطالعه ی داستان شازده کوچولو

                 در همین وبلاگ (اینجا) را کلیک کنید.

 


برچسب‌ها: شازده کوچولو, داستان, داستان نویسی, زاویه ی دید
 |+| نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد ۱۳۹۸ساعت 16:50  توسط بهمن طالبی  | 
مطالب قدیمی‌تر
  بالا