|
متوسطه دوم و درس های ناگفته!
|
||
|
فقط از فهمیدن توست که می ترسند |
1700 روستـای «خراسـان جنوبـی» خالی از سکنـه شـده است.
امروز در تعداد زیادی از روستاهای شهرستان نهبندان آب وجود ندارد
و مردم چشمبهراه تانکرهای سیار آبرسانی هستند.
اگر امروز مرزنشینان و عشایر روستاهای مرزی بهویژه در نهبندان،
کولهبار مهاجرت بر دوش بگذارند در آیندهای نهچندان دور، کشور
متحمل هزینههای هنگفتی میشود!
طرح توسعه ی شهرستان نهبندان در شهریور 1378 تصویب شد
اما پس از 21 سال هنوز به مرحله ی اجرا در نیامده است!
مهمترین دلایل خالیشدن روستاها، کمآبی، بیکاری مفرط، عقب
ماندگی در حوزه ی بهداشت و درمان و کمبود ساختارها و وسایل
ارتباطی است که روستاییان را به ترک زادگاه خود واداشته است.

خراسان جنوبی
بر اساس گزارشهایی که در یک سال گذشته در باره ی مهاجرت
روستاییان مناطق دیگر ایران منتشر شده، وضع بسیاری از روستاهای
دیگر استانها هم ناهنجار است:
در دی ماه 1398 معاون وزیر تعاون، کار و رفاه اجتماعی اعلام کرد
که از شش هزار روستای خوزستان، دو هزار روستا خالی از سکنه
شده است. او گفته بود که باید برای ترغیب روستاییان به ماندن،
شغل مناسب ایجاد شود و کشاورزان تحت پوشش بیمه ی اجتماعی
قرار بگیرند، ولی متاسفانه در استانهای جنوبی کشور، کمترین
پوشش بیمهای را داریم!

خوزستان
در مهرماه 1398 هم مدیر کل امور روستایی و شوراهای استان
آذربایجان شرقی با بیان این که از 3073 روستای استان 268 روستا
خالی از سکنه است گفته بود، علت اصلی گریز روستاییان از زادگاه
خود، خشکسالی و نبود امکانات شغلی مناسب است.

آذربایجان شرقی
در مهرماه 1398 "نود اقتصادی" به نقل از وزارت تعاون گزارش داده
بود که 35 هزار روستا در ایران خالی از سکنه شده است! اما «محمد
امید»، معاون توسعه ی روستایی و مناطق محروم در مصاحبه با
شبکه خبر، رقم 35 هزار را تکذیب کرده و گفته بود: «در کشور 97 هزار
نقطه، آبادی داریم که از این میزان 62 هزار نقطه دارای سکنه است و
باقی مانده ی آن که 35 هزار نقطه آبادی میشود، همه روستا نیستند
بلکه بعضی یک پمپ بنزین، رستوران و مانند اینهاست. حدود یک سوم
این رقم یعنی 12 هزار نقطه آبادی، «روستا» بوده، که خالی از سکنه
شدهاند»!
بررسی آمار و محاسبه ی شاخصهایی چون نسبت طلاق به ازدواج
و یا نسبت ازدواج / طلاق به کل جمعیت (ازدواج / طلاق نسبی) نشان
دهنده ی آن است که این آمار طی سالهای مختلف با نوساناتی رو
به رو بوده است. برای مثال در سالهای بین 55 تا 57 با رشد ملایم
در آمار ازدواج رو به رو هستیم . اما در سال 58 به یکباره با رشد
ناگهانی مواجهیم.
در سال 59 دوباره نرخ مطلق ازدواج با شیب ملایمی افزایش یافت،
اما در سال 1360 طی روندی معکوس این نرخ با کاهشی چشمگیر،
به میزانی کمتر از سال 58 رسیده است. این کاهش را نیز میتوان در
پرتو توجه به شرایط ملتهب جامعه و درگیریها و جدالهای سیاسی
در آن سال و در نتیجه ی افزایش دوباره ی مهاجرت تفسیر کرد.
در سالهای 61 و 62 دوباره با افزایش نرخ ازدواج رو به رو هستیم
به طوری که تا سال 65 ادامه داشت و در مقابل میزان طلاق کاهش
داشت . در سال 75 نسبت طلاق به ازدواج به 7.89 درصد رسید.
یعنی در برابر هر 100 مورد ازدواج 8 مورد طلاق به ثبت رسیده
است. این نسبت در سال 76 افزایش یافت به طوری که به 8.18
درصد رسید. یعنی در برابر هر 100 مورد ازدواج تقریبا" 9 مورد طلاق
به ثبت رسیده است. در این سال نرخ رشد تعداد ازدواج 6.71 و نرخ
رشد طلاق 10.57 بود.
در سال 80 نسبت طلاق به ازدواج به 9.42 درصد رسید یعنی در
برابر هر 100 مورد ازدواج بیش از 9 مورد طلاق وجود داشت. در این
سال نرخ رشد ازدواج به 0.71 درصد و نرخ رشد طلاق به 12.46
درصد رسید. این روند افزایشی طلاق ادامه داشته و در سال 1397
به 31.77 درصد رسیده است. یعنی در برابر هر 100 ازدواج، 32 مورد
طلاق ثبت شده است.
| سال | درصد طلاق |
| 1387 | 12.5 |
| 1388 | 14.1 |
| 1389 | 15.4 |
| 1390 | 16.3 |
| 1391 | 18.1 |
| 1392 | 20.1 |
| 1393 | 22.6 |
| 1394 | 23.9 |
| 1395 | 25.7 |
| 1396 | 28.7 |
| 1397 | 31.77 |
از سال 87 تا 89 میزان ازدواج رو به افزایش بوده و از 880,592
مورد تعداد مطلق ازدواج در سال 87 به 891,627 مورد در سال 89
افزایش یافته است. در سال 90 از تعداد ازدواج ها کاسته شد اما
در مقابل تعداد طلاق ها افزایش داشت و همان طور که در جدول
دیده می شود، در برابر هر 100 مورد ازدواج حدود 17 مورد طلاق
وجود داشت. روند کاهشی ازدواج بعد از آن نیز ادامه یافت به
طوری که از 724,324 مورد ازدواج در سال 93 به 549,861 مورد
ازدواج در سال 97 کاهش داشتیم. در مقابل کاهش ازدواج، با
افزایش تعداد طلاق رو به رو هستیم، به طوری که از 163,569
مورد طلاق در سال 93 به 174,698 مورد در سال 97 رسید.
همچنین نسبت طلاق به ازدواج نشان میدهد در سال 93 در
برابر هر 100 ازدواج 23 طلاق وجود داشت در حالی که در سال
97 در برابر هر 100 ازدواج 32 طلاق وجود داشت.

عضو کمیسیون فرهنگی مجلس از سقوط 40 درصدی آمار ازدواج
در طول هفت تا هشت سال گذشته در کشور خبر داد و گفت، این
در حالیست که جمعیت جوانهای دم بخت افزایش داشته است.
از سوی دیگر آمار موالید ما به شدت در حال کاهش میباشد که
این موضوع باعث خواهد شد نسبت بازنشستگان نسبت به جوانان
روز به روز بیشتر شود.
او خواستار توجه بیشتر به مسائل فرهنگی در جامعه شد و
پرسید: صدا و سیما به چه میزان توانسته در حوزه ی مسئولیت
فرهنگی خود تاثیرگذار باشد؟
| سال | درصد طلاق به ازدواج |
| 1387 | 12.5 |
| 1388 | 14.1 |
| 1389 | 15.4 |
| 1390 | 16.3 |
| 1391 | 18.1 |
| 1392 | 20.1 |
| 1393 | 22.6 |
| 1394 | 23.9 |
| 1395 | 25.7 |
| 1396 | 28.7 |
| 1397 | 31.77 |
شاخص نسبت طلاق به ازدواج: تعداد طلاق در برابر 100 ازدواج در
زمان معین است، به طور مثال در سال 97 در مقابل 1000 ازدواج،
318 طلاق اتفاق افتاده است.
آمارهای مربوط به تعداد ازدواج به ازای یک طلاق نیز نشان دهنده ی
شرایط نگرانکننده در کشور است؛ در سال 1387 به ازای هر 8 ازدواج
یک طلاق داشتیم که در سال 1397 این عدد به 3.1 ازدواج یک طلاق
کاهش یافته است؛ میزان عمومی طلاق هم از 1.5 در سال 1387 به
3.1 در ازای هر 100 هزار نفر جمعیت درسال 1397 رسیده است که
باز هم نگرانکننده است.
سند 2030 یک دستورالعمل جهانی است که دارای 17 اصل است
و هر سه بعد اقتصادی، اجتماعی و زیست محیطی توسعـه ی پایدار
را در نظر گرفته است.
اصل اول آن چنین است:
پایان دادن به فقر در تمامی اشکال آن در همه جا
درآمد کمتر از یک دلار و 25 سنت در روز، فقر مطلق تلقی می شود.
ریشه کنی فقر مطلق از اهداف سند 2030 است. به علاوه زیر پوشش
قرار دادن فقرا و اقشار آسیب پذیر، و ایجاد نظام حمایتی مناسب برای
کاهش آسیب پذیری افراد و خانواده های کم درآمد در برابر حوادث
طبیعی و یا رویدادهای اجتماعی و اقتصادی اثرگذار، از برنامه های این
سند جهانی است.

به نظر شما چرا ایران سند 2030 را امضا نمی کند؟

افلاطون، فیلسوف برجسته ی یونانی در کتاب «قوانین»،
توصیف بسیار جالبی در باره ی شیوه ی حکومت کوروش به
دست می دهد. او دلیل موفقیت چشمگیر ایرانیان در زمان
کوروش و داریوش را این گونه بیان کرده است:
هنگامی که ایرانیان در زمان کوروش، میان برده داری و آزادی،
تناسب شایسته برقرار کردند؛ آنها نخست، خود آزاد شدند و
سپس، سرور دیگران شدند. زیرا هنگامی که حاکمان سهمی
از آزادی را به اتباعشان بدهند و آنها را در موقعیت برابری قرار
دهند، سربازان ایشان نسبت به فرماندهانشان احساس
دوستی می کنند، و در مواقع خطر وفاداری نشان می دهند و
اگر مردان خردمندی در میان ایشان بودند و می توانستند
مشورت ارائه کنند، از آنجا که شاه حسود نبود و اجازه می داد
مردم آزادانه صحبت کنند و نظر دهند، و به آنها احترام گذاشته
می شد؛ چنین کسانی با میوه ی خردمندی شان به مصلحت
جامعه کمک می کردند. در نتیجه به دلیل آزادی، دوستی و
تبادل خرد؛ همه ی امور ایشان پیشرفت کرد.

برخی تحلیلگران داخلی و خارجی بنا بر کنشها و صحبتهای علنی
مقامات آمریکا و برخی کشورهای خاورمیانه، معتقدند که راهی که
آمریکا در مورد ایران در پیش گرفته، راه تجزیه ی ایران و سرمایهگذاری
بر برخی گروههای تجزیه طلب برای کمک به این کار است. تاکید ترامپ
بر کلید واژهی «پایان ایران» هم در برخی تحلیل ها به همین استراتژی
ربط داده شده است.
دکتر محسن کدیور به پرسش هایی در این باره پاسخ می دهد:
– خطر تجزیهی ایران را چقدر جدی میدانید؛ اساسا" این کار
عملی هست یا خیر؟
– ایران یکپارچه و تجزیه نشده چه هزینههایی برای آنهایی دارد که
در حال برنامه ریزی برای تجزیهی ایران هستند؟
– در میان گروههای اپوزیسیون هم همیشه حساسیت بر تجزیهی
ایران مشاهده شده، چه چیزی مقابله و مخالفت با تجزیهی ایران را به
امری ملی تبدیل کرده است؟
– با توجه به اینکه پوزیسیون و بخش بزرگی از اپوزیسیون [چه در
داخل و چه در خارج از کشور] اهمیت زیادی برای تمامیت ارضی ایران
قائل هستند برای مقابله با این موضوع چگونه میتوان از این ظرفیت
استفاده کرد؟ آیا میتوان بر سر این موضوع، وحدتی سیستماتیک
میان دو گروه پوزیسیون و اپوزیسیون بوجود آورد؟
– راهکار شما برای مقابله با برنامهی «تجزیهی ایران» چیست؟
– یکی از راهکارهای پیشنهادی تحلیلگران تقویت حس ملیگرایی
در میان مردم و گروههای مختلف است؛ در تاریخ ایران چهره هایی
کاریزماتیک برای ایجاد این حس در جامعه ی ایرانی وجود داشتند، آیا
امروز چنین چهرههایی داریم؟
با توجه به تاریخ مقابله ی آمریکا با کشورهایی که موی دماغ او
بودهاند میتوانم بگویم خطر تجزیهی ایران جدی است، یا حداقل
عدهای جنگ طلب در اسراییل و آمریکا و احتمالا" عربستان و امارات
چنین خوابی دیدهاند.
ایران چه قبل از انقلاب چه بعد از انقلاب، قدرت اول منطقه بوده
است. موضوع صدور انقلاب، عملیات برون مرزی ایران در قالب سپاه
قدس و نقش غیرقابل انکار ایران در سوریه، عراق، یمن، لبنان و
فلسطین در سطوح مختلف، چهرهای تهاجمی و ماجراجو از ایران در
جهان به نمایش گذاشته؛ ورود ایران به فاز هستهای به این وحشت
دامن زده است. انبوه سخنان نسنجیدهی مسئولان ارشد لشکری
و کشوری ایران بنزینی بر این آتش بوده است.
انعقاد معاهدهی چند جانبه ی بین المللی موسوم به برجام،
عقلانیتی دوسویه از جانب مسئولان ایرانی و دموکراتهای آمریکایی
بود. این معاهده مخالفان جدی داشت: جمهوری خواهان در آمریکا،
دولت اسراییل، رژیمهای عرب وابسته به آمریکا در خلیج فارس، و
غالب افراد بخش انتصابی حکومت در ایران.
با بر سر کار آمدن جمهوری خواهان در آمریکا خصوصا" دونالد ترامپ
ورق برگشت. او از ابتدا با کلیهی تصمیمات رییس جمهور پیشین، سر
مخالفت گذاشت. یکی از آنها معاهدهی برجام بود. یک طرفه از آن خارج
شد و افراد جنگ طلبی از قبیل مایک پمپئو را به وزارت خارجه و چهرهی
ایران ستیز و جنگ افروزی چون جان بولتون را به عنوان مشاور امنیت
ملی برگزید.
اگر چه جمهوری اسلامی از زمان تصرف نادرست سفارت آمریکا در
آبان 1358 تحت تحریم آمریکا بوده است، اما ترامپ همه جانبه ترین و
گسترده ترین تحریم هایی را که در طول تاریخ علیه کشوری ممکن
بوده به کار گرفته شود، علیه ایران به کار گرفت. این تحریم های
کمرشکن حقیقتا" اعلام جنگ اقتصادی به ایران است. و فشار اصلی
آن قبل و بیشتر از نظام بر گردهی تودهی مردم وارد میآید. هدف این
جنگ اقتصادی واضح است، مهار بلند پروازی های ایران در منطقه
نسبت به منافع آمریکا و خصوصا" اساس اسراییل. محدودیت هستهای
مطالبه ی درجه ی دو آمریکا و اروپاست. در حقیقت آمریکا و اروپا نسبت
به حفظ اسراییل و مهار ماجراجوییهای جمهوری اسلامی در منطقه
متحدند، اگر چه در باره ی نحوه ی مقابله با ایران همداستان نیستند.
دموکراتهای آمریکا و رژیمهای فعلی اروپایی (حداقل آلمان، فرانسه و
انگلستان) با شدت و ضعف برخورد نرم تر و جمهوری خواهان آمریکا و
خصوصا" ترامپ به دنبال برخورد تندتری با ایران هستند.
جنگ تمام عیار فرسایشی اقتصادی در کنار دعوت به مذاکره اگر به
جایی نرسد تجزیهی ایران یک سناریوی محتمل است. هزینهی
براندازی نظامی بالاست. اما تجزیهی کشور با توجه به تکثر قومی،
زبانی، و مذهبی در بسیاری استانهای مرزی، تبعیض اقتصادی و
اجتماعی، فشارهای اقتصادی ناشی از تحریمهای گستردهی اخیر
و سوء تدبیر نهادینه در کشور، امکانش کم نیست!
تنها کورسوی امید، نجابت و بینش ایرانیان این نواحی از (کرد، ترک،
لر، بلوچ، ترکمن و عرب) است که علیرغم همه ی اجحافات و تبعیض ها
و سوء مدیریتها در دام تزویر دشمنان ایران نیفتند و از این بصیرت
برخوردار باشند که خود را از چاله به چاه پرتاب نکنند. چاله، وضع موجود
کشور؛ و چاه، تجزیهی ایران است. من به این نجابت و بصیرت هموطنان
از اقلیتهای مذهبی، زبانی و قومی امیدوارم. در خباثت دشمنان ایران
هم تردیدی ندارم، اما زمامداران کشور اگر به تمامیت ارضی ایران باور
دارند باید در برخی سیاستهای داخلی و خارجی خود تجدیدنظر
اساسی کنند که در دنباله به آن اشاره میکنم.
حفظ تمامیت ارضی ایران؛
فصل مشترک موافقان و مخالفان نظام:
بین ایران و جمهوری اسلامی ایران باید تمایز قائل شد. جمهوری
اسلامی ایران (رژیم مستقر در خاک ایران) در بین ایرانیان داخل و خارج
کشور موافقان و مخالفان جدی دارد. اما در یک امر اشتراک نظر ملی
است: حفظ تمامیت ارضی ایران.
ممکن است کسانی در شیوه ی اداره ی داخلی استان ها نظرات
متفاوتی داشته باشند. از قبیل روش اداره ی فدراتیو، اما بدون حفظ
تمامیت ارضی و دولت مرکزی هیچ روش خاص استانی امکان عملی
شدن ندارد.
چه کسانی که جمهوری اسلامی را اصلاح پذیر میدانند، چه
منتقدانی که امیدی به اصلاح آن ندارند و برای حاکمیت قانون و استقرار
یک رژیم دموکراتیک سکولار مبارزه میکنند، و چه اپوزیسیونی که
برایشان عملا" استقلال و عدم وابستگی ایران مطرح نیست و به طناب
پوسیدهی امثال ترامپ آویزان شدهاند، هر سه گروه به حفظ تمامیت
ارضی ایران اعتقاد دارند. باید ایران یکپارچه بماند تا: به شکل جمهوری
اسلامی بالفعل (سرمشق اول)، شکل اصلاح شدهی جمهوری اسلامی
(سرمشق دوم)، یا جمهوری دموکراتیک سکولار غیروابسته (سرمشق
سوم)، یا رژیم مشروطه یا جمهوری وابسته به آمریکا (سرمشق چهارم)
اداره شود.
سرمشق چهارم چه در داخل و چه در خارج کشور در اقلیت محض
است. سرمشق اول حتی در داخل کشور هم یقینا" از اکثریت برخوردار
نیست، مدافعان سرمشق اول احتمالا" از مدعیان سرمشق چهارم در
داخل بیشتر باشند، اما به جرئت میتوان گفت بیش از سه چهارم
ساکنان ایران با سرمشق اول مشکل جدی دارند. یقین دارم بیش از
سه چهارم ایرانیان مدت ها است به سرمشق دوم و سوم فکر میکنند.
شواهد امر از کاهش مدافعان سرمشق دوم و افزایش سریع سرمشق
سوم حکایت دارد. بهترین راه، تن دادن به برگزاری یک همه پرسی
همگانی است تا وزن هر یک از این سرمشق ها مشخص شود.
در عمل سرمشق اول به هیچ سرمشق دیگری اجازهی عرض اندام
نداده است، به سرمشقهای سوم و چهارم مطلقا" و حتی به اکثریت
افراد مجرب سرمشق دوم! اگر چه بخش مهمی از پیروان سرمشق
دوم برای همکاری با حاکمان (سرمشق اول) هیچ مشکلی ندارند، اما
قائلان به سرمشق سوم و چهارم هیچ تمایلی به همکاری با
اقتدارطلبان (سرمشق اول) ندارند. حتی قائلان سرمشق سوم و چهارم
هم مطلقا" همدیگر را باور ندارند و کمترین اتحادی بینشان تا اطلاع
ثانوی غیرممکن به نظر میرسد. تنها امر ممکن در این زمان تشکیل
جبهه بین قائلان سرمشق دوم و سوم است. این جبهه اجمالا" وجود
دارد. اگر مدافعان سرمشق اول مایلند به این جبهه بپیوندند اولین شرط
دست برداشتن از انحصار طلبی و تن دادن به موازین مندرج در فصل
حقوق ملت قانون اساسی فعلی و مشخصا" آزادی های مشروع است.
راهکارهای مقابله با برنامه ی خطیر تجزیه ی ایران به دو بخش خارجی
و داخلی تقسیم می شود:
راهکارهای خارجی:
برحق بودن مواضع خارجی کافی نیست، مقدور بودن آنها هم لازم
است، و از آن مهم تر هزینهای که برای مردم دارد.
جمهوری اسلامی همواره از برحق بودن مواضع خارجی خود دفاع
کرده؛ از قبیل دفاع از مظلوم، مقابله با ظالم، مبارزه با غصب، آپارتاید و
زورگویی. اما از هزینه هایی که اتخاذ این مواضع بر گرده ی ملت ایران
وارد میکند هرگز سخنی نگفته است. دولت های دیگر جهان مواضع
و اقدامات همدیگر را رصد میکنند. آنها ساکت ننشسته اند تا به
جمهوری اسلامی ایران اجازه دهند نظم ناعادلانه ی جهان را مطابق
میلش تغییر دهد. این هزینه ممکن است منزوی کردن، جنگ اقتصادی،
حمله نظامی، و تجزیه ی داخلی باشد. این هزینه های سنگین باید در
یک نهاد عالی دموکراتیک بررسی شود و با فواید احتمالی آن سنجیده،
و هزینه - فایده شود. مسلما" یک فرد، هر که میخواهد باشد ولو با
مشورت با منصوبانش نمی تواند در این زمینه تصمیم بگیرد. مطابق
قانون، این نهاد مجلس شورای اسلامی است. نهادی که قرار بود در
رأس امور باشد و نایب رییس سابق آن اعلام میکند که مجلس در هیچ
یک از تصمیمات کلان سیاست خارجی به بازی گرفته نشده است!
جمهوری اسلامی در قبال وضعیت اسفبار میلیون ها مسلمان اویغور
چینی سکوت مطلق کرده است. در مقابل سرکوب مسلمانان چچن در
روسیه عکس العملی از خود نشان نداد. در مقابل نسل کشی
وحشتناک مسلمانان برمه، از نهادهای حقوق بشری هم مواضعی
ضعیف تر و دیرهنگام تر گرفت. چرا؟ چون به مصلحت نظام نمیدید با
پشتیبانان اصلی اش یعنی روسیه و چین دربیفتد!
اگر چشم پوشی از حقوق حقه ی مسلمانان میانمار، چین و روسیه
تا اطلاع ثانوی مجاز و مشروع بوده، چرا همین اقدام در فلسطین،
لبنان، یمن، سوریه و عراق مجاز و مشروع نباشد؟!
کدام نهاد ملی متشکل از نمایندگان واقعی مردم هزینهی سنگین
حضور نظامی (یا پشتیبانی نظامی و مانند آن) را در خارج از مرزهای
ایران محاسبه کرده است؟
انرژی هسته ای در امور صلح آمیز می تواند مفید باشد. اما هزینه ای
که برای ارتقای توان هسته ای کشور در این عرصه صورت می گیرد کجا
محاسبه شده و توسط کدام نهاد ملی دموکراتیک هزینه - فایده شده
است؟ کشوری که شهروندان زیرخط فقر آن بین یک سوم تا یک دوم
جمعیتش هستند با کدام توجیه علمی، اخلاقی و شرعی مجاز به
سرمایه گذاری کلان در عرصه ی لوکس انرژی هستهای صلح آمیز
است؟ از انرژی هستهای نظامی بحث نمیکنم!
اهداف انسانی، حق طلبانه و عدالت خواهانه را میتوان در قالب
یک دیپلماسی بسیار قوی در کنار یک ایران داری اقتدار نظامی دنبال
کرد. نظام اگر در داخل مرزهایش و در میان شهروندانش نفوذ و اعتبار
و احترام داشته باشد، اطمینان داشته باشیم که دیگر مسلمانان بلکه
غیرمسلمانان در اقصی نقاط جهان به آن اقتدا خواهند کرد. اما اگر
هر صدای منتقدی را به بهانهی انقلاب مخملی خاموش کند چرا انتظار
دارد رژیمهای دیگر صدور انقلاب یا انقلاب مخملی به سبک جمهوری
اسلامی را تحمل کنند؟! یک بام و دو هوا که نمیشود. اگر جمهوری
اسلامی خود را برحق میداند، دیگر رژیمها هم ادعای مشابه ای در
مورد حقانیت خود دارند. به علاوه دلارهای نفتی حوزهی مقدورات شان
را بسیار افزایش داده است. رقابت با این رقبای خرپول متکی به
ابرقدرت ها، تدبیر و کارشناسی سنجیده ی ملی میطلبد.
برای جلوگیری از حملهی نظامی و تجزیهی کشور با هر کسی و در
هر زمانی میتوان مذاکره کرد. مهم این است که در مذاکره با زیرکی و
کارشناسی و اقتدار از منافع ملی دفاع شود. زمانی که ویت کنگ ها
کاری ترین ضربات را بر متجاوزان آمریکایی وارد میکردند وزیر خارجه ی
ویتنام شمالی مشغول مذاکره با وزیر خارجه ی آمریکا بود. در تاریخ
اسلام نه پیامبر، نه امام علی و نه امام حسین از مذاکره با عنودترین
دشمنانشان پرهیز نکردند.
راهکارهای داخلی:
در عرصه ی سیاست داخلی اگر قرار است کشور را در مقابل
تجزیهی داخلی واکسینه کنیم چاره ای جز حاکمیت قانون، دموکراسی،
و به رسمیت شناختن آزادی های مشروع مردم نیست. حاکمیت قانون
معنایش این است که مردم حقیقتا" در عمل احساس کنند به جای
اراده و منویات فلان مقام عالی، کشور بر اساس قانون مصوب نمایندگان
خودشان اداره میشود. اگر قوه ی قضاییه حیاط خلوت سیاستمداران
نباشد و در قضاوت، قانون و انصاف و بی طرفی، ملاک باشد؛ تجزیه طلبی
اجازهی عرض اندام نمییابد. اگر سرداران به بهانهی دفاع از انقلاب،
سیاست و اقتصاد و فرهنگ را جولانگاه چکمه های خود نکنند و به
پادگان ها مراجعت کنند، مردم نفس راحتی میکشند و تجزیه طلبی را
سکه ی یک پول میکنند.
اگر حکومت به بهانهی اجرای ظواهر شریعت و امر به معروف و نهی از
منکر به آزادیهای قانونی مردم خصوصا" جوانان تجاوز کند و شهروندان
را به یاد اسلام طالبانی و داعشی بیندازد مطمئنا" زمینه را برای تجزیه
کشور یا وابستگی آن هموار کرده است. اگر مسئولان حکومتی، ائمه ی
جمعه و سرداران در هر مسئله ی داخلی و خارجی،حرف زیادی بزنند و
زیاد هم حرف بزنند کشور را برای تجزیه شدن آماده کردهاند. پدیدهی
لباس شخصی ها، حزب الله بازی و بسیج در عرصه های فرهنگی و
سیاسی باید کنار گذاشته شود و کار به دست ضابطان مشخص قانونی
سپرده شود. نمایندگان مردم به دور از مهره چینی نظارت استصوابی
شورای نگهبان باید منافع ملی ایران را در هر مورد نصب العین خود کنند.
فراموش نکنیم صدام حسین و معمر القذافی هر دو ضدامپریالیست
و ضدصهیونیست بودند، اما روابط مناسبی با شهروندان خود نداشتند
و در ارکستر نظم جهانی صدایی ناساز بودند. عاقبتشان چه شد؟!
کشورشان در چه شرایطی قرار گرفت؟! حافظ اسد هم از همین قماش
بود با انعطاف بیشتر؛ اکنون شاهد وضع زار خلفش هستیم. ایران قرار
نیست لیبی، عراق، سوریه یا حتی ونزوئلا شود. ایران باید یکپارچه،
آباد، آزاد و مستقل بماند. عبور از این گردنهی خطرناک، تدبیر، دانش،
کارشناسی،عقل جمعی، بصیرت و رعایت دقیق منافع ملی را می طلبد.
با وسایل ارتباط جمعی جدید امکان مقایسه ی لحظه ای مواضع و
تصمیمات نظام با کشورهای رقیب فراهم است. اگر در این مقایسه
مردم عملا" احساس کنند تصمیمات و مواضع زمامداران بر اساس
عقلانیت و رعایت منافع ملی اتخاذ شده احساس همبستگی بیشتر
شده و در مقابل مشکلات مقاومت خواهند کرد. اما اگر احساس کنند
به جای رعایت منافع ملی، عدهای برای سود شخصی یا توهمات
ایدئولوژیک خود ماجراجویی و انحصار طلبی و رانت خواری راه انداختهاند
این زمینهی رشد ویروس خطرناک تجزیهی ایران است.
برای مقابله با خطر تجزیه ی ایران لازم نیست ملی گرایی تصنعی را
دامن بزنیم. به مردم در چارچوب قانون آزادی بدهیم، خود مردم در مقابل
اجنبی متجاوز و تجزیه طلب نادان سینه سپر خواهند کرد. اگر چه دوران
شخصیتهای کاریزماتیک گذشته است، اما اگر چهرههای محبوبی
مانند آخرین نخست وزیر کشور، رییس اسبق مجلس، و رییس اسبق
دانشگاه الزهرا از حصر غیرقانونی هشت ساله رها شوند و فرامین
غیرقانونی ممنوع التصویری و ممنوع الاسمی رییس جمهور اسبق
ملغی شود، این چهرههای محبوب مردمی از جمله بزرگ ترین مانعان
تجزیهی ایران خواهند بود.


مذاکره با دشمن؛ خود نوعی مبارزه و جنگ است.
اصلا" قرار است که با پیشرفت فکری انسان، همه ی جنگ ها با
زبان انجام شود. «منطق» و «انصاف» دو سلاح کارآمدی هستند که
مـی تواننـد به همـه ی مخاصمـات داخلی و خارجی پـایـان بخشنـد،
مگر این که یکی از اطراف جدال، از یکی یا هر دوی این صفات عـاری
باشد که در آن صورت متأسفانه کار به انقلاب یا جنگ می کشد!

اگر به مردم عزت بگذارید، مجبـور نخواهیـد شد به بیگانگـان
تعظیم کنید!
پرسش های ایسنا از دکتر محمود سریع القلم،
استاد علوم سیاسی و روابط بین الملل را در باره ی
گفتگوی ایشان در باره ی توسعه و دموکراسی که
در مطلب قبلی «چرا چنین هستیم که هستیم؟»
به آن پرداخته بودیم را بخوانید:
شما اشاره کردهاید که ژاپن برای توسعهیافتگی، سیستم درست کرد
و ما اول سراغ دموکراسی رفته و به همین دلیل در فراز و نشیبهای
بحرانهای نظری توسعهیافتگی قرار گرفتیم. در حال حاضر راه دستیابی
به یک سیستم برای توسعه یافتگی چیست؟
توسعهیافتگی یک آناتومی دارد. لازم است بین ارکان شهروند، جامعه و
حکومت به درک صحیحی رسید. این درک صحیح تابع تجربه بشری است.
در انگلستان هنوز یک قرن نشده که دموکراسی به معنای دقیق مفهوم
برقرار شده در حالی که فرآیند آزادی فکر، آزادی رسانه، آزادی دانشگاه،
جامعه ی مدنی و فعالیت بخش خصوصی از چهار قرن پیش آغاز شده
است. کار خصوصی اقتصادی و بنگاه داری زمینهساز تشکیل سازمان،
سیستم، کار جمعی و کار عقلانی می شود. این تجربه ی بشری است.
ژاپنیها اواسط قرن نوزدهم با مطالعه ای که کردند، متوجه شدند باید
سیستمهای مدیریت در آموزش، بانکداری، کشاورزی، نیروی دریایی،
اداره ی پست و غیره را از دیگران بیاموزند. از 23 کشور حدود دو هزار نفر
مشاور گرفتند و سیستم ساختند. در جریان سیستمسازی، فرهنگ
بومی خود را نیز به کار گرفتند. مبنای تحول در ژاپن، ایجاد سیستمی
ارکان توسعه در صنعت، بانکداری، تولید و تجارت و ایجاد مزیت نسبی
بود. بعد به تدریج نظام سیاسی _ عقلانی مبنی بر تَحزّب و رقابت
حزبی و آزادیهای سیاسی شکل گرفت. سیستمسازی، آزادی
فعالیت اقتصادی، حقوق شهروندی و تولید ثروت مراحل اولیه ی
ساختار توسعه یافتگی هستند که ژاپنیها دقیق متوجه شدند و عمل
کردند. دموکراسی طبقه بعدی این عمارت، و به نوعی نتیجه ی تولید
ثروت و صنعتی شدن است. ما چون درگیر استبداد داخلی و دخالت
گسترده ی خارجی در دوره قاجار بودیم، تصور کردیم اول باید برویم نظام
سیاسی را دموکراتیک کنیم تا آزادی سیاسی و مدنی به دست آوریم.
از این رو، شرایط نامساعد داخلی زمان قاجار و عدم درک صحیح از
ساختار توسعه، باعث شد که اول ما سراغ ساختن طبقه چهارم برویم
و بنیانهای اقتصادی را بنا نکنیم. دموکراسی در قرن بیستم ظهور کرد
در حالی که پیشزمینههای آن از قرن هفدهم آغاز شده بود. آزادی فکر
مقدم است بر آزادی سیاسی. آزادی فعالیت اقتصادی مقدم است بر
آزادی سیاسی. در قرن نوزدهم، اقشار وسیعی از مردم آلمان، فرانسه
و انگلستان، کتابخوان بودند، آگاهی اجتماعی و ملی داشتند. تا اواسط
قرن نوزدهم در انگستان، فقط حدود شش هزار رمان در این کشور چاپ
و عرضه شده بود. ایجاد جامعه ی مدنی، فرصت دادن به مردم برای
تشکل و فعالیت اقتصادی ، زمینههای کار سیاسی حزبی و تشکیلاتی
و انتقال صلحآمیز قدرت را فراهم می آورند. پس می بینیم که این
"آناتومی توسعه"، در واقع یک تجربه ی بشری است، نه صرفا"
بحث های نظری و دانشگاهی.
بعدها در قرن بیستم، کره جنوبی، چین و برزیل هم از همین مسیر
به درصدی از توسعهیافتگی رسیدند. پرسش اساسی این است که ما
تا چه میزان، این آناتومی را خوب مطالعه کرده و اجرا میکنیم؟ این درک
از توسعهیافتگی در میان فعالین سیاسی و سیاسیون ما در اقلیت
محض بوده است. طیف مخالفین از چپ، ملی، مذهبی و تنوعات موجود
در آنها در دوره قاجار و پهلوی عموما" در پی تغییر نظام قدرت بودهاند.
مبارزه با امپریالیسم و استبداد هم، مبنای فعالیت و مبارزه ی آنها بوده
است. ایجاد یک جامعه ی صنعتی، مشخص کردن مزیت نسبی، فراهم
آوردن شرایط جامعه ی مدنی، آزادی فعالیت اقتصادی در اولویت آنها
نبوده است.
در حالی که باید بدانیم، تولید ثروت، هم جامعه را تغییر میدهد و هم
حکومت را. امروز جامعه ی چین قابل مقایسه با زمان مائو نیست. مردم
چین در اثر تولید ثروت و ذخائر ارزی 3.5 تریلیون دلاری، امکان تحول
فرهنگی و فکری و مدنی پیدا کردهاند، ولی از این مهمتر، حکومت چین
برای تداوم تولید ثروت مجبور است با تشکلهای اقتصادی و جامعه ی
مدنی مشورت کند و از مشارکت آنها بهره برداری کند. در ایران پس از
انقلاب هم، فراز و نشیبهای عملکردی حاکی از روشن نبودن مبانی
نظری و شناختی است. خیلی باید زحمت بکشیم تا آناتومی توسعه را
بهتر مطالعه کنیم و به درک و اجماع عمومی برسیم. وضع موجود ما
دلایل روشن نظری و تئوریک دارد.
بین مدرن شدن و دموکراتیک شدن چه فرقی وجود دارد؟ تعریف شما
از مدرن شدن چیست؟ چرا شما معتقدید ما باید اول مدرن شویم سپس
سراغ دموکراسی برویم؟
مدرنیته معنای وسیع تاریخی دارد. ولی چند بنیان آن کلیدی است.
پذیرفتن علم و شناخت از طبیعت برای زندگی مطلوب، پذیرفتن اینکه
"کیفیت زندگی دنیایی" بسیار جدی است، پذیرفتن کثرت گرایی فکری
و پلورالیسم اجتماعی، پذیرفتن آزادیهای فردی و حق متفاوت بودن.
این مبانی، فرصت تعامل معقول میان شهروندان از یک طرف و
شهروندان و حکومت از طرفی دیگر را فراهم میکند.
دموکراسی پنج مبنا دارد: نظام حزبی، گردش قدرت، رسانههای آزاد،
بوروکراسی کارآمد و تولید ثروت توسط بخش خصوصی. اول باید به این
اعتقاد داشته باشیم که جریانهای سیاسی در یک کشور حق تشکل
دارند، حق دارند که مسئولان خود را با انتخابات تغییر دهند. این حق را
دارند چون، "کارآمدی" میخواهند. این یعنی مدرنیته. این حقوق باید
اول تشخیص داده شوند تا اینکه شرایط و پیشزمینههای فکری و نظری
دموکراسی به وجود آید. اخیرا" من از راننده ی یک اتومبیل بسیار گران
قیمت که در ردیف سوم (نه دوبل) ایستاده بود، با آرامش و نهایت ادب
و احترام خواستم که ده متر جلوتر پارک کند تا این همه ماشین پشت
سرش معطل نشوند. ایشان گفت که من هر جا دوست داشته باشم،
میایستم. من حدس میزنم اتوموبیل ایشان بالای یک میلیارد تومان
ارزش داشت ولی راننده اش با بدیهیترین حقوق مدنی آشنایی
نداشت. بسیاری فکر میکنند مدرنیته یعنی خریدن کالاهای لوکس!
در یک جامعه مدرن، مردم و مسئولان چه ویژگیهایی دارند؟
به تفاوت اندیشه اعتقاد دارند. نیازی ندارند دروغ بگویند. به سیستم،
ساختار، رویه، قانون، آیین نامه اعتقاد دارند. حقوق شهروندی را رعایت
میکنند. وارد حریم خصوصی افراد نمیشوند. مردم حق تشکل و سوال
کردن دارند. جامعه، تشکل و سازماندهی دارد. انتخابات، روش صلحآمیز
تغییر سیاستها و جهتگیریهاست. (مانند خروج انگلستان از
اتحادیه ی اروپا از طریق آراء عمومی) و پارلمان، بنیان تصمیم سازیها
و تصمیم گیریهاست.
شما برخی ویژگیهای فرهنگی ایرانیان را ضدتوسعه میدانید. با
توجه به اینکه این ویژگیها در طول سدههای گذشته ایجاد شده،
چگونه میتوان آنها را در کوتاهمدت اصلاح کرد؟ آیا فقط ویژگیهای
فرهنگی ما ضدتوسعه است؟ یا ما مشکل ساختاری هم داریم؟
ویژگیهایی که از آنها یاد شد، مانند خود محوری، خود بزرگبینی،
عدم همکاری با دیگران، حذف دیگران، کوتاه بودن افق کار، منصف نبودن
و ... عموما" معلول هستند. نه علل هستند و نه حالت ژنتیک دارند.
آنقدر در "تاریخِ رفتاری" ما حضور و دوام داشتهاند که بعضی، از آنها به
عنوان ویژگیهای ژنتیک ایرانیان نام می برند! این ویژگیها قابل اصلاح
هستند مشروط به اینکه ساختارهایی به وجود آیند که افراد نیازی به
این گونه رفتارها نداشته باشند.
ساختار در دو واژه قابل خلاصه است: رقابت و شایستهسالاری. در
جامعهای که این دو عنصر ساختاری وجود داشته باشد افراد میآموزند
که باید زحمت بکشند و رشد کنند و نیازی به حذف و تخریب و تملّق
ندارند زیرا آنها دیگر در ساختار جدید کاربرد ندارند. در کشورهای در حال
توسعه، بعضا" اشخاصی در جایگاه مهمی قرار میگیرند که شایستگی
آن را ندارند و عموما" با روش ارادت، تملق و اطاعت است. یا افرادی
از طریق رانت، ثروتمند میشوند. دیگران هم میآموزند و به کلیت
جامعه تَسرّی پیدا می کند. اگر رشد، تابع رقابت، زحمت، مراتب و
شایسته سالاری باشد، این خصلتها خود به خود به حاشیه میروند.
شما اشاره کردهاید که ما به یک استراتژی ملی برای توسعه ی
اقتصادی و تولید ثروت نیازمندیم. راهکار شما برای تولید ثروت ملی
چیست؟
هر کشوری محتاج یک چارچوب کلان است که مورد اجماع تمام
جریانهای سیاسی، گروههای مرجع، بخش خصوصی و آحاد مردم
باشد. این جهتگیری کلیدی است. اگر این استراتژی میان مدت و دراز
مدت وجود نداشته باشد، نمیتوان رشد کرد. نوسانات فراوان و فراز و
نشیبهای بسیار در سیاستگذاری برای رشد مضر هستند. در سطح
جهانی، اصول کلی این استراتژی در حدی روشن است که قابلیت گوگل
شدن را دارند: ورود در اقتصاد بینالملل (مانند اقتصاد چین)، تعیین مزیت
نسبی (مانند صنعت خودرو کره جنوبی)، نظام بانکداری کارآمد و
شفاف (مانند سنگاپور)، آزادی فعالیت اقتصادی (مانند مالزی)، تخصصی
شدن تولید (مانند برزیل)، تسهیل فعالیت اقتصادی (مانند ترکیه) و
سیاست خارجی در خدمت توسعه ملی (مانند هند).
پس اصول کلی استراتژی توسعه ی اقتصادی و تولید ثروت عبارتاند
از: ورود به اقتصاد بینالملل، تعیین مزیت نسبی، نظام بانکداری کارآمد
و شفاف، آزادی فعالیت اقتصادی، تخصصی شدن تولید، تسهیل فعالیت
اقتصادی و قرار گرفتن سیاست خارجی در خدمت توسعه ی ملی
شما معتقدید که در هیچ جای دنیا کشوری سراغ نداریم که بدون
تولید ثروت، بدون ممتاز کردن بخش خصوصی، بدون دور کردن دولت از
مسائل اشتغال و توسعه ی اقتصادی سراغ آزادی سیاسی رفته باشد.
چرا بخش خصوصی برای نقش آفرینی در اقتصاد ایران مردد است؟
وقتی بخش خصوصی سهم زیادی در اقتصاد ندارد، دولت چگونه باید به
مطالبه ی ایجاد اشتغال جامعه پاسخ بدهد؟
به خاطر درآمد نفت و "دولت رانتیر" در ایران، بخش خصوصی آنچنان
که باید و شاید رشد نکرده است. البته در نروژ هم درآمد نفت بوده ولی
دولت رانتیر شکل نگرفته است بنابر این، جایگاه بخش خصوصی تابع
جهتگیریها در تصمیم سازیها و سیاست گذاریهای حکومت
(State) و دولت (Government) است. با توجه به جمعیت قابل توجه
ایران اتفاقا" بخش خصوصی فرصتهای فراوانی برای عرضه ی کالا و
خدمات و اشتغالزایی دارد.
دهه ی 1340 دوره طلایی بخش خصوصی ایران است چون هم قوانین
و سیاستها به نفع آنها بود و هم سیستم بانکداری و روابط خارجی.
اگر بخش خصوصی، فرصت عرضه در بازارهای منطقهای و جهانی داشته
باشد موفقتر عمل خواهد کرد، مانند صنعت الکترونیک ژاپن، پوشاک
ترکیه، کشتی سازی کره جنوبی، کفش برزیل، معدن آفریقای جنوبی.
به نظرم بخش خصوصی در ایران خیلی جدی گرفته نمیشود چون قدرت
اقتصادی از قدرت سیاسی تفکیک نشده است.
شما ریشه ی ناآرامیهای اخیر در برخی شهرهای کشور را مسایل
اقتصادی میدانید یا سیاسی؟ تحلیل شما از این ناآرامیها چیست؟
در باره ی این حوادث در ایران، مقامات ارشد کشورمان رد پای عربستان،
انگلیس و آمریکا را پر رنگ دیدند. تا چه اندازه جامعه ی ایرانی قابلیت
متاثر شدن از فضا و طراحی کشورهای بیرونی را دارد؟ اگر دارد چرا این
گونه است؟
یکی از دانشجویانم در تحقیقی نسبتا" روشن، تقارنی میان سطوح
فقر و ناآرامیها را نشان داده است؛ به خصوص این که در بیش از 70
شهر کوچک و متوسط اتفاق افتاد و صرفا" در شهرهای بزرگ نبود. کار
علمی این رابطه را نشان می دهد و شاید بتوان گفت اصل اعتراض به
مسائل اقتصادی، مالی و بانکی برمی گردد. ممکن است در این شرایط،
عدهای هم مسائل سیاسی را مطرح کنند ولی به نظر میرسد که ثقل
ناآرامی ها اقتصادی است. کشورهای خارجی شاید بتوانند از چنین
تحولاتی در رسانهها و فضاهای مجازی استفاده کنند و اهداف خود را
دنبال کنند اما، اصل اعتراض به نظر میرسد ریشههای داخلی دارد.
پس از روی کار آمدن دولت روحانی و مخصوصا" برجام، امیدهای
زیادی برای بهبود شرایط اقتصادی به وجود آمد. البته دولت هم توانسته
است در زمینه ی اقتصادی دستاوردهایی داشته باشد اما این با
انتظارات جامعه فاصله دارد. چه مشکلی وجود دارد که دستاوردهای
دولت با انتظارات جامعه تطابق ندارد؟ آیا انتظارات، مدیریت نشده و
افزایش غیرمنطقی داشته است یا برای برآورده شدن مطالبات مردم،
مشکلات ساختاری در دولت و سایر نهادها وجود دارد؟
یک اشتباه بزرگی که در رابطه با برجام صورت گرفت، ایجاد انتظارات
کهکشانی نسبت به نتایج برجام بود. ایجاد این انتظارات واقعی نبود. با
واقعیات ساخت قدرت، روش مدیریت اقتصادی کشور، سیستم بانکداری
و به خصوص سیاست خارجی، سازگاری نداشت و ندارد.
رشد و توسعه ی اقتصادی اصولی دارد جهان شمول. اگر اجرا شود،
رشد تحقق پیدا میکند، اگر نشود، نه. توسعه ی ایران محتاج سرمایه
گذاری خارجی است. سیاست خارجی کشور در یک ریل حرکت میکند.
سیاستهای توسعه اقتصادی در ریل دیگر! اگر این یک ریلی نشود،
طبعا" جواب نمیگیریم. این پارادوکس از سال 1370 وجود داشته و
موضوعی ساختاری است.
نمیتوان دولتی توسعهگرا داشت در حالی که آن دولت، نقشی در
تنظیم سیاست خارجی نداشته باشد. البته این یک مسئله حقوقی و
مربوط به قانون اساسی هم هست؛ دولت در نظام حقوقی ج. ا.
عمدتا" حسابرسی و حسابداری میکند. جهتگیریهای خارجی
کشور نزد دولت نیست. دولت "اپراتور" است. هیجانهای انتخاباتی با
واقعیات حقوقی کشور فرق میکند. دولتها حدود قدرت خود را
می دانند و یا دیر یا زود متوجه محدودیتها میشوند.
البته یک اشتباه بزرگی که در رابطه با برجام صورت گرفت، ایجاد
انتظارات کهکشانی نسبت به نتایج برجام بود. موضوع هستهای در
ردهبندی مشکلات ایران با غرب، در رده ی حدودا" چهارم و پنجم است.
در ذهن غربیها، موضوعات مهمتری وجود دارد. اوباما معتقد بود که
حل این موضوع هستهای قابل دسترس است. آنها این موضوع را از
دیگر مسائل تفکیک کردند. یک تاکتیک مذاکراتی بود که اوبامای حقوقدان
طراح آن بود که فرآیند برخورد با موضوع هستهای از 1391 را شکل داد.
تیم آمریکا 155 نفر بودند. تاریخ، حقوق و روانشناسی میدانستند. اصلا"
یک کشور میانپایه اگر بخواهد فقط در یک موضوع با یک قدرت بزرگ
مذاکره کند خیلی نمیتواند امتیاز بگیرد. معمولا" در مذاکراتی که
package وجود دارد و طیفی از موضوعات با هم حل می شوند، میتوان
خوب امتیاز گرفت مانند مذاکرات چین و آمریکا در دهه 1970. قرار نبود
برجام مسائل ایران و غرب را حل کند یا گشایشهای اقتصادی فراوان
به همراه آورد. این بیشتر Propaganda بود. البته اگر در رسانهها بحث
و گفت و گو میشد و هیجان کمتر میشد، انتظارات واقعی بهتر شکل
می گرفت.
ارزیابی شما از سیاست خارجی دولت روحانی در دوره ی اول و
دوره ی دوم دولت تاکنون چیست؟ دو سال از اجرای توافق به عنوان
مهمترین پرونده دولت در سیاست خارجی میگذرد، فرصتها و
چالشهای این توافق چیست و جدیترین انتقاد شما به برجام
چیست؟ ممکن است برجام پاشنه ی آشیل دولت روحانی و مورد
سوء استفاده مخالفان و رقیبانش قرار گیرد؟
قبلا" اشاراتی داشتم. معماری سیاست خارجی در کشور ما در حال
حاضر نزد نهاد دولت نیست که ما از آن انتظاراتی داشته باشیم. حدود
160 هیئت اقتصادی از ایران بازدید کردند و متوجه فرصتهای بسیار
خوب سرمایهگذاری شدند. ولی به لحاظ حقوقی نگران موضع آمریکا و
برخورد وزارت خزانهداری آمریکا هستند. عموم بنگاههای اقتصادی، میان
مبالغ اندک سرمایهگذاری در ایران و ارقام بسیار بالا در آمریکا، طبیعی
است که دومی را انتخاب می کنند. دولت های اروپایی سخنان مثبت
فراوان میگویند ولی بنگاهها به پیامدهای سرمایهگذاری در ایران فکر
میکنند. عدم شفافیتِ کارِ اقتصادی و نظامِ بانکی هم علت دومی
است که سرمایه گذاران خارجی را به سوی احتیاط هدایت میکند.
حدود 90 درصد مشکل ایران با غرب و آمریکا در دایره ی مربوط به
جامعه ی یهودی آمریکا و اسراییل متمرکز است.
این جامعه به حدی قدرتمند است که میتواند با حضور و نفوذ در
حاکمیت و جامعه ی آمریکا سیاست واشنگتن نسبت به ایران را شکل
دهد. درست یا غلط بودن این مسائل بحث دیگری است اما اینها یک
واقعیت در سیاست و اقتصاد جهانی است. دولت در این باره میتواند
نظر دهد اما تصمیمساز در سیاست خارجی نیست. بنابر این برنامه ی
هستهای تحدید شده ولی مسائل به مراتب مهمتر در روابط ایران و
غرب و آمریکا باقی مانده است!
رفتار ترامپ در برخورد با برجام و در مجموع نسبت به ایران را چطور
ارزیابی میکنید؟ سیاست عدم اعلام پایبندی از یک سو و از طرفی
امضای تمدید تعلیق تحریمها چه معنایی دارد؟
رهیافت رفتارشناسی به من میآموزد که برخورد آمریکا با ایران بر
اساس یک واژه و مفهوم استوار است: Limbo.
اگر از سخنرانیها و ادبیاتی که در آمریکا نسبت به ایران طی دو
دهه ی اخیر تولید شده، تحلیل محتوا کنیم، این مفهوم قابل استخراج
است. اولا" آنها فوقالعاده با حوصله و فرآیندی هستند. عموما" ما
واکنشی هستیم. Limbo یعنی در هوا نگه داشتن. سیاست آمریکا
ابعاد روانشناسانه بسیاری دارد. ایران را نمیتوان نادیده گرفت ولی آنها
با رویکردهای ایران مشکل دارند. هم مذاکره میکنند هم فشار
میآورند و برای این کار، اهرمهای فراوانی دارند.
نیم طبقه ی وزارت خزانهداری را با زبدهترین کارشناسان IT و بانکی
برای پیگیری تحریمهای خود به کار گرفتهاند. کلا" جمهوری اسلامی
در آمریکا دوستی ندارد، نه در چپ و نه در راست. هر دو جریان در
آمریکا، تعریف مشترکی از جمهوری اسلامی ایران دارند، فقط
رهیافتهای آنها با هم فرق می کنند. زمان اوباما، چپ بود: اهل تعامل
و فشار. الان راست است: اهل تعامل کمتر و فشار بیشتر. سیاست
آمریکا یک حداقل دارد و یک حداکثر.
حداکثر، Regime Change است که به هیچ وجه راحت نیست.
حداقل هم یعنی مجموعهای از تحریمها، فشارها، ایجاد فقر، جلوگیری
از سرمایهگذاری خارجی در یک روند فرسایشی و بدون عجله. هدف،
تغییر سیاستهای منطقهای است. آمریکا با طیفی از کشورها در دنیا
تعامل دارد و بلکه روابط استراتژیک. معتقد نیستم با بنیان نظام و هویت
سیاسی و قانون اساسی ایران مشکل داشته باشند. خیلی به این
مسائل اهمیت نمیدهند. اصل، سیاستها و رویکردهای جمهوری
اسلامی هست که البته میتوان نتیجه گرفت که ریشه در بنیانهای
نظام سیاسی و انقلاب دارند. این سیاست آمریکا همینطور ادامه دارد
و تابع ترامپ یا رؤسای جمهور دیگر نیست. اجماع استراتژیک آنهاست.
شدت و ضعف دارد.
تغییر و تحولات جدید در وزارت خارجه و ایجاد معاونت اقتصادی در این
وزارتخانه که از سوی دکتر ظریف در حال انجام است، به نفع ساختار و
ماهیت وزارت خارجه است و آن را پویاتر و چابکتر خواهد کرد یا نه؟
من مفروضی دارم که مبنای پاسخ خود قرار میدهم. نهاد دولت
(و طبعا" وزارت خارجه) جهتگیریهای کلان سیاست خارجی را فقط
اجرا میکنند. به لحاظ حقوقی نمیتوانند از آنها فاصله بگیرند. هر نوع
ساختاری در وزارت خارجه، تاثیری بر این تقسیم و حدود وظایف اجرایی
در نظام سیاسی کشور ندارد. به عنوان مثال، رهیافتی نسبت به روسیه
به وزارت خارجه ابلاغ میشود یا موضوعی در نهادهای نظام سیاسی
طراحی و تصمیمسازی میشود. حالا خیلی مهم نیست این سیاست
در box اداری x انجام شود یا در box اداری y.
رویکرد اعتدال تا چه اندازه در منطقه و خاورمیانه کارساز است؟ این
در حالی است که گروهی از منتقدان دولت، اعتدال را عقبنشینی و
سازش تعبیر می کنند. نگاه به اعتدال در روابط خارجی یکی از تاثیرات
فکری شما است اما اساسا" برای کشوری مثل ایران با توجه به
حوزه ی جغرافیایی اش و سیاستها و ایدئولوژی ضد سلطهاش
میتواند این نگاه مورد استفاده باشد؟ امکان استفاده از این رویکرد را
اساسا" ایران پیدا خواهد کرد؟
ما برای اینکه اجازه ندهیم سلطه ی خارجی بر نظام تصمیمسازی و
سازمان اداری کشور جاری شود باید در داخل، "کارآمدی" ایجاد کنیم.
وقتی ما ضعیف، فقیر، سازمان نیافته و متفرق و بی توجه به مسائل
کشور باشیم، زمینههای سلطه ی خارجی فراهم میشود. آیا آمریکا
میتواند حتی بر کشوری مانند نروژ سلطه پیدا کند؟! نمیتواند، چون
سیستم حکومتی، نظام قانونی، ثروت ملی، مردم راضی، حقوق
شهروندی، آیندهای مطمئن و ثبات اقتصادی و سیاسی وجود دارد.
زمینههای مستعد داخلی است که مانند دوره ی قاجار، سلطه ی
خارجی ایجاد میکند در حدی که در سال 1296 یعنی یک قرن پیش
دولت انگلستان ماهانه دویست هزار تومان به احمدشاه میداد تا
حقوق کارمندان و کارکنان دولت را بدهد. دولتی که توان پرداخت حقوق
کارکنان را ندارد پس وابسته شده و سلطه ی خارجی راحت سرازیر
میشود. تقابل با نظام بینالملل روشی علمی و تجربه شده برای
مقابله با سلطه خارجی نیست. توانمندیهای داخلی باعث تقابل با
سلطه خارجی میشود. اعتدال میتواند این معنا را داشته باشد که
ما می خواهیم با کشورها داد و ستد کنیم. رفت و آمد داشته باشیم.
اثر بگذاریم، اثر بپذیریم. یعنی تعامل فرهنگی، اقتصادی و سیاسی و
اصولا" یادگیری.
هر وقت ما نرخ مهاجرت را صفر کردیم مانند مالزی، بعد می توانیم
مطمئن باشیم که خارج، هیچ نوع فرصتی برای سلطه در این کشور را
پیدا نمیکند. به نظر میرسد کشور ما دکترین امنیت ملی قابل توجهی
دارد ولی سیاست خارجی که عمدتا" به مسایل اقتصادی و تعامل
اقتصادی با بنگاهها و کشورها مربوط میشود، دکترین ندارد یا خیلی
ضعیف است.
کشورهای اطراف ایران تقریبا" همگی ایران را از عدد 1 تا 3 دشمن یا
رقیب خطرناک خود می دانند. در این فضا چه سیاست خارجی و داخلی
را توصیه میکنید؟ تهدیدات و فرصتهای منطقهای ایران کدامند؟
ابتدا باید بیندیشیم چرا اینطور است. چرا آنها ما را دشمن میدانند؟
سیاستهای فعلی را به راحتی نمیتوان تغییر داد. تاریخی پشت این
سیاستها است و اندیشههایی آنها را هدایت میکنند.
به نظر میرسد مهمترین تهدید ملی برای ایران عدم دسترسی به
منابع مالی، سرمایهای، فناوری، سرمایهگذاری خارجی و در نتیجه فقیر
شدن تدریجی و بیثباتی اقتصادی است.
امروز با عربستانی مواجه هستیم که سیاست و دشمنیاش با ایران
از سال 92 به بعد علنیتر شده است و به گونهای در حال انتقامگیری
هستند. نقل قولهای غیررسمی و رسمی وجود دارد که عربستان از
بمباران ایران، حمله هستهای به آن، تحریم و فشار اقتصادی، کاهش
تولید نفت و کاهش قیمت نفت به ضرر ایران، حمایت میکند یا سفارتش
را تعطیل میکند و این اواخر شنیده شد که به روسیه اعلام کرده تا
تکلیف ایران روشن نشود قیمت نفت بالا نمیرود. در مقابل این رویکرد
عربستان ایران چه باید کند؟
عربستان با تیم جدید حکمرانی که در آن شکل گرفته در مسیری
بسیار متفاوت از ایران حرکت میکند. خود را خارج از نفت به اقتصاد
آمریکا میخواهد قفل کند و با اسراییل روابط استراتژیک برقرار کرده
است. اگر ایران و عربستان بتوانند در موضوع یمن به اشتراکاتی برسند
شاید در مسائل دیگر پی آمدهای مثبتی داشته باشد.
(Spillover effects) این می تواند از شدت تقابل بکاهد.
در پرونده ی سوریه فکر میکنید برنده و بازنده ی اصلی میدان چه
کشورها یا طرفهایی هستند؟ در این میان بسیاری نگران جاگذاشتن
ایران از مرحله بازسازی و سهمخواهی در سوریه هستند؟ آیا از سوریه
میتوان به عنوان فرصتی برای تولید ثروت ملی بهره برد؟
معضل سوریه همچنان ادامه خواهد داشت. طیف بازیگران داخلی،
منطقهای و بینالمللی در حدی گسترده است که با تضاد منافعی که
دارند بعید است توافقی در آینده نزدیک صورت پذیرد. متاسفانه میدانی
است که هر بازیگری طناب قدرت را به سوی خود می کشد. تقریبا" به
هر موضوعی که در منطقه ی خاورمیانه توجه می کنیم بیشتر حالت
مدیریت اختلاف را دارد تا حل اختلاف چون منافع بازیگران همپوشانی
بسیار اندکی دارند. اینکه ایران بتواند در فرآیند بازسازی سوریه نقش
ایفا کند و از آن استفاده دو جانبه ی اقتصادی ببرد احتمالا" در آینده ی
دوری است. از افراد مختلف منطقهای و بیرون از منطقه شنیدهام که
بازگشت سوریه به شرایط سال 2011، حدود چهارصد میلیارد دلار
هزینه دارد. تأمین چنین منابع مالی بسیار مشکل خواهد بود. ما باید
راهبردی را طراحی کنیم که سطح ثروت ملی تولید شده چندین برابر
هزینههای امنیت ملی و هویت یابی باشد.چین در سال 10 میلیارد
دلار برای تبلیغ هویت خود در سطح جهانی تبلیغ می کند و نزدیک به
200 میلیارد دلار برای امنیت ملی و هزینههای نظامی، ولی چین
12.4 تریلیون دلار تولید ناخالص داخلی دارد و 3.5 تریلیون دلار ذخایر
ارزی.
نهادهای نظامی و امنیتی از بودجه ی سال آینده 60 هزار میلیارد
تومان را می بلعند!

بودجه ی سال آینده ی بهزیستی فقط 4 هزار میلیارد تومان، یعنی
1/15 بـودجه ی دفـاعـی و امنیتـی کشور است! این در حالی است
که شکاف طبقاتی و نابرابری های اجتماعی همچون بمـب ساعتی
مهیبی لحظه به لحظه به زمان انفجار خود نزدیک تر می شود؟

بودجه ی محیط زیست 1/150 بودجه ی دفـاعی و امنیتـی، یعنی
400 میلیارد تومـان است! در حالـی که بـحران آب مـی رود تا طومار
تمدن 12 هزار ساله ی ایران را در هم پیچد!

از چه چیزی دفاع کنیم وقتی هنوز خطر واقعی را نشناخته ایم؟!
چرا مـا در ریشه یـابـی مشکلات داخلـی به دنبال عوامـل خارجی
هستـیـم؟
چرا مسئـولـیـت خود را در قبـال مـشـکلات داخلــی نمی پذیریم؟
اسداله عَلـم، وزیـر دربار محمدرضـا شاه در تاریخ هجدهم آذرمـاه
1352 گفته بود: محمدرضاشاه از شلوغی و درگیری در دانشگاهها
بسیار ناراحت بود و می گفت قطعا" دستور مسکو رسیده که همه
دانشجوها به هم ریخته اند.
عرض کردم: مسلما" یک تحریـک خارجی وجود دارد ولی این نکتـه
را هم نبایـد از نظـر دور داشـت که اگر زمینـه آمـاده نباشد، خارجی
کاری نمی تواند بکند!
این خاطره ما را به اصـول ثابت حکمرانـی راهنمایی می کند: اگر
شخصی روزی 4 پاکت سیـگار بکشد و نیـم کیلو چربـی وارد بدنش
کند و با هر لیوان چای 12 حبه قند بخورد،نمی تـواند وقتی در CCU
بستری شد، روزگار و اطرافیان خود را سرزنش کند.
حکمرانی هم مانند حفظ سلامتی جسمانی، اصولـی دارد و اگر
آن اصـول جهـان شمـول رعایـت نشونـد، «کارآمـدی حکومت» دچار
اختلال می شود.
اولین شرط حکمـرانـی، ایجاد امنیـت فکری، شغلی، اقتصادی و
مدنی است. بعد از این که سطح قابل توجهی از این امنیـت فردی
در جامعه تحقق پیدا کرد؛ حفظ هویت و تعلّق خاطر میسّر و دست
یافتنی می شود.
اگر بخواهیم این اصل اول حکمرانی یعنی ایجاد امنیـت فـردی را
به مرحله ی سیاست گـذاری برسانیـم، باید مـجمـوعـه ی افکار و
عملکردها از ثبات برخوردار باشند. اگر شهـروندان یک کشـور صبح
از خواب بیدار شوند و متوجه شوند %40 ارزش دارایـی هـاشان از
بین رفتـه، به طـور طبیـعـی در پی چاره انـدیشـی برخواهنـد آمـد.
در چنین شرایطی، هویت، تعلق به خاک و اعتماد به آینده رنگ
می بازد.
آیا اماراتی ها، گرجستانی ها و مردم ترکیـه، پول و سرمـایه ی
خود را به بانکهای ایرانی منتقل می کنند، یا برعکس؟!
چرا گرجستان ویـزا برای ایرانـی ها را لغو می کند و زمینه برای
سرمایه گذاری میلیـاردی آنهـا را در گرجستـان فـراهـم مـی کند؟
شایـد پرسش اصولـی تر آن باشد که بپرسیـم: چرا شهـرونـدان
ایرانـی به این فکر می افتند که دارایی های خود را به ارز تبدیل و
در خارج از کشور مستغلات بخرند؟
محمدرضا شاه صدها هزار نفر را باسـواد کرد. آنها را از آمـوزش
دانشگاهی برخوردار کرد. حتـی به خرج کشـور دانشـجو به خارج
فرستاد، بعد گفت: «حرف نزنید؛ من خود می فهمم و می دانم!»
او بهترین اقتصاددانان (علینقی عالیخانی) و زبـده ترین مـجریان
(عبدالمجید مجیـدی) را به کار گمـارد و بعـد به آنهـا دستـور داد تا
فرامین او را عمل کنند!
او با گرفتن حس مشارکت از ایرانیـان، امنیـت فـردی و اعتبـار و
مسئـولیـت را از افـراد گـرفـت. این بـود که مـجریـان و شهـرونـدان
هر دو بی تفاوت شدند.
اکثریت مطلـق مـردم اتحادیـه اروپـا که 500 میلیون نفر جمعـیت
دارد از یک زندگی بسیار معمولی برخوردارنـد: یک آپارتمـان بسیار
کـوچک، یک دوچرخه، یک کـارت متـرو، و یک شغـل معمولـی. اما
بسیار راضی و خوشـحال هستنـد، چون امنیـت روانـی دارند و در
جامعه ای با ثبات زندگی می کنند. نرخ تورم حدود 2 درصد است
و به همان میزان درآمد آنها در سال افزایش پیدا می کند؛بنابراین
احساس ثبات می کنند.
محمدرضا شاه آموزش عمومی را گسترش داد، درآمد مردم را
افزایش داد و آنها را شهرنشین کرد. بعد حکـم کرد: «حرف نزنید!
انتقاد ممنوع!» هر شهرونـدی که انتقـاد می کرد، عامـل خارجی
قلمداد می شد.به این ترتیب حق طبیعی افراد نادیده گرفته شد
و امنیـت فردی آنها از بین رفت. نتیجه ی آن چه شد؟!
حکمرانی مثل پزشکـی، مهندسـی و معمـاری است؛ مثل آنها
یک تخصص است. اصول آن در هزاران جلد کتاب جمع آوری شده
است. محتاج تجربه و یادگیری است. به چارچوبـی فکـری به نام
«قـرارداد اجتماعی» میان مجریان نیاز دارد و از همه مهم تر تابع
یک نظام با ثبات است.
آیا آمریکا می تواند در امور نروژ دخالت کند؟ آیا آمریکا، روسیه،
انگلستان، آلمان و چین میتوانند «نـروژ هراسی» به راه اندازنـد؟
نمـی تواننـد چون نـروژ ثبـات دارد. با پنج میلـیون و دویست هزار
نفر جمعیت، 370 میلیارد دلار تولیـد ناخالـص داخلی دارد. با %1
نـرخ تـورم، مـردم این کـشـور 7 درصد از درآمـد خود را پس انـداز
می کنند، این در شرایطی است که دستمزدها در سال 5 درصد
افـزایـش پـیـدا مـی کنـد. درآمـد حاصـل از نـفـت ایـن کشـور به
«صندوق نفت» واریز شده و در صدها شرکت داخلـی و خارجی
سرمایه گذاری می شود و تنها %4 از سود این سرمایـه گذاری
در بودجه ی جاری به کار گرفته می شود.
ذخیره ی صندوق نفت نروژ در حال حاضر حدود هـزار میـلیـارد
دلار اسـت که اصـل و سودش بـرای نسلهای آتی است. درآمد
سرانـه در این کشـور بیش از 60,000 دلار است. با این آرامش،
ثبـات، امنیـت، تـوزیـع عادلانـه ی امـکانات و آینـده نگـری، کدام
کشور خارجی می توانـد در نـروژ نارضایتـی ایجاد کند؟
پس می بینیم که «حکمرانی یک تخصص است»!
دکتر محمود سریع القلم

با آنکه عشایری بودم به جای تفنگ و فشنگ قلم و کتاب را انتخاب کردم،
معلـم شدم و آمـوزش عشـایـری را به راه انداختـم. کم بـودنـد کسانـی که
تشویقم می کردند و بسیار بودند آنهایی که به ملامتم برخاستند.
11 اردیبهشت سالروز درگذشت محمد بهمن بیگی
بنیان گذار آموزش عشایری

اگـر مـا دنیـا را به گـفتگـو دعـوت می کنیـم، اول بایـد
بتوانیم مشکـلات خودمـان را بر اسـاس گفت و گـو حل
کنیـم. اول باید در درون خودمـان یاد بگیریـم که با گفت
و گو مسائل خودمان را حل کنیم.
سید محمد خاتمی

استبداد انسان را قـربـانی می کند و امنیت و ثبات و
آرامش را از میـان می بـرد زیرا در نـظـام استـبـدادی یـا
نظامی که قـانـون آن به میل یک فـرد یا یک گـروه تعیین
می شـود،دو دسـتـه بیشتـر وجود نـدارد؛یکی اکثـریـت
مردم،که اهل زندگی هستند و،به هر صورت،از درگیری
پرهیـز می کنند.اینـان دچار زبـونی،حقـارت و دوگـانـگی
شخصیت می شوند.آنها در عین حال که از نظم و قدرت
موجود -نظـم مبتنی بر قـدرت فـردی یا گـروهـی-نـفـرت
دارند،برای اینکه مصون و در امان بمانند به تملّـق گویی،
ظـاهر سـازی و ریـاکاری مبـتـلا می شوند و جامعـه ای
بی شخصـیـت یـا واجدِ شخصـیـتِ خرد شـده بــه وجود
می آید که هیچ کاری از دستش بـرنمی آید.بخش قـابل
ملاحظه ای از جامعه،متأسفانه،در بسیاری از کشورهـا
دچار چنین وضعی هستند.

ما اگر می خواهیـم مقتـدر باشیم، نبـاید از یاد ببـریم
که متکای قدرت ما مردم هستند.ما باید با مردم پیوندی
دائمی داشته باشیم. مردم دار بودن با عوام فریب بودن
فرق دارد. وقتی می گوییم مردم، یعنی ما آماده ایم که
زمینه ی مشارکت مردم را فراهـم آوریم و آمده ایـم که
پاسخگوی مردم باشیم.باید در گزارشهایی که به مردم
داده مـی شـود، مــردم احسـاس کنـنـد که آن مسئـول
صمیمانـه صحبـت می کنـد. مسئولان باید برای شنیدن
حرفهـای مـردم مجاری ای داشتـه باشنـد. ممکن است
مردم خواسته هایی داشته باشند که با واقعیات موجود
سـازگار نبـاشد. مردمـی بودن یعنـی با مردم گفت و گو
کردن،واقعیت را گفتن و در عین حال حرف درست مردم
را با کمـال تـواضـع پذیـرفـتن.
|
|