متوسطه دوم و درس های ناگفته!
 
 
فقط از فهمیدن توست که می ترسند
 

 

   می خواهم از یکی از کسبه ی خیابان اسماعیل بزّاز یادی کرده

باشم که سالهاست جهان را به کاسب های دیگر واگذاشته و بار

سفر آخرت را بسته است.

   شاغلام، مستأجر پدر بود. یعنی وقتی پدر آن خانه را خرید، او

یکی از دکان های آن را در اجاره داشت. چون پالوده می فروخت

به «غـلام فالـوده ای» معـروف بود. البته لقب دیگری هم داشت و

آن «غلام آتشـی» بـود. مثل اکثر لقب هایی که در جنـوب شهـر

می ساختنـد، واقـعا" لغـت دیگری نبـود که بتواند به این کوتاهی

و رسایی شخصیت او را نشان دهد. قدی نسبتا" کوتاه و انـدامی

ورزیـده داشـت. بـه شـدت عـصبـی بـود، بـا کوچکترین بهانه ای

دعوا راه می انداخت و روزی نبود کـه اقلا" شاهد یکی دو درگیری

 زبـانـی و بدنـی او نباشیم.

 

 

   اصـلا" حرف کـه مـی زد بـا آدم دعـوا داشـت. لـقـب سـومـی هم

داشت که البته محترمانه تر بود و مردم در حضورش او را به این لقب

می نامیدند و آن «شاغلام» بود.

   پـالـوده ای کـه این مـرد درسـت مـی کـرد، بـه تـصدیق هـمـه ی

قـدیـمـی هـا کـه خوراک را مـی شنـاختـنـد، عالی ترین پالوده ای

بود که در تهـران ساختـه می شد. تا جایی که می دانـم پالوده ی

تهرانی با مرگ شاغلام از صفحه ی روزگار محو شد.

 

 

   شاغـلام با عشق واقعی، منتظـر بهـار بود که کالای خود را عرضه

کند. در تمام مدت فـروش پالوده که حتی تا ماه هـای اول پایـیـز هـم

طـول مـی کشیـد، بسیـار سرزنـده، فعـال و پـر جنـب و جوش بـود،

ولی وقتی بـه خاطر سردی هـوا فروش پالـوده تـعـطیـل می شد، او

به قول اهالی خیابان «تـو لَـک» می رفت! دیگر نمی شد حتی با او

دو کلمه حرف زد! به صورت خمیـده در خیـابـان راه مـی رفت و حتـی 

لبـاس مناسبـی نمی پوشیـد، و البته دعوا هم می کرد!

   تمـام مـواد پـالـوده را خودش آمـاده مـی کـرد. انـواع شـربـت ها:

شربت آلبالو، زعفران، گلاب ... همه را در همان مکان می پخت. تخم

شربتی در جای مخصوص خـود و نشاسته به همچنین.

 

 

   نشاسته را می پـخت و با یک «پـرِس» چوبی آن را از سوراخ های 

ریزی رد می کرد و مستقیما" به داخل آب سـرد می ریـخت. چنـان

تزیینـاتی بـه دکـان خود و اطراف بساط پالوده می داد که گویی برای

فرزنـد خود حجله ی دامادی آماده کرده است.

   وقتی مشتـری مراجعـه می کـرد، «لُنـگ» مخصـوصی را کـه یـک

ســرش زیـر «تُـوِه» یخ بــود روی پای خود می کشید. تُوِه، قطعه یخ

بزرگی بـود که از یخچال ها می آوردنـد. با ارّه ای که به صـورت کمان

بود  و در دو سـر خود دو دستـه ی چوبـی داشـت از آن قـالـب یخ

می تـراشید و در همان لـنگ به اندازه ی مورد احتیاج جمع می کـرد،

و بـعـد از آن داخل کاسـه ای چیـنـی می ریخت. با چنان عشقـی و

وسواسی نشـاسته، شربت، تخم شربتی، گلاب و ... به آن اضافه

می کرد که بیشتر به «عشق بازی» شبیه بود تا کاسبی. در حقیقت

کاسه را با عشق پر می کرد.

 

                                                   در کوچه و خیابان

                                            عباس منظرپور

 


برچسب‌ها: داستان, عباس منظرپور, خیابان اسماعیل بزاز
 |+| نوشته شده در  سه شنبه یازدهم خرداد ۱۴۰۰ساعت 23:16  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا