|
متوسطه دوم و درس های ناگفته!
|
||
|
فقط از فهمیدن توست که می ترسند |
تنها چیـزی که می دانستـم این بود که روزی دوست من خواهد شد.
همه چیزش مرا به سوی او می کشید: پیش از هر چیز، نام پرافتخارش
که در چشم مـن او را سرآمـد همه، از جمله «فون»ها می کرد، و بعد
رفتار بزرگ منشانه اش، حرکاتش، برازندگی اش و زیبایی اش ـ و راستی
چه کسی می تـوانـد در این بـاره بی تـفـاوت بماند؟ همه ی اینها موجب
می شد که فکر کنم سرانجام کسی را پیدا کرده ام که با تصویر ایده آلی
که من از یک دوست داشتم، منطبق است.

مشکل این بـود که چگونـه می توانستم او را بـه سوی خود جلب کنم.
چه چیزی می توانستـم به او عرضه کنم، او که مؤدبانه، اما با قاطـعیـت،
دوستـی اشـراف زادگان و دسته ی «خاویـار» را پس زده بود؟ چگونه
می توانستـم دل او را بـه دست آورم، در حالـی که مـوانـع سنّتی و نیز
غرور طبـیـعی و سرفرازی اکتـسابی او نمی گذاشت که بـه او نزدیک
شوم؟ از این گذشته به نظر می رسید که از تنهایی و کناره گیـری از
دیگر شاگردان کاملا" راضی است و تـنها هنگامی که لازم است با دیگران
می آمیزد.

چگونه می توانستم او را به سوی خود جلب کنم، چطور می توانستم
خود را درمیان آن گروه بی رنگ و بو شاخص کنم و به او بپذیرانم که تنها
من بایـد دوست او باشم؟ این مسـئـله ای بـود کـه بـرای آن هـیچ راه
چاره ی روشنی نمی یافتم. تنها بطور غریزی می دانستم که باید خودم
را سرآمد دیگران نشان دهم.
بـه یکباره بـه همه ی آنـچه در کـلاس می گذشـت عـلاقـمـنـد شـدم.
مـعـمـولا" خـوش حـال بـودم از اینکه گوشه گیری کنـم و به خیـال بـافی
بپردازم، اعتنایی به مسائل و مشکلات دور و بر نداشته بـاشم، و منتظر
باشم که صـدای زنگ مـرا از کارهای شاق کلاس آزاد کنـد. پیش از آن
هیچ انگیزه ای نداشتم که توجه همشاگردی هایم را به سوی خود جلب
کنم. پیـش خود می گفتم کـه چون بدون زحمت چندانی در امتحانـات
موفـق می شوم، بـرای چـه خـود را بـه دردسر بـیـنـدازم؟ چه لـزومـی
داشـت کـه بخواهم توجه و علاقه ی دبیرانمان رابه دست آورم، دبیران
پیر و کِرِخت و وارفته ای که به مـا می گفتند: «در مدرسه نـه درس که
زنـدگی می آمـوزیـم»، حال آن که به نظر من عکس آن درست بود؟

این بود که بـه تـکاپـو افـتـادم. هر بـار فرصـتی برای ابراز وجود پـیـش
می آمـد، خودی نـشـان می دادم. در باره ی مادام بوواری و این که آیا
هومر به راستی وجود داشته یا نه بحث می کردم. به شیلر می تاختم،
هاینه راشاعری پیش پـا افـتـاده و بـازاری می خوانـدم و هـولدرلین را
بزرگ ترین شاعر آلمان و حتی بزرگ تر از گوتـه عنـوان می کردم.
به گذشته که فکر می کنم می بینم که این کارهایم تا چه حد بـچگانه
بود،بـا این هـمـه به شدّت بر دبیرانم اثر مـی گـذاشـت و حـتـی تـوجه
گـروه خاویـار را هـم جلـب می کرد.

نتـیـجه ی این کار چنان بـود که خودم هم تعـجب کردم. دبـیـران که از
من دلسرد شده بودنـد، ناگهان به این نتیجه رسیدند که زحماتـشان بی
ثـمـر نبـوده و سر انجام به بـار نشسته است ...

چنـد روز پس از آن، با چند سکه ی یـونـانی بـه مدرسه رفتم. از سن
دوازده سالگی سکه جمع می کردم. تا کُنـراد بـه مـن نـزدیـک شد،
وانـمـود کـردم که بـا ذره بـین در حال بررسی آنها هستم. او چشمش
به من افتـاد، و همان طور که انتظارش را داشتم ،کنجکاوی اش تحریک
شد و از لاک خود بیرون آمد. از من اجازه خواست که سکه ها را تماشا
کند. از شیوه ی ور رفتنش بـا سکه ها فهمیـدم کـه در این زمینه وارد
است.با حالتی نـوازش آمیز سکه ها را لمس و تـمـاشا می کـرد. گفـت
که او هـم سکـه جمـع می کند و سکه ی با نقش جغد را دارد، اما
سکه ی اسکندر را ندارد. در عوض چند سکه داشت که من نـداشتم.
زنگ خورد و از هم جدا شدیم و در زنگ تفریح ساعت ده به نظـرم رسید
که کنراد دیگر علاقه ای به سکه ها ندارد ...

سه روز بعد، در پانزدهم مـارس ـ تاریـخی کـه هرگـز فراموش نخواهم
کرد ـ در یک غروب خوش و سبک بهاری ازمدرسه به خانه می رفتم.
درختان بادام غنچه کرده بود، گلهای زعفرانی باز شده بود، رنگ آسمان
به آبی روشن و زَنگاری می زد: آسمانی «شمالی» بود که مایه ای از
آسمان ایتالیا داشت. چشمم به هوهِنفِلس افتاد که جلوتر از من
می رفت. به نظر می رسید منتظر کسی است. قـدمهایـم را آهسته
کردم ـ می ترسیدم از کنار او رد بشوم ـ امـا به هر حال بـاید راه خودم
را ادامـه می دادم، چون اگر این کـار را نمی کردم، حرکتم مسخره به
نظـر می رسید و او را بـه شک می انداخت. به نزدیکی او رسیده بودم
که برگشت و به مـن لبخند زد. سپس بـا حالتی دستپـاچه، که بـه نـحو
غریـبـی نـاشیـانه جلوه می کرد، دست لرزان مـرا فشرد. گفت: «تویی،
هـانس!» و ناگهان بـا کمال خوشحالی و با تـعـجب بسیار متـوجه شدم
کـه او هم مثـل من خجالتـی است، و مثـل من بـه یک دوست احتـیـاج
دارد، و احساس آرامش کردم ...

پس از آن کـه سرانـجـام از هـم جـدا شـدیـم، تـمـام راه بـرگشت بـه
خانـه را دویدم، می خندیدم، با خودم حرف می زدم، دلـم می خـواسـت
داد بـزنـم، آواز بـخوانـم،... و می دانـستـم از آن پس دیگر زنـدگی مـن
تُهی و غم آلـود نخواهد بود.
دوست بازیافته
فِرِد اولمن
ترجمه ی مهدی سحابی
|
|