|
متوسطه دوم و درس های ناگفته!
|
||
|
فقط از فهمیدن توست که می ترسند |
من چرا دل به تو دادم که دلم میشکنی
یا چه کردم که نگه باز به من مینکنی
دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست
تا ندانند حریفان که تو منظور منی
دیگران چون بروند از نظر، از دل بروند
تو چنان در دل من رفته که؛ جان در بدنی
تو همایی و من خسته، بیچاره گدای
پادشاهی کنم ار سایه به من برفکنی
بنده وارت به سلام آیم و خدمت بکنم
ور جوابم ندهی میرسدت کبر و منی
مست؛ بی خویشتن از خمر ظلوم است و جهول
مستی از عشق، نکو باشد و بی خویشتنی
تو بدین نعت و صفت گر بخرامی در باغ
باغبان بیند و گوید که تو سرو چمنی
من بر از شاخ امیدت نتوانم خوردن
غالب الظن و یقینم که تو بیخم بکنی
خوان درویش به شیرینی و چربی بخورند
سعدیا چرب زبانی کن و شیرین سخنی
انفرادی
احتمالا" کسانی که این متن رو میخونند در جریان اتفاقات مردادماه
89 در بند 350 و قضیه ی انفرادی و اعتصاب غذای دستهجمعی هستند
و اگر هم نباشند کاریش نمی شه کرد ... چون من فقط می خوام به
نکات حاشیهای که برای خودم جالب بود اشاره کنم و نه قسمتهای
اصلی و جدی ماجرا ...
اون شب معروف وقتی فهمیدم اسم من توی لیست کسانی که باید
برن انفرادی هست، گرچه کمی استرس به من وارد شد اما حقیقتش
بیشتر ذوق کرده بودم چون من تا حالا انفرادی نرفته بودم! این که چرا
در دورهی بازداشت من رو به انفرادی نفرستادند. هنوز هم برای من
جای سواله، اگر چه مطمئنم که حداقل از سر لطف نبوده، چون این
لطف رو نه در بازجوییها میدیدم و نه در حکمم؛ شاید هم طبق
معمول بقیه ی مسائل توی این مملکت، منطقی در کار نبود!
به هر حال حداقل فایدهی این انفرادی میتونست این باشه که
دیگه مجید دری دم به ساعت توی جمع از من نپرسه: «راستی ضیا تو
چند روز انفرادی کشیدی؟!»
از لحظهای که از بند 350 خارج شدیم تا 21 روز بعد که برگشتیم در
کنار همه ی مسائل مهم و جدی، کلی حاشیهی خندهدار و کمدی هم
وجود داشت که گاهی جای متن رو هم میگرفت. مثلا" موقع انتقال به
بند انفرادی وقتی سربازها برای بستن چشم ما، چشمبند کم آوردند،
حسین نورانینژاد از توی جیبش 2 تا چشمبند در آورد و به اونها داد که
واقعا" لحظهی خنده داری بود! کوهیار گودرزی هم موقع سوار شدن به
ماشین با این که از زیر چشمبند میدید اما الکی خودش رو به در و
بدنهی ماشین میکوبید و ادا در میآورد، یک بار هم از سرباز پرسید:
«سرکار شما نمیدونید بازداشتگاه کهریزک رو بستند یا نه؟»
اینها همه در حالی بود که حداقل 100 نفر گارد ضد شورش بغل
دستمون ایستاده بودند و آماده بودند که اگه دستوری اومد وارد بند
بشن! …
توی بند 240 (انفرادی) از اونجا که سلول اکثر بچهها نزدیک به هم و
توی یک راهرو بود، معمولا" صدامون به هم میرسید و میتونستیم
حرف بزنیم.
عصرها موقع برنامهی آواز بود. مجری برنامه هم عبدالله مومنی بود که
به ترتیب از بچهها میخواست آهنگی رو بخونند. کل کل جالبی هم روی
این که صدای کی بهتره شکل گرفته بود و جایزهای هم برای خوش
صداترین فرد در نظر گرفته شده بود. در طول زمانی که دست به اعتصاب
غذا زده بودیم کم کم فهمیدم چرا طبق موازین حقوق بشر، اعتصاب غذا
کار نادرستیه! آخه از روز سوم اعتصاب، فشارخونم برعکس بقیه هی بالا
میرفت تا این که به 17 رسید. چشمهام بدجوری سوزش داشت طوری
که باز نگه داشتنش سخت شده بود. بدتر اینکه کنترلم رو روی افکارم
از دست داده بودم و این عصبیام میکرد! اگر چه میدونستم که حق
کاملا" با ماست اما خب منطق می گفت که این روش درست نیست.
اگر چه تا جاییکه مقدور بود پیش رفتیم ... جالب اینجا بود که دکتری
هم که ما رو معاینه میکرد اصلا" توجه نداشت! به بچهها گفتم، بابا
اینها نمیخوان به ما برسند تا بلایی سرمون بیاد، پس بیاید غافلگیرشون
کنیم و اعتصاب رو بشکنیم. این استدلال رو روزی که مهندس صمیمی
و بهمن احمدی رو به انفرادی بردند و تلفنها رو قطع کردند هم ارائه
کرده بودم و گفته بودم؛ قطع کردن تلفنها یعنی اونها آمادهاند که ما
دست به واکنش بزنیم و هزینهاش رو هم پذیرفتهاند. پس بیایید
غافلگیرشون کنیم و هیچ کاری نکنیم! وای که چقدر با میلاد اسدی با
این استدلال غافلگیری خندیده بودیم ...
کسی که زندان رو تجربه نکرده شاید فکر کنه که تنها بودن اجباری
در انفرادی چقدر سخته اما شاید این نکته هم به ذهنش نرسه که با
جمع بودن انفرادی هم می تونه چیزی درهمون حد سخت و آزار دهنده
باشه! باور کنید اصلا" خوب نیست که آدم جایی رو برای تنهایی خودش
نداشته باشه یا اتاقی نباشه که آدم بره توش در رو ببنده و کسی کاری
به کارش نداشته باشه ... در علم شیمی و در مبحث گازها مفهومی
هست به نام «متوسط فاصلهی ملکولی» یعنی متوسط فاصلهای که
یک ملکول گاز حرکت میکنه تا با ملکول دیگه برخورد کنه. من از روی
این قضیه، مفهومی پیش خودم ساخته بودم به نام «متوسط فاصلهی
انسانی»، این متوسط فاصله در شهرها و به خصوص در تهران کمه و
در روستاها و به خصوص درون طبیعت زیاده ... البته من هیچوقت
نتونستم یکی از این وضعیتها رو به دیگری برتری بدم و جهتگیری
علائقم بین این دو وضعیت به صورت پاندول عمل می کنه . مثلا" وقتی
مدت زمان زیادی رو در شهر میگذرونم، میل به رفتن به روستا در من
زیاد میشد و وقتی که مدتی رو در روستا میگذرونم میل به شلوغی
شهر به وضعیت قبلی برم میگردونه. گاهی حس میکنم زندگی
شبیه شنای قورباغه است، یعنی یک بار میل به عمق گرفتن، فرو رفتن
در خود، فکر کردن، تنها شدن و در کل حرکت به درون و دفعهی بعد
میل به اومدن به سطح، بیرون اومدن از خود، حرف زدن، ارتباط داشتن
و در کل حرکت به سمت بیرون و زندگی همین طور پیش می ره ...
انصافا" تا پیش از انفرادی حضور تمام وقت بین جمعیت اذیتم کرده بود
و انفرادی تا حدی این مشکل رو حل میکرد. وقتی که در انفرادی جا
افتادم دیدم که وضعیت ذهنیام خیلی عوض شده. احساس میکردم
غل و زنجیری که به پای فکر و خیالم در بند عمومی بود باز شده و
خیالم میتونه با تمام سرعت در فضای تجربه ی زیستام حرکت کنه و
سراغ چیزهایی بره که خیلی وقت بود به اونها فکر نکرده بودم.
یک بار شب هفتم اعتصاب غذا با این که حالم بد بود، به یاد یکی از
دوستان دوران دانشجویی افتادم که خیلی خاطرات خندهداری با هم
داشتیم و اون خاطرات مثل فیلمهای کوتاه تو ذهنم نمایش داده میشد.
روزی که توی دانشگاه کولش کرده بودم و چرخوندم، روزی که توی
خیابون با هم مسابقهی دو داده بودیم، روزی که نقش معلول ذهنی رو
توی دانشگاه بازی میکرد ... حقیقتا" استاد خندیدن به خود و مقید
نبودن به نظر دیگران بود!
باور کنید اون شب توی سلول نزدیک به نیم ساعت خندیدم طوری
که کلیههام درد گرفته بود! حتی دریچهی سلول رو هم بستم که صدای
خندههام بیرون نره . البته من اصلا" قصد دفاع از زندان انفرادی رو ندارم
اما باید پذیرفت که انفرادی نسبت به بند عمومی مزایایی هم داره که
یکی از اونها تجربهی نشاط ذهنی گاه به گاهه. بعضی وقتها که خیلی
با حس و حال خودم حال میکردم میاومدم دم دریچهی سلول و به
بقیه میگفتم : «بچهها باورم نمیشه که الان یک اتاق برای خودم
دارم!»
کافه پیانو
چند روزی که انفرادی بودیم فرصت خیلی خوبی برای کتاب خوندن
بود، چون چند تا کتاب رمان کم و بیش خوب اونجا بود و در ضمن سکوت
و تنهایی در اون مکان فضای خوبی رو برای مطالعه فراهم کرده بود.
توی انفرادی آدم کار خاصی برای انجام دادن نداره، بنابر این میتونه
تمام توجهش رو متوجه ی معدود گزینهها و امکانهاش بکنه. یادآوری
مثال معروف مصطفی ملکیان در مورد اضطراب ناشی از داشتن
کانالهای تلویزیونی زیاد و آسودگی خاطر ناشی از داشتن یک کانال
تلویزیونی در این مورد کاملا" به جاست و به همین منطق خوردن غذای
نیمه آشغال زندان هم در انفرادی لذت خاص خودش رو داشت! ...
کتاب خوندن کاریه که من پیش از دوران دانشجویی بیشتر براش وقت
میگذاشتم تا پس از اون. به یک معنی می شه گفت در مورد مطالعه
کردن تنبل شدم و در یک معنی دیگر شاید سختگیرتر ... در بچگی
کتاب خوندن برای من راهی برای اثبات متفاوت بودنم بود. یادم هست
در سال سوم دبستان کتاب رمان نسبتا حجیمی دست گرفته بودم و
مشغول خوندن شدم. اطرافیان به من تذکر دادند که این کتاب به دردم
نمیخوره ولی من اصرار داشتم که میتونم کتاب رو بفهمم و شروع به
توضیح داستان کردم و گفتم: «داستان در مورد مردیه به نام دوشیزه ...»
باقی ماجرا رو خودتون میتونید حدس بزنید ... البته من باز هم کم
نیاوردم به تلاشهای خودم به صورت مذبوحانهای ادامه دادم ...
ورود من به دبیرستان با دورهی «اصلاحات» متقارن شد و جنب و
جوشهای سیاسی باعث شد که من مطالعات سیاسی رو هم به رمان
خوندنهام اضافه کنم که بیشتر شامل مطالعهی کتابهای شریعتی
میشد. اگر چه من از کتابهای شریعتی تاثیر گرفتم ولی هنوز هم
واقعا" کتاب رو نمیخوندم.
این رو تنها زمانی فهمیدم که برای اول بار در دورهی پیش دانشگاهی،
یک کتاب رو واقعا" خوندم! کتاب «اگزیستانسیالیسم و اصالت بشر» ژان
پل سارتر ... من سارتر رو از کتابهای شریعتی میشناختم و به همین
دلیل وقتی کتابش رو توی یکی از بساط کتاب خیابون دیدم، خریدمش و
مشغول خوندن شدم. در اون زمان من احساس تنهایی مهیبی داشتم
و حس میکردم بین من و انسانهای دیگه شکاف و گسست عمیقی
شکل گرفته که هرگز پرشدنی نیست. نوعی شک و تردید وحشتناک
نسبت به همهی معانی و اعتقادات و افراد در من بود و من حقیقتا"
مستاصل مونده بودم که با قدرت اراده و اختیارم در جهان باید چه کنم؟!
اون کتاب تمامی تزلزلها و تردیدهای من رو بدون هیچ تعارفی تصویر
کرده بود و در ضمن میگفت که این سرنوشت انسانه. یادمه که کتاب
رو دوباره به صورت کامل خوندم و حاشیهنویسی کردم و با کلی شوق
و ذوق به دیگران معرفی کردم اما خب ظاهرا" این کتاب برای بقیه جذاب
نبود، انگار همه میدونستند که باید چه کار کنند و از جون زندگی چی
میخوان؟! ...
دومین کتابی که خیلی روی من تاثیر گذاشت، کتاب تاریخ فلسفهی
ویل دورانت بود، بهخصوص قسمتی که مربوط به آرتور شوپنهاور و
ایمانوئل کانت بود. اون دوره پشت کنکور بودم و از سر بیکاری به همه
چیز فکر میکردم و وقتی که این کتاب رو خوندم خیلی از شوپنهاور
خوشم اومد. توهم زده بودم که به چیزهایی که این فیلسوف می گه
خودم هم قبلا" فکر کردهام! احساس میکردم که افکار این آدم ناشی
از بیکار بودنش روی زمین هس، و خب من هم خیلی بیکار بودم و از
این که میدیدم کسی از این شیوهی زندگی دفاع میکنه و به اون
ارزش می ده خیلی حال میکردم، اما قضیهی کانت فرق میکرد،
وقتی قسمت مربوط به کانت رو خوندم احساس کردم که اون چیزی
که اسمش فلسفه است رو پیدا کردم. مطالعهی کانت البته مثل
شوپنهاور لذت بخش نبود و در واقع تا حدی زیر پام رو خالی میکرد.
احساس من در مورد کانت این بود که مسائلی که می گه (مثل
تمایز شی لنفسه و شی فی نفسه) نقطهی آغاز مسابقهی فلسفه
است و کسی که بازی رو از اونجا شروع نکرده تخلف کرده و بازیاش
قبول نیست!
اما سومین کتابی که روی من تاثیر زیادی گذاشت رمان جان شیفتهی
رومن رولان بود. آمیزهای عجیب از ادبیات، فلسفه، روانشناسی، تاریخ،
سیاست و ... که باعث شد هنوز که هنوزه وقتی چشمم به این کتاب
میافته، مثل دیوان حافظ بازش کنم و از هر جا که اومد مشغول خوندن
بشم ... هر بار که یکی از این کتابهای تاثیرگذار به پستم میخورد،
سلیقهام در مورد کتاب، مشکل پسندتر می شد، تا جایی که الان برای
هر کتاب و نویسندهای توی ذهنم کلی ایراد میگیرم و گاهی وقتها
خیلی عجولانه در مورد کتابها قضاوت میکنم. همهی اینها رو گفتم
تا برسم به این قضیه که من با این روحیهی اشکال تراشم توی مطالعه،
انصافا" از خوندن یک رمان ایرانی در انفرادی خیلی لذت بردم و اون کتاب
«کافه پیانو» نوشتهی «ابراهیم فرهاد جعفری» بود. من کافه پیانو رو به
عنوان یک رمان پرفروش و جعفری رو به عنوان نویسندهی حامی
احمدینژاد در انتخابات میشناختم و یک بار هم از دوستی در بند 350
شنیدم که این کتاب آشغاله و ارزش خوندن نداره و همه ی اینها باعث
شد که با نگاه منفی سراغ کتاب برم و همین نگاه بود که بعد مایهی
شرمندگیام شد و شاید دلیل نوشتن این قسمت ... به نظر من این
کتاب متفاوت بود. فاصلهای که راوی اول شخص از موقعیتها داشت،
عدم جدیت و بازیگوشیای که در نگاهش بود، مرکزیتی که برای خودش
قائل بود، ظرافتی که چاشنی توصیفهاش میکرد، پرهیزی که از
قضاوت ارزشی داشت و اولویتی که به زیبا بودن موقعیتها میداد و
حتی قطعه قطعه نوشتنش همه و همه برام جالب و جذاب بود.
البته من اصلا" از سلیقهی ادبیام دفاع نمیکنم اما به هر حال
خوندن این کتاب به من چسبید. وقتی نظرم در مورد کتاب رو با بقیه در
میون گذاشتم، همراهی زیادی ندیدم، یکی از انتقادات این بود که بعضی
از توصیفات نویسنده از جنس مخالف، کمی زننده است، اما شخصا"
این انتقاد رو خیلی وارد نمیدونم. من فکر میکنم بد نیست که یک بار
قاعده رو برعکس کنیم و از زاویهای دیگه به این قضیه نگاه کنیم. یعنی
این که از انسانها بخواهیم به خاطر حرفهایی که به همدیگه نمی گن
شرمنده باشن، نه به خاطر چیزهایی که میگن! اینجوری احتمالا"
نظرمون در مورد این که چه چیزی زننده است، عوض می شه!

1- یک دایره به شعاع دلخواه بر روی مقوا رسم کنید. سپس آن را
به کمک نقاله به کمان های 60 درجه ای تقسیم کنید.

2 - یکی درمیان نقاط به دست آمده روی محیط دایره را به هم وصل
کنید تا مطابق شکل دو مثلث روی هم افتاده به دست آید.

3 - ستاره ی شش پر را در شکل مشخص کرده ایم.

4 - ستاره ی خود را هر طور که دوست دارید رنگ کنید یا با چسب
و اکلیل آن را تزیین کنید.

5 - حالا دور آن را ببرید و ستاره را از مقوا درآورید. شما می توانید با
پانچ یا با نوک خودکارتان، بالای یک پر ستاره تان را سوراخ کنید و آن را
با نخ از سقف اتاق، یا بالای تخت نوزاد آویزان کنید. شمـا می توانیـد،
ستـاره ی خود را با نخش به دور کادوی هدیه بپیچید.

6 - اگر می خواهید به ستاره ی خود حجم بدهید، خطوط مشخص
شده با رنگ سیاه را مطابق شکل رسم کنید.

7 - برای حجم دادن به ستاره هم می توان از رنگ استفاده کرد ...

8 - هم می توانید از مقوا استفاده کنید.

پاکستانیزه شدن ایران یکی از بدترین پیشبینیها در مورد آینده ی
ایران پس از جنبش سبز بود که عملا" اتفاق افتاد!
پاکستانی شدن؛ به معنای اداره ی کشور از سوی نهادهای نظامی
است و نیز اینکه منافع و ملاحظات نهادها و شخصیتهای نظامی
نسبت به «منافع ملی» در اولویت قرار گیرد. در پاکستان سه عامل
بنیادگرایی اسلامی، ضدیت با هند و تلاش برای رسیدن به سلاح
هستهای و در نهایت آزمایش پنج بمب هستهای به تدریج کل کشور
را به حیاط خلوت ارتش و دستگاههای امنیتی تبدیل کرد.
ارتش پاکستان و ژنرالها امروز قدرتمندترین نهاد این کشور هستند
که جهت همه ی معادلات داخلی و خارجی را تعیین می کنند.
همزمان با سرکوب جنبش سبز، عملا" ایران در مسیر یک تحولات
شبه پاکستانی قرار گرفت. تعبیر شبه پاکستان یک توضیح دارد:
«اسلام آباد» با انگیزه ی نظامی به هر ترتیب موفق به سر هم
کردن و آزمایش پنج بمب اتمی شد که موجب بازسازی غرور ملی
پاکستانیها گردید که در اثر شکستهای پی در پی نظامی از هند
بهشدت خدشه دار شده بود.
اما جمهوری اسلامی ایران صدها میلیارد دلار برای تکمیل زنجیره ی
تاسیسات و چرخه ی ساخت بمب اتمی هزینه کرد که در نهایت به
تحریمهای بیسابقه ی بین المللی منجر شد. سود ناشی از تلاش
برای دور زدن تحریمها، یک طبقه ی نوظهور و شبکهای از نظامیها و
امنیتیها و حلقه ی دوستان و اقوام آنها را شکل داد که عملا" پس از
سرکوب جنبش سبز شکل گرفته بودند. دور زدن تحریمها و قبل از آن
واگذاری بخش اعظم فعالیتهای اقتصادی کشور به سپاه و نزدیکان
سپاه عملا" کشور را به تُیول نهادهای اقتصادی عریض و طویل سپاه
تبدیل کرد که معنایی جز کامل شدن حلقه ی پاکستانیزه شدن ایران
ندارد.
ایران امروز، بدون هیچ جنبش اجتماعی، از سوی نظامیانی اداره
میشود که بیش از هر چیز نگران کم نشدن سود و سهام شرکتهای
وابسته به خود هستند. جنبش سبز ایران تقلای طبقه ی متوسط برای
اصلاح روندهای سیاسی اجتماعی از طرق مسالمتآمیز بدون خشونت
و با تاکید بر یک مصالحه ی اجتماعی بود. نیروهای نظامی و امنیتی
شاید نمیدانستند سرکوب 9 ماهه ی جنبش سبز سبب چه تحولات
سنگینی در جامعه ایران خواهد شد و کشور را به آتشفشانی غیرقابل
پیشبینی و خطرناک تبدیل خواهد کرد.
با مطالعه رفتار طبقه ی متوسط میتوان دریافت که جوامع به چه
سمت و سویی میروند. اساسا" طبقه ی متوسط ملات شکلگیری
روابط دموکراتیک در جوامع در حال گذار و بلاتکلیفی مانند ایران است
که در نهایت میتواند به توسعه ی اجتماعی پایدار منجر شود.
طبقه ی متوسط نه گرسنه و معطل نان است، نه دغدغه ی یک
بهداشت و آموزش نسبی را دارد و نه نگران به خطر افتادن سود سهام
و سودآوری کارخانه و واردات و صادرات است. به عبارتی، طبقه ی
متوسط هم نگهبان و مهار کننده ی حرص و طمع طبقه ی بالایی
ثروتمند است و هم دغدغه ی ترمیم نقاط ضعف طبقه ی اقتصادی
ضعیفتر را دارد زیرا نگران این هم هست که نکند روزی به درون این
طبقه ی ضعیف اقتصادی سقوط کند. به همین دلیل، طبقه ی متوسط
ضربهگیر بحرانهای حاد اجتماعی است که اگر برای آن راه حلی پیدا
نشود ممکن است به تولید بنبستهای سیاسی لاینحل و ریسکهای
غیر قابل کنترل منجر شود. سریال بحرانهای لاینحلی که در ایران امروز
با آن مواجه هستیم، نتیجه ی حذف طبقه ی متوسط از معادلات و
سرکوب نگاههای طبقه متوسط ایران است.

اگر با این مقدمه به تحلیل جنبش به یغما رفته ی سبز ایران بپردازیم،
تا حدودی درمییابیم که چرا همه ی روابط سیاسی اقتصادی و
اجتماعی امروز ایران بنبستهای لاینحل هستند. تا حدی که برای
خروج از کلکسیون بنبستهای لاینحل امروز ایران: یا جنگ با آمریکا
باید اتفاق بیفتد یا مرگ رهبر جمهوری اسلامی احتمالا" شرایط را
تعدیل کند یا مردم ایران با مهاجرت گسترده یا از طریق خودکشی
جمعی از خیر اصلاح کشور خود بگذرند!
در هر حال هر چه هست؛ طبقه ی متوسط ایران که با جنبش سبز
تلاش کرد به صورت مسالمتآمیز راه حل خود را برای بحران داخلی
کشور تجویز کند، امروز آسیب زیادی را متحمل شده و بخش مهمی از
توان تاثیرگذاری خود را از دست داده، هر چند نابود نشده است. طبقه ی
متوسط ایران به شدت تحقیر شده است. برای مثال به روند سرکوب
جنبش دانشجویی، یا عملکرد آتش به اختیارها توجه کنید.
طبقه ی متوسط نسبت به اصلاح امور تا حدود زیادی ناامید است؛
بهشدت نگران از دست دادن باقیمانده ی همه ی تواناییهای
اجتماعی و اقتصادی خود است؛ و از اینکه نظامی ــ امنیتیها با تبلیغات
حکومتی، روان مردم را بمباران میکنند عصبانی است.
بالاجبار آنچه از طبقه ی متوسط باقی مانده، به این فکر میکند که
تکلیف خود را با این مفهوم و آنچه که « تغییر رژیم و یک تسویه حساب
تاریخی» خوانده میشود، روشن کند. در واقع، این رفتار به وضوح، فاصله
گرفتن از استانداردهای رفتاری طبقه ی متوسط یعنی سازش و مصالحه
است. چنین رفتاری نتیجه ی وحشت فزاینده از آیندهای است که مردم
بیش از پیش به زیر خط فقر، سقوط کنند یا به اجبار پیرو ارزشهای یک
طبقه ی متوسط دستساز جدید از خانواده ی سپاهیها و امنیتیها
شوند. منظور همان طبقه ی دستسازی است که جمهوری اسلامی با
صرف هزینههای کلان برای تامین امنیت خود ایجاد کرده است تا خود را
آویزان آن کند!
جریان اصلاحطلبی در شکلگیری بنبست فعلی از دو طریق نقش
داشته است: اول اینکه اصلاحطلبان تقریبا" همیشه به نظام ناکارای
جمهوری اسلامی و مسئولان ارشد آن نزدیک بودند و با هر هزینهای
قصد داشتند و دارند یک بار دیگر این نظام را بازسازی کنند؛ و دیگر
اینکه، به علت سادهاندیشی متوجه این نکته نشدند که فعالیتهای
کنترل شده و مهندسی شده ی آنها، یک حاشیه ی امنیتی برای این
نظام پدید آورده است.
امروز ایران عصبانیترین طبقه ی متوسط ناامید و سرکوب شده را
در یکی از ثروتمندترین کشورهای جهان در خود جای داده است. با
این حال، حتی پایینترین پتانسیل این طبقه ی متوسط ضعیف شده
هنوز توانایی کافی برای بازسازی و ایجاد معادلات جدید را دارد.
جمهوری اسلامی از چهل سال پیش تلاش سازماندهی شدهای را
به کار بست تا هیچ جنبش اجتماعی یا تشکیلات منظم مردمی در
کشور شکل نگیرد. دستگاههای امنیتی تقریبا" همه ی نهادهای مدنی
را یک تهدید به حساب آورده و سرکوب کردند. آنها به صورت سیستماتیک
رأس همه ی نهادها را زدند و جامعه ی نهادهای اجتماعی را به
جامعهای از نهادهای کوتوله و رهبران کوتوله تبدیل کردند. اما مجموع
همه ی این کوتولههای فاقد تشکیلات و فاقد رهبران کارکشته اگر
شکافی در سازمان سرکوب ایجاد شود به احتمال زیاد هنوز توانایی
سازماندهی یک جنبش قدرتمند را دارند.
فرزانه روستایی
روزنامه نگار

شرافتـی که آدمـی تا پایان عمـرش آن را پاس می دارد،
حتی اگر به قیمت از کف رفتن جانش تمام شود، تنها گنج
ارزنده ی او به هنگام مرگ است.
والتر بِرنز

تنها مدل خودرویی که در آلمان شرقی تولید می شد و بعد
از وحدت دو آلمان، تولیدش متوقف شد!

به مغرب سينه مالان قرص خورشيد
نهان می گشت پشت كوهساران
فرو می ريخت گردی زعفران رنگ
به روی نيزه ها و نيزه داران
ز هر سو بر سواری غلت می خورد
تن سنگين اسبی تير خورده
به زير باره می ناليد از درد
سوار زخم دار نيم مرده
ز سم اسب می چرخيد بر خاک
به سان گوی خون آلود، سرها
ز برق تيغ می افتاد در دشت
پياپی دست ها دور از سپرها
ميان گردهای تيره چون ميغ
زبان های سنان ها برق می زد
لب شمشيرهای زندگی سوز
سران را بوسه ها بر فرق می زد
نهان می گشت روی روشن روز
به زير دامن شب در سياهی
در آن تاريک شب، می گشت پنهان
فروغ خرگه خوارزمشاهی
دل خوارزمشه يک لمحه لرزيد
كه ديد آن آفتاب بخت، خفته
ز دست تركتازی های ايام
به آبسكون، شهی بی تخت خفته
اگر يک لحظه امشب دير جنبد
سپيده دم جهان در خون نشيند
به آتش های ترک و خون تازيک
ز رود سند تا جيحون نشيند
به خوناب شفق در دامن شام
به خون، آلوده ایران كهن ديد
در آن دريای خون در قرص خورشيد
غروب آفتاب خويشتن ديد
به پشت پرده ی شب ديد پنهان
زنی چون آفتاب عالم افروز
اسير دست غولان گشته فردا
چو مهر آيد برون از پرده ی روز
به چشمش ماده آهویی گذر كرد
اسير و خسته و افتان و خيزان
پريشانحال آهو بچه ای چند
سوی مادر دوان، وز وی گريزان
چه انديشيد آن دم؟ كس ندانست
كه مژگانش به خون ديده، تر شد
چو آتش در سپاه دشمن افتاد
ز آتش هم كمی سوزنده تر شد
زبان نيزه اش در ياد خوارزم
زبان آتشی در دشمن انداخت
خم تيغش به ياد ابروی دوست
به هر جنبش سری بر دامن انداخت
چو لختی در سپاه دشمنان ريخت
از آن شمشير سوزان، آتش تيز
خروش از لشكر انبوه برخاست
كه: از اين آتش سوزنده پرهيز
در آن باران تيغ و برق پولاد
ميان شام رستاخيز می گشت
در آن دريای خون در دشت تاريک
به دنبال سر چنگيز می گشت
بدان شمشير تيز عافيت سوز
در آن انبوه، كار مرگ می كرد
ولی چندان كه برگ از شاخه می ريخت
دو چندان می شكفت و برگ می كرد
سرانجام آن دو بازوی هنرمند
ز كشتن خسته شد وز كار واماند
چو آگه شد كه دشمن خيمه اش جست
پشيمان شد كه لختی ناروا ماند
عنان بادپای خسته پيچيد
چو برق و باد، زی خرگاه آمد
دويد از خيمه خورشيدی به صحرا
كه گفتندش سواران: شاه آمد
ميان موج می رقصيد در آب
به رقص مرگ، اخترهای انبوه
به رود سند می غلتيد برهم
ز امواج گران، كوه از پی كوه
خروشان، ژرف، بی پهنا، كف آلود
دل شب می دريد و پيش می رفت
از اين سد روان، در ديده ی شاه
ز هر موجی هزاران نيش می رفت
نهاده دست بر گيسوی آن سرو
بر آن دريای غم نظاره می كرد
بدو می گفت اگر زنجير بودی
تو را شمشيرم امشب پاره می كرد
گرت سنگين دلی ای نرم دل آب!
رسيد آنجا كه بر من راه بندی
بترس آخر ز نفرين های ايام
كه ره بر اين زن چون ماه بندی
ز رخسارش فرو می ريخت اشكی
بنای زندگی بر آب می ديد
در آن سيمابگون امواج لرزان
خيال تازه ای در خواب می ديد
اگر امشب زنان و كودكان را
ز بيم نام بد در آب ريزم
چو فردا جنگ بركامم نگرديد
توانم كز ره دريا گريزم
به ياری خواهم از آن سوی دريا
سوارانی زره پوش و كمانگير
دمار از جان اين غولان كشم سخت
بسوزم خانمان هاشان به شمشير
شبی آمد كه می بايد فدا كرد
به راه مملكت فرزند و زن را
به پيش دشمنان استاد و جنگيد
رهاند از بند اهريمن وطن را
در اين انديشه ها می سوخت چون شمع
كه گردآلود پيدا شد سواری
به پيش پادشه افتاد بر خاک
شهنشه گفت: آمد؟ گفت: آری
پس آنگه كودكان را يک به يک خواست
نگاهی خشم آگين در هوا كرد
به آب ديده اول دادشان غسل
سپس در دامن دريا رها كرد
بگير ای موج سنگين كف آلود
ز هم واكن دهان خشم، وا كن
بخور ای اژدهای زندگی خوار
دوا كن درد بی درمان، دوا كن
زنان چون كودكان در آب ديدند
چو موی خويشتن در تاب رفتند
وزان درد گران، بی گفته ی شاه
چو ماهی در دهان آب رفتند
شهنشه لمحه ای بر آبها ديد
شكنج گيسوان تاب داده
چه كرد از آن سپس، تاريخ داند
به دنبال گل بر آب داده
شبی را تا شبی با لشكری خرد
ز تنها سر، ز سرها خود افكند
چو لشكر گرد بر گردش گرفتند
چو كشتی بادپا در رود افکند
چو بگذشت از پس آن جنگ دشوار
از آن دريای بی پاياب، آسان
به فرزندان و ياران گفت چنگيز:
كه گر فرزند بايد، بايد اين سان
بلی، آنان كه از اين پيش بودند
چنين بستند راه ترک و تازی
از آن اين داستان گفتم كه امروز
بدانی قدر و بر هيچش نبازی
به پاس هر وجب خاكی از اين ملک
چه بسيار است، آن سرها كه رفته!
ز مستی بر سر هر قطعه زين خاک
خدا داند چه افسرها كه رفته

چهلمین مراسم سالگرد مرگ دکتر علی شریعتی روز شنبه اول
ژوئیه (10 تیر) 2017 در شهر کلن آلمان برگزار شد. محمدرضا نیکفر،
رضا علیجانی، یوسفی اشکوری و محمدباقر تلغریزاده سخنرانان
این مراسم بودند.
مراسم چهلمین سالگرد مرگ دکتر شریعتی، پژوهشگر دینی به
ابتکار حسن یوسفی اشکوری و با همکاری رضا علیجانی، مرتضی
کاظمیان و حسن فرشتیان تدارک دیده شده بود.
این گروه پیش از این مراسم، یادنامهای به همین مناسبت شامل
مجموعه مقالاتی در باره ی شریعتی با نام "شریعتی، امروز و آینده ی
ما" منتشر کردند که در لندن منتشر شد.
عبدالعلی بازرگان، حسین پایا و علی پایا، سعید پیوندی، محمدباقر
تلغری زاده، مهدی جامی، شیریندخت دقیقیان، تقی رحمانی،
اسفندیار طبری، رضا علیجانی، حسن فرشتیان، احمد علوی، مرتضی
کاظمیان، جمیله کدیور، حسن محدثی، مجتبی مهدوی، محمدرضا
نیکفر، حسن یوسفی اشکوری در آن مجموعه مقالاتشان را در باره ی
شریعتی ارائه کرده بودند.
در ابتدای این مراسم یوسفی اشکوری در سخنانی یادآور شد که
"نسل دهه ی 40 و 50 به ویژه کسانی که گرایش مذهبی داشتند از
طلبه گرفته تا دانشجویان به نوعی با این نماد و نام و حرکت و تفکر
نواندیشی دینی پیوند دارند"، هرچند با مواضع مختلف انتقادی،
اعتراضی یا پذیرش کامل طرز تفکر شریعتی.
او برگزاری چهلمین سالگرد شریعتی را نوعی ادای دین به او دانست
چرا که به گفته ی او این نسل به هر حال بخشی از تفکراتشان را از
شریعتی وام گرفتهاند. اشکوری برگزاری چهلمین سالگرد شریعتی را
برقراری نوعی گفت و گو و دیالوگ بین متعلقان به این جریان و منتقدان
آن دانست، زیرا به عقیده ی او، برای ایجاد تغییرات مثبت در ایران به
این گفت و گوها نیاز است.
یوسفی اشکوری "بازگشت به عدالت و نفی هر گونه تبعیض در
تمامی اشکال آن" را آرمانی ضروری برای حل مشکلات کنونی ایران
و منطقه دانست و تاکید کرد که با نقد و بررسی افکار نواندیشان
دینی و تفکر شریعتی این بازگشت ممکن میشود.
محمدباقر تلغریزاده دانشآموخته ی فلسفه و محقق آثار شریعتی،
نام شریعتی را نمادی دانست که با سهگانه ی عرفان، برابری و آزادی
گره خورده است.
این پژوهشگر به سیر تفکر شریعتی پرداخت و نسبت اندیشههای
او با سوسیالیسم و دموکراسی را شرح داد. تلغریزاده شریعتی را
یک "اگزیستانسیالست مذهبی با گرایشات غلیظ سوسیالیستی"
دانست.
به نظر او شریعتی "سوسیالیسم واقعا موجود" یعنی آنچه را که در
اردوگاه شرق پیاده میشد بر اساس اندیشههای اگزیستانسیالیستی
نقد میکرد و معتقد بود که در این اردوگاه چیزی را از بین بردهاند که
اگر از انسان گرفته شود، انسانیتش از او گرفته شده و آن آزادی است.
تلغریزاده در نهایت گفت که زودرس بودن انقلاب اجازه نداد که
اندیشههای شریعتی شکل بگیرد و اشتباه بزرگ بخشی از جریان چپ
مذهبی این بود که تفاوتی میان شریعتی و خمینی ندیدند در حالی
که شریعتی معتقد بود "خداپرستی را آخوندیسم به ابتذال کشانده و
وظیفه ی ما روشنفکران این است که اسلام را از منجلاب آخوندیسم
بیرون بیاوریم".
رضا علیجانی فعال ملی مذهبی به تشریح ارتباط شریعتی با جریان
چپ به عنوان داعیهدار برقراری عدالت پرداخت. به گفته ی او «چپ ما
نگاه نادرستی به شخص خمینی داشت و در او یک فرد ضد امپریالیسم
عدالتخواه میدید ولی بعد دیدیم که در هر دو جا اشتباه میکرد در
حالی که هم این نگاه اشتباه بود و هم خط مشی اشتباه بود چون
گرهگاه جامعه ی ایران مشکل فرهنگ و سیاست بود یا به قول
شریعتی: استحمار و استبداد.»
شریعتی توانست نگاه سادهگرایانه، کلیشهای و رومانتیستی چپ
آن دوره ی ایران را تغییر دهد. علیجانی در جای جای صحبتش از دکتر
شریعتی به عنوان نماد جریان روشنفکری دینی و چپ مذهبی یاد کرد
و معتقد بود شریعتی نماد این جریان بوده است.
یکی دیگر از کارهای شریعتی از دید رضا علیجانی، تشخیص به موقع
خطر روحانیت بود هرچند کسی هشدار او را جدی نگرفت. او به پارهای
از سخنان شریعتی در باره ی روحانیت اشاره کرد مثلا" اینکه گفته بود
چرا همه منبرهای ما به نفع مستضعفین و همه رسالههای ما علیه
مستضعفین است. یعنی شریعتی فریبکاری یا حداقل دوگانگی در
درون روحانیت را شناخته بود. علیجانی پرسید: چرا همه تریبونهای 57
تا 60 به نفع پابرهنهها اما همه قوانین علیه آنهاست؟! شورای نگهبانی
که باید قوانین را فیلتر کند از منتها الیه راست انتخاب میشود، از توی
این جریان نه ضد امپریالیست درمیآید نه نفع مستضعفین. این را
شریعتی، آن موقع خوب فهمیده بود.
شریعتی در جای دیگری گفته بود: «چشم امید داشتن به روحانیت،
نوعی ساده لوحی است. اگر آبی نمیآورند، سبویی نمیشکنند، باید
سپاسگزارشان بود.»
علیجانی نوع نگاه شریعتی به زنان را نیز نگاهی مترقی دانست که
حتی امروز، روشنفکری دینی ما هنوز به آن نرسیده است.
محمدرضا نیکفر دانشآموخته ی فلسفه و پژوهشگر، شریعتی را
متعلق به جنبش دموکراتیک مردم ایران دانست که مشخصه ی او
ارائه ی "تفسیری رهاییبخش" از اسلام است، «رهایی از استبداد
سیاسی و رهایی از روحانیتی که در خدمت جهل و استبداد بوده
است. این دو بُعد از رهایی در دیدگاه شریعتی در هم تافته شده و از
هم جدا نیستند.»
نیکفر سپس به تبیین دیدگاه شریعتی پرداخت و طرح شریعتی را
"نشاندن دین به عنوان جنبش در برابر دین به عنوان نهاد" دانست. به
نظر نیکفر، شریعتی اتوریته ی روحانیت را میشکند و در برابرش
اتوریته ی دین جنبشی را قرار میدهد.
از دید نیکفر، ضعف شریعتی در این است که نگاه جامعهشناسانه
ندارد. او میگوید: «اینجا شریعتی دید جامعهشناسانه ندارد و توجه
ندارد که جامعه، به ویژه جامعه ی مدرن، نهادین است و هر جنبشی،
نهادساز است. شریعتی تصور میکرد که تاکید بر برابری و آزادی و
معنویت کافی است تا سرنوشت جنبش، یک نهاد سرکوبگر و
استثمارگر نباشد.»
از نگاه نیکفر چپهای غیرمذهبی هم همین بینش را داشتند و آنها
هم جنبشگرا بودند و تاکید یک جانبهای بر "منفیت" داشتند به طوری
که به هر نیروی مخالفی امتیاز میدادند و غافل بودند که این "منفیت"
در یک جنبش اسلامگرا چه عاقبتی خواهد داشت.
نیکفر گفت: «چپهای مذهبی و غیرمذهبی متوجه نبودند که
این طوری نیست که همه ی نهادها در کنترل دولت باشند و این طوری
هم نیست که هر جا دولت نهادسازی کرده ما باید در برابر آن نهاد قرار
بگیریم چون آن نهاد منفی است.»
به عقیده نیکفر: «چپهای مذهبی و غیرمذهبی ندیدند که جامعه
تماما" دولت نیست و چه بسا دولت در کنترل جامعه است، آن هم به
شکل ارتجاعی. بنابر این همه ی انتقادها به دولت میشود و نهایت
انتقاد به مردم این است که متاسفانه سادهاند و فریب میخورند.»
نیکفر از واژه ی "کینه به نهاد" در جریان چپ مذهبی و غیرمذهبی
استفاده میکند و میگوید: «هردوی اینها چنان به نهاد کینه دارند که
متوجه نیستند وقتی جنبش را برانگیزانی، ممکن است این کینه به
نهاد، به یک گسست تمدنی بینجامد و این گسست تمدنی،
گسلهایی را ایجاد میکند که این گسل ها پر شود از خونهای
ریختهشده در یک جنگ داخلی؛ و این چپ حتی به استقبال این جنگ
داخلی میرفت یعنی آرمان مبارزه ی مسلحانه این بود که جنگ داخلی
دربگیرد و این تقدیس میشد و این خطر گسست تمدنی دیده
نمیشد.»
در بخش پرسش و پاسخ میان شرکتکنندگان در این برنامه و
سخنرانان، یکی از مخاطبان از علیجانی خواست تا برخی از نظریات
شریعتی در باره ی زنان را که او را مترقی میداند، برشمرد.
علیجانی در پاسخ گفت: شریعتی بحث مردسالاری و ریشههای
آن را مطرح کرده و این که در فهم قرآن، این نگاه مردسالار ما دخالت
میکند. بحث حجاب اجباری را مطرح کرده. شریعتی در تاریخ اسلام
برخلاف نگاه مردانه ما، جا به جا زنان را میبیند، وقتی ابراهیم پسر
پیامبر میمیرد میگوید همه به پدر نگاه میکردند و نگران رنج او
بودند اما هیچکس به ماریه، مادر ابراهیم نگاه نمیکند. شریعتی او را
میبیند و میگوید او بیشتر از همه زجر میکشد.
علیجانی تاکید کرد که روشنفکری دینی ایران در بحث زنان از
متفکران مسلمان عرب عقبتر است. او گفت: «نواندیشی دینی
ایرانی نسبت به نواندیشی دینی عرب در بحث زنان عقبمانده است
یعنی دچار کورجنسی است. 120 سال پیش، عبدُه تعدد زوجات را به
چالش کشید. نواندیش دینی ایرانی تازه هفت هشت سال است که
دارد روی حجاب اجباری حرف میزند.»
بخش زیادی از پرسشهای مخاطبان حول نقش شریعتی در وقوع
انقلاب و نیز قدرت گرفتن روحانیت در ایران بود.
رضاعلیجانی در پاسخ به این دیدگاه گفت: «من نمیگویم شریعتی،
نواندیشی دینی به مفهوم عامش را اگر از ایران برداریم، این طوری
نیست که خمینی نمیآمد، بدترش میآمد. شما میگویید شریعتی
سرباز برای خمینی ساخت؟ بله ولی سرباز برای مجاهدین هم ساخت.
من قبول دارم که بخشی از طرفداران خمینی، کتابهای شریعتی را
خوانده بودند اما عین همین در مجاهدین خلق و جنبش مسلمانان مبارز
هم بود. بزرگترین مخالفان خمینی در زندان هم کتابهای شریعتی
را خوانده بودند ما این واقعیت را باید ببینیم.»
او گفت باید نیمه ی پر لیوان را هم دید: «اگر نواندیشی دینی مقداری
کمک کرده به قدرتگیری روحانیت، از آن طرف کمک کرده که جامعه ی
ایران، گسست کمهزینه بکند، جامعه، دوقطبی نشود. طرفداران سروش
اسلحه نمیگیرند جلوی روحانیت بایستند، بلکه آرام آرام خودشان را
تفکیک میکنند.»
در بخش پرسش و پاسخ، محمدرضا نیکفر تاکید کرد که: «شریعتی
این خصلت را دارد که منِ چپِ سکولار هم، میتوانم در بارهاش صحبت
کنم یعنی اجازه ی گفت و گو میدهد.»
او شریعتی را آیینهای دانست که همه میتوانند خود را در آن ببینند.
او گفت: «من شریعتی را جذاب میدانم. شریعتی یک چهره است، یک
منبع اتوپیایی است، یک عدالتخواه است و این خیلی مهم است.»

برای دسترسی و مطالعه ی مجموعه مقالات «شریعتی؛ امروز و آینده ی ما»
(اینجا) را کلیک کنید.
به خاطر قطرهای آب
تمام كویر حركت میكند
و با نوک گنجشكی
میجنگد


مـراقبـت از سـلامتـی خود یعنـی شـانس بیشتـر بـرای
بهبودی و نجات جان بیماران توسط کادر بهداشت و درمان.

بعد از ظهر روزی در تیرماه 89 بود که بهمن احمدی با چهرهای که
مشخصا" ناراحت بود وارد اتاق شد و بدون مقدمه از من پرسید:
«ضیا تو مریض شدی؟!»
گفتم: «نه، چطور مگه؟»
گفت: «تازه زنگ زدم، توی خبرگزاریها اومده که تو حالت خیلی بده
و قدرت تکلمت رو از دست دادی و کسی از مسئولین به وضعت توجهی
نمیکنه ...» بعد هم با لحنی که سرزنش هم در اون بود گفت:
«اینطوری اگر کسی اینجا واقعا" هم مریض بشه، دیگه کسی بیرون
باور نمیکنه!».
احساس اولیهی من از خبر نوعی گیجی بود و در ضمن این که بهمن
احساس کرده بود که از این قضیه باخبرم، کمی ناراحتم کرده بود. برای
همین توضیح دادم که در جریان قضیه نیستم و رفتم که زنگ بزنم تا
شاید ته و توی خبر رو در بیارم. تلاشم به جایی نرسید، چون خانوادهام
هم بیخبر بودند و دوستان هم در جریان نبودند. به همهشون سپردم
که اگر کسی از اونها پرسید خبر رو تکذیب کنند. خودم هم یک تکذیبیه
نوشتم و دادم بیرون که بعد از اتمام کار دیدم بیشتر شبیه بیانیه شده،
چون دلایل خودم رو هم برای تکذیب خبر ذکر کرده بودم.
حدس قوی من این بود که خبر رو شخصی از روی دلسوزی و به منظور
جلب توجه مسئولین قضایی و افکار عمومی به وضعیت من منتشر کرده،
اما خب اون فرد احتمالا" حساسیتهای شخص من رو لحاظ نکرده بود.
جدا از نکاتی که من در نقد اول خبر نوشتم، دو دلیل دیگه هم وجود
داشت که اتفاقا" مهمتر هم بود اما به دلیل شخصی بودن، نمیشد در
اطلاعیه اونها رو نوشت. دلیل اول این بود که شخصی به خودش حق
داده بود که از طرف من تصمیم بگیره و این از مسائلیه که من روی اون
حساسیت دارم. تجربه به من میگه اگه به کسی اجازه بدیم برای ما
تصمیم بگیره اگر چه تصمیم خوب، به او این اجازه رو هم دادیم که روزی
با تصمیمات غلط خودش ما رو داغون کنه! این قاعده یک جا دیگه هم
کاربرد داره و اون این که اگه به کسی اجازه بدیم الکی از ما تعریف بکنه
و مثلا" قهرمانمون کنه، به صورت ضمنی این اجازه رو هم دادیم که روزی
الکی ازمون بد بگه و با خاک یکسانمون کنه!
اما دلیل دوم من این بود که گویا خبری طوری تنظیم شده بود که هم
دلشون برام میسوخت و احتمالا" به من ترحم میکردند و این حس
واقعا" برام تهوع آور بود! اگر چه همیشه فکر میکنم که بازی کردن
نقش انسان قوی و مقاوم، کار مسخره و مضحکیه (در واقع یکی از
سرگرمیهای ما با دوستان در زندان، خندیدن به قهرمانبازیها و
خودبزرگ بینیها بود!) اما این کار رو مطمئنا" به مظلوم نمایی و تلاش
برای جلب ترحم دیگران، ترجیح میدم! واقعا" یکی از کابوسهای من
هم صحبتی اجباری با کسانیه که جز زار زدن کاری بلد نیستند و به
جای این که بخوان مسئلهای رو حل کنند، میخوان زمین و زمان رو
مقصر نشون بدن تا از خودشون سلب مسئولیت کنند!
اما من در نوشتن اون اطلاعیه یک نگرانی هم داشتم و اون این بود
که نوعی ناسپاسی و بیانصافی در حق کسانی کرده باشم که کار
خبری میکنند. آخه ما آدمها خیلی استعداد داریم که لطف دیگران رو
جزو حقوق خودمون و به عنوان امری بدیهی نگاه کنیم (لطفهایی که
به قاعده، بدیهی میپنداریم، لطف پدر و مادر و مهمتر از هم لطف زنده
بودنه!) و فقط زمانی که این الطاف نباشه یا کمرنگ بشه، متوجه
می شیم که نه بابا، قضیه همچین هم بدیهی نیست و کسی به ما
بدهکار نیست!
فقط در جریان فعالیتهای شورای دفاع از حق تحصیل بود که فهمیدم
چقدر مدیون خبرگزاریها و خبرنگارها هستم. آخه فعالیتهای ما بیشتر
از هر چیز صرف این میشد که وجود خودمون رو اثبات کنیم و در این بین
بیشتر از هر چیزی به کار خبری نیاز داشتیم. به هر حال کسانی که چه
در گذشته یا حال خبرها رو پوشش میدادند امیدوارم بدونند که حداقل
شخص خودم عمیقا" نسبت به اونها سپاسگزارم و این اصلا" تعارف
نیست ... بگذریم ...
جدای از همهی ضرورتهایی که در پس وجود رسانه هست که البته
هیچ نیازی هم به استدلالهای من نداره، من در مورد شیوهی مواجهه
با رسانه تردیدهایی هم دارم که این تردیدها احتمالا" به مسائلی بر
میگرده که با «زبان» دارم. واقعا" از یک دورهای از زندگی به واسطهی
بعضی مسائلی که با اون درگیر شدم و البته مطالعاتی که داشتم به
شدت نسبت به این که «زبان» چیه و چه میکنه دچار بحران شدم و
به طریق اولی این مشکل رو با رسانه که بسط یافتهی زبانه، هم پیدا
کردم. یعنی در ارتباط مستقیم با انسانها، بیشتر از این که به این فکر
کنم که طرف مقابل چی می گه، به این فکر میکنم که چرا می گه و
چطور می گه؟ اولین چیزی که معمولا" به ذهنم میآد اینه که مخاطب
اصلی در حرفهای طرف مقابل کیه، مخاطبی که ممکنه حاضر باشه و
یا حتی غایب باشه! یا این که فرد، شیوهی حرف زدنش رو از کجا یاد
گرفته و در کجا تمرین کرده یا این که چه ضرورتی ایجاب کرده که طرف
حرف بزنه و یا میخواد با حرفهاش چه کنه! یا این که آیا حرکات بدن
و نگاهش با حرفهاش همراهی دارند یا نه و خیلی چیزهای دیگه ...
مجموعهی این عوامل باعث می شه درکی از حرفهای طرف مقابل
به دست بیارم. خب وقتی ارتباط غیرمستقیم و با واسطه باشه (مثل
متن، کتاب، خبر و …) این درک کمی سخت می شه و گاهی به تمامی
سوءتفاهم از آب در میآد. برای همین گاهی دیدن آدمهایی که با
واسطهی رسانه خیلی بزرگ و مهماند، به صورت مستقیم توی ذوق
آدم میزنه!
البته گاهی وقتها این پیچیده بازیها در درک دیگران باعث می شه
پیام مستقیم رو هم درست نفهمیم. مثلا" در یکی از آخرین جلسات
بازجویی که سختترین جلسه هم بود و در زیرزمین ساختمون 209
برگزار می شد، بازجو به من گفت «ضیا می دونی ممکنه حکمت
اعدام باشه؟» من انصافا" توی دلم خندهام گرفت، چون این حرف اصلا"
توسط شواهد دیگه تایید نمیشد. اول این که لحن خیلی جدی نبود،
دوم این که من جز فعالیت دانشجویی کاری نکرده بودم، سوم این که
بزرگترین تهدیدی که تا قبل اون شده بودم سه سال حبس بود و همه
این مسائل وقتی در ذهن من جمعبندی می شد مطمئن بودم که
حداکثر حکم من 2 سال تعلیقی است و این باعث شد که من با لحنی
که به صورت بیسابقهای بوی مقابله به مثل میداد بگم:
«دستتون درد نکنه!».
گفت: یعنی ناراحت نمی شی؟
این بار با کنایهی آشکاری به برخورد خشن اون روز گفتم، ناراحتی
من مهم نیست، فعلا" که هر کار دلتون میخواد میکنید. بعدها و پس
از حکم اولیه وقتی فهمیدم که بازجو در صحبتهاش جدی و روراست
بود، از اون خطای محاسباتی چهارستون تنم میلرزید…!

زده ام فالی
و
فریادرسی
می آید!
از وقتـی که ایـوان هامیلتون سیـگار کشیـدن را ترک
کرده بود دو روز می گذشـت و او احساس می کرد هر
چه توی این دو روز گفته یا فکر کرده به نحوی با سیگار
ربط داشتـه. زیر نـور چراغ آشپزخانه به دستهایش نگاه
کـرد. انـگشتـان دستـش و بنـدهـای آن را بـو کشیـد و
گفت: «هنوز بوی اونو حس می کنم.»
آن هامیلتون گفت: «می دونم. انگار بوش مثل عرق
از بـدن آدم می ریـزه بیـرون. من هم تا سـه روز بعد از
ترک، بوشو حس می کردم. حتی وقتی از حمام بیرون
می اومدم. چنـدش آور بود!»
داشت بشقابها را برای شام روی میز می چید.
گفت: «عزیزم! خیلی متـأسفم. می دونـم چی داره
به سـرت می آد، امـا اگه این باعث دلـداریت می شـه
باید بگم روز دوم همیشـه سخت تـریـن روزه. البتـه روز
سوم هم سختـه امـا از روز سـوم به بعد، اگه بتونی تا
اون موقـع دوام بیـاری، دیگه افتـاده ای تو سرازیری. به
هـر حال از این که تصـمیمـت بـرای تـرک جدّیـه خیـلی
خوشحالـم. آنقدر زیاد که نمی تونم بگم چقدر!»
بـازوی او را گرفـت و گفـت: «حالا دیـگـه اگـه راجر را
صدا بزنـی، می تونیـم غذا بخوریـم.»

هامیلتون در ورودی را باز کرد. هـوا تقریبا" تاریک بود.
اوایل نوامبـر بود و روزهـا کوتـاه بود و سرد. پسرکی که
تا حالا او را ندیده بود توی ورودی پارکینگ روی دوچرخه
مجهـزش نشستـه بود. پسرک آنقـدر خودش را به جلو
کشیده بود که دیگـر روی زیـن نبود. نوک کفشهایش را
به زمین چسبانـده بود تا تعادل خودش را حفظ کند.
گفت: «شمـا آقای هامیلتون هستید؟»
هامیلتون گفت:«خودم هستم. کی اونجاست؟ راجر
تویی؟»
پسرک گفت: «گمـونـم راجر اون پاییـن داره با مادرم
تـوی خونـه ی مـا حرف می زنه. کیـپ و اون پسـره که
بهـش می گن گری برمـان هم اونـجا هستنـد. دارن در
باره ی دوچرخه ی برادرم حرف می زننـد. البتـه دقیقـا"
نمی دونم موضوع چیـه.» پسرک این را گفـت و فرمـان
دوچرخه را گرداند: «مادرم از من خواسته که بیام شما
را ببرم اونجا. شما یا مادر راجر را.»
هامیلتون گفت: «حالش که خوبـه؟ یک دقیـقـه صبـر
کن الان می آم.»

هامیلتون رفت تـوی خانـه تا کفش هـایش را بپوشد.
آن هامیلتون پرسید: «پیـداش کردی؟»
هامیلتون جواب داد: «انگار تو دردسر افتاده.قضیه ی
دوچرخه ای در مـیـونـه. پـسـربـچه ای ــ که نفهـمیـدم
اسمش چیـه ــ بیـرون وایسـاده و می خواد که یکی از
ما همراش بریـم خونه شون.
آن هامیلتون گفت: «حالش که خوبه؟» و بعد پیش ـ
بندش را باز کرد.
هامیلتون به زنش نگاه کرد و گفت: «البته که حالش
خوبـه. مثـل ایـن که بچه هـا جر و بـحث شـون شده و
مادر این بـچه دخالت کرده.»
آن هامیلتون پرسید: «می خوای من بـرم؟»
هامیلتون کمـی فکـر کرد و بعـد گفت: «آره، گمـونـم
بهتـره تو بـری. امـا نـه، خودم می رم. تو شام را حاضر
کن تا ما برگردیـم. نباید زیـاد طول بکشـه.»
آن هامیلتون گفت:«دلـم نـمـی خواد هـوا که تـاریـک
شـد بیرون بمونه. از این کارش هیـچ خوشم نمی آد.»

همین که توی پیاده رو افتادند هامیلتون گفت: «کجا
باید بریم؟»
پسرک جواب داد: «محلـه ی آرابـا و وقتـی هامیلتون
به او نگاه کرد اضافـه کرد: «زیـاد دور نیست. تقریبا" دو
بلوک با اینجا فاصله داره.»
هامیلتون پرسید: «نفهمیدی موضوع چیه؟»
پسرک گفت: «دقیقا" نمی دونم چی شده، همه ی
قضیـه را نفهمیدم. مثل اینکه قرار بوده اون و کیپ و این
گری برمـان وقتـی ما بـرای تعطیـلات می ریـم بیرون، با
دوچرخه ی برادرم کارهایی انجام دهند.حالا هم گمونم
خرابش کرده اند. شاید هم عمدا" خرابش کرده اند. من
نمی دونم. به هر حال در بـاره ی همیـن چیزها داشتند
حرف می زدنـد. بـرادرم نتونستـه دوچرخه شو پیدا کنه.
آخرین بار اونـا سـوارش شده اند. کیپ و راجر. حالا هم
مادرم سعی داره بفهمه دوچرخه الان کجاست.»
هامیلتون گفت: « کیپ را می شناسم اما اون پسره
دیگه کیه؟»
ـ «گری برمان، گمونـم یکی از همسایـه های جدیده.
پدرش هم به محض این که برسه خونه می آد خونه ی
ما.»

از نبش خیابانـی گذشتنـد. پسـرک خودش را به جلو
فشار داد تا کمی جلوتـر حرکت کند. هامیلتون به باغی
نگـاه کرد و بعـد آنهـا از نـبـش دیـگـری گـذشتـنـد و وارد
خیابـان بـن بستـی شدنـد. تـا حالا نمـی دانست چنین
خیابـانـی هم وجود دارد. هیـچ کـدام از مـردمی که آنجا
زندگـی می کردن را نیز نمی شناخت. به اطرافش نگاه
کرد، به خانـه های ناشنـاسـی که حالا داشت از طریق
زندگی بـچه اش با آنها آشنـا می شد.
پسرک تو پارکینگ یکی از خانـه ها پیچید، از دوچرخه
پیـاده شـد و آن را به دیـوار تـکیـه داد. وقتـی پسـرک در
ورودی را باز کرد هامیلتـون به دنبـال او راه افتاد. از اتاق
نشیمـن گذشتند و داخل آشپزخانه شدند. آنجا پسرش
را دید که یک طـرف میز کنـار کیپ هالیستر و آن پسرک
دیگر نشسته است. هامیلتون با دقت به راجر نگاه کرد
و بعد رو کرد به زن تنومند و مو سیاهـی که انتهای میز
نشستـه بود. زن گفت: «شما پدر راجر هستید؟»
ـ «بله، اسم من ایوان هامیلتون است.عصر به خیر!»
ـ «من هم خانم میلر هستم، مـادر گیلبرت. ببخشید
که از شمـا خواستـم بیاییـد اینـجا، امـا مشکلـی پیش
اومده.»

هامیلتون انتهای دیگر میز روی صندلی نشست و به
اطراف خیـره شد. پسـری نـه یا ده سالـه که هامیلتون
فکـر کرد همـان بچه ای بایـد باشد که دوچرخه اش گم
شده، کنار زن نشسته بود.پسر دیگری، حدودا" چهارده
ساله، روی سینـی ظرفشویـی نشستـه بود و پاهایش
را تـاب می داد. بعد به پسر دیگـری نگاه کرد که داشت
با تلفن حرف می زد و با شیطنت به آنچه که از آن طرف
خط می شنیـد پـوزخنـد می زد. پسـرک دستـش را دراز
کـرد و تـه مـانــده ی سـیـگـارش را بـه طـرف کـاسـه ی
ظـرفشویـی بـرد. هامیلتـون صـدای جیـز خامـوش کردن
سیگار را توی لیوان آب شنید. پسری که او را آورده بود،
دست به سینـه به یخچال تکیـه داده بـود. زن از پسرک
پرسیـد: «از والـدین کیپ کسی را همراهت نیاوردی؟»
پسرک گفت: «خواهرش گفت پدر و مـادرش رفته اند
خرید. بعد رفتم خونه ی گری برمان.پدرش تا چند دقیقه
دیگه می آد اینجا. آدرس اینجا را بهشون داده ام.»
زن گفت: «آقای هامیلتون، مـن به شمـا می گم که
چه اتفاقی افتاده. ماه گذشته که ما در تعطیلات بودیم
کیپ از ما خواست که دوچرخه ی گیلبرت را به او قرض
بدهیم تا به کمک راجر روزنامه هاشو پخش کنه.گمونم
اون موقـع دوچرخه ی راجر پنـچر بوده یا عیب دیگه ای
داشتـه. به هر حال بعدا" معلوم شد که ...»
راجر گفت: «گری داشت منو خفه می کرد، پدر.»
هامیلتون با دقت به پسرش نگاه کرد و گفت: «چی
گفتی؟»
ـ « داشت منو خفه می کرد، هنـوز جاش مونده.»
پسرش یقه ی بلـوزش را پایین کشید تا گردنـش را
نشان بدهد.

زن ادامـه داد: «اونـا بیـرون تـوی گـاراژ بـودنـد و مـن
نمی دونستـم دارنـد چه کار می کننـد تا اینـکه کورت،
پسر بزرگم رفـت بیرون ببینه چی شده.»
گری برمان به هامیلتون گفت: «اول اون شروع کرد.
به من گفت تو یک احمقـی.» گری برمان به در ورودی
نگاه کرد. پسـری که اسمش گیلبـرت بود گفت: «هی
بچه ها،دوچرخه ی من شصت دلار قیمتش بود و حالا
باید پولشو پس بدید.»
زن گفت: «تو دخالت نکن گیلبرت.»
هامیلتون نفـسـی تـازه کـرد و بـه زن گفـت: «ادامه
بدید.»
ـ «خب، بعدا" معلوم شد که کیپ و راجر از دوچرخه
گیلبرت برای پخش روزنامه ها استفاده می کنند و بعد
هم هر دو تایی، و این طور که خودشـون می گن گری
هم باهاشون بوده، شروع می کنند به قِل دادن اون.»
هامیلتون گفت: «منظورتون چیـه که اونو قل دادن؟»
زن گفت: «اونـو قـل داده اند دیگـه. دوچرخه را با هل
به طرف پاییـن خیابـان سرازیـر کرده انـد و گذاشتـه اند
بخوره زمیـن. بعـد هم فکـرش را بکنیـد ـ البته اینـو چند
دقیـقـه پیـش اعتـراف کـردنـد ـ کیـپ و راجر دوچرخه را
برده اند مدرسه و اونو پرت کرده اند روی تیر دروازه!»

هامیلتون بار دیگر به پسرش نگاه کرد و گفت: «این
حرفا درستـه راجر؟»
راجر سرش را انداخته بود پایین و انگشتان دستش
را روی میـز به هـم مـی مـالیـد. گفت: «بعـضی هاش
درسته، پدر.اما ما فقط یک بار اونو قل دادیم. اول کیپ
این کارو کرد، بعد گری و بعد هم من.»
هامیلتون که با حیـرت به پسـرش نگریست و گفت:
«راجر،من تعجب می کنم و اصلا" از تو انتظار نداشتم.
از تو هم انتظار نداشتم کیپ!»
زن گفت: «می بینیـد که، امشب یا یکـی داره دروغ
می گه،یا همه ی اون چیزی را که می دونه نمی گه.
واقعیت اینه که دوچرخه هنوز پیدا نشده.»
بچه های توی آشپزخانه خندیدند و پسری که هنوز
داشت با تلفن حرف می زد را دست انداختنـد.

کیپ گفت: «ما نمی دونیـم دوچرخه کجاست، خانم
میلر. قبلا" هم که به شما گفتیم. آخرین باری که آن را
دیدیم زمـانی بود که من و راجر آن را از مـدرسه آوردیم
خانـه ی خودمـان. منظـورم قبـل از آخرین دفـعـه است.
آخرین بار خیلی وقـت پیش بود که من دوچرخه را صبح
روز بعـدی که خانـه ی مـا بود، برگردونـدم اینـجا و آن را
گذاشتـم پشت خونه.» سرش را تکان داد و گفت: «ما
نمی دونیم اون کجاست.»
گیلبرت به کیپ گفت: «شصت دلار. می تونی هفته
ای پنج دلار به من بدی.»
زن گفت: «گیلبـرت، بهـت اخطـار مـی کنـم!» بعـد با
اخم ادامـه داد: «مـی بینـیـد، اونـا طلبـکارنـد. می گـن
دوچرخه از اینـجا غیبـش زده. از پشـت خونـه. و وقتـی
امشـب هیـچ کدومشـون راستـگو نبـوده انـد، چه طـور
می توانیم حرفـاشونـو باور کنیـم؟»
راجر گفت: «ما راستشـو گفتیـم. هر چی که گفتیم
راست بود.»
گیلبـرت به صندلـی اش تـکیـه داد و سـرش را بـرای
پسر هامیلتون تکان داد.در همین موقع زنگ در به صدا
در آمد و پسری که روی سینـک ظـرفشویـی نشستـه
بود پرید پایین و رفت به طرف اتاق نشیمن.

مـردی چهـارشانـه با مـوهـایـی به سبـک ملوانهـا و
چشمـانـی بـه رنـگ خاکستـری روشـن، بـدون این که
حرفی بزند، وارد آشپزخانه شد. به زن خیره شد و بعد
رفت و پشت صندلی گری برمان ایستـاد.
زن گفت: «شمـا بایـد آقای برمان باشید؟ از دیدنتان
خوشحالم. من مادر گیلبرت هستم و ایشون هم آقای
هـامیـلتـون هستـنـد، پـدر راجر.» مـرد سـرش را بـرای
هامیلتون خم کرد اما برای دست دادن دستـش را دراز
نکرد. به پسرش گفت: «این کارها برای چیه؟» ناگهان
بچه هایـی که دور میـز نشسته بودند شـروع کردند به
همهمـه کردن. برمان گفت: «سـاکت باشیـد! من دارم
با گری حرف می زنـم. خب، تو بگو چی شده؟ گری؟»
پسرک شروع کرد به شرح دادن ماجرا از دید خودش.
پدرش با دقت گوش می داد و هر از گاهی چشمهایش
را تنگ می کرد تا دو پسر دیگر را زیر نظر داشته باشد.
وقتـی گـری حرف هـایـش را تمـام کـرد زن گفـت: «من
میخواهم ته و تـوی این قضـیـه را درآورم. هیچ کدام از
بچه ها را هم متهـم نمی کنم. منظـورم را می فهمیـد
آقای برمان و آقای هامیلتون. من فقـط می خوام از این
مـاجرا سـر در بیارم.» زن مـدام به کیپ و راجر که برای
گری برمان سر تکان می دادند نگاه می کرد.
راجر گفت: «این راستش نیست گری.»
گری برمان گفت: «پـدر مـی تونـم خصوصـی با شما
حرف بزنم؟»
مرد گفت: «بیا بریم.» و رفتند به طرف اتاق نشیمن.
هامیلتون رفتن آنها را نگاه کرد. احساس کرد که باید
جلوی این کارشان را بگیرد. جلوی این مخفی کاری را.
کف دستهایش عرق کرده بود.دستش را برای کشیدن
سیگاری به طرف جیب پیراهنش برد. پشت دستش را
از زیر بینی گذراند و نفس عمیقی کشید. گفت:«راجر،
غیر از چیزی که قبـلا" گفتـی چیز بیشتـری در این باره
می دونـی که بـگـی؟ مـی دونـی دوچرخه ی گیـلبـرت
کجاست؟»
پسرک گفت: «نه نمی دونم. قسم می خورم.»
هامیلتون گفت: «آخریـن بـاری که دوچرخه را دیـدی
کی بود؟»
ـ «وقتـی که اونـو از مـدرسـه آوردیـم و گذاشتیمش
توی خانه ی کیپ.»
هامیلتـون گفـت: «کیـپ، تو می دونی اون دوچرخه
الان کجاست؟»
پسـرک جواب داد: «مـن هـم قـسـم مـی خورم که
نمی دونم. صبح روز بعدی که از مدرسه آوردیمش من
اونو برگردوندم و گذاشتمش پشت گاراژ.»
زن فوری گفت: « گمونـم قبلا" گفتی اونو گذاشتی
پشت خونه؟»
پسرک گفت: «بله،پشت خونه،منظورم همین بود.»
زن در حالـی که بـه جلـو تکیـه مـی داد پرسیـد: «و
روزهای بعد دیگه نیومدی سراغش که سوار بشی؟»
کیپ پاسخ داد: «نه، برنگشتم.»
زن گفت: «کیپ؟»
پسرک فریاد کشید: « برنگشتم.من نمی دونم اون
کجاست.»
زن شانه هایش را بالا برد و بعد آنها را رها کرد.

گری برمان و پدرش برگشتنـد توی آشپزخانـه. گری
گفت: «این فکر از راجر بود که دوچرخه را قل بدیم.»
راجر از روی صندلـی اش بلنـد شد و گفت: «فکر تو
بود. این را تو می خواستی. بعدش هم می خواستی
اونو ببری توی باغ و لختش کنی.»
بـرمـان بـه راجر گفـت: «خفـه شـو! تـو فـقـط وقتـی
می تونی حرف بزنـی که کسی چیزی ازت بپرسـه نه
قبـل از آن. گری، مـن می دونم چه طور باید این قضیه
را که بـه خاطر دو تا گردن کلفت، کش پیدا کرده تموم
کنم!»
بـرمـان اول به کیـپ و بعـد به راجر نـگاه کرد و گفت:
«مـن بـه شمـا نـصـیـحت مـی کنـم که هـر کدومـتـون
می دونـه دوچرخه ی این بـچه کجاست شروع کنه به
حرف زدن.»
هامیلتون گفت: «فـکـر می کنـم شمـا داریـد خیلی
تند می روید.»
برمان گفت: «چـی؟» پیشانـی اش از خشـم کبـود
شده بـود.
ـ «مـن فـکـر می کنـم تـو یکـی بهتـره سرت بـه کار
خودت باشه.»
هامیلتون از جایش برخاست و گفت:«راجر بیـا بریم.
کیپ، تو می آیی یا می خوای بمـونی اینـجا؟» بعد رو
کرد به زن و گفت: «فکـر نمی کنم دیگـه امشب کاری
از دست مـا بـر بیـاد. تصـمیـم دارم بـازم در این بـاره با
راجر حرف بزنم اما اگه در مورد پرداخت غرامـت حرفی
هست بایـد بگـم اگـه کـار به اونـجا کـشـیـد چون راجر
در خراب کـردن دوچرخه شریـک بـوده، یـک سـوم پـول
را پرداخت می کنه.»

زن همین طـور که هامیلتون را تا تـوی اتاق نشیمـن
بدرقـه می کرد، گفت: «نمی دونم چی بایـد بگـم. من
باید با پدر گیلبرت حرف بزنم. اون الان بیرون شهره.باید
ببینـم چی می شه. احتمـالا" آخر سر یکـی از همیـن
کارها را می کنیم اما من باید با پدرش حرف بزنم.»
هامیلتون از یک سمت حرکت کرد طوری که بچه ها
توانستند از کنـار او بگذرنـد و خودشان را به ایوان خانه
برسانند.همین موقع از پشت سر صدای گری را شنید
که می گفت: «پدر، او به من گفت احمـق.» هامیلتون
صدای برمان را شنید که گفت: «او گفت؟ واقعـا" اینـو
گفت؟ خب خودش احمقـه. عینهـو احمـق ها بود.»
هامیلتون بـرگـشت و گفت: «آقای برمان مـن فـکـر
مـی کنـم شـمـا امشـب شـورش را درآورده ایـد. چرا
به خودتان مسلط نیستید؟»
برمان گفت: «و مـن هم بـه شمـا گفتـم که بـهتره
سرت به کار خودت باشه.»

هامیلتـون همیـن طـور که لبهـایـش را بـا زبـانش تـر
می کرد گفت: «راجر، شما برید خونه. منظورم اینه که
بجنبید!» راجر و کیپ دویدند به طرف پیاده رو.هامیلتون
تـوی درگاه در ایستـاد و زل زد بـه بـرمـان که داشـت با
پسرش از اتاق نشیمن رد می شد. زن با دستپـاچگی
گفت: «آقای هامیلتون» امـا نتوانسـت حرفش را تمـام
کنـد. برمـان به او گفـت: «چی می خواهی؟ مـواظـب
رفتارت باش. از سر راهم بـرو کنار!» برمان به شانه ی
هامیلتـون تنـه زد تا رد شـود. هامیلتـون از تـوی ایــوان
عقب عقب رفت و بعد افتاد توی بوته های خشکیده و
خاردار باغچه. بـاورش نمـی شد که این اتفـاق افتـاده
اسـت. از میـان بـوتـه هـا خودش را بیرون کـشیـد و به
سمت مردی که توی ایوان ایستاده بود هجوم برد. هر
دو به سختی توی چمن افتادند و شروع کردن به غلت
خوردن روی چمـن. هامیلتون پشـت برمـان را بـه خاک
مالاند و بعد محکم با زانـوهـایش روی کتف های حریف
فرود آمد.بعد یقه ی برمان را گرفت و کله ی او را آنقدر
روی چمـن کوبیـد که زن جیـغ کشیـد: «خدای متعـال!
یکـی بیـاد اینـا رو از هـم جدا کنـه! مـحض رضـای خدا
کسی پلیس خبـر کنه!» هامیلتون دست نگـه داشت.
برمـان بـه او نـگاه کـرد و گفت: «از روی سینـه ام بـرو
کنار.»
همین طور که آنهـا از هم جدا می شدنـد زن فریاد
زد: «تـو را بـخدا حالتـون خوبه؟» زن بـه مردهـا که بـه
فـاصلـه ی چند قـدم از یکدیگر، پشـت به هم ایستاده
بودند و نفس نفس می زدنـد خیـره شده بود. بچه ها
که برای تماشا تـوی ایوان جمع شـده بودنـد با این که
دعوا تمـام شـده بـود هنـوز ایستاده بودند و به مـردها
نگاه می کردند. بعد وانمـود کردند که به پهلـو و بازوی
هـم دارنـد مـشـت مـی زننـد. زن گـفـت: «خب دیـگـه
بـچه هـا، برگردیـد داخل.» بعد دستـش را روی سینـه
گذاشت و گفت: «اصلا" بـاورم نمی شـه.»

هامیلتون داشت عرق می ریخت و هر بار که سعی
مـی کـرد نـفـس عـمیـقـی بـکشـد سـیـنـه اش از درد
می سوخت. انگار چیزی توی گلـویش گلولـه شده بود
و او برای چند دقیقه نتوانست آن را قورت دهد.بعد راه
افتاد. پسرش و کیپ کنارش بودند.صدای بسته شدن
درهـای ماشینـی و روشـن شدن مـوتـور آن را شنیـد.
هـمین طـور که داشـت راه مـی رفـت نـور چراغ هـای
ماشین پاشیـد روی او. راجر ناگهان گریه اش گرفت و
هامیلتون دستـش را دور شـانــه هـای او حلقـه کـرد.
کیپ گفت: «من باید برم خونـه.» و بعد با گریـه گفت:
«پدرم حالا داره دنبالم می گرده.» و بعد پسرک دوید.

هامیلتون بـه پسـرش گفـت: «متـأسفـم که مـجبـور
شدی چنیـن صحنـه ای را ببینـی.» همیـن طـور پیـاده
آمدنـد تا رسیـدنـد به بلـوک خودشان. آنجا بـود که پـدر
دستش را از دور شانه ی پسر برداشت.
ـ «اگه او چاقـو یا چمـاقی برداشته بود چی، پدر؟»
هامیلتون گفت: «او که چنیـن کاری نکرده بود.»
پسرش گفت: «امـا اگه کرده بود چی؟»
هامیلتون گفـت: «خیلـی سختـه که بگوییـم آدم ها
وقتی عصبانی می شوند چه کارهایی ممکنه بکنند.»
آمدن به طرف خانه ی خودشان.وقتی هامیلتون دید
پنجره ها روشن اند، دلش به تپش افتاد.
پسرش گفت: «بذار ببینم بازوت چقدره؟»
هامیلتون گفت: «بـذار برای یک وقـت دیگه، حالا برو
داخل و شامت را بـخور و بعد هم زود بـرو تو رختخواب.
به مـادرت بگـو حال مـن خوبـه و می خوام چنـد دقیقـه
توی ایوان بنشینم.
پسـرک از این پـا به آن پـا می شد و به پدرش خیره
شده بود. بعد به سرعت دوید به طرف خانه و فریادش
بلند شد: «مـادر! مـادر!»

مرد نشست توی ایوان. به دیـوار پارکینگ تکیه داد و
پـاهایش را دراز کرد. عـرق پیشـانـی اش خشک شده
بود. چیـزی لَـزِج و چسبنـاک را زیـر لبـاسش احسـاس
می کرد. یک بار دیگر پدرش را ـ که مـردی رنـگ پریـده،
با صدایی آرام وشانه های افتاده بود ـ در چنین وضعی
دیده بود. آن حادثـه امـا بدتـر از این یکـی بـود و هـر دو
طرف بدجوری صدمه خورده بودند. قضیه توی کافـه ای
رخ داده بود و طرف، کارگر مزرعـه بود. هامیلتون پدرش
را دوست داشت و با اینکه خاطـرات زیـادی از او به یاد
داشت اما حالا به یـاد یکـی از دعواهـای او افتـاده بود.
انگار این تنها چیزی بود که از او به خاطـرش مانده بود.
وقتی زنش بیـرون آمـد او هنـوز تـوی ایـوان نشسته
بود. زنـش گفـت: «خدای مـن.» و بعـد سـر او را میـان
دستهایش گرفت.
ـ «بیا داخل و دوش بگیر و چیـزی بـخور و بعدش هم
به من بگو چی شده. غذا هنـوز گرمـه. راجر رفتـه توی
رختخوابش.»
اما مرد صدای پسرش را شنید که او را صدا می زند.
زن گفت: «مثل این که هنـوز بیداره.»
هامیلتون گفت: «چند لحظه دیگه می آم، بعد شاید
با هم یک نوشیدنی بخوریم.»
زن سرش را تکان داد: «هنوز هم باورم نمی شه.»
مـرد رفـت تـوی اتـاق پسـرش و پـاییـن تـختـخواب او
نشست.هامیلتون گفت: «حسابی دیر شده و تو هنوز
بیداری. خب دیگه، شب بخیر.»
پسرک گفـت: «شـب بخیـر.» دسـت هـایـش پشت
گردنش بود و آرنج هـایش را جلو داده بود. لباس خواب
پوشیـده بود و بـوی عطـر خوشی از او بر می خاست.
هامیلتون نفس عمیقی کشید و از روی پتو پسرش را
نوازش کرد.
هامیلتـون گفـت: «دیگـه نمـی خواد خودتـو نـاراحت
کنی.از دوستی با این نوع همسایه ها هم دوری کن.
دلـم نمـی خواد بـاز هـم بشنـوم که دوچرخه یا لـوازم
شـخصـی دیـگـه ای از اونـا را خراب کرده ای. موضـوع
روشنـه؟»
پسرک سرش را تکان داد. دست هایش را از پشت
گـردن بیـرون آورد و شـروع کرد به کنـدن چیـزی که به
ملافـه ی تختخواب چسبیـده بود.
هامیلتون گفت: «خب دیگه دیر شده، شب بخیـر.»
خم شـد که پسـرش را ببوسـد که پسـرک شروع کرد
به حرف زدن.

ـ «پدر بـزرگ هم مثل تو قـوی بود، پدر؟ منظورم اینه
وقتی که به سـن تو بود و تو ...»
هامیلتون گفت: «و مـن نُه سـال داشتـم؟ منظـورت
اینه؟ بله گمـونم قـوی بود.»
پسرک گفت: «گاهی من به سختـی می تونم اونو
به خاطر بیارم.نه این که خودم بخوام فرامـوشش کنم،
می فهمی؟ می فهمی که منظورم چیه پدر؟»
وقتـی که هامیلتون بلافاصلـه جوابـی نـداد، پسـرک
ادامه داد: «وقتی جوان بودیـد، رابطه ی شما هم مثل
رابطـه ی مـن و تـو بود؟ تو اونـو بیـشتـر از من دوسـت
داشتی؟ یا ما را انـدازه ی هم دوسـت داری؟» پسرک
این را ناگهانی گفت. بعد پاهایش را زیر پتو جمع کرد و
نگاهش را برگرداند.وقتی هامیلتون باز هم جوابی نداد،
پسـرک گفـت: «پـدر بـزرگ سیـگار مـی کـشیـد؟ یادم
می آد که پیـپ یا چیـزی شبیـه اون داشت.»
هامیلتون گفت: «بله درستـه. قبل از مـرگش شروع
کرده بود به کشیـدن پیـپ. مدتهـا قبل از اون سیـگاری
بود اما بعد که از چیزی یا کسی دلـخور شد، سیگار را
تـرک کـرد. مـدتـی بعد نـوع سیـگارش را عـوض کـرد و
دوباره شروع کرد به کشیـدن. بذار چیزی نشونت بدم،
پشت دستم را بو کن.»
پسـرک دسـت او را جلـو آورد، بــو کـشیـد و گـفـت:
«گمـونـم بوی خاصـی نمی ده، پدر. منظـورت چیه؟»

هامیلتون دستش را بو کشیـد و گفت: «من هم دیگه
بویی نمی شنوم.قبلا" دستم بو می داد اما حالا دیگه
از بین رفته.» با خودش فکر کرد شاید از من ترسیده و
فـرار کرده!
هامیلتون گفت: «خوب دیگه دیـر وقتـه، بهتـره تو هم
بخوابی.» پسرک به سمت او غلتید و پدرش را دید که
رفـت بـه سمـت در. او را دید که دستـش را روی کلیـد
بـرق گذاشت. پسرک گفت: «پـدر؟ شاید فکر کنی که
مـن دیـوونـه شده ام امـا کـاش وقـتـی که بـچه بـودی
می شناختمت. منظـورم اون وقت هـاسـت که درست
سن و سالِ الانِ من بودی. نمی دونـم چطـور اینـو باید
بـگـم امـا دلـم بـرای اون وقـتهـای شـمـا خیـلـی تـنـگ
می شه. انگاری که ... انگاری همین الان هم که دارم
فکرش را می کنـم دلـم برای اون وقت هـا تنــگ شده،
واقعا"دیوونگیه، مگه نه؟! به هر حال لطفـا" در را بذارید
باز بمونـه.»
هامیلتون در را باز گذاشت امـا بعد فکـر بهتـری کرد و
در را تا نیمـه بست.

Raymond Carver
جدا از ارزش هاى معنوى مرتبط با دین و فلسفه و اخلاق و فرهنگ و
هنر، شکل گیرى ارزشهاى اجتماعى و اقتصادى در نوجوانان و جوانان
نیز حائز اهمیت است. مى توان ارزشهایى چون رعایت موازین مدنى،
تأمین معاش حلال و سالم براى دستیابى به رفاه فردى، کمک به دیگران
در راستاى رفاه اجتماعى همگانى، و باور و اتکا به کار سالم و ثمربخش
را در درجه ی اول اهمیت قرار داد.
از میان ارزشهاى اجتماعى، علاوه بر رعایت موازین مدنى، بسیار مهم
است که نگرش ها و ارزش هاى سیاسى نیز محتواى درستى در ذهن
نوجوانان و جوانان داشته باشد.
از آن جا که سیاست و ارزشهاى سیاسى اساسا" موضوعى بغرنج و
پیچیده است و سیاست عموما" میدان تاخت و تاز نیروهاى متضاد
اجتماعى ـ اقتصادى است، گروهى از نوجوانان و جوانان فکر مى کنند
که باید خود را از این عالم دور نگه دارند. این تفکر البته از وارد شدن به
بازىهاى سیاسى بهتر است، اما سپردن یک عرصه ی مهم زندگى
اجتماعى به دیگران که اتفاقا" با زندگى و آینده ی نوجوانان و جوانان به
بدترین نوعى بازى کنند، هنر یک انسان رشد یافته نیست.
انسان رشدیافته برخورد فعالانه را بر واکنش منفعلانه ترجیح مى دهد
و در پى قدرتى است که بتواند حق را بر ناحق پیروز کند. به این جهت
نوجوانان و جوانان باید یاد بگیرند که قدرت به خودى خود چیز بدى نیست.
آنچه بد و ضد ارزش است قدرتى است که در خدمت بى عدالتى و جور
و جهل باشد.
متأسفانه نگرش درست سیاسى ـ در مفهومى که ذکر شد ـ به
نوجوانان و جوانان، آموخته نمى شود. آنان معمولا" یاد مى گیرند که
طرفدار و پشتیبان افراد و گروه ها و ایدئولوژى هاى خاصى باشند و
نمى آموزند که هر مسئله را به طور جداگانه و در تمامیت ارتباط آن با
مسائل دیگر به تجزیه و تحلیل خلاقانه بکشانند و واقعیت آن را کشف
کنند. آنان در واقع نیاموخته اند که سیاست چیست و چه رابطه اى با
اقتصاد و جامعه شناسى و تاریخ و علم و هنر و فرهنگ و دین دارد.
آنان عموما" یاد نمى گیرند: سیاست بین المللى چیست؟ چگونه
است که جهان به دو قطب پیشرفته و عقب مانده تقسیم شده است؟
چگونه مى توان عقب ماندگى را به پیشرفت تبدیل کرد؟ چه موانع
داخلى و خارجى در این راه وجود دارد و کدام تفکرات و ابزارها و روشها
مى تواند موانع را کنار بزند و راه پیشرفت را باز کند؟
با وجود اهمیت معرفت نسبت به ارزش هاى پای هاى سیاسى، به
نوجوانان و جوانان آموخته نمى شود که معناى حقیقى عدالت و آزادى
و برابرى و حقوق انسانى چیست، چگونه باید زورگویان و سیاسیکاران
حرفه اى را مهار کرد و چگونه مى توان در هر حرفه و شغل و مقام و
موقعیتى از سیاست هاى درست حمایت کرد و صاحب ارزش هاى
سیاسى عادلانه و انسانى بود. آنچه به نوجوانان و جوانان به طور
رسمى آموخته مى شود عمدتا" تلاش براى حفظ وضع موجود است،
نه بهبود زندگى سیاسى و اجتماعى آنان!
مسئله ی فقر اندیشه سیاسى در میان نوجوانان و جوانان کشورهاى
پیشرفته ی صنعتى و واگذار کردن آن به سیاسیکاران حرفه اى در این
کشورها نیز امرى رایج است. نوع فلسفه و سبک زندگى غربى و
شرایط رفاه مادى و پیشرفت هاى علمى و صنعتى و اقتصادى که باعث
امنیت خاطر نسبی نوجوانان و جوانان از آینده خود مى شود ضرورت
پرداختن به مسائل ارزشى، از نوع مسائل پیچیده سیاسى را از ذهن
آنان دور مى کند.
فعالیتهاى اجتماعى و سیاسى در میان جوانان غربى بسیار اندک
است و هر کسى فقط در فکر درآمد و رفاه مادى بیشتر براى خویش
است. آن دسته از جوانان هم که به سیاست علاقه اى نشان مى دهند
از محدوده ی مسائلى چون «کمکهاى مالى دانشجویى» یا «مشکلات
محیط زیست» یا «مسئله ی برابری جنسى» و امثالهم فراتر نمى روند.
پرداختن به ارزش هاى پایه اى سیاسى و توجه به مسائل مهم
سیاست بین المللى، از قبیل تجاوز آشکار قدرت هاى بزرگ جهانى به
پایه اى ترین حقوق انسانى کشورهاى در حال توسعه یا توسعه نیافته،
به کلى دور از ذهن جوانان است.
صدها کانال تلویزیونى در کشورهاى غربى نیز توجه اى به اعتلاى
ارزش هاى سیاسى و اجتماعى جوانان و دیگر مردم ندارند و مسائل
حیاتى زندگى انسان معاصر را تا سطح لذت جویى هاى جسمی و
مادى تنزل مى دهند.
تحقیقات گوناگون در آمریکاى شمالى مؤید دیدگاه هاى فوق است:
فقط یک چهارم دانشجویان کشورهای آمریکای شمالی، ایفای
نقش هاى اجتماعى را مسئله ی مهمى تلقى مى کنند.
تنها پانزده درصد جوانان دانشجو فکر مى کنند که اصلاحات اجتماعى
براى کاهش نابرابرى ها امر مهمى است.
و حتى در یک مسئله ی کاملا" شخصى، چون کمک به نزدیکان و
دوستان در هنگام گرفتارى، فقط نیمى از دانشجویان به لزوم و اهمیت
آن اشاره مى کنند.
با کمک آمار استخراج شده از منابع رسمى دولت ایالات متحده معلوم
شده که تمایل جوانان به رأى دادن و مشارکت در امور سیاسى کشور
در بین جوانان 18 تا 24 ساله در فاصله ی سال هاى 1972 به بعد، به
شدت کاهش یافته است و جوانان به جاى توجه به مسائل اجتماعى،
اساسا" به مسائل شخصى خودشان فکر مى کنند. از دلایل این وضع،
بی اعتمادى جوانان به مراکز قدرت (اعم از دولتى و غیردولتى) است.
دکتر حسین لطف آبادی

مجلس پسرعموها و دخترعموهای ما در آلمان با وجود شیوع بیماری،
تشکیل جلسه می دهد، اما مجلس ما نه؛ چرا؟!
اگر می توان دو مـاه ــ آن هم در شرایط بحران عمیـق ــ کشور
را بدون مجلس اداره کرد، پس علی القاعده در شرایط عادی نیز
نیازی به مجلس شورا در این کشور وجود ندارد.
اگر بتوان با دور زدن مجلس ــ به بهانه شیوع بیماری ــ بودجه
یک سال کشـور را تعیین تکلیـف کرد، پس چرا میلیـاردها تومان
برای تشکیل مـجالـس و نهـادهای ــ مثلا" دمـوکراتیک ــ هزینه
کرده ایم؟!
اگر بتوان با حکم حکومتی، با انتصاب، با اعمال سلیقه، قانون
را دور زد، یا آن را مصادره به مطلوب کرد،پس چرا ادای جمهوری
و دموکراسی را در می آوریم؟!
بـدون شک مجلس در شرایـط بـحران، می تـوانست جلسات
مهمتـری را برگـزار می کنـد، امـا نماینـدگان دورغیـن ملت، جان
خود را از مقدرات و سرنوشت مـوکلان خود، عزیزتـر شمرده اند!
هر چند که در شرایـط دیگـر هم دیـده ایم که آنان فقط سنگ
ارباب قـدرت هـای تفـویـض نشده و ثـروت هـای نامشـروع را به
سینه می زدند، نه حفظ شرافت و حیات ملت را ...
|
|