متوسطه دوم و درس های ناگفته!
 
 
فقط از فهمیدن توست که می ترسند
 

 

    از وقتـی که ایـوان هامیلتون سیـگار کشیـدن را ترک

کرده بود دو روز می گذشـت و او احساس می کرد هر

چه توی این دو روز گفته یا فکر کرده به نحوی با سیگار

ربط داشتـه. زیر نـور چراغ آشپزخانه به دستهایش نگاه

کـرد. انـگشتـان دستـش و بنـدهـای آن را بـو کشیـد و

گفت: «هنوز بوی اونو حس می کنم.»

   آن هامیلتون گفت: «می دونم. انگار بوش مثل عرق

 از بـدن آدم می ریـزه بیـرون. من هم تا سـه روز بعد از

ترک، بوشو حس می کردم. حتی وقتی از حمام بیرون

می اومدم. چنـدش آور بود!»

   داشت بشقابها را برای شام روی میز می چید.

   گفت: «عزیزم! خیلی متـأسفم. می دونـم چی داره

به سـرت می آد، امـا اگه این باعث دلـداریت می شـه

باید بگم روز دوم همیشـه سخت تـریـن روزه. البتـه روز

سوم هم سختـه امـا از روز سـوم به بعد، اگه بتونی تا

اون موقـع دوام بیـاری، دیگه افتـاده ای تو سرازیری. به

هـر حال از این که تصـمیمـت بـرای تـرک جدّیـه خیـلی

خوشحالـم. آنقدر زیاد که نمی تونم بگم چقدر!»

   بـازوی او را گرفـت و گفـت: «حالا دیـگـه اگـه راجر را

صدا بزنـی، می تونیـم غذا بخوریـم.»

 

   هامیلتون در ورودی را باز کرد. هـوا تقریبا" تاریک بود.

اوایل نوامبـر بود و روزهـا کوتـاه بود و سرد. پسرکی که

تا حالا او را ندیده بود توی ورودی پارکینگ روی دوچرخه

مجهـزش نشستـه بود. پسرک آنقـدر خودش را به جلو

کشیده بود که دیگـر روی زیـن نبود. نوک کفشهایش را

به زمین چسبانـده بود تا تعادل خودش را حفظ کند.

   گفت: «شمـا آقای هامیلتون هستید؟»

   هامیلتون گفت:«خودم هستم. کی اونجاست؟ راجر

تویی؟»

   پسرک گفت: «گمـونـم راجر اون پاییـن داره با مادرم

تـوی خونـه ی مـا حرف می زنه. کیـپ و اون پسـره که

بهـش می گن گری برمـان هم اونـجا هستنـد. دارن در

باره ی دوچرخه ی برادرم حرف می زننـد. البتـه دقیقـا"

نمی دونم موضوع چیـه.» پسرک این را گفـت و فرمـان

دوچرخه را گرداند: «مادرم از من خواسته که بیام شما

را ببرم اونجا. شما یا مادر راجر را.»

   هامیلتون گفت: «حالش که خوبـه؟ یک دقیـقـه صبـر

کن الان می آم.»

 

 

   هامیلتون رفت تـوی خانـه تا کفش هـایش را بپوشد.

آن هامیلتون پرسید: «پیـداش کردی؟»

   هامیلتون جواب داد: «انگار تو دردسر افتاده.قضیه ی

دوچرخه ای در مـیـونـه. پـسـربـچه ای ــ که نفهـمیـدم

اسمش چیـه ــ بیـرون وایسـاده و می خواد که یکی از

ما همراش بریـم خونه شون.

   آن هامیلتون گفت: «حالش که خوبه؟» و بعد پیش ـ

بندش را باز کرد.

   هامیلتون به زنش نگاه کرد و گفت: «البته که حالش

خوبـه. مثـل ایـن که بچه هـا جر و بـحث شـون شده و

مادر این بـچه دخالت کرده.»

   آن هامیلتون پرسید: «می خوای من بـرم؟»

   هامیلتون کمـی فکـر کرد و بعـد گفت: «آره، گمـونـم

بهتـره تو بـری. امـا نـه، خودم می رم. تو شام را حاضر

کن تا ما برگردیـم. نباید زیـاد طول بکشـه.»

   آن هامیلتون گفت:«دلـم نـمـی خواد هـوا که تـاریـک

شـد بیرون بمونه. از این کارش هیـچ خوشم نمی آد.»

 

 

   همین که توی پیاده رو افتادند هامیلتون گفت: «کجا

باید بریم؟»

   پسرک جواب داد: «محلـه ی آرابـا و وقتـی هامیلتون

به او نگاه کرد اضافـه کرد: «زیـاد دور نیست. تقریبا" دو

بلوک با اینجا فاصله داره.»

   هامیلتون پرسید: «نفهمیدی موضوع چیه؟»

   پسرک گفت: «دقیقا" نمی دونم چی شده، همه ی

قضیـه را نفهمیدم. مثل اینکه قرار بوده اون و کیپ و این

گری برمـان وقتـی ما بـرای تعطیـلات می ریـم بیرون، با

دوچرخه ی برادرم کارهایی انجام دهند.حالا هم گمونم

خرابش کرده اند. شاید هم عمدا" خرابش کرده اند. من

نمی دونم. به هر حال در بـاره ی همیـن چیزها داشتند

حرف می زدنـد. بـرادرم نتونستـه دوچرخه شو پیدا کنه.

آخرین بار اونـا سـوارش شده اند. کیپ و راجر. حالا هم

مادرم سعی داره بفهمه دوچرخه الان کجاست.»

   هامیلتون گفت: « کیپ را می شناسم اما اون پسره

دیگه کیه؟»

   ـ «گری برمان، گمونـم یکی از همسایـه های جدیده.

پدرش هم به محض این که برسه خونه می آد خونه ی

ما.»

 

 

   از نبش خیابانـی گذشتنـد. پسـرک خودش را به جلو

فشار داد تا کمی جلوتـر حرکت کند. هامیلتون به باغی

نگـاه کرد و بعـد آنهـا از نـبـش دیـگـری گـذشتـنـد و وارد

خیابـان بـن بستـی شدنـد. تـا حالا نمـی دانست چنین

خیابـانـی هم وجود دارد. هیـچ کـدام از مـردمی که آنجا

زندگـی می کردن را نیز نمی شناخت. به اطرافش نگاه

کرد، به خانـه های ناشنـاسـی که حالا داشت از طریق

زندگی بـچه اش با آنها آشنـا می شد.

   پسرک تو پارکینگ یکی از خانـه ها پیچید، از دوچرخه

پیـاده شـد و آن را به دیـوار تـکیـه داد. وقتـی پسـرک در

ورودی را باز کرد هامیلتـون به دنبـال او راه افتاد. از اتاق

نشیمـن گذشتند و داخل آشپزخانه شدند. آنجا پسرش

را دید که یک طـرف میز کنـار کیپ هالیستر و آن پسرک

دیگر نشسته است. هامیلتون با دقت به راجر نگاه کرد

و بعد رو کرد به زن تنومند و مو سیاهـی که انتهای میز

نشستـه بود. زن گفت: «شما پدر راجر هستید؟»

   ـ «بله، اسم من ایوان هامیلتون است.عصر به خیر!»

  ـ «من هم خانم میلر هستم، مـادر گیلبرت. ببخشید

که از شمـا خواستـم بیاییـد اینـجا، امـا مشکلـی پیش

اومده.»

 

   هامیلتون انتهای دیگر میز روی صندلی نشست و به

اطراف خیـره شد. پسـری نـه یا ده سالـه که هامیلتون

فکـر کرد همـان بچه ای بایـد باشد که دوچرخه اش گم

شده، کنار زن نشسته بود.پسر دیگری، حدودا" چهارده

ساله، روی سینـی ظرفشویـی نشستـه بود و پاهایش

را تـاب می داد. بعد به پسر دیگـری نگاه کرد که داشت

با تلفن حرف می زد و با شیطنت به آنچه که از آن طرف

خط می شنیـد پـوزخنـد می زد. پسـرک دستـش را دراز

کـرد و تـه مـانــده ی سـیـگـارش را بـه طـرف کـاسـه ی

ظـرفشویـی بـرد. هامیلتـون صـدای جیـز خامـوش کردن

سیگار را توی لیوان آب شنید. پسری که او را آورده بود،

دست به سینـه به یخچال تکیـه داده بـود. زن از پسرک

پرسیـد: «از والـدین کیپ کسی را همراهت نیاوردی؟»

   پسرک گفت: «خواهرش گفت پدر و مـادرش رفته اند

خرید. بعد رفتم خونه ی گری برمان.پدرش تا چند دقیقه

دیگه می آد اینجا. آدرس اینجا را بهشون داده ام.»

   زن گفت: «آقای هامیلتون، مـن به شمـا می گم که

چه اتفاقی افتاده. ماه گذشته که ما در تعطیلات بودیم

کیپ از ما خواست که دوچرخه ی گیلبرت را به او قرض

بدهیم تا به کمک راجر روزنامه هاشو پخش کنه.گمونم

اون موقـع دوچرخه ی راجر پنـچر بوده یا عیب دیگه ای

داشتـه. به هر حال بعدا" معلوم شد که ...»

   راجر گفت: «گری داشت منو خفه می کرد، پدر.»

   هامیلتون با دقت به پسرش نگاه کرد و گفت: «چی

گفتی؟»

   ـ « داشت منو خفه می کرد، هنـوز جاش مونده.»

   پسرش یقه ی بلـوزش را پایین کشید تا گردنـش را

نشان بدهد.

 

   زن ادامـه داد: «اونـا بیـرون تـوی گـاراژ بـودنـد و مـن

نمی دونستـم دارنـد چه کار می کننـد تا اینـکه کورت،

پسر بزرگم رفـت بیرون ببینه چی شده.»

   گری برمان به هامیلتون گفت: «اول اون شروع کرد.

به من گفت تو یک احمقـی.» گری برمان به در ورودی

نگاه کرد. پسـری که اسمش گیلبـرت بود گفت: «هی

بچه ها،دوچرخه ی من شصت دلار قیمتش بود و حالا

باید پولشو پس بدید.»

   زن گفت: «تو دخالت نکن گیلبرت.»

   هامیلتون نفـسـی تـازه کـرد و بـه زن گفـت: «ادامه

بدید.» 

   ـ «خب، بعدا" معلوم شد که کیپ و راجر از دوچرخه

گیلبرت برای پخش روزنامه ها استفاده می کنند و بعد

هم هر دو تایی، و این طور که خودشـون می گن گری

هم باهاشون بوده، شروع می کنند به قِل دادن اون.»

   هامیلتون گفت: «منظورتون چیـه که اونو قل دادن؟»

   زن گفت: «اونـو قـل داده اند دیگـه. دوچرخه را با هل

به طرف پاییـن خیابـان سرازیـر کرده انـد و گذاشتـه اند

بخوره زمیـن. بعـد هم فکـرش را بکنیـد ـ البته اینـو چند

دقیـقـه پیـش اعتـراف کـردنـد ـ کیـپ و راجر دوچرخه را

برده اند مدرسه و اونو پرت کرده اند روی تیر دروازه!»

 

 

   هامیلتون بار دیگر به پسرش نگاه کرد و گفت: «این

حرفا درستـه راجر؟»

   راجر سرش را انداخته بود پایین و انگشتان دستش

را روی میـز به هـم مـی مـالیـد. گفت: «بعـضی هاش

درسته، پدر.اما ما فقط یک بار اونو قل دادیم. اول کیپ

این کارو کرد، بعد گری و بعد هم من.»

   هامیلتون که با حیـرت به پسـرش نگریست و گفت:

«راجر،من تعجب می کنم و اصلا" از تو انتظار نداشتم.

از تو هم انتظار نداشتم کیپ!»

   زن گفت: «می بینیـد که، امشب یا یکـی داره دروغ

می گه،یا همه ی اون چیزی را که می دونه نمی گه.

واقعیت اینه که دوچرخه هنوز پیدا نشده.»

   بچه های توی آشپزخانه خندیدند و پسری که هنوز

داشت با تلفن حرف می زد را دست انداختنـد.

 

 

 

   کیپ گفت: «ما نمی دونیـم دوچرخه کجاست، خانم

میلر. قبلا" هم که به شما گفتیم. آخرین باری که آن را

دیدیم زمـانی بود که من و راجر آن را از مـدرسه آوردیم

خانـه ی خودمـان. منظـورم قبـل از آخرین دفـعـه است.

آخرین بار خیلی وقـت پیش بود که من دوچرخه را صبح

روز بعـدی که خانـه ی مـا بود، برگردونـدم اینـجا و آن را

گذاشتـم پشت خونه.» سرش را تکان داد و گفت: «ما

نمی دونیم اون کجاست.»

   گیلبرت به کیپ گفت: «شصت دلار. می تونی هفته 

ای پنج دلار به من بدی.»

   زن گفت: «گیلبـرت، بهـت اخطـار مـی کنـم!» بعـد با

اخم ادامـه داد: «مـی بینـیـد، اونـا طلبـکارنـد. می گـن

دوچرخه از اینـجا غیبـش زده. از پشـت خونـه. و وقتـی

امشـب هیـچ کدومشـون راستـگو نبـوده انـد، چه طـور

می توانیم حرفـاشونـو باور کنیـم؟»

   راجر گفت: «ما راستشـو گفتیـم. هر چی که گفتیم

راست بود.»

   گیلبـرت به صندلـی اش تـکیـه داد و سـرش را بـرای

پسر هامیلتون تکان داد.در همین موقع زنگ در به صدا

در آمد و پسری که روی سینـک ظـرفشویـی نشستـه

بود پرید پایین و رفت به طرف اتاق نشیمن.

 

 

   مـردی چهـارشانـه با مـوهـایـی به سبـک ملوانهـا و

چشمـانـی بـه رنـگ خاکستـری روشـن، بـدون این که

حرفی بزند، وارد آشپزخانه شد. به زن خیره شد و بعد

رفت و پشت صندلی گری برمان ایستـاد.

   زن گفت: «شمـا بایـد آقای برمان باشید؟ از دیدنتان

خوشحالم. من مادر گیلبرت هستم و ایشون هم آقای

هـامیـلتـون هستـنـد، پـدر راجر.» مـرد سـرش را بـرای

هامیلتون خم کرد اما برای دست دادن دستـش را دراز

نکرد. به پسرش گفت: «این کارها برای چیه؟» ناگهان

بچه هایـی که دور میـز نشسته بودند شـروع کردند به

همهمـه کردن. برمان گفت: «سـاکت باشیـد! من دارم

با گری حرف می زنـم. خب، تو بگو چی شده؟ گری؟»

   پسرک شروع کرد به شرح دادن ماجرا از دید خودش.

پدرش با دقت گوش می داد و هر از گاهی چشمهایش

را تنگ می کرد تا دو پسر دیگر را زیر نظر داشته باشد.

وقتـی گـری حرف هـایـش را تمـام کـرد زن گفـت: «من

میخواهم ته و تـوی این قضـیـه را درآورم. هیچ کدام از

بچه ها را هم متهـم نمی کنم. منظـورم را می فهمیـد

آقای برمان و آقای هامیلتون. من فقـط می خوام از این

مـاجرا سـر در بیارم.» زن مـدام به کیپ و راجر که برای

گری برمان سر تکان می دادند نگاه می کرد.

   راجر گفت: «این راستش نیست گری.»

   گری برمان گفت: «پـدر مـی تونـم خصوصـی با شما

حرف بزنم؟»

   مرد گفت: «بیا بریم.» و رفتند به طرف اتاق نشیمن.

   هامیلتون رفتن آنها را نگاه کرد. احساس کرد که باید

جلوی این کارشان را بگیرد. جلوی این مخفی کاری را.

کف دستهایش عرق کرده بود.دستش را برای کشیدن

سیگاری به طرف جیب پیراهنش برد. پشت دستش را

از زیر بینی گذراند و نفس عمیقی کشید. گفت:«راجر،

غیر از چیزی که قبـلا" گفتـی چیز بیشتـری در این باره

می دونـی که بـگـی؟ مـی دونـی دوچرخه ی گیـلبـرت

کجاست؟»

   پسرک گفت: «نه نمی دونم. قسم می خورم.»

   هامیلتون گفت: «آخریـن بـاری که دوچرخه را دیـدی

کی بود؟»

   ـ «وقتـی که اونـو از مـدرسـه آوردیـم و گذاشتیمش

توی خانه ی کیپ.»

   هامیلتـون گفـت: «کیـپ، تو می دونی اون دوچرخه

 الان کجاست؟»

   پسـرک جواب داد: «مـن هـم قـسـم مـی خورم که

نمی دونم. صبح روز بعدی که از مدرسه آوردیمش من

اونو برگردوندم و گذاشتمش پشت گاراژ.»

   زن فوری گفت: « گمونـم قبلا" گفتی اونو گذاشتی

پشت خونه؟»

   پسرک گفت: «بله،پشت خونه،منظورم همین بود.»

   زن در حالـی که بـه جلـو تکیـه مـی داد پرسیـد: «و

روزهای بعد دیگه نیومدی سراغش که سوار بشی؟»

  کیپ پاسخ داد: «نه، برنگشتم.»

   زن گفت: «کیپ؟»

   پسرک فریاد کشید: « برنگشتم.من نمی دونم اون

کجاست.»

   زن شانه هایش را بالا برد و بعد آنها را رها کرد.

   

 

   گری برمان و پدرش برگشتنـد توی آشپزخانـه. گری

گفت: «این فکر از راجر بود که دوچرخه را قل بدیم.»

   راجر از روی صندلـی اش بلنـد شد و گفت: «فکر تو

بود. این را تو می خواستی. بعدش هم می خواستی

اونو ببری توی باغ و لختش کنی.»

   بـرمـان بـه راجر گفـت: «خفـه شـو! تـو فـقـط وقتـی

می تونی حرف بزنـی که کسی چیزی ازت بپرسـه نه

قبـل از آن. گری، مـن می دونم چه طور باید این قضیه

را که بـه خاطر دو تا گردن کلفت، کش پیدا کرده تموم

کنم!»

   بـرمـان اول به کیـپ و بعـد به راجر نـگاه کرد و گفت:

«مـن بـه شمـا نـصـیـحت مـی کنـم که هـر کدومـتـون

می دونـه دوچرخه ی این بـچه کجاست شروع کنه به

حرف زدن.»

   هامیلتون گفت: «فـکـر می کنـم شمـا داریـد خیلی

تند می روید.»

   برمان گفت: «چـی؟» پیشانـی اش از خشـم کبـود

شده بـود.

   ـ «مـن فـکـر می کنـم تـو یکـی بهتـره سرت بـه کار

خودت باشه.»

   هامیلتون از جایش برخاست و گفت:«راجر بیـا بریم.

کیپ، تو می آیی یا می خوای بمـونی اینـجا؟» بعد رو

کرد به زن و گفت: «فکـر نمی کنم دیگـه امشب کاری

از دست مـا بـر بیـاد. تصـمیـم دارم بـازم در این بـاره با

راجر حرف بزنم اما اگه در مورد پرداخت غرامـت حرفی

هست بایـد بگـم اگـه کـار به اونـجا کـشـیـد چون راجر

در خراب کـردن دوچرخه شریـک بـوده، یـک سـوم پـول

را پرداخت می کنه.»

 

 

 

   زن همین طـور که هامیلتون را تا تـوی اتاق نشیمـن

بدرقـه می کرد، گفت: «نمی دونم چی بایـد بگـم. من

باید با پدر گیلبرت حرف بزنم. اون الان بیرون شهره.باید

ببینـم چی می شه. احتمـالا" آخر سر یکـی از همیـن

کارها را می کنیم اما من باید با پدرش حرف بزنم.»

   هامیلتون از یک سمت حرکت کرد طوری که بچه ها

توانستند از کنـار او بگذرنـد و خودشان را به ایوان خانه

برسانند.همین موقع از پشت سر صدای گری را شنید

که می گفت: «پدر، او به من گفت احمـق.» هامیلتون

صدای برمان را شنید که گفت: «او گفت؟ واقعـا" اینـو

گفت؟ خب خودش احمقـه. عینهـو احمـق ها بود.»

   هامیلتون بـرگـشت و گفت: «آقای برمان مـن فـکـر

مـی کنـم شـمـا امشـب شـورش را درآورده ایـد. چرا

به خودتان مسلط نیستید؟»

   برمان گفت: «و مـن هم بـه شمـا گفتـم که بـهتره

سرت به کار خودت باشه.»

 

 

   هامیلتـون همیـن طـور که لبهـایـش را بـا زبـانش تـر

می کرد گفت: «راجر، شما برید خونه. منظورم اینه که

بجنبید!» راجر و کیپ دویدند به طرف پیاده رو.هامیلتون

تـوی درگاه در ایستـاد و زل زد بـه بـرمـان که داشـت با

پسرش از اتاق نشیمن رد می شد. زن با دستپـاچگی

گفت: «آقای هامیلتون» امـا نتوانسـت حرفش را تمـام

کنـد. برمـان به او گفـت: «چی می خواهی؟ مـواظـب

رفتارت باش. از سر راهم بـرو کنار!» برمان به شانه ی

هامیلتـون تنـه زد تا رد شـود. هامیلتـون از تـوی ایــوان

عقب عقب رفت و بعد افتاد توی بوته های خشکیده و

خاردار باغچه. بـاورش نمـی شد که این اتفـاق افتـاده

اسـت. از میـان بـوتـه هـا خودش را بیرون کـشیـد و به

سمت مردی که توی ایوان ایستاده بود هجوم برد. هر

دو به سختی توی چمن افتادند و شروع کردن به غلت

خوردن روی چمـن. هامیلتون پشـت برمـان را بـه خاک

مالاند و بعد محکم با زانـوهـایش روی کتف های حریف

فرود آمد.بعد یقه ی برمان را گرفت و کله ی او را آنقدر

روی چمـن کوبیـد که زن جیـغ کشیـد: «خدای متعـال!

یکـی بیـاد اینـا رو از هـم جدا کنـه! مـحض رضـای خدا

کسی پلیس خبـر کنه!» هامیلتون دست نگـه داشت.

برمـان بـه او نـگاه کـرد و گفت: «از روی سینـه ام بـرو

کنار.»

    همین طور که آنهـا از هم جدا می شدنـد زن فریاد

زد: «تـو را بـخدا حالتـون خوبه؟» زن بـه مردهـا که بـه

فـاصلـه ی چند قـدم از یکدیگر، پشـت به هم ایستاده

بودند و نفس نفس می زدنـد خیـره شده بود. بچه ها

که برای تماشا تـوی ایوان جمع شـده بودنـد با این که

دعوا تمـام شـده بـود هنـوز ایستاده بودند و به مـردها

نگاه می کردند. بعد وانمـود کردند که به پهلـو و بازوی

هـم دارنـد مـشـت مـی زننـد. زن گـفـت: «خب دیـگـه

بـچه هـا، برگردیـد داخل.» بعد دستـش را روی سینـه

گذاشت و گفت: «اصلا" بـاورم نمی شـه.»

 

 

   هامیلتون داشت عرق می ریخت و هر بار که سعی

مـی کـرد نـفـس عـمیـقـی بـکشـد سـیـنـه اش از درد

می سوخت. انگار چیزی توی گلـویش گلولـه شده بود

و او برای چند دقیقه نتوانست آن را قورت دهد.بعد راه

افتاد. پسرش و کیپ کنارش بودند.صدای بسته شدن

درهـای ماشینـی و روشـن شدن مـوتـور آن را شنیـد.

هـمین طـور که داشـت راه مـی رفـت نـور چراغ هـای

ماشین پاشیـد روی او. راجر ناگهان گریه اش گرفت و

هامیلتون دستـش را دور شـانــه هـای او حلقـه کـرد.

کیپ گفت: «من باید برم خونـه.» و بعد با گریـه گفت:

«پدرم حالا داره دنبالم می گرده.» و بعد پسرک دوید.

 

 

 

   هامیلتون بـه پسـرش گفـت: «متـأسفـم که مـجبـور

شدی چنیـن صحنـه ای را ببینـی.» همیـن طـور پیـاده

آمدنـد تا رسیـدنـد به بلـوک خودشان. آنجا بـود که پـدر

دستش را از دور شانه ی پسر برداشت.

   ـ «اگه او چاقـو یا چمـاقی برداشته بود چی، پدر؟»

   هامیلتون گفت: «او که چنیـن کاری نکرده بود.»

   پسرش گفت: «امـا اگه کرده بود چی؟»

   هامیلتون گفـت: «خیلـی سختـه که بگوییـم آدم ها

وقتی عصبانی می شوند چه کارهایی ممکنه بکنند.»

   آمدن به طرف خانه ی خودشان.وقتی هامیلتون دید

پنجره ها روشن اند، دلش به تپش افتاد.

   پسرش گفت: «بذار ببینم بازوت چقدره؟»

   هامیلتون گفت: «بـذار برای یک وقـت دیگه، حالا برو

داخل و شامت را بـخور و بعد هم زود بـرو تو رختخواب.

به مـادرت بگـو حال مـن خوبـه و می خوام چنـد دقیقـه

توی ایوان بنشینم.

   پسـرک از این پـا به آن پـا می شد و به پدرش خیره

شده بود. بعد به سرعت دوید به طرف خانه و فریادش

بلند شد: «مـادر! مـادر!»

 

 

   مرد نشست توی ایوان. به دیـوار پارکینگ تکیه داد و

پـاهایش را دراز کرد. عـرق پیشـانـی اش خشک شده

بود. چیـزی لَـزِج و چسبنـاک را زیـر لبـاسش احسـاس

می کرد. یک بار دیگر پدرش را ـ که مـردی رنـگ پریـده،

با صدایی آرام وشانه های افتاده بود ـ در چنین وضعی

دیده بود. آن حادثـه امـا بدتـر از این یکـی بـود و هـر دو

طرف بدجوری صدمه خورده بودند. قضیه توی کافـه ای

رخ داده بود و طرف، کارگر مزرعـه بود. هامیلتون پدرش

را دوست داشت و با اینکه خاطـرات زیـادی از او به یاد

داشت اما حالا به یـاد یکـی از دعواهـای او افتـاده بود.

انگار این تنها چیزی بود که از او به خاطـرش مانده بود.

   وقتی زنش بیـرون آمـد او هنـوز تـوی ایـوان نشسته

بود. زنـش گفـت: «خدای مـن.» و بعـد سـر او را میـان

دستهایش گرفت.

   ـ «بیا داخل و دوش بگیر و چیـزی بـخور و بعدش هم

به من بگو چی شده. غذا هنـوز گرمـه. راجر رفتـه توی

رختخوابش.»

   اما مرد صدای پسرش را شنید که او را صدا می زند.

زن گفت: «مثل این که هنـوز بیداره.»

   هامیلتون گفت: «چند لحظه دیگه می آم، بعد شاید

با هم یک نوشیدنی بخوریم.»

   زن سرش را تکان داد: «هنوز هم باورم نمی شه.»

   مـرد رفـت تـوی اتـاق پسـرش و پـاییـن تـختـخواب او

نشست.هامیلتون گفت: «حسابی دیر شده و تو هنوز

بیداری. خب دیگه، شب بخیر.»

   پسرک گفـت: «شـب بخیـر.» دسـت هـایـش پشت

گردنش بود و آرنج هـایش را جلو داده بود. لباس خواب

پوشیـده بود و بـوی عطـر خوشی از او بر می خاست.

هامیلتون نفس عمیقی کشید و از روی پتو پسرش را

نوازش کرد. 

   هامیلتـون گفـت: «دیگـه نمـی خواد خودتـو نـاراحت

کنی.از دوستی با این نوع همسایه ها هم دوری کن.

دلـم نمـی خواد بـاز هـم بشنـوم که دوچرخه یا لـوازم

شـخصـی دیـگـه ای از اونـا را خراب کرده ای. موضـوع

روشنـه؟»

   پسرک سرش را تکان داد. دست هایش را از پشت

گـردن بیـرون آورد و شـروع کرد به کنـدن چیـزی که به

ملافـه ی تختخواب چسبیـده بود.

   هامیلتون گفت: «خب دیگه دیر شده، شب بخیـر.»

خم شـد که پسـرش را ببوسـد که پسـرک شروع کرد

به حرف زدن.

 

 

   ـ «پدر بـزرگ هم مثل تو قـوی بود، پدر؟ منظورم اینه

وقتی که به سـن تو بود و تو ...»

   هامیلتون گفت: «و مـن نُه سـال داشتـم؟ منظـورت

اینه؟ بله گمـونم قـوی بود.»

   پسرک گفت: «گاهی من به سختـی می تونم اونو

به خاطر بیارم.نه این که خودم بخوام فرامـوشش کنم،

می فهمی؟ می فهمی که منظورم چیه پدر؟»

   وقتـی که هامیلتون بلافاصلـه جوابـی نـداد، پسـرک

ادامه داد: «وقتی جوان بودیـد، رابطه ی شما هم مثل

رابطـه ی مـن و تـو بود؟ تو اونـو بیـشتـر از من دوسـت

داشتی؟ یا ما را انـدازه ی هم دوسـت داری؟» پسرک

این را ناگهانی گفت. بعد پاهایش را زیر پتو جمع کرد و

نگاهش را برگرداند.وقتی هامیلتون باز هم جوابی نداد،

پسـرک گفـت: «پـدر بـزرگ سیـگار مـی کـشیـد؟ یادم  

می آد که پیـپ یا چیـزی شبیـه اون داشت.»

   هامیلتون گفت: «بله درستـه. قبل از مـرگش شروع

کرده بود به کشیـدن پیـپ. مدتهـا قبل از اون سیـگاری

بود اما بعد که از چیزی یا کسی دلـخور شد، سیگار را

تـرک کـرد. مـدتـی بعد نـوع سیـگارش را عـوض کـرد و

دوباره شروع کرد به کشیـدن. بذار چیزی نشونت بدم،

پشت دستم را بو کن.»

   پسـرک دسـت او را جلـو آورد، بــو کـشیـد و گـفـت:

«گمـونـم بوی خاصـی نمی ده، پدر. منظـورت چیه؟»

 

 

   هامیلتون دستش را بو کشیـد و گفت: «من هم دیگه

بویی نمی شنوم.قبلا" دستم بو می داد اما حالا دیگه

از بین رفته.» با خودش فکر کرد شاید از من ترسیده و

فـرار کرده!

   هامیلتون گفت: «خوب دیگه دیـر وقتـه، بهتـره تو هم

بخوابی.» پسرک به سمت او غلتید و پدرش را دید که

رفـت بـه سمـت در. او را دید که دستـش را روی کلیـد

بـرق گذاشت. پسرک گفت: «پـدر؟ شاید فکر کنی که

مـن دیـوونـه شده ام امـا کـاش وقـتـی که بـچه بـودی

می شناختمت. منظـورم اون وقت هـاسـت که درست

سن و سالِ الانِ من بودی. نمی دونـم چطـور اینـو باید

بـگـم امـا دلـم بـرای اون وقـتهـای شـمـا خیـلـی تـنـگ

می شه. انگاری که ... انگاری همین الان هم که دارم

فکرش را می کنـم دلـم برای اون وقت هـا تنــگ شده،

واقعا"دیوونگیه، مگه نه؟! به هر حال لطفـا" در را بذارید

باز بمونـه.»

   هامیلتون در را باز گذاشت امـا بعد فکـر بهتـری کرد و

در را تا نیمـه بست. 

   

 

         

                        Raymond Carver

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۹ساعت 23:16  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا