|
متوسطه دوم و درس های ناگفته!
|
||
|
فقط از فهمیدن توست که می ترسند |

بعد از ظهر روزی در تیرماه 89 بود که بهمن احمدی با چهرهای که
مشخصا" ناراحت بود وارد اتاق شد و بدون مقدمه از من پرسید:
«ضیا تو مریض شدی؟!»
گفتم: «نه، چطور مگه؟»
گفت: «تازه زنگ زدم، توی خبرگزاریها اومده که تو حالت خیلی بده
و قدرت تکلمت رو از دست دادی و کسی از مسئولین به وضعت توجهی
نمیکنه ...» بعد هم با لحنی که سرزنش هم در اون بود گفت:
«اینطوری اگر کسی اینجا واقعا" هم مریض بشه، دیگه کسی بیرون
باور نمیکنه!».
احساس اولیهی من از خبر نوعی گیجی بود و در ضمن این که بهمن
احساس کرده بود که از این قضیه باخبرم، کمی ناراحتم کرده بود. برای
همین توضیح دادم که در جریان قضیه نیستم و رفتم که زنگ بزنم تا
شاید ته و توی خبر رو در بیارم. تلاشم به جایی نرسید، چون خانوادهام
هم بیخبر بودند و دوستان هم در جریان نبودند. به همهشون سپردم
که اگر کسی از اونها پرسید خبر رو تکذیب کنند. خودم هم یک تکذیبیه
نوشتم و دادم بیرون که بعد از اتمام کار دیدم بیشتر شبیه بیانیه شده،
چون دلایل خودم رو هم برای تکذیب خبر ذکر کرده بودم.
حدس قوی من این بود که خبر رو شخصی از روی دلسوزی و به منظور
جلب توجه مسئولین قضایی و افکار عمومی به وضعیت من منتشر کرده،
اما خب اون فرد احتمالا" حساسیتهای شخص من رو لحاظ نکرده بود.
جدا از نکاتی که من در نقد اول خبر نوشتم، دو دلیل دیگه هم وجود
داشت که اتفاقا" مهمتر هم بود اما به دلیل شخصی بودن، نمیشد در
اطلاعیه اونها رو نوشت. دلیل اول این بود که شخصی به خودش حق
داده بود که از طرف من تصمیم بگیره و این از مسائلیه که من روی اون
حساسیت دارم. تجربه به من میگه اگه به کسی اجازه بدیم برای ما
تصمیم بگیره اگر چه تصمیم خوب، به او این اجازه رو هم دادیم که روزی
با تصمیمات غلط خودش ما رو داغون کنه! این قاعده یک جا دیگه هم
کاربرد داره و اون این که اگه به کسی اجازه بدیم الکی از ما تعریف بکنه
و مثلا" قهرمانمون کنه، به صورت ضمنی این اجازه رو هم دادیم که روزی
الکی ازمون بد بگه و با خاک یکسانمون کنه!
اما دلیل دوم من این بود که گویا خبری طوری تنظیم شده بود که هم
دلشون برام میسوخت و احتمالا" به من ترحم میکردند و این حس
واقعا" برام تهوع آور بود! اگر چه همیشه فکر میکنم که بازی کردن
نقش انسان قوی و مقاوم، کار مسخره و مضحکیه (در واقع یکی از
سرگرمیهای ما با دوستان در زندان، خندیدن به قهرمانبازیها و
خودبزرگ بینیها بود!) اما این کار رو مطمئنا" به مظلوم نمایی و تلاش
برای جلب ترحم دیگران، ترجیح میدم! واقعا" یکی از کابوسهای من
هم صحبتی اجباری با کسانیه که جز زار زدن کاری بلد نیستند و به
جای این که بخوان مسئلهای رو حل کنند، میخوان زمین و زمان رو
مقصر نشون بدن تا از خودشون سلب مسئولیت کنند!
اما من در نوشتن اون اطلاعیه یک نگرانی هم داشتم و اون این بود
که نوعی ناسپاسی و بیانصافی در حق کسانی کرده باشم که کار
خبری میکنند. آخه ما آدمها خیلی استعداد داریم که لطف دیگران رو
جزو حقوق خودمون و به عنوان امری بدیهی نگاه کنیم (لطفهایی که
به قاعده، بدیهی میپنداریم، لطف پدر و مادر و مهمتر از هم لطف زنده
بودنه!) و فقط زمانی که این الطاف نباشه یا کمرنگ بشه، متوجه
می شیم که نه بابا، قضیه همچین هم بدیهی نیست و کسی به ما
بدهکار نیست!
فقط در جریان فعالیتهای شورای دفاع از حق تحصیل بود که فهمیدم
چقدر مدیون خبرگزاریها و خبرنگارها هستم. آخه فعالیتهای ما بیشتر
از هر چیز صرف این میشد که وجود خودمون رو اثبات کنیم و در این بین
بیشتر از هر چیزی به کار خبری نیاز داشتیم. به هر حال کسانی که چه
در گذشته یا حال خبرها رو پوشش میدادند امیدوارم بدونند که حداقل
شخص خودم عمیقا" نسبت به اونها سپاسگزارم و این اصلا" تعارف
نیست ... بگذریم ...
جدای از همهی ضرورتهایی که در پس وجود رسانه هست که البته
هیچ نیازی هم به استدلالهای من نداره، من در مورد شیوهی مواجهه
با رسانه تردیدهایی هم دارم که این تردیدها احتمالا" به مسائلی بر
میگرده که با «زبان» دارم. واقعا" از یک دورهای از زندگی به واسطهی
بعضی مسائلی که با اون درگیر شدم و البته مطالعاتی که داشتم به
شدت نسبت به این که «زبان» چیه و چه میکنه دچار بحران شدم و
به طریق اولی این مشکل رو با رسانه که بسط یافتهی زبانه، هم پیدا
کردم. یعنی در ارتباط مستقیم با انسانها، بیشتر از این که به این فکر
کنم که طرف مقابل چی می گه، به این فکر میکنم که چرا می گه و
چطور می گه؟ اولین چیزی که معمولا" به ذهنم میآد اینه که مخاطب
اصلی در حرفهای طرف مقابل کیه، مخاطبی که ممکنه حاضر باشه و
یا حتی غایب باشه! یا این که فرد، شیوهی حرف زدنش رو از کجا یاد
گرفته و در کجا تمرین کرده یا این که چه ضرورتی ایجاب کرده که طرف
حرف بزنه و یا میخواد با حرفهاش چه کنه! یا این که آیا حرکات بدن
و نگاهش با حرفهاش همراهی دارند یا نه و خیلی چیزهای دیگه ...
مجموعهی این عوامل باعث می شه درکی از حرفهای طرف مقابل
به دست بیارم. خب وقتی ارتباط غیرمستقیم و با واسطه باشه (مثل
متن، کتاب، خبر و …) این درک کمی سخت می شه و گاهی به تمامی
سوءتفاهم از آب در میآد. برای همین گاهی دیدن آدمهایی که با
واسطهی رسانه خیلی بزرگ و مهماند، به صورت مستقیم توی ذوق
آدم میزنه!
البته گاهی وقتها این پیچیده بازیها در درک دیگران باعث می شه
پیام مستقیم رو هم درست نفهمیم. مثلا" در یکی از آخرین جلسات
بازجویی که سختترین جلسه هم بود و در زیرزمین ساختمون 209
برگزار می شد، بازجو به من گفت «ضیا می دونی ممکنه حکمت
اعدام باشه؟» من انصافا" توی دلم خندهام گرفت، چون این حرف اصلا"
توسط شواهد دیگه تایید نمیشد. اول این که لحن خیلی جدی نبود،
دوم این که من جز فعالیت دانشجویی کاری نکرده بودم، سوم این که
بزرگترین تهدیدی که تا قبل اون شده بودم سه سال حبس بود و همه
این مسائل وقتی در ذهن من جمعبندی می شد مطمئن بودم که
حداکثر حکم من 2 سال تعلیقی است و این باعث شد که من با لحنی
که به صورت بیسابقهای بوی مقابله به مثل میداد بگم:
«دستتون درد نکنه!».
گفت: یعنی ناراحت نمی شی؟
این بار با کنایهی آشکاری به برخورد خشن اون روز گفتم، ناراحتی
من مهم نیست، فعلا" که هر کار دلتون میخواد میکنید. بعدها و پس
از حکم اولیه وقتی فهمیدم که بازجو در صحبتهاش جدی و روراست
بود، از اون خطای محاسباتی چهارستون تنم میلرزید…!
|
|