|
متوسطه دوم و درس های ناگفته!
|
||
|
فقط از فهمیدن توست که می ترسند |
انفرادی
احتمالا" کسانی که این متن رو میخونند در جریان اتفاقات مردادماه
89 در بند 350 و قضیه ی انفرادی و اعتصاب غذای دستهجمعی هستند
و اگر هم نباشند کاریش نمی شه کرد ... چون من فقط می خوام به
نکات حاشیهای که برای خودم جالب بود اشاره کنم و نه قسمتهای
اصلی و جدی ماجرا ...
اون شب معروف وقتی فهمیدم اسم من توی لیست کسانی که باید
برن انفرادی هست، گرچه کمی استرس به من وارد شد اما حقیقتش
بیشتر ذوق کرده بودم چون من تا حالا انفرادی نرفته بودم! این که چرا
در دورهی بازداشت من رو به انفرادی نفرستادند. هنوز هم برای من
جای سواله، اگر چه مطمئنم که حداقل از سر لطف نبوده، چون این
لطف رو نه در بازجوییها میدیدم و نه در حکمم؛ شاید هم طبق
معمول بقیه ی مسائل توی این مملکت، منطقی در کار نبود!
به هر حال حداقل فایدهی این انفرادی میتونست این باشه که
دیگه مجید دری دم به ساعت توی جمع از من نپرسه: «راستی ضیا تو
چند روز انفرادی کشیدی؟!»
از لحظهای که از بند 350 خارج شدیم تا 21 روز بعد که برگشتیم در
کنار همه ی مسائل مهم و جدی، کلی حاشیهی خندهدار و کمدی هم
وجود داشت که گاهی جای متن رو هم میگرفت. مثلا" موقع انتقال به
بند انفرادی وقتی سربازها برای بستن چشم ما، چشمبند کم آوردند،
حسین نورانینژاد از توی جیبش 2 تا چشمبند در آورد و به اونها داد که
واقعا" لحظهی خنده داری بود! کوهیار گودرزی هم موقع سوار شدن به
ماشین با این که از زیر چشمبند میدید اما الکی خودش رو به در و
بدنهی ماشین میکوبید و ادا در میآورد، یک بار هم از سرباز پرسید:
«سرکار شما نمیدونید بازداشتگاه کهریزک رو بستند یا نه؟»
اینها همه در حالی بود که حداقل 100 نفر گارد ضد شورش بغل
دستمون ایستاده بودند و آماده بودند که اگه دستوری اومد وارد بند
بشن! …
توی بند 240 (انفرادی) از اونجا که سلول اکثر بچهها نزدیک به هم و
توی یک راهرو بود، معمولا" صدامون به هم میرسید و میتونستیم
حرف بزنیم.
عصرها موقع برنامهی آواز بود. مجری برنامه هم عبدالله مومنی بود که
به ترتیب از بچهها میخواست آهنگی رو بخونند. کل کل جالبی هم روی
این که صدای کی بهتره شکل گرفته بود و جایزهای هم برای خوش
صداترین فرد در نظر گرفته شده بود. در طول زمانی که دست به اعتصاب
غذا زده بودیم کم کم فهمیدم چرا طبق موازین حقوق بشر، اعتصاب غذا
کار نادرستیه! آخه از روز سوم اعتصاب، فشارخونم برعکس بقیه هی بالا
میرفت تا این که به 17 رسید. چشمهام بدجوری سوزش داشت طوری
که باز نگه داشتنش سخت شده بود. بدتر اینکه کنترلم رو روی افکارم
از دست داده بودم و این عصبیام میکرد! اگر چه میدونستم که حق
کاملا" با ماست اما خب منطق می گفت که این روش درست نیست.
اگر چه تا جاییکه مقدور بود پیش رفتیم ... جالب اینجا بود که دکتری
هم که ما رو معاینه میکرد اصلا" توجه نداشت! به بچهها گفتم، بابا
اینها نمیخوان به ما برسند تا بلایی سرمون بیاد، پس بیاید غافلگیرشون
کنیم و اعتصاب رو بشکنیم. این استدلال رو روزی که مهندس صمیمی
و بهمن احمدی رو به انفرادی بردند و تلفنها رو قطع کردند هم ارائه
کرده بودم و گفته بودم؛ قطع کردن تلفنها یعنی اونها آمادهاند که ما
دست به واکنش بزنیم و هزینهاش رو هم پذیرفتهاند. پس بیایید
غافلگیرشون کنیم و هیچ کاری نکنیم! وای که چقدر با میلاد اسدی با
این استدلال غافلگیری خندیده بودیم ...
کسی که زندان رو تجربه نکرده شاید فکر کنه که تنها بودن اجباری
در انفرادی چقدر سخته اما شاید این نکته هم به ذهنش نرسه که با
جمع بودن انفرادی هم می تونه چیزی درهمون حد سخت و آزار دهنده
باشه! باور کنید اصلا" خوب نیست که آدم جایی رو برای تنهایی خودش
نداشته باشه یا اتاقی نباشه که آدم بره توش در رو ببنده و کسی کاری
به کارش نداشته باشه ... در علم شیمی و در مبحث گازها مفهومی
هست به نام «متوسط فاصلهی ملکولی» یعنی متوسط فاصلهای که
یک ملکول گاز حرکت میکنه تا با ملکول دیگه برخورد کنه. من از روی
این قضیه، مفهومی پیش خودم ساخته بودم به نام «متوسط فاصلهی
انسانی»، این متوسط فاصله در شهرها و به خصوص در تهران کمه و
در روستاها و به خصوص درون طبیعت زیاده ... البته من هیچوقت
نتونستم یکی از این وضعیتها رو به دیگری برتری بدم و جهتگیری
علائقم بین این دو وضعیت به صورت پاندول عمل می کنه . مثلا" وقتی
مدت زمان زیادی رو در شهر میگذرونم، میل به رفتن به روستا در من
زیاد میشد و وقتی که مدتی رو در روستا میگذرونم میل به شلوغی
شهر به وضعیت قبلی برم میگردونه. گاهی حس میکنم زندگی
شبیه شنای قورباغه است، یعنی یک بار میل به عمق گرفتن، فرو رفتن
در خود، فکر کردن، تنها شدن و در کل حرکت به درون و دفعهی بعد
میل به اومدن به سطح، بیرون اومدن از خود، حرف زدن، ارتباط داشتن
و در کل حرکت به سمت بیرون و زندگی همین طور پیش می ره ...
انصافا" تا پیش از انفرادی حضور تمام وقت بین جمعیت اذیتم کرده بود
و انفرادی تا حدی این مشکل رو حل میکرد. وقتی که در انفرادی جا
افتادم دیدم که وضعیت ذهنیام خیلی عوض شده. احساس میکردم
غل و زنجیری که به پای فکر و خیالم در بند عمومی بود باز شده و
خیالم میتونه با تمام سرعت در فضای تجربه ی زیستام حرکت کنه و
سراغ چیزهایی بره که خیلی وقت بود به اونها فکر نکرده بودم.
یک بار شب هفتم اعتصاب غذا با این که حالم بد بود، به یاد یکی از
دوستان دوران دانشجویی افتادم که خیلی خاطرات خندهداری با هم
داشتیم و اون خاطرات مثل فیلمهای کوتاه تو ذهنم نمایش داده میشد.
روزی که توی دانشگاه کولش کرده بودم و چرخوندم، روزی که توی
خیابون با هم مسابقهی دو داده بودیم، روزی که نقش معلول ذهنی رو
توی دانشگاه بازی میکرد ... حقیقتا" استاد خندیدن به خود و مقید
نبودن به نظر دیگران بود!
باور کنید اون شب توی سلول نزدیک به نیم ساعت خندیدم طوری
که کلیههام درد گرفته بود! حتی دریچهی سلول رو هم بستم که صدای
خندههام بیرون نره . البته من اصلا" قصد دفاع از زندان انفرادی رو ندارم
اما باید پذیرفت که انفرادی نسبت به بند عمومی مزایایی هم داره که
یکی از اونها تجربهی نشاط ذهنی گاه به گاهه. بعضی وقتها که خیلی
با حس و حال خودم حال میکردم میاومدم دم دریچهی سلول و به
بقیه میگفتم : «بچهها باورم نمیشه که الان یک اتاق برای خودم
دارم!»
کافه پیانو
چند روزی که انفرادی بودیم فرصت خیلی خوبی برای کتاب خوندن
بود، چون چند تا کتاب رمان کم و بیش خوب اونجا بود و در ضمن سکوت
و تنهایی در اون مکان فضای خوبی رو برای مطالعه فراهم کرده بود.
توی انفرادی آدم کار خاصی برای انجام دادن نداره، بنابر این میتونه
تمام توجهش رو متوجه ی معدود گزینهها و امکانهاش بکنه. یادآوری
مثال معروف مصطفی ملکیان در مورد اضطراب ناشی از داشتن
کانالهای تلویزیونی زیاد و آسودگی خاطر ناشی از داشتن یک کانال
تلویزیونی در این مورد کاملا" به جاست و به همین منطق خوردن غذای
نیمه آشغال زندان هم در انفرادی لذت خاص خودش رو داشت! ...
کتاب خوندن کاریه که من پیش از دوران دانشجویی بیشتر براش وقت
میگذاشتم تا پس از اون. به یک معنی می شه گفت در مورد مطالعه
کردن تنبل شدم و در یک معنی دیگر شاید سختگیرتر ... در بچگی
کتاب خوندن برای من راهی برای اثبات متفاوت بودنم بود. یادم هست
در سال سوم دبستان کتاب رمان نسبتا حجیمی دست گرفته بودم و
مشغول خوندن شدم. اطرافیان به من تذکر دادند که این کتاب به دردم
نمیخوره ولی من اصرار داشتم که میتونم کتاب رو بفهمم و شروع به
توضیح داستان کردم و گفتم: «داستان در مورد مردیه به نام دوشیزه ...»
باقی ماجرا رو خودتون میتونید حدس بزنید ... البته من باز هم کم
نیاوردم به تلاشهای خودم به صورت مذبوحانهای ادامه دادم ...
ورود من به دبیرستان با دورهی «اصلاحات» متقارن شد و جنب و
جوشهای سیاسی باعث شد که من مطالعات سیاسی رو هم به رمان
خوندنهام اضافه کنم که بیشتر شامل مطالعهی کتابهای شریعتی
میشد. اگر چه من از کتابهای شریعتی تاثیر گرفتم ولی هنوز هم
واقعا" کتاب رو نمیخوندم.
این رو تنها زمانی فهمیدم که برای اول بار در دورهی پیش دانشگاهی،
یک کتاب رو واقعا" خوندم! کتاب «اگزیستانسیالیسم و اصالت بشر» ژان
پل سارتر ... من سارتر رو از کتابهای شریعتی میشناختم و به همین
دلیل وقتی کتابش رو توی یکی از بساط کتاب خیابون دیدم، خریدمش و
مشغول خوندن شدم. در اون زمان من احساس تنهایی مهیبی داشتم
و حس میکردم بین من و انسانهای دیگه شکاف و گسست عمیقی
شکل گرفته که هرگز پرشدنی نیست. نوعی شک و تردید وحشتناک
نسبت به همهی معانی و اعتقادات و افراد در من بود و من حقیقتا"
مستاصل مونده بودم که با قدرت اراده و اختیارم در جهان باید چه کنم؟!
اون کتاب تمامی تزلزلها و تردیدهای من رو بدون هیچ تعارفی تصویر
کرده بود و در ضمن میگفت که این سرنوشت انسانه. یادمه که کتاب
رو دوباره به صورت کامل خوندم و حاشیهنویسی کردم و با کلی شوق
و ذوق به دیگران معرفی کردم اما خب ظاهرا" این کتاب برای بقیه جذاب
نبود، انگار همه میدونستند که باید چه کار کنند و از جون زندگی چی
میخوان؟! ...
دومین کتابی که خیلی روی من تاثیر گذاشت، کتاب تاریخ فلسفهی
ویل دورانت بود، بهخصوص قسمتی که مربوط به آرتور شوپنهاور و
ایمانوئل کانت بود. اون دوره پشت کنکور بودم و از سر بیکاری به همه
چیز فکر میکردم و وقتی که این کتاب رو خوندم خیلی از شوپنهاور
خوشم اومد. توهم زده بودم که به چیزهایی که این فیلسوف می گه
خودم هم قبلا" فکر کردهام! احساس میکردم که افکار این آدم ناشی
از بیکار بودنش روی زمین هس، و خب من هم خیلی بیکار بودم و از
این که میدیدم کسی از این شیوهی زندگی دفاع میکنه و به اون
ارزش می ده خیلی حال میکردم، اما قضیهی کانت فرق میکرد،
وقتی قسمت مربوط به کانت رو خوندم احساس کردم که اون چیزی
که اسمش فلسفه است رو پیدا کردم. مطالعهی کانت البته مثل
شوپنهاور لذت بخش نبود و در واقع تا حدی زیر پام رو خالی میکرد.
احساس من در مورد کانت این بود که مسائلی که می گه (مثل
تمایز شی لنفسه و شی فی نفسه) نقطهی آغاز مسابقهی فلسفه
است و کسی که بازی رو از اونجا شروع نکرده تخلف کرده و بازیاش
قبول نیست!
اما سومین کتابی که روی من تاثیر زیادی گذاشت رمان جان شیفتهی
رومن رولان بود. آمیزهای عجیب از ادبیات، فلسفه، روانشناسی، تاریخ،
سیاست و ... که باعث شد هنوز که هنوزه وقتی چشمم به این کتاب
میافته، مثل دیوان حافظ بازش کنم و از هر جا که اومد مشغول خوندن
بشم ... هر بار که یکی از این کتابهای تاثیرگذار به پستم میخورد،
سلیقهام در مورد کتاب، مشکل پسندتر می شد، تا جایی که الان برای
هر کتاب و نویسندهای توی ذهنم کلی ایراد میگیرم و گاهی وقتها
خیلی عجولانه در مورد کتابها قضاوت میکنم. همهی اینها رو گفتم
تا برسم به این قضیه که من با این روحیهی اشکال تراشم توی مطالعه،
انصافا" از خوندن یک رمان ایرانی در انفرادی خیلی لذت بردم و اون کتاب
«کافه پیانو» نوشتهی «ابراهیم فرهاد جعفری» بود. من کافه پیانو رو به
عنوان یک رمان پرفروش و جعفری رو به عنوان نویسندهی حامی
احمدینژاد در انتخابات میشناختم و یک بار هم از دوستی در بند 350
شنیدم که این کتاب آشغاله و ارزش خوندن نداره و همه ی اینها باعث
شد که با نگاه منفی سراغ کتاب برم و همین نگاه بود که بعد مایهی
شرمندگیام شد و شاید دلیل نوشتن این قسمت ... به نظر من این
کتاب متفاوت بود. فاصلهای که راوی اول شخص از موقعیتها داشت،
عدم جدیت و بازیگوشیای که در نگاهش بود، مرکزیتی که برای خودش
قائل بود، ظرافتی که چاشنی توصیفهاش میکرد، پرهیزی که از
قضاوت ارزشی داشت و اولویتی که به زیبا بودن موقعیتها میداد و
حتی قطعه قطعه نوشتنش همه و همه برام جالب و جذاب بود.
البته من اصلا" از سلیقهی ادبیام دفاع نمیکنم اما به هر حال
خوندن این کتاب به من چسبید. وقتی نظرم در مورد کتاب رو با بقیه در
میون گذاشتم، همراهی زیادی ندیدم، یکی از انتقادات این بود که بعضی
از توصیفات نویسنده از جنس مخالف، کمی زننده است، اما شخصا"
این انتقاد رو خیلی وارد نمیدونم. من فکر میکنم بد نیست که یک بار
قاعده رو برعکس کنیم و از زاویهای دیگه به این قضیه نگاه کنیم. یعنی
این که از انسانها بخواهیم به خاطر حرفهایی که به همدیگه نمی گن
شرمنده باشن، نه به خاطر چیزهایی که میگن! اینجوری احتمالا"
نظرمون در مورد این که چه چیزی زننده است، عوض می شه!

|
|