|
متوسطه دوم و درس های ناگفته!
|
||
|
فقط از فهمیدن توست که می ترسند |
«حکومـت»، اعتمــاد خود را به مـــردم از دست داده
است. آیا بهتر نیست «مردم» را منحل کنیم تا حکومت
مردم دیگری را انتخاب کند؟!
برتولد برشت

1. آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند.
عمده ی آدم ها در این گروه هستند. حضورشان مبتنی به فیزیک
است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابلفهم میشوند.
بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

2. آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند.
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویتشان را به ازای
چیزی فانی واگذاشتهاند. بی شخصیتاند و بیاعتبار، هرگز به چشم
نمیآیند، مرده و زندهشان یکی است.

3. آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند.
آدم های معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از
حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را میگذارند. کسانی که همواره
در خاطر ما میمانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

4. آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هستند.
شگفت انگیز ترین آدم ها. در زمان بودن شان چنان قدرتمند و با
شکوهاند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش
ما می روند نرم نرم، آهسته آهسته درک میکنیم. باز میشناسیم.
میفهمیم که آنان چه بودند، چه می گفتند، و چه میخواستند. ما
همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرف داریم برایشان. اما
وقتی در برابرشان قرار میگیریم، قفل بر زبانمان میزنند. اختیار از ما
سلب میشود. سکوت میکنیم و غرقه در حضور آنان مست میشویم
و درست در زمانی که میروند یادمان می آید که چه حرف ها داشتیم
و نگفتیم. شاید تعداد این ها، در زندگی هر کدام از ما، به تعداد انگشتان
دست هم نرسد.

چندتایی از بچه ها آمده اند که استاد اگر اجازه بدهید عکسی به
یادگار بگیریم. اگر بگویم نه! از مرام درویشی دور اسـت. می گویـنـد:
خودش را گرفت. مـا را آدم ... اگـر بگویـم بـاشد، تبـعـات بعدش را چه
کنـم؟ بالاخره تسلیم می شـوم. در دو طـرف مـن می ایـستـنـد و
بیـشتـر بـر بـلـنـدی ها. گویـا به قـصـد ایـجاد تـعـادل! یکی از آنـهـا با
خنـده می گویـد: استـاد عینکتـان را بزنیـد تا معلوم شود استادید!
نمی دانـم عبارت را مَـدح شِبـه ذَم بدانـم یا ذم شبـه مـدح!
سید حسن حسینی
اسکوئیـلر مـأمـور شـد که به دور مزرعـه بگردد و نظـم جدید را بـرای
همه توضیح دهد. او می گفت: «رفقـا! من مطمئنم که همه ی حیوانات
از فداکاری رفیق ناپلئون که به خاطر آسایش مـا مسئـولیـت بیشتـری
برعهده گرفته است، قـدردانی می کنند،و شما تصور نکنیـد که این کار،
کاری لذت بخش و ساده است. برعکس، یک مسئـولیت بسیار سنگین
و سخت است. رفقا هیچ کس به اندازه ی رفیق ناپلئون متعهد به
تساوی و برابری حیوانات نیست. او بسیار خوشحال می شود که شما
حیوانـات شریف، خودتان برای خودتان تصمیـم بگیرید. امـا دوستـان،
گاهی اوقات ممکن است شمـا تصـمیـم غلطی بگیرید، آن وقت چه باید
کرد؟ مثلا" گمان می کنـم شما تصمیم گرفتید از آن طرح بی سر و تـه
آسیـاب بادی اسنـوبال ـ اسنوبالی که حالا همه می دانیم خیانت کاری
بیش نبوده ـ پیروی کنید.»
یکی از حیوانات گفت:«اما همه دیدند که او در جنگ، شجاعانه جنگید.»
اسکوئیلر گفت: «شجاعت به تنهـایی کافی نیست، وفاداری و اطاعت
از آن مهم تر است.»


اگر مثل گاو گنده باشی، می دوشنت.
اگر مثل خر قوی باشی، بارت می کنند.
اگر مثل اسب بدوی، سوارت می شوند.
فقط از «فهمیدن» توست که می ترسند!
آنـاتـول فـرانـس در مصـاحبـه ای از نـیـرنـگ بـازیـهای «راسپوتین»
صحبت می کرد که یکی از حضـار در تأیید گفته های او «داستان
لوستر» را نقل کرد.
وی گفت: یک روز راسپـوتین وقتـی که در وسط تـالار مشغول بازی
با ولیعهد بود، ناگهان چهـره اش را در هم می کشد و وانمود می کند
که ترسیده است. در همان
حال ولیعهد را بـغـل کرده و از وسط تـالار بـه گوشـه ای پنـاه می برد.
در همان لحظه لوستر بزرگی که در وسط تالار آویزان بود، از سقف
جدا شده و به زمیـن می خورد و خرد می شود. آن وقت راسپوتین
ادعـا می کند که در اثـر یک الـهـام قلبی و توجهات یزدانی خطر را
دریافته و جان ولیعهد را نجات داده است. اما حقیقت ماجرا آن بود
که او به کمک مستخدمین دربار که همگی در اطاعتش بودند، چفت
و بست هـای چلـچراغ را قطع کرده بود و با قـرار و مـدار قبلی به
محضی که به آنها اشاره می کند، لوستر را رها می کنند.
بدین ترتیب او با چنین شیوه های موذیانه ای نفوذ خود را در دربار
روسیه حفظ کرده و امپراتور و همسرش را مفتـون خود ساختـه بـود!


فقط یک نوع «دروغ گفتن» وجود ندارد. اگر موضوع کوچکی را
در بوق کنیم و آن را بزرگنمایی کنیم نیز، دروغ گفته ایم.
همچنیـن اگر مـوضوع حاد و مهمی را سهـل و بی اهمیـت و
کوچک جلوه دهیم، باز هم دروغ گفته ایم.
رسانه های جمعی مثل رادیو و تی وی، و بیشتـر روزنامه ها
این روزهـا به جای اطلاع رسانـی و آگاهی بخشی به مردم، با
انواع دروغ ها و بزرگنمـایی ها و کوچک انگاشتن ها، نعل وارونه
می زنند و ذهن مخاطبین خود را از مسائل حیاتی منحرف کرده
و به بازی ها و لودگی ها، سرگرم می کنند!
کارگرها همه محلی بودنـد و شب هـا می رفتـنـد پایین کـوه، جایی
که ده شان قـرار داشـت. آن وقـت من تـنـهـا بالای کوه می مـانـدم.
غـروب کـه می شـد و هـوا رو بـه تاریکـی می رفـت، شغـال هـا به
دنبال غذا دور چادر جمع می شدند و زوزه می کشیـدنـد. بـاز زوزه ی
آنـهـا قـابـل تحمل بود، برای این که وقتی هوا کاملا" تاریک می شد،
گرگ هـا می آمـدنـد و دور چادر بـه جولان می پـرداختـند. دیدن برق
چشمان آنها هولناک بود.
روزهـا یکی از کارگران را برای جمع کردن بوته و هیزم روانه می کردم،
و غـروب که همه می خواستند بروند، او می باید هیزم ها را دور چادر
کپـه کپـه می چید، و هیزم های خشک و بـلنـد را بین کپه ها قـرار
می داد، تا وقتی اولین کپـه هیـزم را روشن می کـردم، آتش رفته رفته
به بقیه ی کپه ها سرایت کند.به این شکل مقداری از شب آتش برقرار
بود و من می توانستم بخوابم.
اما تـا چشم هـایـم گرم می شد، موش های صحرایی عـاصی ام
می کـردنـد. آنها از آتش نمی تـرسیـدنـد و بـه داخل چادر می آمـدنـد
و تـا می فهمیـدنـد که خوابم، بـه سرعت روی سیـنه ام می جهیـدند.
مـن سراسیـمـه از خواب می پریدم. اگر تنم را گاز می گرفتند، معلوم
نبود که چه می شد! زیرا تنها وسـیله ی معالجه که داشتیم، خاکستر
بود.
این شرایط سخت را هر طوری بـود تحمل کردم، ولی بعد با مشکلی
بسیار بدتـر رو بـه رو شدم، و آن پشه ی مالاریا بود. وقتی شب ها باد
و بوران بود، دیگر نمی شد اطراف چادر آتـش روشن کنـم و نـاچار داخل
چادر، آتش روشن می کردم و برای این که از دود هیزم خفه نشوم،
مجبور بودم سرم را جلوی دهنه ی ورودی چادر بگذارم، تا هوای تازه تر
به ریه هایم برسد ولی از طرف دیگر آتش پشه ها را جذب می کرد و
آنها داخل چادر می شدنـد.
یکی از این شب ها پشه ی مالاریـا نیشم زد و مالاریا گرفتم. چهل
شبانه روز تب نوبه داشتم. مرگ را هر لحظه پیش چشم می دیدم و
در آن کوهستان دور افتاده مـیـان مـرگ و زنـدگی دست و پا می زدم.
کارگرها که می دیدنـد من هر روز ضعیف تـر می شـوم و چیزی به
مـردنـم نمـانـده، یکی را به «بیروت» فرستادند تـا بـه رییس شـرکـت
فـرانـسـوی اطـلاع دهـد که مهندسشان مالاریا گرفته و دارد می میرد.
دیگر از همـه چیـز و همه کس قطع امید کرده بودم که آن کارگر با
یک پـزشک فـرانـسوی با مقداری گنـه گنـه از راه رسیـد.
استاد عشق
(شرح حال دکتر محمود حسابی)
نوشته ی ایرج حسابی
در هنگامه ی جنگ دوم جهانی چرچیل نخست وزیر
انگلیـس بـرای سخنـرانـی در رادیو سـوار یـک اتومبیـل
کرایـه شد و به عمـارت BBC رفت. و وقتـی از تاکسی
پـیاده شد، به راننده گفت: نیم ساعت صبـر کن تا من
برگردم.
راننده گفت: ببخشیـد آقـا ،من می خواهم به خانـه
بروم تا بتوانم نطق چرچیل را گـوش کنـم.
چرچیل از شنیدن این سخن به قدری خوشحال شد
که یک اسکناس ده شلینگـی که معادل دو برابر کرایه
بود، به عنوان کرایه و انعام به وی داد.
راننـده تاکسی با دیـدن مبلغ کرایـه بسیار خوشحال
شـد و گفت: «چرچیل کیه آقا؟! صبر می کنـم تا شما
برگردید.»

یک بار در کلاس مطالعات اجتماعی نهم گفته بودم تاریخ 400
ساله ی گذشته ی ایران برای فهم جایگاه امروزمان در جهان
بسیار مهم و کارگشاست؛ مثلا" تو رشته های دانشگاهی مثل
«روابط بین الملل» و «علوم سیاسی» هم وقتی دقت بکنید
می بینید این بخش از تاریخ سرزمین ما پررنگ تر و برجسته تره.
دو سه روز پیش یکی از شاگردای کلاس با اشاره به این
مطلب، برای حسن ختام کلاس مطالعات اجتماعی امسال از
من خواست که دیدگاهم را در باره ی تاریخ چهارصد ساله ی
اخیر تو چند جمله با کلاس در میون بگذارم.
من هم نوشتم: ما به کمک انگلیسی ها که تازه قدرت گرفته
بودند، استعمار پرتغال را از بنادر و جزایر جنوب بیرون کردیم. بعد
همین انگلیس مرموز با روسیه ی موذی شریک شدند و برادرانه
ایران را مثل یک اسکناس صد دلاری بین خودشان تقسیم کردند.
بعد با قدرت گرفتن آمریکا بعد از جنگ دوم، به او تکیه کردیم و این
دو را از جولان دادن بازداشتیم. بعد انگلیس با فرانسه و آلمان و
همین آمریکای چیپس خوار، برای این که جلوی پیشرفت کشور ما
را بگیرند و نتوانیم از زیر چتر و چکمه شان درآییم، ما را وارد بازی
کثیفی کردند که بیش از 40 سال است در لجن زار آن دست و پا
می زنیم و هر روز هم بیشتر و بیشتر در آن فرو می رویم. بعد
برای اینکه مبادا حرفشان در دنیای جدیدی که دارد شکل می گیرد،
زمین بیفتد و یا احیانا" روزنه ای، مفری و راه گریزی برای ما باز شود،
چین و روسیه را هم داخل جمعشان آوردند و گروه مشهور که چه
بگویم، گروه منحوس 1+5 را درست کردند تا سالیانی چند با آن
بقیه ی توش و توان این ملت را بفرسایند و به فنا بدهند.
مخلص کلام؛ یک بار به بغل این افتادیم، بار دیگر آن یکی را التماس
و تمنا کردیم. الان هم که قرار است به یاری خدا به چین دچار شویم!
خلاصه مثل یه آدم هرزه ی هرجایی، هر از چند گاهی زیر بیرق
این و آن رفتیم و هیچ وقت نخواستیم مثه یه مرد، مثه یه انسان
باشرف زندگی کنیم. هیچ وقت همت نکردیم در این دنیای درهم
برهم و بی اخلاق و بی آبرو، شرافتمندانه زندگی کنیم. الکی هم
ادای پیروان علی و امام حسین رو در می یاریم و لاف مسلمونی و
شیعه بودن می زنیم! آخه اون دینی که چنین معتقدان و پیروانی
داشته باشه، آبرویی هم براش باقی می مونه؟! آخه این هم شد
زندگی که ما ملت می کنیم؟!
تاکنون تنها 5 فیلـم توانستهانـد در گیشه ی سینمـاهای جهان
فروشی فراتر از 2 میلیارد دلار داشته باشند.
برادران روسـو و جیمـز کامرون 4 تا از این پنج فیلم را در کارنامه
دارند.

کامرون با دو فیلم «اوتار» و «تایتانیک» موفق به این کار شده
است.

Avatar
برادران روسو نیز با «انتقام جویان: نبرد بی نهایت» و «انتقام
جویان: پایان بازی».

Avengers Endgame
فیلم دیگر با فروش بیش از دو میلیارد دلار را جی. جی. آبرامز
ساخته است: «جنگ ستارگان: نیرو بر می خیزد».

The Force Awakens
آیا نظریه ی «ولایت فقیه» با قـرآن انطباق دارد؟ آیا با
حقوق بشر سازگار است؟
ولایت فقیه (در همه ی انواعش اعم از ولایت مطلقه
و مقیّده، انتصابی یا انتخابی،و ...)فاقد هر گونه مستند
معتبـر قرآنـی است؛ دلیـل معتبـری در سنت رسول الله
(ص) و سـیـره ی ائمـه ی طـاهـرین (ع) نـدارد، و دلیـل
عقلـی بر خلاف آن است؛ و در تعـارض آشـکار با حقوق
بشـر می باشـد. لازمه ی انفـکاک ناپـذیـر ولایت فقیـه،
مـحجور بـودن مـردم اسـت. به زبان سـاده تر اگر مـردم
اهـلـیــت تـصــرف در شـئـون خود را داشـتـنــد هــرگــز
نیـازمـنـد «ولـی شرعـی» نبـودنـد. قـرآن کریـم، سنـت
رسول خدا و سیره ی ائمه ی طاهرین و عقل سلیم بر
بطلان انسان شناسیِّ خاصـی کـه پایـه ی ولایت فقیه
است،یعنی مـحجوریت آحاد مـردم در حوزه ی عمـومی
گواهـی می دهنـد.
حقّ النّاس (اسلام و حقوق بشر )
دکتر محسن کدیور

انسـان ها «وسیلـه» نیستنـد که بـرای صعود خود از آن ها
استفـاده کنیـد!
|
|