متوسطه دوم و درس های ناگفته!
 
 
فقط از فهمیدن توست که می ترسند
 

 

   آنـاتـول فـرانـس در مصـاحبـه ای از نـیـرنـگ بـازیـهای  «راسپوتین» 

صحبت می کرد که یکی از حضـار در تأیید گفته های او «داستان

لوستر» را نقل کرد. 

   وی گفت: یک روز راسپـوتین وقتـی که در وسط تـالار مشغول بازی

با ولیعهد بود، ناگهان چهـره اش را در هم می کشد و وانمود می کند

که ترسیده است. در همان  

حال ولیعهد را بـغـل کرده و از وسط تـالار بـه گوشـه ای پنـاه می برد.

در همان لحظه لوستر بزرگی که در وسط تالار آویزان بود، از سقف

جدا شده و به زمیـن می خورد و خرد می شود. آن وقت راسپوتین

ادعـا می کند که در اثـر یک الـهـام قلبی و توجهات یزدانی خطر را

دریافته و جان ولیعهد را نجات داده است. اما حقیقت ماجرا آن بود  

که او به کمک مستخدمین دربار که همگی در اطاعتش بودند، چفت

و بست هـای چلـچراغ را قطع کرده بود و با قـرار و مـدار قبلی به

محضی که به آنها اشاره می کند، لوستر را رها می کنند. 

   بدین ترتیب او با چنین شیوه های موذیانه ای نفوذ خود را در دربار

روسیه حفظ کرده و امپراتور و همسرش را مفتـون خود ساختـه بـود! 

 


 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۴۰۰ساعت 22:43  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا