متوسطه دوم و درس های ناگفته!
 
 
فقط از فهمیدن توست که می ترسند
 

 

   کارگرها همه محلی بودنـد و شب هـا می رفتـنـد پایین کـوه، جایی

که ده شان قـرار داشـت. آن وقـت من تـنـهـا بالای کوه می مـانـدم.

غـروب کـه می شـد و هـوا رو بـه تاریکـی می رفـت، شغـال هـا به

دنبال غذا دور چادر جمع می شدند و زوزه می کشیـدنـد. بـاز زوزه ی

آنـهـا قـابـل تحمل بود، برای این که وقتی هوا کاملا" تاریک می شد، 

گرگ هـا می آمـدنـد و دور چادر بـه جولان می پـرداختـند. دیدن برق

چشمان آنها هولناک بود. 

   روزهـا یکی از کارگران را برای جمع کردن بوته و هیزم روانه می کردم،

و غـروب که همه می خواستند بروند، او می باید هیزم ها را دور چادر

کپـه کپـه می چید، و هیزم های خشک و بـلنـد را بین کپه ها قـرار

می داد، تا وقتی اولین کپـه هیـزم را روشن می کـردم، آتش رفته رفته

به بقیه ی کپه ها سرایت کند.به این شکل مقداری از شب آتش برقرار

بود و من می توانستم بخوابم.  

 

   اما تـا چشم هـایـم گرم می شد، موش های صحرایی عـاصی ام

می کـردنـد. آنها از آتش نمی تـرسیـدنـد و بـه داخل چادر می آمـدنـد

و تـا می فهمیـدنـد که خوابم، بـه سرعت روی سیـنه ام می جهیـدند.

مـن سراسیـمـه از خواب می پریدم. اگر تنم را گاز می گرفتند، معلوم

نبود که چه می شد! زیرا تنها وسـیله ی معالجه که داشتیم، خاکستر

بود. 

   این شرایط سخت را هر طوری بـود تحمل کردم، ولی بعد با مشکلی

بسیار بدتـر رو بـه رو شدم، و آن پشه ی مالاریا بود. وقتی شب ها باد

و بوران بود، دیگر نمی شد اطراف چادر آتـش روشن کنـم و نـاچار داخل

چادر، آتش روشن می کردم و برای این که از دود هیزم خفه نشوم، 

مجبور بودم سرم را جلوی دهنه ی ورودی چادر بگذارم، تا هوای تازه تر

به ریه هایم برسد ولی از طرف دیگر آتش پشه ها را جذب می کرد و

آنها داخل چادر می شدنـد. 

   یکی از این شب ها پشه ی مالاریـا نیشم زد و مالاریا گرفتم. چهل

شبانه روز تب نوبه داشتم. مرگ را هر لحظه پیش چشم می دیدم و

در آن کوهستان دور افتاده مـیـان مـرگ و زنـدگی دست و پا می زدم.

   کارگرها که می دیدنـد من هر روز ضعیف تـر می شـوم و چیزی به

مـردنـم نمـانـده، یکی را به «بیروت» فرستادند تـا بـه رییس شـرکـت

فـرانـسـوی اطـلاع دهـد که مهندسشان مالاریا گرفته و دارد می میرد. 

   دیگر از همـه چیـز و همه کس قطع امید کرده بودم که آن کارگر با

یک پـزشک فـرانـسوی با مقداری گنـه گنـه از راه رسیـد. 

 

                                            استاد عشق 

                         (شرح حال دکتر محمود حسابی)

                               نوشته ی ایرج حسابی 

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۴۰۰ساعت 0:0  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا