متوسطه دوم و درس های ناگفته!
 
 
فقط از فهمیدن توست که می ترسند
 
 

   راهنمای مدارس بودم.بـرای بـازدید از چند مـدرسه ی

دورافتاده ی عشایری ناچار بودم که از رودخانه ی ماربُـر

بگذرم.سیلاب بهاری آب رود را بالا آورده و رنگش را تیره

سـاختـه بـود.نـمـی شـد بی گـدار بـه آب زد. امـواج رود

ترساننده بود.

   من و پسر عمویـم کـه رانـنـده ی مـاشیـن بـود،بـرای

عبـور از آب در شک و تـردیـد بودیم که ناگهان هیاهویی

از پـشـت سـر بـه گـوشمـان خورد.کوچنـدگـان تیــره ی

ماچانلـو بودنـد که با جار و جنـجال می آمـدنـد تـا از رود 

بگذرند.از چند و چون آب خبر داشتنـد.بـا مـا آشنا بودند.

مدرسه و معلم داشتند.خوش و بش کردند و همین که

مـا را دودل یافتنـد،فریـاد برآوردنـد: «اگـر روی دوش هم

بـاشد،مـاشین را بـه ساحل می رسانیم.»

 

  

   عبور خانـه بـه دوشـان مـاچانلو از میان امواج خروشان

ماربُر تماشایی بود.مـاچانلـو که تـرکیبی از چهل تا پنجاه

خانوار بودند و بـه ردیف در یک خط دراز پیش می آمدنـد،

هنگامی که بـه رود رسیدند،درنگ کردند.اولین کوچشان

آن قدر درنگ کرد تـا آخریـن نیز رسیـد.دار و نـدارشان بـر

پشت چارپایان بسته بـود.گله هـا و رمـه ها همراهشان

بـود.همه در یک جا جمع شدند.روز بی خطری نـبـود.بـه

کمک هم نیاز داشتند.بایـد بـارها را از نو باز می کردند و

می بستـنـد.باید بـارها را کم و زیـاد می کردنـد.خرهـا و

گـاوهـا نمی توانستند بار بـر دوش از آب بگذرند.قـدشان

کوتاه بود.جوال های آرد و برنج و خُرجین های قند و چای

اگـر تـر می شـدنـد،چه می شد؟هـر خانـواده ای چادری

سیـاه داشت.چادرهـا اگـر نـم می کشیـدنـد سنگین تـر

می شدند.برافراشتن چادر خیس و سنگین دشـوار بـود.

هر چادری چندین دیـرک بلند داشت.دیرک ها نـاجورترین

بارها بود.از گوش تا دم حیوان را می گرفت.

 

  

   عبور مادران ،کودکان،پیران و ناتوانان جز بر پشت اسب

و قاطر و شتر ممکن نبود.فقط گروه انـدکی از ماچانـلوهـا

چهارپایان درشت داشتند.باید آنچه را که داشتند دراختیار

هـمـه می گذاشتنـد.راه و رسمـشان اجازه نمی داد کـه

ندارها را رها کنند.روز یـاری و هـمـکاری بـود.خلق و خوی

ایلی داشتند.از یاری به یکدیگر شانه خالی نمی کردند.

 

  

   اجتمـاع کوچندگان مـاچانـلـو در یک جا ،غوغـایی به پـا

کرده بود.صـدای انسان و حیوان در هم پیچید.سگ ها بـا

هم گلاویز شدند.نـرها و مـاده ها از دیدار یکدیگر به تب و

تاب افتادنـد.شیـهه ی اسب ها،فـریـاد و فـغـان شـتـرها،

نعره ی گاوها ،عرعر خرها،پارس سگ ها با سر و صدای

آدم ها در هم آمیخت.ایل به آب افتاد و ما هم همراه ایل!

   نخست مردان و جوانان نیرومند ایل نیمه برهنـه شدند

و پلی زنـده و جاندار در فاصله ی دو کرانه ی گذرگاه پدید

آوردنـد.سپس گـلـه هـا را در دسـتـه هـای کوچک بـه آب

انداختند.

 

  

  گاوها و خرها به اندازه ی میش ها و بزها گرفتار نبودند.

جُل و پالان را بـر زمین نهاده و خودشان بـا خاطـری جمع

دست به شنا زده و پس از یک آبتنی مطبوع پا به ساحل

می گذاشتند.

   کار اسب ها و شترها از همه دشوارتر بـود.بـیچاره هـا

چوبِ بلندیِ اندامشان را می خوردند.دست و پایشان به

بستـرِ گذرگـاه می رسیـد و بـایـد جمیع کودکـان ، زنـان،

پـیـران و همه ی بـارهـای اضـافی و آسـیـب پـذیـر را بـه

خشکی می رساندند.

   چند تن از جوانان ایل گرفتار ما و ماشین  بودند.از بـیم

آنکه توی آب نغلتیم،اطرافـمـان را گرفـتـه بـودنـد.راننده با

دلیری و خونسردی فرمان را در دست داشت.

   درون ماشین پر آب شده بود.من روی صندلی چُمباتمه

زده بودم.در یک جا نـیـروی مـوج ها،ماشین را بـه تـلوتـلو

انداخت،ولی کم کم از آب بیرون آمدیم.

   ایـل از رنج راه و زحمت آب آسـود.دشـواری و تـلخی را

پشت سر گذاشت و به آسودگی و شیرینی رسید.

 

  

   ساعتی چند گذشت.خستگی ها پایان یافت.چادرهـای

سیاه را برافراشتند و در میان آنها چادر سفید مدرسه هم

به هوا رفت.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                                   ****

    ماربر : رودی با آب سرد که از کوههای دِنـا سرچشمه

گرفته و بـه کـارون می ریزد.

  ماچانـلـو : یکی از تیره های ایـل قَشقـایی

 


برچسب‌ها: داستان, محمد بهمن بیگی, عبور از رود
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد ۱۳۹۶ساعت 0:0  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا