متوسطه دوم و درس های ناگفته!
 
 
فقط از فهمیدن توست که می ترسند
 

 

                          سیمای رضاشاه و برآمدن او به قدرت

 

   رضاشاه پهلوی كه «شاهنشاه» خوانده می شد، 56 يا 57 سال

داشت، و با تن قوی و ورزيده‌اش، همچون مجسمه‌ای از برنز نشان

می داد. پوستش گندمگون می نمود. بينی بزرگ، سبيل انبوه، و

چشمانی درخشان و نافذ، همچون چشم‌های شاهين داشت. او در

نگاه نخستين همچون شاه گنجفه به نظرم آمد، و نيز مانند ژنرال

كوروكی، فرمانده ی ژاپنی و فاتح جنگ روس و ژاپن. نيز، تصوير ارمیا

در كتاب ارميای نبی در تورات از خاطرم گذشت. قامت و اندام او به 

خوبی گويای حال و كارش بود.


  او در خانواده‌ای سپاهی زاده شده و در بيست‌ و يك سالگی به نيروی

قزاق پيوسته بود. فوج‌های قزاق ايران به وسيله نيروی قزاق روسيه

تعليم می ديد. سربازان ايرانی تن‌آسا و خودسر بودند، پی دستور

فرمانده‌ شان نمی رفتند، و ورد زبانشان «فردا» بود. آنها هر كار را به

فردا می انداختند. فقط رضاخان بود كه «فردا» نمی گفت، و بی درنگ

دنبال امر فرمانده‌اش می رفت و كار را به انجام می رساند. او در آن

سال ها خود را در جای افسری شايسته ی اعتماد، ممتاز ساخت؛ و

افسر انگليسی كه با قشون ايران سر و كار داشت می گفت:

   «رضاخان مردترين و هوشمندترين سرباز ايرانی است كه ديده‌ام.

هميشه ساكت است و چندان سخن نمی گويد، اما چون امر خطيری 

پيش آيد پرسش‌ های اساسی را تند و پی در پی مطرح می كند، و

در زودفهمی و تصميم‌گيری بی نظير است.»

   رضاخان فرماندهی قوای ايران را يافت، وزير جنگ شد، و در مدت دو

سال تحول كلی، در قشون ايجاد كرد، و در سال 1923 میلادی (1302

خورشيدی) رياست وزرایی يافت. او سپس به حكومت موقت رسيد، و

در ماه دسامبر 1925 (آذر 1304) مجلس مؤسسان كه برای اين كار

تشكيل شده بود پادشاهی را به او تفويض كرد، و اعليحضرت رضاشاه

پهلوی ناميده شد.

  
   «پهلوی» نام زبان كهن ايرانی است كه حدود سه هزار سال پيش،

در عصر درخشان فرهنگ ايران، رواج داشت. اين زبان از سانسكريت

جدا شده بود، و خط آن را هم پهلوی می گويند. رضا شاه، «پهلوی» را

نام خانواده ی خود و سلسله ی پادشاهی تازه اختيار كرد. (بلوشر،

سفير آلمان در ايران در دوره ی رضاشاه، در باره ی نام پهلوی نوشته

است: «كمتر كسی می دانست كه پهلوی به چه معنی است. شاه

جديد هم تصور روشنی از آن نداشت. او هنگامی كه در ضمن مسافرت

خود لحظه‌ای چند با پروفسور هرتسفلد (Ernest Emil Hertsfeld،

باستان‌شناس آلمانی، 1948- 1879) در چادر مخصوص تنها ماند از وی

پرسيد: «اين كلمه ی پهلوی يعنی چه؟ شما حتما" می دانيد!» مرد

دانشمند توضيح تاريخی دقيقی را به اطلاع رسانيد: «در وهله ی اول،

پهلوی نام زبانی باستانی است كه قبل از پديد آمدن فارسی دری به آن

سخن می گفته‌اند. سپس اين كلمه به سكنه ی خراسان اطلاق

می شده، و سرانجام در اثر انتقال معنی معادل پهلوانی به كار رفته

است.» چنین می نماید که رضاشاه اين نام را به توصيه ی مشاورانش،

كه معنی اش را هم می دانستند، انتخاب كرده است.)

 

  رضا شاه كه پيش تر سرباز ساده‌ای بود اكنون «شاه ايران» شده، بر

جای شاهنشاهانی همچون كوروش و داريوش و شاه عباس نشسته،

و گویی ناپلئون اين عصر است. چنين نيست كه شاه به تنهایی بار اميد

فراوان ملت ايران را به دوش بكشد؛ بلكه با بودن اين پادشاه، مردم ايران

در آينده ی كشورشان كه سخت گرفتار خمودگی بود نور اميد می بينند.


   ايران كشوری است بس كهنسال، كه چون از عهد كوروش و داريوش

پیشتر بنگريم گردونه ی تاريخ در پرده ی غبار و مِه اساطير و افسانه‌ها

ناپديد می نمايد. اسكندر تخت جمشيد را ويران ساخت. بنای تخت

جمشيد قديم‌تر از پارتنون يونان بود. (Partenon جايگاه دختر باكره؛ معبد

آتنه یا همان الهه ی حكمت است كه در عصر بريكلس ميان سال های 

447 و 432 قبل از میلاد مسیح بر آكروپوليس آتن ساخته شد، و شاهكار

معماری يونانی است.)

   ايران در پنج سده ی پيش از ميلاد مسيح، كشوری پهناور بود و از

رود گنگ تا رود نيل گسترش داشت. زبان و تمدن ايران بر اروپا نفوذ

داشت. پيش از آنكه آتن و تمدن يونان به عرصه درآيد، تمدن ايران بالنده

بود. زودتر از آنكه فروغ مدنيّت رومی بر تاريخ جهان بتابد، ايران تمدنی

متعالی داشت. ايران اكنون باز كشوری با استقلال و بزرگ است. رضا

شاه كه يك‌ تنه و بی هيچ وسيله در ايران، كه مساحتی حدود سه

برابر فرانسه دارد و كشوری بسيار پهناور است، سلسله ی پهلوی را

بنياد كرد، به راستی ناپلئون عصر جديد بود. او با جوهر و همّت خود،

ميهنش را از ضعف و زبونی رها ساخت. به اين ملاحظه، در ميان

خودكامگانی كه امروز در جهان فرمان می رانند، همچون موسولينی در

ايتاليا و هيتلر در آلمان، شايد كه كسی لايق بازكردن بند كفش رضاشاه

هم نباشد. (در باره ی اعتقاد رضاشاه به اين شيوه ی حكومت، بلوشر،

سفير آلمان در باریابی خداحافظی اش در 27 فوریه ی 1935 نوشته

است: « شاه رشته ی صحبت را به دست گرفت، و به نحوی كه گویی 

از بديهيات سخن می گويد چنين آغاز مطلب كرد: حكومت مبتنی بر

قدرت در اين زمان تنها نوع ممكن حكومت شمرده می شود. در غير اين

صورت، ملت‌ ها به دام كمونيزم می افتند.»)

 

             تقديم استوارنامه، سخن گفتن شاه به تركی

 

   اينك در برابر رضاشاه، اين فرمانروای هوشمند و توانا، ايستاده بودم.

بی درنگ اعتبارنامه‌ام را بيرون آوردم و به رییس كل تشريفات دادم، و او

آن را به رضا شاه تقديم كرد. سخنم را هنگام تقديم اعتبارنامه كه از روی

نوشته خواندم، با تحسين تمدن و فرهنگ ديرسال ايران آغاز كردم. گفتم

كه بسی مفتخرم كه در مقام نخستين وزيرمختار ژاپن، كه نيز مملكتی

آسيایی است، به ايران آمده‌ام، به كشوری كه اكنون آن اعليحضرت، آن

را دليرانه و استوار به سوی ترقی، رهبری می كند.


   رییس كل تشريفات سخنم را برای رضاشاه به فارسی ترجمه كرد.

شاه به برگ كوچكی كه رییس كل تشريفات به او نمود، نگاهی انداخت 

و در پاسخ رسمی به سخنم، ابراز تشكر كرد. رییس كل تشريفات اين

بيانات را برايم به فرانسه بازگفت.


   چكيده پاسخ رضاشاه چنين بود: «كشور پادشاهی ژاپن عظمت والا

و فرهنگ درخشان دارد، و به پيشرفت‌ های شگفتی انگيز نائل آمده

است. بسيار خوشحالم كه شما شكوه ايران باستان و احيای آن را در

عصر حاضر ستوديد.»


   در اين هنگام رضاشاه دست خود را دراز كرد و با من دست داد. دست

او زمخت و گرم بود، و دست كوچكم را همه در خود گرفت. در اينجا تقديم

رسمی اعتبارنامه‌ام پايان يافت. آنگاه به صورت تشريفاتی يك‌يك اعضای

 سفارت ژاپن را كه در كناری ايستاده بودند به شاه معرفی كردم.


   رضا شاه گفت: «پيشرفت‌ های گرانسنگ ژاپن نوين را می ستايم، و

ژاپن را پيشدارِ سزاوارِ تحسين كشورهای شرقی و آسيایی می دانم.

ژاپن و ايران از نظر جغرافيایی از هم دورند، اما دل‌های مردم آنها بسيار

به هم نزديك است. ما برای پيشرفت آسيا در هر زمينه، آماده تعاون و

تلاشيم. چون اين دو كشور با هم رابطه معنوی دارند، بايد از هر كشور

ثالثی به هم نزديك‌ تر بشوند. اين نه فقط به خاطر مناسبات ايران و ژاپن،

كه برای صلح پايدار در مشرق زمين است. مايه ی خوشوقتی فراوان

است كه دو كشور ما به افتتاح مناسبات و مبادله ی سفير توفيق

يافته‌اند.»


   پس از چند گفت و شنود، رضا شاه به جای فارسی به تركی روان

آغاز به سخن كرد و خطاب به من گفت: «گويا شما پيش از اين در

مأموريت تركيه بوديد. بياييد به تركی صحبت كنيم!» در سيمای شاه

كه تاكنون، آهنين و بی حركت، همچون مجسمه‌ای مفرغی نشان

می داد، چنانكه گویی باد بهاری وزيده باشد نرم‌ رفتاری و حال و هوای

دوستانه پيدا شد.

   رضاشاه، در مازندران زاده شد. در اين ايالت، روستاهایی هست كه

اهالی آن ترك زبانند. من تركی خوب نمی دانستم، اما ته ذهنم را

كاويدم و كوشيدم تا چند كلمه‌ای به تركی بگويم؛ و بی واسطه‌ای پاسخ

سخنان شاه را دادم. برای نخستين بار سايه ی لبخندی بر چهره ی

خشك او نمايان شد.

  رضاشاه بر خلاف ظاهر پرهيبتش صدایی نرم و نازك داشت. اگر چشم‌

را بسته و فقط صدای سخنش را شنيده بودم، گمان می كردم كه زن

جوانی حرف می زند. شنيده‌ام كه بيسمارك و ولينگتون هم صدای نازكی

داشته‌اند.

   هيچ تصور نمی كردم كه اعليحضرت كه پيش تر سردارلشکری با 

مهابت بود و سران و سربازان قوای سه‌گانه را تشويق يا توبيخ می كرد،

صدایی چنين نرم و نازك داشته باشد!

 


برچسب‌ها: رضاشاه پهلوی, دکتر هاشم رجب زاده, آکی یو کازاما
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد ۱۳۹۸ساعت 0:0  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا