|
متوسطه دوم و درس های ناگفته!
|
||
|
فقط از فهمیدن توست که می ترسند |
پیکود در هوایی مساعد به سفر ادامه داد. به زودی به آبهای گرم
سواحل برزیل رسیدیم اما آن جا هم چیزی دیده نشد، به همین دلیل
اهب کشتی اش را به سمت شرق و دماغه ی امید نیک برگرداند.

خدمه ی مخصوص ناخدا چند روز بعد دوباره به روی عرشه آمدند تا
هوایی خورده و ناهارشان را روی عرشه بخورند. آنها با ما دریانوردان
عادی زیاد اختلاط نمی کردند، اما توانستیم از میان حرف های جسته
و گریخته شان بفهمیم که از اهالی اطراف مانیل هستند و فقط به
قصد شکار «نهنگ سفید» در نانتاکت اجیر شده اند. بزرگشان که همان
مرد سپیدمو بود فِدِلا نام داشت و آن طور که دریانوردان دیگر می گفتند
استعداد و قدرت مرموزی در پیشگویی داشت. فدلا به دریا چشم دوخته
بود و ساکت بود و فقط گاهی با مردانش و اهب چند کلمه ای رد و بدل
می کرد.
هر چند که خود من زیاد به آنها اعتماد نداشتم اما بقیه ی دریانوردان
که باتجربه تر و کار کشته تر بودند وجود آنها را در کشتی پذیرفته و به
آن عادت کرده بودند.

وقتی به دماغه ی امید نیک رسیدیم، بادهای شدید در اطرافمان زوزه
می کشیدند و موج های دریا بلند و بلندتر می شدند و کشتی به زحمت
در شکاف امواج حرکت می کرد و آب کف آلود دریا عرشه هایش را فرا
گرفته بود. شاید «دماغه ی عذاب» نام مناسب تری برای آن بود! هر
دریانورد باتجربه و سرد و گرم چشیده ای می داند که توفان در این آبها تا
ماه ها به شدت ادامه دارد. این توفانها آسمان را تیره می کنند و به
کشتی ها آسیب می زنند. وقتی به دماغه نزدیک شدیم به طرف آبهای
آرام اقیانوس هند رهسپار شدیم.

من بالای دکل مشغول دیده بانی بودم که در افق دور دست یک
کشتی نمایان شد. یک کشتی صید نهنگ با نام آلباتروس بود و بعد از
حدود چهار سال دریاگردی داشت به وطنش نانتاکت بازمی گشت.
چهره و لباس آن دریانوردان کهنه کار و خسته شگفت زده ام کرد.
صورتهایی قهوه ای رنگ با ریش های بلند و لباس هایی که دیگر به
پارچه هایی پاره و مندرس می مانست اثر زمان را به خوبی نمایان
می کرد. به جز این ضربه های مداوم امواج و آفتاب سوزان رنگ کشتی
را برده و آن را سفید کرده بود و تمام قسمت های چوبی کشتی بر اثر
آب و هوای بد، ور آمده بود و پوسته پوسته شده بود. طناب ها و
دکل هایش نیز حکایت از شدت فرسودگی داشت.

اهب از روی عرشه فریاد زد: آلباتروس، شما با نهنگ سفید برخورد
نکردید؟ و ناخدای آلباتروس جواب داد: نه! آنها موبی دیک را ندیده بودند.
استارباک که کنار اهب ایستاده بود، پرسید: «قربان بهتر نیست برای
معاشرت دریایی، قایق به آب اندازیم؟»
معاشرت دریایی، دید و بازدید ناخداهای دو کشتی بود که در دریا به
هم برمی خوردند. به این ترتیب آنها می توانستند یکی دو ساعتی را با
هم بگذرانند و در جریان اخبار و وقایع قرار گیرند.
و اهب پاسخ داد: «من برای صحبت با ناخدایی که موبی دیک را ندیده
است حتی یک دقیقه هم وقت تلف نمی کنم.» استارباک با شنیدن این
پاسخ آهی کشید و به عرشه ی اصلی بازگشت.

اهب بی اعتنا به واکنش معاونش، رو به آلباتروس فریاد زد: از این به
بعد نامه های پیکود را به مقصد اقیانوس آرام بفرستید. ناخدای آلباتروس
هم سرش را به نشانه ی موافقت تکان داد و رویش را برگرداند و رفت.
از یکی از دریانوردانی که نزدیک من روی عرشه بود پرسیدم موضوع
نامه ها چیست؟ او گفت: پست نهنگ؛ تمام کشتی هایی که تازه از
بندر راه می افتند، یک کیسه نامه با خود دارند. وقتی ما کشتی دیگری
را در دریا می بینیم، آنها را بررسی می کنیم و اگر به آن کشتی مربوط
بشود به دست آنها می رسانیم.

|
|