متوسطه دوم و درس های ناگفته!
 
 
فقط از فهمیدن توست که می ترسند
 
 

   چند روزی طول می کشید تا برای یک سفر سه ساله در کشتی مواد

و ابزار و چیزهای لازم را ذخیره کنند. در این مدت ملوان ها و فروشندگان

دوره گرد دائما" بر روی عرشه ی کشتی و انبارها و اتاق های کشتی در

حال رفت و آمد بودند.

 

 

   ملوانها بادبان های جدید را می بستند و عرشه را سر و سامان

می دادند. هر کشتی صید وال سه یا چهار قایق داشت که آنها را روی

عرشه مهار می کردند و یا با طناب از موج شکن های کشتی آویزان

می کردند. 

   در تمام این مدت کار تهیه ی مواد ادامه داشت از مواد غذایی مثل

گوشت خشک شده، بیسکوییت و نان گرفته تا طناب و پارچه برای

بادبان ها تا الوار و دیرک های چوبی و میخ و روغن و کاه و انواع

نوشیدنی ها و بشکه های آب آشامیدنی در کشتی ذخیره می شد.

 

 

   چند بار سراغ ناخدا اَهَب را از ناخدا پلگ یا جاشوها گرفتم ولی

بی نتیجه بود. یک بار ناخدا پلگ به من گفت که او ناخوش است و

استراحت می کند ولی حتما" تا موقعی که بخواهند به راه بیفتند، به

آنها ملحق می شود. 

   گفتم: خوب است که آدم ناخدایی را قرار است ماه ها و بلکه سالها 

با او همسفر باشد را برای چند دقیقه هم که شده ببیند.

 

 

   ناخدا پلگ به من خاطرجمعی داد و گفت: او هم دانشگاه را دیده و

هم آدمخوارها را. او بهترین نیزه انداز و بهترین ناخدایی است که دیده ام.

اما فعلا" کمی عصبی و ناخوش است. از سفر آخری که داشته و در آن

پای خود را از دست داده، کمی در هم ریخته است. 

 

 

   بالاخره یک بعد از ظهر که با دوستم کووی کوک به کشتی سر زدیم،

به ما گفتند که فردا صبح سحر روی عرشه ی کشتی حاضر باشید.

   و ما فهمیدیم که بالاخره زمان حرکت فرا رسیده است. روز اول

کریسمس قرار بود به دل آب ها بزنیم.


برچسب‌ها: هرمان ملویل, داستان, نهنگ سفید
 |+| نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۸ساعت 6:6  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا