|
متوسطه دوم و درس های ناگفته!
|
||
|
فقط از فهمیدن توست که می ترسند |
عقابی بچه روباهی را به پنجه گرفت که ببرد. مـادر
روبـاه که در همـان نزدیکی بود پیش دویـد و به عقـاب
التماس کرد که بچه ی او را رها کند و از خیر آن شکار
بگذرد. اما عقاب با همه ی اصراری که روباه مادر کرد،
بچه روبـاه را بـه لانـه ی خود در بالای درختـی بـرد تـا
غـذای جوجه هـایش شود. روبـاه دوان دوان به زمیـن
کـشاورزی در همان نزدیـکی رفت و از آتشی که روی
آن غذایشان را بار گذاشته بودند، یک کُنده ی روشـن
را به دندان گرفت و خود را به همان درختی رساند که
عقاب بالایش لانه داشت. روباه می خواست درخت را
به آتش بکشد. عقاب از او پرسیـد که می خواهـد چه
کار کند؟ روباه گفت:« تو می خواهی روزگار مرا سیاه
کنـی، مـن هـم تصمیـم گرفتـه ام بنیـاد تو را برکنـم!»
و فقط در این زمان بود که عقاب تسلیم شد و بچه ی
روباه را رها کرد.
|
|