متوسطه دوم و درس های ناگفته!
 
 
فقط از فهمیدن توست که می ترسند
 
 

   روزی حیوانات جنگل دور هم جمع شدند و «میمون»

را به رهبری خود انتخاب کردند. چنـدی بعد روباه به نزد

میمـون آمد و گفت:« ای رهبـر بزرگوار، سایـه ی شمـا

مستدام باد! من در جنـگل گنـجی پیـدا کرده ام؛ با من

بیاییـد تا نشانتـان دهـم.»

   میمـون بسیـار خوشحال شد و دنبـال روباه راه افتاد.

روبـاه میمون را به لب دامی برد و گفت:«بفرمایید! من

نمی خواهم قبل از مُعظمٌ لَه به آن دست بزنم.»

  میمون بی خبر پایش را در دام گذاشت و گرفتار شد.

   آنگاه روبـاه، جانـوران دیگر را خبـر کرد و میمـون را به

آنها نشان داد و گفت:«ببینیـد برای خودتان چه رهبری

انتخاب کرده اید؛ آنقدر ابله است که با ترفند ساده ای

در دام افتاد!»

 


برچسب‌ها: داستان
 |+| نوشته شده در  شنبه نهم دی ۱۳۹۶ساعت 11:7  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا