|
متوسطه دوم و درس های ناگفته!
|
||
|
فقط از فهمیدن توست که می ترسند |
روزی حیوانات جنگل دور هم جمع شدند و «میمون»
را به رهبری خود انتخاب کردند. چنـدی بعد روباه به نزد
میمـون آمد و گفت:« ای رهبـر بزرگوار، سایـه ی شمـا
مستدام باد! من در جنـگل گنـجی پیـدا کرده ام؛ با من
بیاییـد تا نشانتـان دهـم.»
میمـون بسیـار خوشحال شد و دنبـال روباه راه افتاد.
روبـاه میمون را به لب دامی برد و گفت:«بفرمایید! من
نمی خواهم قبل از مُعظمٌ لَه به آن دست بزنم.»
میمون بی خبر پایش را در دام گذاشت و گرفتار شد.
آنگاه روبـاه، جانـوران دیگر را خبـر کرد و میمـون را به
آنها نشان داد و گفت:«ببینیـد برای خودتان چه رهبری
انتخاب کرده اید؛ آنقدر ابله است که با ترفند ساده ای
در دام افتاد!»
|
|