متوسطه دوم و درس های ناگفته!
 
 
فقط از فهمیدن توست که می ترسند
 
 

   قبل از آنکه باک از شوک واقـعـه ی کرلی بیرون بیاید، 

شاهـد تجربـه ای دیگر شد.فرانسواز تسمه و یراق را بر  

پشت او گذاشت و قلابـش را بست.سپـس سگ هـا را  

به جنگل برد تا هیزم بیاورد.باک دیده بود که چطور بارها  

را بر پشت اسب ها می گذارند و از آنهـا کار می کشند. 

حالا او هم وارد میـدان شـده بـود.گر چه او از این کـه به  

حیوانی بارکش تبدیل شده بود،احساس شرم می کرد، 

اما می دانست نباید تَمَرُّد کند.این کار تازه برایش تازگی  

داشـت و عـجیـب می آمـد و باک بـا تـمـام تـوان سعـی  

می کرد آن را به انجام رساند.

 

 

    بـاک در اثر تـوجه فرانسواز در کار کشیـدن سورتـمه  

پیشرفت زیادی می کرد.کلمـات «بـرو» و «بـایست» را  

به خوبـی آموختـه بـود.در این راه دِیـو و «اسپیتز» بـا او  

همراه بودند.دیو هر وقت باک اشتباه می کرد،پای او را  

به دنـدان می گزیـد. 

   اسپیتز، رییـس سگهایی بود کـه به سورتمـه بستـه  

شده بودند،گاه و بی گاه برای باک می غرید و چون به 

او دستـرسی نداشت،گاهی وزن خود را روی بـنـدهای   

سورتـمـه می انـداخت تـا بـاک را به راه اصـلی هدایـت  

کنـد. باک به آسـانـی می آمـوخت و در کنـار دو همـکار 

خود و زیر نظـر فرانسواز به سرعـت پیشرفـت می کرد. 

   فرانسـواز به پره آو گفته بود:« این سه تا سگ های  

خوبی هستند و باک از همه شان بهتر است.من همه  

چیز را به او یاد می دهم.» 

   بعد از ظـهـر پره آو که عجله داشت نامـه ها را زودتـر  

برساند،با دو سگ جدید بازگشت: بیلی و جو که بـرادر

بودند و از نژاد اصیـل اسکیمویـی بودند و با اینکه هر دو

از یک بطن به وجود آمـده بودند، مانند شب و روز با هم

اختلاف داشتند.بیلی بیش از حد خوش فطرت بود وحال

آنکه جو سگی بود بدخو و با غرشی دائمی و با نگاهی

بدخواه. باک این دو را دوستانه پذیرفت، دیو نیز اعتنایی

به ایشان نکـرد ولی اسپیتز نتـوانست با آنها کنار بیاید.

کپل بیلـی را گاز گرفـت ولـی هر چه کـرد که از جو زهر

چشم بگیرد، آن سگ به او این اجازه را نداد.

   هنوز غـروب نشـده بود که پره آو سگ دیگری را آورد. 

این سگ از سگهای اسکیمو و لاغر و دراز و استخوانی

بود که نـامـش «سـول لِـکـز» یعنـی «عـصـبـانی» بـود.

سول لکز چهره ای ترسناک و جنگ طلـبـانـه داشـت و

با ایـن که فقـط یک چشـم داشـت، بـرق دلاوری در آن

می درخشید و احترام طلـب می کرد.او هم مثـل دیـو،

نـه چیـزی می خواسـت و نـه چیـزی می داد. انـتـظـار

چیزی را هم نداشت. سول لکز خَصیصه ی دیگری هم

داشـت که بـاک از آن بی اطـلاع بـود و آن ایـن بـود که

دوست نـداشت کسـی از سمـت چشـم کورش به او

نزدیـک شود و وقتـی باک این کار را کـرد، ناگهان به او

حملـه بـرده و شانـه اش را درید. 

  

     آن شـب باک از زور سرمـا و سـوز، دچار بی خوابی

شـده بـود. روشـنـایــی چـادر کـه بـا شـمـعـی تـأمـیـن

مـی شــد او را بـه درون می خوانـد امـا وقتـی به چادر

وارد شـد، پره آو و فرانسواز او را به باد ناسزا گرفتنـد و

او ناچار شد فورا" بیرون بیاید و با فضاحت به فضـای باز

و سرد برگردد. 

   باد سرد شانه ی زخمی او را می آزرد.روی برف دراز  

کشید و سعی کرد به خواب رود،اما پـاهـایش از سرما  

به شدت می لـرزیـد و به او اجازه ی خوابیدن نمی داد. 

با رنج و محنت در اطراف چادرها پرسه می زد.همه جا  

سرد و یـخ زده بود.هر از گاهی سگهای وحشی به او  

حمله ور می شدند و او موهای خود را سیـخ می کرد  

و مـی غـریـد و راهـش را از مـیـان آنـهـا بـاز مـی کـرد. 

سرانجام فکری به خاطرش رسید.فکر کرد که بقیـه ی  

همقطـارانش چگونـه با سرمـا کنار می آیند.اما هر چه  

جستجو کرد هیچ کدام را نیـافت.یعنی آنها داخل چادر  

بودند؟نه،آن طـور نبود،وگرنه او را از چادر نمی رانـدنـد. 

پس کجا می توانستند باشند؟

   از نبود آنها دچار وحشت شده بود، با بدن پردرد و با 

درماندگی،بی هدف به دور چادرهـا گشـت می زد که 

یک دفعـه برف زیر پایش فـرو رفت و چیـزی زیـر پـایـش

وول می خورد.در حالی کـه خُرخُر می کرد و از آن چیز

نـدیـده و نـاشنـاختـه هراسیـده بود،بـه عقـب پرید اما

یک پـارس دوستــانـه به او اطمینـانـی بـخشیـد که به

وارسی بپردازد.جریانِ بادِ گـرمـی پـره هـای بینـی اش

را نـوازش می داد. بیلی بـود که در زیـر بـرفهـا آسـوده 

خوابیده بود.

 

 

    باک نیز محلی را انتخاب کرد و با تلاش زیـاد برفها را  

کنار زد و حفره ای ایجاد کرد و در همان جا دراز کشیـد. 

مدتی بعد گرمـای تـنـش او را به خواب بـرد.بعد از روزی  

طولانی و خسته کننده،باک آسـوده و آرام خوابیده بود. 

اگر چه خوابهـای بد می دیـد و پـارس می کرد و با خود  

کلنجار می رفت. 

   باک تا وقتی که کمپ در خواب بود،بیـدار نشد.بعد از   

بیداری اول متـوجه نشد که کجاست.در طول شب برف  

باریـده بود و او را کاملا"پوشانـده بود و دیـواره ی برفـی 

از هر طرف به او فـشـار می آورد.عضلـه هـایش شروع  

به لرزیـدن کرد و مـوهـای شانـه و گردنش سیخ شد.با  

غرشی شدیـد راسـت به میـان روز درخشـان جَست و

برف به صورت ابر سفیدی از دور و برش بر زمین ریخت.

وقتی چادرهای سفید را دید و به یاد آورد کجاست، هر

چه که تا آن مـوقع به سرش آمـده بود را به یاد آورد: از

وقتـی که با مانـوئل بیـرون رفت تا حفـره ای که دیشب

برای خوابیدن کنده بود، همه را به یاد آورد.

   فـریـاد فـرانسـواز حضـور او را به سگهـا فهمـاند. 

   فرانسواز به پره آو گفت: 

   -مـن چی مـیـگـم؟ ایـن بـاک خـیـلــی زود چـیـز یــاد  

می گیره! 

   پره آو به خاطر داشتـن باک از خوشحالی در پـوست 

 نمی گنجید. 

 

 


برچسب‌ها: داستان, آوای وحش, جک لندن
 |+| نوشته شده در  شنبه نهم دی ۱۳۹۶ساعت 3:0  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا