متوسطه دوم و درس های ناگفته!
 
 
فقط از فهمیدن توست که می ترسند
 
 

     پره آو که نـامـه رسـان دولـت کانــادا بود و بایـد بـرای

جابه جایی مرسولات و امانات، بهترین سگها را فـراهم

می آورد، از به چنگ آوردن باک بسیار شادمان بود!

   ظـرف یک ساعـت سه سگ آلاسکایی دیگر به جمع  

سگها اضافه شد و گروهـی نُه تایـی را تشکیل دادند و

یک ربع بعد زین و یـَراق شده به راه افتادنـد. باک از این

که در این سفـر بود خوشحال بود، گرچه کار شاقـی بر

عهده داشتند اما احساس می کرد تنـفـری هم نـدارد.

   دِیو و سول لِکز هم سگ های دیگری شده بـودنـد و

گـوش به زنـگ و فـعـال سـورتمـه را می کشیـدنـد و از

کارشان لذت می بردند و چنیـن می نمـود که کشیـدن

سورتمه آرزوی اعلای آنهـاست و این تنها چیـزی است

که به خاطـر آن زنـده انـد. باک را مخصوصـا" بین دیـو و

سـول لـکز بستـه بودنـد تا بتـوانـد دستـورات را دریافت

کند. باک حیوان مستعـدی بود و آن دو سگ نیز تعلیـم

دهنـدگانـی با استـعـداد، و نمی گذاشتنـد باک زیاد در

یک اشتباه بماند و هر خطایی با گاز گرفتن پاسخ داده

می شد.  

 

 

 

   همین که شلاق فرانسواز بر پشت باک فرود می آمد، 

او مـتـوجه می شد که اصـلاح راه بـهـتـر از تنـبـیـه شدن  

است. 

   دیر وقت شب بود که به کمپ بـزرگ جلوی دریـاچه ی  

بِنِت رسیدند.همان جایی که هـزاران جویـنـده ی طـلا به  

ساختن قـایـق مشغـول بودند.باک در مـیـان برف گودالی  

درست کرد و از شـدت خستگـی به خواب رفت.

   هنگام سپیده دم، دوباره با دیگر سگها زیر یـوغ و یَراق

قـرار گرفت و به سورتمه بسته شد. 

   روزهای پی در پی، روزهای بی پایان،اسیـر راه بودند. 

همیشه در تـاریکی از کـمـپ بیـرون می آمـدنـد و اولین  

شعاع های خورشید را در طول راه می دیدنـد.همیـشه  

هـم بعد از تاریکی چادر می زدنـد و ماهـی می خوردند  

و روی برفـهـا می خوابـیـدنـد. باک خیلـی گرسنـه بود و  

غذایی که بـه او می دادنـد، سیـرش نمی کرد.سگهای  

دیگر اول غذایشـان را می خوردند و بعد بـاقی مانـده ی  

غذای او را می قـاپیدنـد. دو سه بار به این خاطـر با آنها  

درگیر شده بود،اما نتیـجه ای برایش نداشت، چون تا او

سرگرم مبارزه می شد، بقیـه ی غذای او توسط سگی

دیگر خورده می شـد؛ به همین خاطـر یاد گرفـت که به

تـنـدی بقیـه بخورد و گـرسنگـی او را وادار کرده بـود که

کاری نـداشتـه باشد که چه چیزی متعلـق به اوست و

چه چیـزی نیسـت. حتـی وقـتـی کـه اربـابـانش غـافـل

می شـدنـد با زیـرکی تکه گوشـتـی را می دزدیـد و به

دلیل گرسنگی از خوردن چیزی که به او تعلـق نداشت

هم اِبا نمی کرد.

 

   این کار باعث می شد تا در آن محیـط وحشی خود را  

حفـظ کنـد. گـرچه دزدی عملـی غـیـر اخلاقـی بـود ولی

قدرت تطبیق خود با اوضاع و احوال متغیر،امکان بقای او

را فراهم می کرد و در غیر این صورت امیدی به ادامه ی

حیاتش نبود .باک دریافتـه بود که در آن محیـط فـرو رفتن

به قـالـب «اخلاقیات»،کاری عبث و بیهوده است و حتی  

زنـدگی اش را به مـخاطـره می انـدازد. در ساوتـلند و در  

پناه عشـق و رفـاقـت و احتـرام، اخلاقـیـات کاملا" نـمـود  

داشت اما در نورتلند که زیر لـوای قـانون چمـاق و دندان 

بود، رعایت اخلاق کاری احمقانه به شمار می آمد و اگر  

باک مـوفـق به درک این واقـعـیـت نشده بود، فردایی در  

پیش نداشت.

 

   او به خاطر لـذت بـردن دزدی نمی کـرد. می دزدیـد تا  

شکمش را سیر کند.ا و آشکارا نمی دزدید بلکه مَکّارانه 

و در خَفـا این کار را می کرد تا قانـون چمـاق و دنـدان را

رعایت کرده باشد.

   شرایط تازه باعث شده بود که او خود را در برابر تمـام

دردهـا مـقـاوم بـیـابـد. عضله هـایش مثل آهن سفـت و

سخت شده بود. هم در داخل و هم در خارج از بدن خود

صرفه جویی می کرد. می توانست هر چیـزی را هر قدر

که نفرت انگیز و غیر قابل هضم باشد را هم بخورد و هر

وقـت که چنـیـن چیـزی را می خورد، عَصـیـر مـعـده اش

کوچکترین و آخرین جزء مغذی آن را بیرون می کشید،و

خونش آن را به دورترین نقاط بدنش می رساند. بینایی

و بویایی اش به نهایت حساسیـت رسیده، و شنـوایـی  

او  آن قـدر تـقـویـت شـده بـود کـه حتـی در خواب هـم  

کوچک ترین صدایی را می شنید و می توانست بفهمد

که طلایه ی آرامش است یا آشوب. یـاد گرفتـه بـود که

یخ را وقتی میان انگشتانش می بست با دندان بشکند

و هر وقت تشنه می شد و روی آب یخ ضخیمی بسته

بود، خود را عقب می کشیـد و با دست خود آن را خرد

می کرد و آب می نوشید تا تشنگـی اش برطرف شود.

   جالب تریـن خَصـیـصـه ای که در او به وجود آمـده بود

این بود که می توانست باد را بو کند و پی به وضع هوا

ببرد. این پیش بینی هـوا باعث می شد که آشیانـه ی

شبـانـه ی خود را در جایـی بنـا کنـد که بادی که بعـدا"

وزیدن می گرفت او را در پناه و مصون از خود بیابد.

 

   او نه فقط با تجربه کردن، یاد می گرفت، بلکه غـرایـز  

موجود در ژن هایش نیز زنده می شدند.او نشانه های 

رام بودن را از دست می داد و به دوران اَعقـاب و اجداد  

خود برمی گشت.دورانی که گلـه ی سگهـای وحشی  

شکار خود را در جنـگل به زمین می انداختـنـد و از هم  

می دریدنـد. آموختن مبارزه با پرش سریع و چنـگ زدن 

و دریـدن و عقـب نـشستـن ماننـد گرگ هـا برای او کار

دشواری نبود. اجداد از یاد رفتـه ی او به همیـن شیـوه

می جنگیدند. نیـاکان او زندگی خود را در او زنـده کرده

بودند و حیله های کهن که در نژاد او به جا نهاده شده

بود، اکنون در اختیـار او بود. این خصـوصیـات بدون هیچ

تلاشـی به درون او راه می یافتنـد،گـویـی همیشـه در

وجود او بـوده اند.  آنگـاه که در شب های سـرد و آرام،

بینی اش را رو به ستاره ها می گرفـت و زوزه ای بلند

و گرگ مانند می کشید، همان نیاکان گرد و غبار شده

او بودند که اکنـون به واسطـه ی او از اعماق قرون سر

برداشته بودند و زوزه می کشیدند.

 

   اما ...چیزی که سبب شده بود که باک به این شکل

درآید،دو چیز بود یکی این که انسانها فلزی زرد رنگ در

شمال یافته بودند و دیگر این که مانوئل،دستیار باغبان،

با مـزد اندکـی که می گرفـت نمی توانسـت احتیاج زن

و فرزندان خود را تأمین کند.

 


برچسب‌ها: داستان, آوای وحش, جک لندن
 |+| نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی ۱۳۹۶ساعت 11:0  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا