|
متوسطه دوم و درس های ناگفته!
|
||
|
فقط از فهمیدن توست که می ترسند |
در آن شب پـاییزی،مـانـوئل،یکی از خدمـه ی خانـه ی
مـیـلرها،با باک،به «کالـج پـارک» رفتند.باک دیـد که او با
یک شخص غریبه حرفهایی زد و پـولی بین آنها رد و بدل
شد.
باک طناب دور گردن خود را با متـانـت پذیرفتـه بود.قدر
مسلم این کاری ناخواسته بـود،اما یاد گرفتـه بـود که به
آشنـاهـا اعتـمـاد کنـد و بـپـذیـرد که عـقـل آنهـا بیش از
اوست.اما وقتـی غریـبـه سر طنـاب را گرفت،باک از سر
تهدید غرشی کرد اما دید طـنـاب دور گردنـش محکم تـر
شد و نفس کشیـدن برایش دشوارتـر شد.بـا خشم بـه
طرف مرد غریبه که به طرف او می آمد،خیز برداشت اما
مرد غریبـه گلـویـش را گرفـت و بـا پیـچش طناب او را به
زمین انداخت و در میان تقلای خشمگنانـه ی باک،طناب
بی رحمانه تنگ تر شد.زبان باک از دهانش بیرون زده و
نفسش به شماره افتاده بود.در طول عمرش چنین رفتار
پستی را ندیـده بـود.بـنـیـه اش رو به ضـعـف گذاشت و
چشمهایش کم نور شد.
مدت کوتاهی بعد خود را در قطار یافت.غرش ترسنـاک
لوکوموتیو به او می گفت که در کجا قرار دارد. او با میلر،
اربابـش آنقدر سفـر کرده بـود که بـدانـد سـوار شدن به
واگن چه احساسی دارد.
باک بدون اطـلاع صـاحبش فـروختـه شده بـود!
|
|