|
متوسطه دوم و درس های ناگفته!
|
||
|
فقط از فهمیدن توست که می ترسند |
آورده اند که ...
در شهر کوچکـی واعظـی بود که با پـزشـکان شهر
سر سـازگاری نداشت و هر موقـع که منبـر می رفت،
شـروع به بدگویـی از آنها می کرد که: ... پزشکان در
کار خدا دخالـت می کننـد، طبیبـان خود را رقیـب خدا
می داننـد، حکمـا به مشیـت و اراده ی الهـی راضـی
نیستند، می خواهنـد مرگ را عقـب بینـدازند و در کار
خدا چون و چرا می کنند و ...
بالاخره روزی می رسد که آن واعظ بیمار می شود
و بیهوش می گردد. خانـواده اش او را به نـزد پزشکان
می برند و تقاضـای درمـان برای او می کنند. پزشکان
شهـر از مـداوای او سـر بـاز می زنـنـد تا اینـکه واعـظ
بیهوش را به نزد مشهورترین پـزشک شهر می برند و
او شیـخ را درمـان می کنـد و از شیـخ می خواهـد که
دیگر زحمـات اطبـاء و حکیمـان شهـر را نادیـده نگیرد.
به نظر شما چه ایرادی در عقیده ی واعظ بود؟
چه نـکتـه ی دیگـری در این داستـان درست به نظر
نمی رسد؟
|
|