|
متوسطه دوم و درس های ناگفته!
|
||
|
فقط از فهمیدن توست که می ترسند |
آورده اند که ...
روزی روزگـاری دو کلاغ سـیـاه روی یـک درخت بـزرگ
زندگی می کردند. در نزدیکی لانه ی آنها ماری زندگی
می کرد که هـر موقـع آقـا کلاغـه و خانـم کلاغه صاحب
جوجه می شدند، یا حتی تخم هایـی که جوجه نشده
بودند را می خورد. به این ترتیب حتی بعد از چنـد سال
هـم خانـواده ی کـلاغهـا همـچنـان دو نـفـره بـودنـد و از
نعمت فرزند برخوردار نشدند و صد البتـه که هر دو کلاغ
از این بابت بسیار ناراحت و از دست همسایـه ی ظالم
و متجاوزشان عصبانـی و خشمگیـن بودنـد. بالاخره یک
روز کاسـه ی صبـر آقا کلاغه لبریـز شد و تصمیـم گرفت
که انتـقـام این نـادرستـی هـا و نـا راستـی هـا را از مار
بگیرد.
بـه همیـن خاطـر مـوضـوع را با خانـم کلاغـه در میـان
گذاشت. خانم کلاغه که خود از دست مار، دلخون تر از
شوهـرش بود، از این تصمیـم او استقبـال کرده و از آقا
کلاغه پرسید که: چطور می خواهـی مار را تنبیه کنی؟
آقـا کلاغـه گفـت که کنـار لانـه ی مـار مـی نشینـد و
وقتی او از لانـه اش بیـرون آمـد، با نـوکـش چشـم او را
بیـرون می آورد تا دیگـر نتـوانـد تـخم و جوجه ی آنهـا را
ببیند و بخورد.
خانم کلاغه گفت: اگر مـار پیشدستـی کند و کلاغ را
نیش بزند، آنوقت او نه تنها نتوانسته انتقام جوجه های
خود را از مـار بگیـرد، بلکه خودش نیز جانش را از دست
می دهد؛ و بهتـر است آنهـا کاری را که باید مدتهـا قبل
انـجام می دادنـد و نـدادنـد را عملـی کننـد و از آنـجا به
جای دیگری برونـد و زندگی خود را از سر بگیـرنـد.
آقا کلاغه در حالی که به دور دست ها نگاه می کرد،
مصمّـم و جدّی گفـت که حالا اگر هـم بخواهند به جای
دیگری رفته و آنجا لانه ی جدیدی بسازند باز هم انتقام
از مار به قوت خودش باقی خواهد بود و آن مار بدطینت
باید مکافـات کارهای خود را پس بدهد.
خانم کلاغـه که بی تابـی شوهـرش را می دید به او
گفت که کمـی صبـر کنـد تا راه حل خوبـی برای تـلافی
کارهای مار پیدا کنند و آقا کلاغه پذیرفت.
چنـد روز بعـد فـکـر پختـه ای به سرشـان زد و همـان
موقـع کلاغ نـر روی خانـه هـای ده شـروع به چرخ زدن
کرد تا این که ساعتی بعد دید که زنی برای وضو گرفتن
به سر حوض حیاطشان آمده است. کلاغ در یک لحظـه
پـاییـن آمـده، دستبـنـد زن را از لـبـه ی حوض به منـقـار
گرفت و پـرواز کرد. شوهـر و بچه هـای زن که با جیغ و
داد زن متوجه ی قضیـه شده بودند، کلاغ را که از بالای
درختهـا پـرواز مـی کرد دنبـال می کردنـد تا لانـه اش را
بیابند. در راه بعضـی از اهـالی ده به آنهـا پیوستنـد و با
بیل و چهار شاخ کلاغ را دنبـال کردنـد. کلاغ نـر که حالا
دیگر به نزدیک لانـه ی خود رسیـده بود کمی سرعتش
را کم کرد تا آدمهایی که او را تعقیب می کردند، نزدیک
تر بیایند، و سپـس دستبنـد را روی سوراخی که مار در
آنـجا لانــه داشـت انـداخت. اهـالـی روستــا که دیـدنـد
دستبند از نـوک کلاغ بر زمیـن افتـاده، برای برداشتنش
جلـو آمـدنــد کـه مـار را در آنـجا دیـدنــد و بـا بیـل هـا و
چهـارشاخ هـایـی کـه بـه دسـت داشتـنـد، آن را در جا
می کشند.
به این ترتیب کلاغها از دست همسایه ی بی مـروت
و نامرد و بد ذاتشـان خلاص می شونـد و حق او را کف
دستش می گذارنـد.
|
|