متوسطه دوم و درس های ناگفته!
 
 
فقط از فهمیدن توست که می ترسند
 
 

 

   ساعت سه نیمه شب بـود و مـرد داشت در اتـاق بـا  

نگـرانی قـدم می زد.زن که از خواب بـیـدار شـده بـود از  

شوهـرش پـرسیـد برای چه نمی خوابـد و چرا ایـنـقـدر  

دستپاچه است. 

   مـرد گفت:«من از همسایه مان آقای سام هـزار دلار  

قرض گرفته ام و با او قرار گذاشتم که تا فردا این پول را 

به او برگردانم ولی نمی توانم.» 

   زن رفـت و پـنـجره را بـاز کرد و فـریاد زد:«آقای سام؛  

شوهـرم  اون هـزار دلاری که از تـو قـرض گرفته بـود را  

ندارد که به تو بدهد.» 

   بعد هم پنجره را بست و رو به شوهرش کرد و گفت: 

«حالا تـو بـرو بخواب،بـگذار سـام در اتاقش قدم بزنه»! 

 


برچسب‌ها: داستان, تقسیم نگرانی
 |+| نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر ۱۳۹۶ساعت 0:8  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا