|
متوسطه دوم و درس های ناگفته!
|
||
|
فقط از فهمیدن توست که می ترسند |
ساعت سه نیمه شب بـود و مـرد داشت در اتـاق بـا
نگـرانی قـدم می زد.زن که از خواب بـیـدار شـده بـود از
شوهـرش پـرسیـد برای چه نمی خوابـد و چرا ایـنـقـدر
دستپاچه است.
مـرد گفت:«من از همسایه مان آقای سام هـزار دلار
قرض گرفته ام و با او قرار گذاشتم که تا فردا این پول را
به او برگردانم ولی نمی توانم.»
زن رفـت و پـنـجره را بـاز کرد و فـریاد زد:«آقای سام؛
شوهـرم اون هـزار دلاری که از تـو قـرض گرفته بـود را
ندارد که به تو بدهد.»
بعد هم پنجره را بست و رو به شوهرش کرد و گفت:
«حالا تـو بـرو بخواب،بـگذار سـام در اتاقش قدم بزنه»!
|
|