|
متوسطه دوم و درس های ناگفته!
|
||
|
فقط از فهمیدن توست که می ترسند |
می خواهم از یکی از کسبه ی خیابان اسماعیل بزّاز یادی کرده باشم که سالهاست جهان را به کاسب های دیگر واگذاشته و بار سفر آخرت را بسته است.
شاغلام، مستأجر پدر بود. یعنی وقتی پدر آن خانه را خرید، او یکی از دکان های آن را در اجاره داشت. چون پالوده می فروخت به «غـلام فالـوده ای» معـروف بود. البته لقب دیگری هم داشت و آن «غلام آتشـی» بـود. مثل اکثر لقب هایی که در جنـوب شهـر می ساختنـد، واقـعا" لغـت دیگری نبـود که بتواند به این کوتاهی و رسایی شخصیت او را نشان دهد. قدی نسبتا" کوتاه و انـدامی ورزیـده داشـت. بـه شـدت عـصبـی بـود، بـا کوچکترین بهانه ای دعوا راه می انداخت و روزی نبود کـه اقلا" شاهد یکی دو درگیری زبـانـی و بدنـی او نباشیم....
برای مطالعه ی این داستان کوتاه از دکتر عباس منظرپور اینجا را کیلیک کنید.

|
|