|
متوسطه دوم و درس های ناگفته!
|
||
|
فقط از فهمیدن توست که می ترسند |
خولی بن یزید، سر امام حسین را به نزد عبیدالله بن زیاد برد و برای
خوشامد ابن زیاد خواند:
بر رکاب من سیم و زر نثار کن که من سرور پرده دار را کشته ام.
کسی را کشته ام که بهترین پدر و مادر را دارد؛ هنگامی که مردم به
نسب و والایی نژاد خود تفاخر می کنند.
ابن زیاد از سخن خولی به خشم آمد و گفت: اگر می دانستی که او
چنین است، چرا او را کشتی؟! چیزی از طرف من، بهره ی تو نمی شود
و تو را به او ملحق می کنم!
دستور داد گردن او را زدند.
|
|