متوسطه دوم و درس های ناگفته!
 
 
فقط از فهمیدن توست که می ترسند
 

 

   حبیب بن مظاهر به امام گفت: در این منطقه تیره ای از بنی اسد

زندگی می کنند. اگر اجازه می دهی با آنان صحبت کنم که برای

یاری تو به کربلا بیایند.

   امام حسین موافقت کرد. حبیب بن مظاهر نیمه شب به سوی

آنان رفت. آنان با وی که چهره ای شناخته شده و مورد اعتماد بود،

با احترام برخورد کردند.

   حبیب گفت: شما را به شرافت و بزرگی که در روز بازپسین

خواهید داشت، می خوانم. پسر دختر پیامبر شما تنها و مظلوم

در بیابان کربلا محاصره شده است. مردم کوفه او را دعوت کردند

تا یاری اش کنند. حال که به سوی آنان آمده است، او را رها

کرده و آماده شده اند با او بجنگند و او را به قتل برسانند.

   به خداوند سوگند یاد می کنم هر یک از شما در کنار حسین

به قتل رسد، در برترین جایگاه ها در بهشت، دوست و همنشین

پیامبر خدا خواهد بود. 

   این اخبار جانها را تکان داد و مردمان را بیدار نمود و اعلام کردند

که آماده اند از امام حمایت کنند.

   در میان آنان، یکی از جاسوسان عبیدالله بن زیاد بود که برای

خوش خدمتی، خبر را به عمر بن سعد رساند که هفتاد نفر از

مردان قبیله ی بنی اسد آماده شده اند از حسین حمایت کنند.

   عمر بن سعد، ارزق بن الحرث الصیداوی را در رأس یک گروه

چهارصد نفره ی مسلح فرستاد تا از آنان جلوگیری کند.

   در نزدیکی رود فرات، دو گروه با یکدیگر درگیر شدند. عده ای از

بنی اسد کشته شدند و بازماندگان در تاریکی شب به محل خود

بازگشتند. حبیب بن مظاهر آنچه را که رخ داده بود برای امام بیان

کرد و او گفت:

 

   الحمدلله کثیرا" و لا حول و لا قوة الا بالله

 

   این حادثه نشانه ای روشن بود که دیگر نباید امید یاری از مردم

منطقه داشت. استبداد و سرکوب، مجال تحرک به آنان نمی داد.

 

 


برچسب‌ها: امام حسین علیه السلام, حبیب بن مظاهر, استبداد و استبدادورزی
 |+| نوشته شده در  دوشنبه سوم شهریور ۱۳۹۹ساعت 22:0  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا