متوسطه دوم و درس های ناگفته!
 
 
فقط از فهمیدن توست که می ترسند
 

 

   مرگ بزرگترین تهدید و نهیب در زندگی‌ام بوده و باعث می شده،

سرعتم رو در زندگی زیاد کنم. یک بار در دوره‌ی راهنمایی و یک بار

هم در دوره‌ی دبیرستان، چنان حس مرگ به جانم افتاد که تا یک

ماه رهایم نمی‌کرد و ذهنم رو در چارچوب بدنم محصور کرده بود! بعد

از اون خیلی وقتها پیش اومده که احساس کنم مشکلم رو با مرگ

حل کردم، اما وقتی مرگ پا می ده می بینم که نه بابا، هنوز دودستی

به زندگی چسبیدم!

   بعد از مرگ بزرگترین ترسم از بزرگ شدن و پذیرفتن وظایف و تکالیف

آدم بزرگ‌ها بود، چون هرگز نمی‌تونستم خودم رو به کارهایی که دلم

نمی‌خواد یا ارتباطی با اونها برقرار نمی‌کنم مجبور کنم. اما خب این

اتفاق هم هیچ وقت نیفتاد و در واقع احساس نمی‌کنم که بزرگ شدم.

البته فکر هم نمی کنم که بقیه به اون اندازه ای که فکر می‌کنند بزرگ

شده باشند.

 

   در دوران دانشجویی و در کشاکش ماجراهای رمانتیک به نکته‌ای

عجیب پی بردم و اون این که دیگران هم وجود دارند! حقیقتش من

هنوز نتونسته بودم برای وجود خودم و جهان توضیحی پیدا کنم و از

تعجب این قضایا خارج بشم که مشکل دیگه‌ای هم پیدا شد، دیگری!

تا چند وقت این جمله از ذهنم نمی‌افتاد که «باورم نمی شه دیگران

هم وجود دارند!»

   پذیرفتن این که دیگران هم مثل من دنیایی برای خودشون دارند

خیلی سخت بود و در ضمن به کنجکاوی عمیق و ماندگاری در من

بدل شد و اون این که بفهمم دیگران جهان رو چطور می‌بینند و توی

ذهنشون چی می گذره! شاید تصورات من خیلی پرت باشه اما من

فکر می‌کنم که دیگران هم مثل من پر از تزلزل و تردید و کشمکش‌اند

و شاید همین نکته است که به من این اعتماد به نفس رو می ده که

چنین لاطائلاتی رو بنویسم…!

 

   زندگی جمعی در زندان قواعد خاص خودش رو داره و این نکته‌ایه که

هر زندانی جدیدالورودی به زودی متوجه‌اش می شه. یک سری از این

قواعد، مقرراتی است که مسئولین زندان وضع می کنند و خودشون

هم بر اعمال اون نظارت می کنند. اما قواعد دیگه، مقرراتیه که خود

زندانی ها برای راحت تر شدن زندگی خودشون به کار می بندند .

   اوایل که وارد بند عمومی زندان شده بودم وقتی با مسئولیت‌ها و

سلسله مراتب عجیبی مثل وکیل بند، سرخدمات، مسئول اتاق،

سرناظر، و … بین زندانی ها مواجه شدم، پیش خودم فکر کردم که

مورچه چیه که کله پاچه اش چی باشه.. آخه زندانی بودن چیه که

پست هم توش تقسیم بشه و حس می کردم این وضع، زندان در

زندانه؛ اما در طولانی مدت فهمیدم که بدون این قوانین و مسئولیت‌ها،

حبس کشیدن ممکن نیست…

   برای روشن شدن این ضرورت فقط یک مثال می زنم تا بغرنج بودن

شرایط رو به تصویر بکشم. فرض کنید در یک اتاق 30 نفره حضور دارید

که فقط یک دستگاه تلویزیون داره و هر شخصی هم در اتاق سلیقه‌ی

خاص خودش رو در دیدن تلویزیون داره. یکی می خواد فیلم ببینه،

یکی اهل فوتباله، یکی پیگیر اخباره، یکی از برنامه‌ی مستند خوشش

می‌آد، یکی با موسیقی حال می‌کنه و یکی هم مثل من عاشق

کارتونه و یکی هم شاید اصلا" نخواد تلویزیون ببینه! فقط یک لحظه

فکر کنید که هر کدوم از این زندانی‌ها با توجه به وضعیت روانی خاص

خودشون در حبس، بخوان از سلیقه‌ی خودشون در تماشای تلویزیون

دفاع کنند اونوقت چی می شه؟!

   مسئله‌ی سکوت و خاموشی، غذا خوردن، نظافت، استفاده از توالت

و حمام و .. همه و همه مثل مثال قبل می‌تونند مورد منازعه و مناقشه

واقع بشن. نکته‌ی مهم در این میان اینه که چیزهایی که برشمردم

تقریبا" تمامی زندگی یک زندانی رو تشکیل می ده و یک زندانی

همیشه مستعده که از یک مشکل خیلی کوچیک، بحرانی سیاسی،

فلسفی، اعتقادی، روانشناختی بیرون بکشه!

   البته یک ماهی که در پاییز 88 در بند 7 اوین و نزد زندانی‌های مالی

به سر بردم، چنین مشکلی کمرنگ‌تر بود، چون قوانین کاملا" آمرانه

بود و هیچ کسی جرئت نمی کرد روی حرف وکیل بند یا مسئول اتاق

حرفی بزنه، اما خب وضع در بند سیاسی کاملا" متفاوته، زندانیان

سیاسی همه برای خودشون یک پا حقوقدانند و در ضمن برای این

توی زندانند که حاضر نبودند به آمریت تن بدهند! بنابراین قوانینی که

در بند سیاسی اعمال می شه می‌بایست هم به لحاظ منطقی بودن

رعایت حقوق افراد و هم به لحاظ شیوه ی قانونگذاری مشروع باشه

و این به هر حال کار سختی بود!

    گاهی وقتی توی جلسات اتاق می نشستیم و می خواستیم برای

مسائل اتاق تصمیم بگیریم، احساس انسانی رو داشتم که داره مدنیت

رو از نو شروع می کنه و می خواد برای تمام شئون زندگی اجتماعی،

از اول قانون بگذاره. وضعیتی که «علی ملیحی» با ظرافت خاصی، اون

رو به «وضعیت طبیعی» مورد اشاره ی «توماس هابز» تشبیه کرده بود.

   بزرگترین مشکلی که متوجه قانون گذاشتن در زندانه، اینه که پیدا

کردن مرزی میان حوزه‌ی خصوصی و حوزه‌ی عمومی بسیار مشکله و

شاید بشه گفت محاله! آخه در زندان تقریبا" همه چیز جزو امر عمومی

محسوب می شه و امر خصوصی تقریبا" بی‌معناست.

   یادمه در یکی از جلسات اتاق به مشکل عجیبی برخوردیم و اون

مسئله ی استحمام بود. در اون جلسه اکثریت جمع می گفتند که باید

برای حفظ نظافت اتاق، هر فرد حداقل یک روز در میان حمام کنه و یکی

از بچه‌ها این قانون رو نقض حوزه‌ی خصوصی خودش می دونست و

جمع رو صاحب صلاحیت برای تصمیم گیری در چنین حوزه‌ای

نمی دونست.

   جالب اینجاست که من به هر دو طرف قضیه حق می دادم و

می‌تونستم به نفع هر دو استدلال کنم. من البته چیزی از علم حقوق

نمی دونم اما با همین تجربه به این تصور رسیده‌ام که مرز بین حوزه ی

خصوصی و حوزه‌ ی عمومی، چیزی نیست که کشف بشه، بلکه نوعی

قرارداد و شاید هم اختراعه.

   البته مشکل فقط در حوزه ی قانونگذاری نیست، چرا که مسئله‌ی

اجرای قوانین نیز هست. فکر کنید که شخصی نخواد به این قوانین

احترام بگذاره و به تذکر ما هم توجهی نکنه، در چنین وضعیت دو راه

حل بیشتر نیست، یکی سکوت کردن و مماشات کردن با قانون شکنی‌

است و دیگری این که مسئله رو به مسئولین زندان انتقال بدهیم که

هر دوی اینها از نظر زندانی سیاسی، امری مذمومه.

   تازه مشکلاتی که در بالا آوردم با شلوغ شدن و بالا رفتن جمعیت

زندان چند برابر می‌شه چون منابع محدوده و کشمکش برای این منابع

به مشکلات دامن می زنه...

   گاهی وقتی تو اتاق به مشکلی بر می خوردیم، با خودم فکر

می کردم که وقتی مدیریت مسائل اتاقی به این کوچیکی با این همه

آدم فهمیده این قدر سخته، پس مدیریت یک کشور چقدر می تونه

سخت و طاقت فرسا باشه!

   یادم هست اوایل که وارد دانشگاه و فعالیت‌های دانشجویی شدم،

یک آنارشیست تمام عیار بودم و با هیچ قانونگذار و مدافع نظمی

نمی تونستم همراهی و همدلی کنم اما کم کم با پذیرفتن مسئولیت

در انجمن اسلامی این خصوصیت همدلانه در من رشد کرد و به خصوص

در واکنش به جریان دانشجویی موسوم به چپ رادیکال در من به شدت

پررنگ شد. «نیچه» جمله‌ی جالبی داره و می‌گه «هیچ عادتی نزد بشر

زشت‌تر از عادت‌هایی نیست که به تازگی از شر اونها خلاص شده» به

همین معنی من چند سالیه که تلاش می کنم به جای گذشته‌ای که

طرفدار مخالفین و معترضین به نظم اجتماعی بودم، با مدافعین نظم

همدلی کنم، البته منظورم نظم به ماهو نظمه و امیدوارم با نظم فعلی

و مستمر اشتباه گرفته نشه!

   البته اون عادت قبلی یعنی میل به برهم زدن نظم و قواعد امور هنوز

من رو رها نکرده و فقط زمین بازی‌اش عوض شده و از بیرون به درونم

منتقل شده. دو سه ماه قبل از بازداشت در مقاله‌ای با عنوان «نقادی

پیش فرض‌های فلسفی ــ سیاسی کنش سیاسی» سعی کردم

مبانی پیشین نگاه خودم به سیاست رو تصحیح کنم و در اون نوشته و

در بند اولش به جمله‌ای از «شاهرخ مسکوب» اشاره کردم که انصافا"

وصف حال بود و اون این که «می‌خواستم جهان را تغییر دهم، جهان مرا

تغییر داد»!

 

 


برچسب‌ها: ضیاءالدین نبوی
 |+| نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۸ساعت 0:0  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا