|
متوسطه دوم و درس های ناگفته!
|
||
|
فقط از فهمیدن توست که می ترسند |
کلاغی بر شاخه ی درختی نشسته بود و به چرای
گوسفندان که زیر درخت بودنـد، نگاه می کرد. ناگهـان
عقابی شیرجه زد و بـره ی نو رسـی را به پنجه گرفت
و بـرد. کلاغ که شاهـد این حملـه ی رعد آسـا بود، به
خیالش کار سـاده ای آمد. این بود که تصمیم گرفت او
هم بره ای را شکار کند و دلی از عزا درآورد. کمی بعد
با خود فکر کرد که عقاب عقلش نرسیده است، وگرنه
به جای بره، یک گوسفند رسیده را شکار می کرد.
کلاغ قوچی را زیر نظر گرفت و از همان بالا پرید تا با
چنگالش آن قوچ را بلنـد کند و به لانـه اش ببرد، اما نه
تنهـا نتـوانست آن را بلنـد کنـد، بلکـه دیگـر نتـوانسـت
ناخنهـایش را از پشـم قوچ درآورد. چوپـان سر رسید و
کلاغ بی فکـر را کشت و همـانجا روی زمین انداخت!
|
|