|
متوسطه دوم و درس های ناگفته!
|
||
|
فقط از فهمیدن توست که می ترسند |
تهران كنونی البته هيچ حال و هوای خالص ايرانی ندارد، اما همچون
پايتختهای ديگر هم نيست، و شهری درهم و ناموزون است. خانه های
بزرگ اين شهر ديوارهای گلی همانند خانههای قديم ژاپن دارد و ميان
باغچه ها حوضی هست كه آبش از سرچشمه ی كوه می آيد و فواره ی
آن ميان حوض به آسمان می جهد.
درختهای بيد، زردآلو، سيب و ديگر نباتات در هر فصل منظری دلانگيز
از انبوه سبزه و گل پيش چشم می گسترد. عامه ی مردم، آبی را كه از
برف كوه می آيد می نوشند. اين آب در جوی های خيابانهای شهر
سرازير می شود، و از آن برای پخت و پز و نيز برای رخت شویی استفاده
می كنند.
در احكام اسلامی، نوشيدن آب جاری جايز و آشاميدن آب راكد منع
شده است. اين دستور با عقايد زرتشتی یکسان است. مردم، آب روان
را بسيار قدر می دانند و بها می دهند. در كشورهای كمآب، آب
آشاميدنی گرانبهاترين ثروت است. مردم كارگر، آب جوی را با كف دست
برمی دارند و با آن رو می شويند، يا آن را در حلق می گردانند و دهان را
پاك می كنند. در تابستان برای گريز از گرمای آفتاب، كه پنداری سنگ را
می گدازد، آنها در سايه درختان پای جوی، سنگ را بالش سر می كنند
و دراز می كشند، زيرا كه هوا در كنار آب كمی خنكتر است.
شهر تهران، با نما و بناهای محقّر خود به ريگزاری می ماند كه
كلبههایی در آن رديف شده باشد. كوه و قلّه ی دماوند اگر چه يگانه
جاذبه ی اين شهر نيست، بهترين چيز آن است و از سر تهران هم زياد
است. اين كوه كه نام «فوجی ايران» برايش بی مسمّی نيست، که
البته نمی دانم چه کسی اول بار آن را به این نام خواند، با ارتفاع
حدود 5600 متر، در هاله ای از غبار و پوشيده از برف سفيد درخشان،
نيمرخ خود را بر زمينه ی آسمان آبی ايران به روشني نشان می دهد.
ما بارها به كنار رودخانه يا آبگيرهای دامنه اين كوه كه شاهان قديم در
آنجا قصرهایی ساختهاند به گردش می رفتيم. دماوند چنان زيباست كه
پنداری اصطلاح ژاپنی «هاچی من ری روء» (به معنی: برازنده و
چشمنواز از هر سو كه بنگری) در وصف آن ساخته شده است.
در تهران سه مهمانخانه به اسلوب خارجی هست، و هر سه محقر
است. يكی از آنها هتل آستوريا است كه، چنان چه ياد شد، آقای
ناروسه دبير سفارتمان در آنجا بستری بود و درگذشت. اما تابستانها
در حياط اين مهمانخانه ها ميز می چينند و اروپايی ها آهنگهای جاز
می نوازند، و خارجی ها و ايرانی ها تا ديروقت شب، بی توجه به
گذشتن ساعات، سرخوش و شادمانه می رقصند. ايرانيان پس از شام
بيشتر شطرنج بازی می كنند. در تاريخ شطرنج اين نظريه هست كه
اين بازی در ايران پيدا آمد و از اين جا به سراسر جهان گسترده شد.
امروزه هم در زبانهای آلمانی و روسی شطرنج را «Schach» و باخت
یا شکست را «Matt» می گويند. اين واژهها فارسی است، و به ترتيب
به معنی پادشاه و از پا در آمدن او است؛ يعنی كه چون پادشاه می افتد،
بازی تمام می شود. (فرهنگ فارسی معين معنی مات را «سرگردان،
سرگشته، حيران» نوشته است. كازاما به ظاهر كلمه ی «موت» به
معنی مردن و درگذشتن را به جای «مات» فارسی گرفته است.)
نظريه ی استواری هم هست كه برابر آن «Checkmate» در زبان
انگليسی (به معنی: کیش و مات) هم تحريفی است از همین دو
واژه ی فارسی. اما اين نظريه هم هست كه شطرنج در اصل از هند
آمده است. ضمنا"، شيوه ی شطرنج باختن در همه جای جهان يكی
است؛ گويا فقط در ژاپن است كه مهره برده شده را كنار نمی گذارند،
يعنی مهرهای را كه از حريف گرفتهاند باز در سوی خود در بازی
می آورند.
بيشتر مهمانخانهها، نزديك خيابان لالهزار، يا «گينزا» ی تهران، است.
اينجا با آن كه آن را «گينزا» ناميدم، خيابانی است به بلندی فقط 3 يا 4
چوء (واحد طول ژاپنی به درازی 109 متر)، كه در هر دو سويش
دكانهای كوتاه رديف شده است؛ هر چند نمی تواند با «گينزا» ی ما
ژاپنی ها كه انبوه تابلوهای نئون در سراسر آن می درخشد، سر رقابت
داشته باشد. اما منظر مردم و حيوان هایی كه در اينجا می گذرند، از
چشمانداز نوگرا و بی لطف و صفای گينزا، چشم نوازتر است. در يك
طرف تركمانی، الاغی را كشانكشان می برد، و در سوی ديگر زنان،
پوشيده در چادر سياه و سوار شتر يا درازگوش آرامآرام می گذرند.
اصطبل شترها و خرها در كاروانسرای نزديك اينجاست. قفقازيان با
هيئت عجيب، و در حالی كه ريشِ سفيدشان آويزان است و روی
بالاپوش بلندشان كه تا زانوها می رسد كمربند بسته و تفنگ و قطار
فشنگ به دوش آويخته و كلاه سياه پوستِ بره ی بخارا گذاشتهاند، در
اينجا می روند، به وضعی كه پنداری هر كدام مباشر و اسلحهدارباشی
قورخانهای است. در كناری ديگر هم مردی با سر و وضع مغولی، كه از
هر زاويه كه نگاهش كنند رزمندهای از لشكر مهاجم تيمور به نظر
می آيد، روان است. و زنی پوشيده در لباس آخرين مد طرح «ليودولاپه»
همراه شویش است. (Lieu de la paix يا Lieu de la pays در اصل به
حروف هجایی ژاپنی نوشته شده است، و «ريو- دو- راپه» خوانده
می شود.)
قطار شترها را در خم كوی و گذر، پيچاپيچ می برند، و طنين زنگهای
اين كاروان، لطف روزگار قرون وسطی را به يادمان می آورد. در سويی
هم، از پی اين قطار شتر، يك سواری رولزرويس گرد و خاك قرن بيستم را
به هوا برمی دارد و تند می گذرد.
|
|