|
متوسطه دوم و درس های ناگفته!
|
||
|
فقط از فهمیدن توست که می ترسند |
اقیانوس متلاطم شده بود. و این طلیعه ی توفانی بود که هر لحظه به
ما نزدیک تر می شد. امواج مثل تپه هایی شده بود که ما با قایق از آنها
بالا می رفتیم و از طرف دیگر سرازیر می شدیم. پیکود هم مثل مرغ
مادری به نظر می آمد که داشت جوجه هایش را می پایید و دنبالشان
می آمد.

استارباک دوباره تشویقمان کرد که پارو بزنیم و نوید داد که آنقدر نزدیک
شده ایم که بتوانیم حمله کنیم. با این که حالا دیگر مه همه جا را گرفته
بود می توانستم صدای خاص نهنگی را که درست مقابل مان موج ها را
می شکافت و آب را به اطراف می پاشید را بشنوم.
استارباک ناگهان نعره زد: « نیزه انداز بلند شو!»
کووی کوک در یک چشم بر هم زدن روی سینه ی قایق ایستاد و
نیزه اش را بالا گرفت. استارباک در میان مه، پشت نهنگ را که از آب
بیرون بود دید و به کووی کوک آن جهت را نشان داد. سپس در حالی که
بی تاب شده بود با غیظ گفت: «یالا دیگه، بزنش مرد!»

پشت پهن و خالکوبی شده ی کووی کوک منقبض شد و نیزه اش هوا
را با صدای سوت مانندی شکافت و بر پشت وال نشست که ناگهان قایق
ما تکان شدیدی خورد و واژگون شد. نهنگ که از نیزه ی کووی کوک
زخمی کوچک برداشته بود، دمش را به ما زد و قایق را سرنگون کرد. بعد
به سرعت در اعماق آب فرو رفت و از دید ما خارج شد. نهنگ فرار کرده بود
و ما اسیر امواج دریا شده بودیم. به هر زحمتی بود افراد دوباره خود را به
قایق رساندند و سوار شدند. هر طور که می شد، آب درون قایق را خالی
کردیم. ساعتی بعد توفان آرام گرفته بود ولی ما کیلومترها از دوستانمان
و کشتی پیکود دور شده بودیم.

شب سختی را در وسط اقیانوس متلاطم به انتظار گذراندیم. مه و
هوای سردی ما را احاطه کرده بود که تا سپیده دم هم باقی بود. از
شدت خستگی قادر به حرف زدن نبودیم. ناگهان کووی کوک دستش را
گود کرد و پشت گوشش برد. صدای غژغژ زنجیر به گوش می رسید.
دریانوردان همه به آب پریدند. من خشکم زده بود و نمی دانستم چه
اتفاقی در شرف وقوع است. استارباک به سرعت مرا به داخل آب هل
داد و خودش نیز بلافاصله بیرون پرید. لحظه ای بعد دماغه ی کشتی ای
را دیدم که از درون مه بیرون آمد و از روی قایق ما گذشت. این کشتی
همان پیکود خودمان بود که در میان مه نزدیک بود ما را له کند. با تلاش
زیادی شنا کردیم تا به گرداب ناشی از حرکت کشتی فروکشیده نشویم.
قایق از زیر پاشنه ی کشتی بیرون آمد. در همان حال که دوستانمان را
صدا می زدیم و کمک می خواستیم، قایق را در میان گرفتیم.
رفقای ما که سر و صدا را شنیده و متوجه ی ما شده بودند برایمان
طناب انداختند و ما از دیواره ی کشتی بالا آمدیم. رفقای ما در بالا آمدن
به ما کمک کردند و چای آوردند تا گرم شویم.
این اولین روز شکار وال من بود. متوجه شدم که سه قایق دیگر روز
قبل به کشتی ملحق شده بودند. در حالی که روی عرشه دور خود
پتویی پیچیده بودم و داشتم چای گرمی می خوردم، به اتفاقات فراوان
دو روز و یک شب گذشته فکر می کردم.

|
|