متوسطه دوم و درس های ناگفته!
 
 
فقط از فهمیدن توست که می ترسند
 


   بعد از مدت ها راه رفتن از میان ریگ ها، صخره ها و برفهـا به جاده ای

رسید. از آنجا که هر جاده ای یک راست می رود پیش انسانها؛ شادمان

شد و به خودش نویـد داد که بالاخره آدمهـا را می توانـم ببینم. کمی که

در جاده جلو رفت به یک مزرعه ی گل رسید.

 

 

    گفت: سلام!

   گلها هم جواب دادند: سلام!

   شـازده کوچولـو رفـت تـو بـحرشـان. آخر همـه شان مثـل گل خودش

بودند. حیرت زده از آنها پرسید: شماها کی هستید؟

   و پاسخ شنید: ما گل سرخیم.

 

 

   آهی کشید و احساس کرد که فـریـب خورده است. گلش به او گفته

بود که از نوع او در جهان فقط همیـن یکی است و حالا پنـج هزار تا گل،

همه مثل هم، فقط در یک تکه زمین!

 

 

   با خود اندیشید: اگر گل من این را می دیـد، بـدجوری از رو می رفت.

پشت سر هم بنـا می کرد سرفه کردن. شاید هم خودش را به غش و

ضعف می زد؛ و من هم مجبور می شدم پرستاریش را کنم وگرنه برای

سرشکسته کردن من هم شده، راستی راستی می مرد!

 

 

    و باز تو دلـش گفت: مـرا باش که فقـط با یک گل خودم را خوشبختِ

عالم می پنداشتم!

 

 

 

    با یک گل و سه تا آتشفشانـی که تا سـر زانـوی من هم نیستنـد و

شـایـد یکیشـان تا ابـد خامـوش بـمـانـد؛ شهریـار چنـدان پر شوکتی به

حساب نمی آیم! 

 

 

   افتاد روی سبزه ها و زد زیر گریه!

 

 

   آن وقت بود که سر و کله ی روباه پیدا شد.

 


برچسب‌ها: آنتوان دو سنت اگزوپری, داستان, شازده کوچولو
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۷ساعت 16:12  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا