متوسطه دوم و درس های ناگفته!
 
 
فقط از فهمیدن توست که می ترسند
 


   شازده کوچولو از کوهی بلند بالا رفت. کوه هـایی که در عمـرش دیده

بود، همان سه دهانه آتشفشان بود که تا سر زانوی او می رسیدند. او

از آتشفشان خاموش به عنوان چهارپایه استفاده می کرد.

 

 

   با خودش گفت: از کوهی به این بلندی می توانم همه جای سیاره و

همه ی آدمهایش را ببینم.

   اما وقتی که از آن بالا رفت و به قلّـه اش رسیـد، تنهـا چیـزی که دید

صـخره های شاخه شاخه ی نوک تیز بود.

 

 

   همین جوری صدا داد که: سلام!

   طنین بهش جواب داد: سلام! سلام! سلام!

  

 

 شازده کوچولو پرسید: کی هستید شما؟

   طنـیـن بهـش جواب داد: کـی هستیـد شمـا؟. .. هستیـد شمـا؟ ...

هستید شما؟

   متعجّب از اینکه کسی با او حرف می زند، امـا نمی تواند او را ببیند،

به آرامی گفت: «با من دوست بشویـد» بعد صـدایش را بلنـدتـر کرد و

گفت: من تک و تنهایم.

   دوباره پـژواک صدای خود را شنیـد که: من تک و تنهایم ... من تک و

تنهایم ... تک و تنهایم...

 

 

   با خودش فکـر کرد: چه سیـاره ی عجیبـی! خشکِ خشک؛ تیـزِ تیـز؛

شـورِ شـور...

 

 

   این هم از آدمهایش! یک ذره هم قـوّه ی تخیّل ندارند و هر چه را که 

می شنوند، عینا" تکرار می کنند!

 

 

    و بـاز بـا خود فکـر کـرد کـه: اقلا" در سیـارک خود گلـی داشتـم کـه

همیشه اول اون حرف می زد!

 


برچسب‌ها: آنتوان دو سنت اگزوپری, داستان, شازده کوچولو
 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر ۱۳۹۷ساعت 22:12  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا