متوسطه دوم و درس های ناگفته!
 
 
فقط از فهمیدن توست که می ترسند
 
 

   شازده کوچولو سراسـر آن صـحرا را که پیمـود فقـط با یک گل برخورد

کرد. گلی که گلبـرگ های کمی داشت.

 

 

   - سلام! صبح بخیر!

   گل پاسخ داد: سلام! صبح شما بخیر!

   شازده کوچولو با لحنی مؤدبانه پرسید: آدم ها کجا هستند؟

 

 

   گل که روزی روزگـاری عبـور کاروانـی را دیـده بود گفت: آدمهـا؟ گمان

کنم ازشان شش هفت تایی باشد. سال ها پیش دیدمشان. ولی خدا

می داند کجا می شود پیدایشان کرد.

 

 

   گل ادامه داد: ... باد این ور و آن ور می بردشان؛ نه اینکه ریشه ندارند!

این بی ریشگی حسابی اسباب درد سرشان شده!   

 

 

   شازده کوچولو که نشانی از آدمها نیافته بود با گل خداحافظی کرد و

به راه خود ادامه داد.

 

 

   - خداحافظ!

   گل پاسخش داد: خداحافظ!

 


برچسب‌ها: آنتوان دو سنت اگزوپری, داستان, شازده کوچولو
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۷ساعت 17:4  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا