|
متوسطه دوم و درس های ناگفته!
|
||
|
فقط از فهمیدن توست که می ترسند |
شازده کوچولو سراسـر آن صـحرا را که پیمـود فقـط با یک گل برخورد
کرد. گلی که گلبـرگ های کمی داشت.

- سلام! صبح بخیر!
گل پاسخ داد: سلام! صبح شما بخیر!
شازده کوچولو با لحنی مؤدبانه پرسید: آدم ها کجا هستند؟

گل که روزی روزگـاری عبـور کاروانـی را دیـده بود گفت: آدمهـا؟ گمان
کنم ازشان شش هفت تایی باشد. سال ها پیش دیدمشان. ولی خدا
می داند کجا می شود پیدایشان کرد.

گل ادامه داد: ... باد این ور و آن ور می بردشان؛ نه اینکه ریشه ندارند!
این بی ریشگی حسابی اسباب درد سرشان شده!

شازده کوچولو که نشانی از آدمها نیافته بود با گل خداحافظی کرد و
به راه خود ادامه داد.
- خداحافظ!
گل پاسخش داد: خداحافظ!
|
|