متوسطه دوم و درس های ناگفته!
 
 
فقط از فهمیدن توست که می ترسند
 


   شازده کوچولو پایش که به زمیـن رسید، همین طور هاج و واج مـانـد،

چون هیچ آدمی را آن طرف ها ندید. می ترسید سیاره را عوضی گرفتـه

باشد. در این وقت متوجه ی یک حلقه ی نقره ای رنگ شد که در میـان

ماسه ها تکان می خورد. با احتیاط و به آرامی گفت: سلام! عصر بخیر! 

   مار پاسخ داد: عصر بخیر!

   شازده کوچولو پرسید: من روی چه سیاره ای فرود آمده ام؟

   مار پاسخ داد: روی زمین، در قاره ی آفریقا.

   - عجیب نیست که هیچ آدمی این اطراف نیست؟!

   - اینـجا بیابـان است. در بیابـان کسی زندگـی نمی کنـد. زمیـن بزرگ

است و آدمهـا فقـط در جاهـایـی که آب در دسترسشـان باشد، اقامـت

می کنند.

 

 

    شازده کوچولو روی قطعـه سنگـی نشست و در حالی که به آسمـان

نگاه می کرد گفت: ستاره ها واسه این روشنند که هر کسی بتواند یک

روز ستاره ی  خودش را پیدا کنـه. ستـاره ی منـو نگاه کن! درست بالای

سرمان است! ولی چقدر از اینجا دور است!

   مار گفت: «قشنگ است» و ادامـه داد: تو برای چی به اینجا اومـدی؟

   پسرک گفت: با یک گل بگو مگو کردم.

   مار گفت: عجب!

   و هر دوشان خاموش شدند.

 

 

   دست آخر پسـرک در آمـد که: پس آدمهـا را کجا می شـود دید؟... در

بیابان آدم احساس تنهایی می کنه!

   مار گفت: در میان آدمها هم که باشی، «تنهایی» احساس می شه!

 

 

    شازده کوچولو که مدتی به مار نگاه می کرد گفت: تو جانور عجیبی

هستی! ... باریک مثل انگشت ...

   مار در پاسخ گفت: ولی توانـایـی من از انگشـت هر پادشاهـی هم

بیشتر است!

   پسرک لبخنـد زد و گفت: تو آن قدرهـا قدرتمنـد نیستـی!... مثلا" پا

که نداری!... تو بدون پا نمی توانی خیلی دور بروی! ...

 

 

    مار گفت: من قادرم تو را آن قـدر دور ببـرم که هیچ کشتـی ای نتواند!

   آنگاه مار چون حلقه ای نقـره فـام به دور پای شازده کوچولـو پیچیـد و

گفت: هر کس را که لمس کنم او را به همان خاکی برمی گردانم که از

آن برخاسته است.

 

 

    سپس اضافه کرد: ولی تو پاک و ساده ای و از ستاره ها آمدی!...

   شازده کوچولو جوابی نداد؛ امـا مـار گفت: دلـم به حال تو می سـوزد

که در زمیـن سفـت و سـختِ اینـجا این قـدر ضـعیـفـی! اگـر روزی دلـت

خواست به سیاره ات برگردی من می توانم کمکت کنم.

 

 

   شـازده کوچولـو جواب داد: آره تا تَهش را خوانـدم. امـا راستـی تو چرا

همه ی حرف هایت را به صورت معمّـا در می آوری؟!

 

 

    مار گفت: من حلّال همه ی معماها هستم!

   و هر دو خاموش شدند.


برچسب‌ها: آنتوان دو سنت اگزوپری, داستان, شازده کوچولو
 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۷ساعت 14:43  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا