متوسطه دوم و درس های ناگفته!
 
 
فقط از فهمیدن توست که می ترسند
 

 

    چیزی نگذشـت که از لابـلای حرف های شازده کوچولـو آن گل را بهتـر

شنـاختـم. در سیـاره ی شـازده کوچولـو گل هـای سـاده به فـراوانــی در

مـی آمـدنـد و رشـد می کردنـد. گلهـایـی با یک ردیـف گلبرگ که نه جای

زیادی را می گرفتند و نه چندان مزاحمتی برای کسی درست می کردند.

   آنها معمـولا" یک روز صبح در میـان علف ها درمی آمدنـد و شب همـان

روز هم پژمرده می شدند. اما این گل با بقیه فرق داشت.

   یک روز یک دانه که معلـوم نبـود از کجا سر و کلـه اش پیـدا شـده بـود،

جوانه زد و سرکشید . شازده کوچولو با دلسوزی از آن مراقبت کرد. بعید

نبود که آن جوانه نوع جدیدی از یک بائوباب باشد، اما خیلی زود رشدش

متوقف شد و دست به کار آوردن گل شد. 

 

 

    شازده کوچولو که می دید غنچه ی بزرگی در حال روییدن است، حس

می کرد چیز شگفت انگیزی از آن بیرون خواهد آمد. گل در پناه آشیانه ی

سبزش، سرگرم رشد و خودآرایی بود. تا آن که سرانجام یک صبـح بهاری

درست با برآمدن آفتـاب نقـاب از چهـره بـرداشـت. در حالـی که خودش را

کش و قوس می داد گفت: 

   -اوه، تازه همین حالا از خواب بیدار شدم ... عذر می خواهم که موهام

این طور آشفته است.

   شازده کوچولو نتوانست جلوی خودش را بگیرد و از ستایش او خودداری

کند: 

   - وای چقدر زیبایید!

    گل گفت: فکر می کنم بهترین وقت برای خوردن صبحانه باشد.

   شازده کوچولو زود با آبپاش آب خنکی را پای گل ریخت.

 

 

    یک روز گل حرف را به خارهایش که روی ساقه اش روییده بود کشاند

و مغرورانه گفت: 

   - حالا ببرها با آن چنگال هایشان بیایند ببینم!

   - مگـر در سیـاره ی مـن ببـر هـم پیـدا مـی شود؟ تـازه ببرها که علف

نمی خورند!

   - من که علف نیستم!

   - عذر می خواهم، مرا ببخشید!

   گل گفت: من اصلا" از ببرها نمی ترسم ولی از باد وحشت دارم. فکر

کنم اگر یک بادگیر این جاها وجود داشت، خیلی بهتر بود.

   شازده کوچولو متعـجب از اینکه چرا گل بر خلاف گیاهـان دیگر از باد و

نسیم بیزار است با خود فکر کرد که این گل چه گیاه عجیبـی است!

   گل گفتـه بود: شب مـرا زیر یک حبـاب شیـشه ای بگـذار، ایـن جا که

شما زندگی می کنید شب ها هوا خیلی سرد می شود. 

    بعد درآمده بود که: وضع اینجا خوب نیست، جایی که من بودم ...

  به اینجا که رسید ناگهان حرفش را قطع کرد؛ چون او به صورت دانه به

آنجا آمده بود، پس نمـی تـوانست از دنیـاهای دیگـر خبـر داشتـه باشد.

شرمسار از اینکه هنگام سر هم کردن دروغی بچگانه مشتش باز شده

است، عمدا" دو سه بار سرفه کرد تا حواس شازده کوچولو را پرت کند!

   چنین بود که شازده کوچولو با وجود صمیمیت و سادگی و علاقه اش،

در صداقت گل شک کرد و از اینکه حرفهای بی اهمیت او را جدی گرفته

بود، از خودش خجالت می کشید.

 

 

    یک بار که شازده کوچولو با من درد دل می کرد، گفت: 

   - نباید به حرف هایش گوش می دادم. هیچ وقت نباید به حرف گل ها

گوش داد. آنهـا را باید فقـط نگاه کرد و بوییـد. گل من سیـاره ام را معطـر

می کرد، ولی من یاد نگرفته بودم که چگونه از آن لذت ببرم. آن مـاجرای

ببر و چنگالش که سبب دلـخوری من شد باید برعکس دلـم را نسبت به

او نرم می کرد.

 

 

   یک بار دیگر باز هم با من درد دل کرد:

   - من آن موقع نتوانستم بفهمـم. درست این بود که به رفتـارش توجه

کنم نه به حرفهـایش. او سیـاره ام را معطـر می کرد، به وجود و زندگی

من روشنی می بخشید. گریختن من کار درستی نبود. درسـت این بود

که از پشت حقّه های کوچک او محبتش را می دیدم. گل ها پر از ضد و

نقیض هستند! من آنقدر بی تجربه و نابلد بودم که نمی دانستـم چطور

باید او را دوست داشته باشم.


برچسب‌ها: آنتوان دو سنت اگزوپری, داستان, شازده کوچولو
 |+| نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر ۱۳۹۷ساعت 1:22  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا