متوسطه دوم و درس های ناگفته!
 
 
فقط از فهمیدن توست که می ترسند
 
 

   «جو» چنـدان بی جان شـده بود که بدخواهـی او معلـوم نبـود. پایک که

لنگ شده بود، نیمه بیهوش بود و آن قدر حالش به جا نبود که دیگر تمارض

کند و از زیر کار در برود. سول لکز یک چشم هنوز به سورتمه کشی وفادار

بود و از این بابت دلگیر بود که آنقدر که باید نیرو نداشت که بتواند سورتمه

را خوب بکشد. تیک هم که تا آن زمستان آنقدر سفـر نکرده بود، حال و روز

خوشی نداشت. باک که هنوز سر دسته بود، دیگر نظـم و ترتیـب نمی داد

و کـوششـی هـم بـرای اِعـاده ی آن نمـی کـرد. از فـرط ضـعـف، چشمـش

نمـی دیـد و راه را از سـفیـدی آن و از بـرخورد آن با دسـت و پـایـش تـمـیـز

می داد.

   بهـار آمـده بود، اما نه آن سه تن آن را می فهمیـدند و نه سگها. ساعت

سه بعد از نیمه شب، سحر می شد و روز تا ساعـت نه ادامـه داشت. در

تمام مدت روز خورشیـد می درخشیـد. سکوت غول آسـای زمستـان جای

خود را بـه آهنـگ بیـداری بـهـار داده بـود، و این آهنـگ از تمـام زمیـن که با

زندگی هم آغوش شده بود، برمی خاست. شیره ی کاج هـا جانـدار شده

بود. بیـدها و درختهای دیگر شمالی شکوفـه می کرد. بوتـه ها لباس سبز

نویی در بر می کردند. سوسک هـا شب هنـگام می خواندنـد و در هنگام

روز تمـام خزنـده ها آفتابـی مـی شدنـد. کبـک هـا و دارکوب هـا در جنـگل

می خواندنـد و بر درختهـا می کوفتنـد. سمـورها و پرنـده هـای کوچک آواز

می خواندند و بالاتر در آسمان پرنده های شکاری که از جنـوب آمده بودند

نعره ای می زدند که هوا را می لرزاند.

   از سـراشیـب هر تپـه ای زمـزمـه ی آب و مـوسیـقـی جاودیـی چشمـه

سارها به گوش می رسید. همه چیز در جنب و جوش و حرکت و تقـلا بود.

رودخانه ی یـوکان تلاش می کرد تا یخـی را که راهش را بسته بود از خود

بـرانـد. آب روان یـخ را از زیـر مـی خورد و آفتاب سـوزان از بالا. سوراخهـای

هوایی تشکیل می شد، سطح یخ ترک برمی داشت و روی یـخ می دوید

و قطعات از هم می گسست و در رودخانه روان می شد.

   در میـان این همـه جنبـش و شکفتـن و کوفتـن و بیـدار شـدن، زیر آفتاب

درخشـان و نـسیـم وزان، آن دو مــرد و یـک زن و آن چنـد سگ اسـکـیمـو،

همچون کسانی که رو به مـرگ بودند، افتان و لغـزان پیش می رفتند.

   در حالی که سگها بین راه بر زمین می افتادند،مرسده سوار برسورتمه

می گریست، و هـال زیر لب بد و بیـراه می گفت، و چشمـان شارل اشک

آلود بود، آنها وارد اردوی «جان ثورنتون» در دهانه ی «رود سفیـد» شدند.

 


برچسب‌ها: داستان, آوای وحش, جک لندن
 |+| نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند ۱۳۹۶ساعت 15:14  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا