متوسطه دوم و درس های ناگفته!
 
 
فقط از فهمیدن توست که می ترسند
 
 


از روزگار رفته حکایت کن

از عشق، آشتی 

از روستای ساده ی یکرنگی 

از روزگاری که تَصَنّع هنوز ... 

به زندگی مان سرک نکشیده بود 

خنده ها مان طبیعی بود و 

دلتنگی ها مان طبیعی 

از زمانی که دعوا بین مان معنا نداشت 

و قهر کردن، کار مردمان بد بود 

حکایت کن از روزگاری که دوستی 

حضوری محسوس داشت 

و هیچ کس ... 

با خنده خنجر نمی زد! 

از روزگار رفته حکایت کن. 
  
    حسن مهدوی منش 
  


برچسب‌ها: شعر معاصر ایران, حسن مهدوی منش
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان ۱۳۹۶ساعت 20:10  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا