|
متوسطه دوم و درس های ناگفته!
|
||
|
فقط از فهمیدن توست که می ترسند |
از روزگار رفته حکایت کن
از عشق، آشتی
از روستای ساده ی یکرنگی
از روزگاری که تَصَنّع هنوز ...
به زندگی مان سرک نکشیده بود
خنده ها مان طبیعی بود و
دلتنگی ها مان طبیعی
از زمانی که دعوا بین مان معنا نداشت
و قهر کردن، کار مردمان بد بود
حکایت کن از روزگاری که دوستی
حضوری محسوس داشت
و هیچ کس ...
با خنده خنجر نمی زد!
از روزگار رفته حکایت کن.
حسن مهدوی منش
|
|