|
متوسطه دوم و درس های ناگفته!
|
||
|
فقط از فهمیدن توست که می ترسند |
بـرادر به او ایـمـان آوردم،چرا که همـه ی بـرادرانم را بر
گرد او دیدم.بلال،برده ی ارزان قیمت بیگانه ای از حبشه،
سلـمـان،بـرده ی آواره ای از ایـران،ابـوذر،فقیر درمانده ی
گمنامی از صحرا،سالم،غلام حذیفه.
باور کردم و ایمان آوردم،چرا که کاخش چند اتـاق گلی
بـود که خود در گل و خاک کشـیـدن شـرکت کرده بـود،و
بـارگاهش و تختـش تکـه چوبی بود انباشته از برگ های
خرما.
این همه ی دستـگاه او بود،و تـا بود،چنین بود و چنین
مرد.
|
|