|
متوسطه دوم و درس های ناگفته!
|
||
|
فقط از فهمیدن توست که می ترسند |
دیشب فیلمی دیدم از نلسون ماندلا ــ رهبر آفریقای جنوبی ــ در
زمانی که بعد از لغو آپارتاید، رییس جمهور شده بود. موضوع فیلم در
باره ی انگیزه دادن به تیم راگبی این کشور بود چون ماندلا عقیده
داشت که در آن شرایط، ملت بیش تر از همیشه نیاز به روحیه دارد
و پیروزی های ورزشی می تونه این روحیه رو ایجاد کنه، ضمن اینکه
همیشه ورزش برهم زننده ی حس تعلق به یک طبقه ی اجتماعی و
یا نژاد و قوم و قبیله هم هست و می تونه بین سیاهان و سفیدها
رفع تنش بکنه، و از همه ی اینها گذشته نام کشور را در جهان مطرح
کنه.
اما نکته ای که در این فیلم توجه را جلب می کرد این بود که او به
عنوان بلندترین مقام یک کشور که تازه چند هفته نظام سیاسی اش
تغییر کرده، و هنوز ثبات و سامان کافی پیدا نکرده، فقط پنچ شش
نفر در دور و اطرافش بودند که هم مسئول نگهبانی از او و هم مرتب
کردن برنامه ی روزانه و دید و بازدیدهایش بودند!
مثلا" همان تیم مراقبت کننده ی چند نفره ی سفید و سیاه، در
سفرهای خارجی هم همراه او بودند و هم در ورزش صبحگاهی که
ماندلا از خانه برای دویدن بیرون می رفت، دورا دور از او مراقبت
می کردند.
ماندلا یک شخصیت زمینی بود که البته افکار آسمانی داشت و
عمل او چه در دوران مبارزه و چه در زمان در دست گرفتن قدرت،
مبنی بر مهربانی و همکاری و کنار گذاشتن خصومت ها و پرهیز از
کینه جویی ها بود؛ و تعدادی کم تر از عدد انگشتان دو دست با او
در اداره ی کار همکاری می کردند. این را مقایسه کنید با رهبرانی
که خود را آسمانی می دانند و حتی برای خدا هم تعیین تکلیف
می کنند، ولی آن قدر از مرگ می ترسند که حلقه ی محافظانشان
بیش از ده هزار نفر است!

|
|