|
متوسطه دوم و درس های ناگفته!
|
||
|
فقط از فهمیدن توست که می ترسند |
نقد دهم: خلط فرهنگ اسلام با فرهنگ مسلمانان
دومین عرضی دین که از آن نام برده شده فرهنگ اسلامی است که
آن را فرهنگی عربی و مربوط به اعراب صدر اسلام می داند. نویسنده
می گوید: «نه فقط زبان اسلام که فرهنگ آن هم عربی است و لذا، نه
فقط زبان اسلام، که فرهنگ آن هم عرضی است.» اولین نکته ای که در
این جا مورد غفلت واقع شده این است که پیش از ورود به بحث فرهنگ
اسلام، واژه ی «فرهنگ » توضیح داده نشده است. دومین نکته آن که
آیا آداب و رسوم و زبان و گویش مردم در هنگام ظهور اسلام، فرهنگ
اسلام بوده است؟ هرگز چنین نیست، بلکه فرهنگ مردم عرب زبانی
بود که در صدر اسلام، این دین بر آنان عرضه شد. نویسنده ی مقاله بین
فرهنگ اسلام و فرهنگ مردم جزیرة العرب، که اسلام بر آن ها عرضه
شد، خلط نموده است. فرهنگ اسلام مجموعه ای از آراء و عقاید نظری
و دستورات عملی بر طبق آنهاست که عین اسلام می باشد و البته
بخشی از آن، ذاتی این دین و بخشی دیگر عرضی آن است و خداوند آن
را به وسیله ی پیامبر خاتم برای همه ی مردم از زمان بعثت پیامبر تا
پایان حیات بشر در اختیار جهانیان قرار داده و اختصاص به هیچ قوم و
ملیتی خاص یا زبان و رنگی مخصوص ندارد؛ زمان و مکان، آن را به خود
محدود نمی کنند، جهانی و ابدی است.
در ادامه همین گفتار، نویسنده به آیاتی از قرآن به عنوان «فرهنگ
اسلام» اشاره می کند که هیچ یک از آن ها فرهنگ اسلام نیست،
بلکه فرهنگ مردم عرب سرزمین وحی در حین ظهور اسلام است؛
مثل این که قرآن نشان از حوریان سیاه چشم می دهد و آن ها را در
خیمه ها ساکن می بیند و این که مردم را به شتر و خلقت آن توجه
می دهد و این که از میوه های گرمسیری مورد شناخت اعراب مثل موز
و خرما و انار و انگور و زیتون و انجیر بشارت می دهد و این که از تقویم
ماه های قمری نام می برد و این که از قبیله ی قریش و کوچ های
زمستانی و تابستانی اش سخن می گوید.
البته قرآن کلام بلیغ خداوند است که ابتدا بر مردم جزیرة العرب نازل
شد و از این رو، طبق فرهنگ مردم آن سرزمین، با آنان سخن گفته، اما
این نحوه ی سخنوری به این معنا نیست که محتوای این سخن
همه اش فرهنگ اسلام است. قرآن از وجود زنان چشم آبی و مو طلایی
و میوه های گوناگون فرح بخش در نقاط گوناگون جهان و غیر آن که هیچ
گاه مردم جزیرة العرب در صدر اسلام، حتی از آن تصوری نداشتند، نامی
به میان نیاورده، اما وجود آنان را در بهشت نفی هم نکرده است،
خلط دیگری که او بین فرهنگ اسلام با فرهنگ مسلمانان کرده آن
است: «اینک البته آن ناامنی ها و سختی های افسانه ای از سفرها و
جاده های جدید رخت بسته و دیگر آن مهالک و مخاوف پیش چشمان
مسافر معاصر نیست و دشواری ها از لون دیگر شده است (گذرنامه،
ویزا، وجود مرزهای ملی ــ کشوری، حق اقامت و کار در کشور بیگانه
نداشتن و امثال آن که از قضا، اثری از آن ها در واژگان اسلامی نیست؛
چرا که اثری از آن ها در زبان و فرهنگ اعراب نبوده است)» در این جا
نیز نویسنده بین فرهنگ اسلام و فرهنگ مسلمانان خلط نموده است.
علت این که این موارد در واژگان اسلامی یا به عبارتی بهتر، در اسلام
نیست فقط این نیست که این ها در زبان و فرهنگ اعراب نبوده، بلکه
به این دلیل است که قوام فرهنگ اسلام و گوهر آن به این موارد
وابسته نمی باشد. اگر این امور مقوم اسلام بود، خود شارع مقدس
ابداع و وضع می فرمود؛ چنان که در وضع حقایق شرعیه چنین کرده
است. اسلام نه تنها تصدیقات و احکام جدید را عرضه نموده، بلکه در
بسیاری موارد، از تصورات جدید و بی سابقه سخن به میان آورده که
اعراب با آن آشنایی نداشتند. بیان حقایق شرعیه ــ مثل صلاة و صوم
و حج و جهاد ــ در میان اعراب زمان جاهلیت بی سابقه بوده؛ هر چند
با لفظش آشنا بودند، اما معانی دیگری از آن می فهمیدند؛ مثلا" صلاة
را به معنای دعا و صوم را به معنای پرهیز و حج را به مفهوم قصد و
جهاد را به معنای تلاش می دانستند. اما شرع مقدس معانی مقصود
خود را برای این الفاظ معهود وضع نمود. همچنین سخن از سرایی
دیگر و جسمانی بودن نعمت ها و نقمت های جاویدان آن همگی از
همین نمونه است که نه تنها اعراب دوران جاهلیت قادر به تصدیقش
نبودند، بلکه حتی در تصور آنان هم نمی گنجید. اما شارع اسلام آنها
را عرضه نمود؛ زیرا به نوعی در سعادت بشر دخیل و در ذات اسلام و
جوهره اش وجود دارند. نه مسافرت با اشتر و استر جزء واژگان اسلام
است و نه با وسایل نقلیه ی امروزی. هر دو جزء واژگان مردمی است
که آن روز و امروز زندگی می کرده و می کنند. هیچ یک از این ها و
امثال آن ها از ذاتیات یا عرضیات فرهنگ اسلام نیست. این ها همگی
جزء فرهنگ مردمی است که در روزگار خویش، به مثابه ظرفی برای
فرهنگ اسلام محسوب می شوند. خلط بین ظرف و مظروف و احکام
آن دو، نویسنده ی مقاله را به مغالطه درانداخته و فرهنگ اسلام را با
فرهنگ مردمی که در صدر، اسلام بر آن ها عرضه شد، یکی دانسته
است.
نویسنده ی مقاله می گوید: «اعراب، اهل کتابت و کتاب نبودند، به
تعبیر قرآن امی بودند و لذا، با این که اسلام، شریعتی صاحب کتاب
است، دستگاه واژگانی مربوط به کتابت به جای دستگاه واژگانی
سبیل و صراط یا مانند آن چندان مورد استفاده قرآن قرار نگرفته است.»
روشن است که دستگاه واژگانی مربوط به کتابت چندان نقشی در
غایت اسلام و هدف آن ندارد، بلکه سبیل و صراط و سلوک و هر واژه ای
که مربوط به عمل است تامین کننده غرض شارع می باشد. بنابر این،
اگر هم اعراب باسواد بودند، جای داشت که قرآن از آن دستگاه واژگانی
هیچ استفاده ای نکند؛ چون در طریق استکمال بشر چندان نقشی
ندارد. گذشته از این، آنچه دارای نقش است در قرآن مورد استفاده قرار
گرفته. از این رو، در قرآن به قلم و خطوط سوگند یاد شده و نیز تشویق
به یادگیری و علم آموزی کرده است. در جایی، می فرماید: «اگر آبهای
دریا برای کلمات پروردگارم مرکب شود،آبهای دریا تمام می شود، پیش
از آن که کلمات پروردگارم پایان پذیرد» (کهف / 109) و یا می فرماید:
«اگر همه ی درختان قلم شوند و آبهای همه ی دریاها به یاری آیند [و
مرکب شوند] کلمات خدا پایان نمی پذیرد.» (لقمان / 27)
نقد دوازدهم: عرضیات را زنگار ذات پنداشتن
به عبارت ذیل توجه کنید: «سؤال مهم این است که کجا می توان
اطمینان یافت که همه ی پرده ها به کنار رفته است و برای همیشه
زنگار تراشی پایان گرفته است؟» آیا مگر عرضیات دین زنگاری بر گوهر
دین است؟ بر اساس حکمت متعالیه، که قریب چهارصد سال است
بر افکار فیلسوفان و اندیشمندان مسلمان پرتوافشانی می کند،
عوارض که همگی نسبت به موضوع خود عرضی است، از مراتب و
شئون وجود جوهر خویش است، نه زنگاری بر آن. ذات همواره به
صورت عرضیات خود تجلی نموده و خود را به نمایش می گذارده است.
نقد سیزدهم: تنگی زبان را مانع تبلیغ دین کامل به حساب آوردن
نویسنده مقاله در ادامه آورده است: «گله ی عارفان از تنگی زبان،
قصه ای کهن است ... این نه مختص به تجربه ی عارفان، که متعلق
به تجربه ی دینی همه ی پیامبران است. آنان نه تنها نگفتنی ها را
نگفتند، بلکه گفتنی ها را همچنان که می خواستند، نتوانستند
بگویند. به سخن دیگر، مرز گفتنی ها و نگفتنی ها را پیش از این که
خودشان معین کنند، گاه فرهنگ عصر و زبان قوم تعیین می کردند.»
اعتقاد به این که پیامبران نتوانستند گفتنی ها را آن چنان که
می خواستند بگویند، سر از کاهل دانستن پیامبران در تبلیغ پیام خدا
درمی آورد. مرز گفتنی ها و ناگفتنی ها را زبان قوم و فرهنگ عصر
تعیین نمی کند. اگر تبلیغ و رسالت وظیفه ی پیامبر باشد، آن را به هر
طریق ممکن به مردمش ابلاغ می کند، اگرچه نیاز به وضع الفاظ جدید
برای معانی جدید باشد و بدین وسیله، موانع زبانی و واژگانی را در راه
تبلیغ دین خدا برطرف می سازد و هرگز تحت تاثیر فرهنگ عصر خود
قرار نمی گیرد، همواره با آن بخش از فرهنگ آنان که موافق با فرهنگ
رسالتش نباشد، مخالفت می کند.
نقد چهاردهم: نگاه پوزیتویستی و اثبات گرایانه به دین
نویسنده در عبارت های ذیل، به عربی بودن زبان اسلام حمله کرده،
می گوید: «کدام دلیل تجربی و عقلی پسینی و پیشینی قائم شده
است که فی المثل، زبان عربی غنی ترین واژگان و رساترین تصویرها و
تعبیرها را برای افاده ی عالی ترین مفاهیم و لطیف ترین تجارب در
اختیار گوینده می گذارد و یا عادات و عرفیات اعراب بهترین مثال ها و
سمبل ها و ضرب المثل ها را برای بیان باریکترین اندیشه ها به خدمت
می گمارد و یا تجربه های زیستی و ذهنی (حسی و عقلی و خیالی)
اعراب، جامع ترین پرده برداری را از وسیع ترین عرصه های واقعیت به
عمل آورده و برای آن ها بهترین قالب های مفهومی و لفظی ساخته
است و یا زبانشان در همه حوزه های بیان (شعری، علمی، فلسفه،...)
به یک اندازه رشد و تکامل یافته است؟ ... و آیا اگر زبان و فرهنگ دیگری
در دسترس شارع اسلام قرار می گرفت مذهب و منهاجش، شاکله و
رایحه ی دیگر نمی یافت؟ و آیا می توان ثابت کرد جهان و جهان بینی
اعراب، ماده ی بهتری برای صورت دین بوده است تا جهان و جهان بینی
یونانیان و رومیان و هندیان؟ شک نیست که اسلام اگر به جای حجاز،
در یونان و هند و روم ظهور می کرد، اسلام یونانی و هندی و رومی،
عرضیاتشان که تا عمیق ترین لایه های هسته ی مرکزی پیش می روند،
با اسلام عربی تفاوت بسیار می کرد و فی المثل، اندیشه ی نیرومند
فلسفی یونان ابزارهایی زبانی و یونانی و مفهومی و دستگاه واژگانی
ویژه ای در اختیار پیامبر اسلام قرار می داد که گفتمان ایشان را عوض
می کرد؛ چنان که امروز هم پس از قرن ها سیر و سلوک، اسلام ایرانی
و هندی و عربی و اندونزیایی به شهادت ادبیات دینی شان با یکدیگر
تفاوت ها دارند؛ علاوه بر مشترکات بسیار آن هم نه در زبان ظاهری،
که در عمق درک و فرهنگ دینی.» اولا" همه این جملات از این مطلب
حکایت می کند که تنگناهای زبان و فرهنگ عرب مانع بروز همه ی
حقایق دینی در اسلام شده است، در حالی که در نقد سیزده توضیح
داده شد اگر رسالت، وظیفه ی پیامبر است، او تنگناهای زبانی و
گویشی را با وضع الفاظ جدید برمی دارد تا بتواند دین خدا را به نحو
کامل بر مردم تبلیغ نماید. وجود حقایق شرعیه در دین حکایت از همین
معنا می کند. ثانیا" تجربه و استقصا در انواع زبان ها نشان می دهد
که زبان عربی همواره در رده ی کامل ترین زبان های همیشه زنده ی
جهان بوده و چون از عرضه ی وحی بر مردم در قالب زبان و گفتار، گریزی
نبوده؛ خداوند آن را با بهترین و کامل ترین آنها بر بشر فرو فرستاده است.
ثالثا" اگر دین به هر زبان دیگری هم نازل می شد این خرده گیری ها در
باره ی آن زبان نیز تکرار می گشت. رابعا" این که چرا خداوند پیامبر را از
میان اعراب برگزید نه یونانیان یا هندیان یا رومیان یا دیگران، سؤالی
است که حکایت از غفلت بشر از حکمت الهی در انزال شریعت اسلام و
ترویج احکام جاودانه ی آن دارد. خدای دانا و حکیم از هر کس دیگر بهتر
می داند که پیامبرش باید از کدام سرزمین و با چه زبان و فرهنگی
مبعوث شود تا سر جاودانگی شریعتش محفوظ بماند و بتواند هم حقایق
را هر چه کاملتر در قالب گفتار و کردار به مردم گوشزد کند و هم پیروان
بیشتری جذب نماید و به این وسیله، انسان های بیشتری را هدایت
کند. آیا تاکنون هیچ اندیشیده ایم که چرا خداوند بیشتر پیامبرانش را، تا
آن جا که در تاریخ تمدن بشریت سراغ داریم، بلکه همه ی پیامبران
اولوالعزم را تنها از بخشی از کره ی خاکی ــ خاورمیانه ــ برگزیده است؟
این گونه بحث کردن در مقاله یمورد بحث، نگاهی زمینی کردن به دین
است؛ یعنی: نگرشی پوزیتویستی و اثبات گرایانه به دین که نتیجه ای
جز محدود ساختن دین به فهم قاصر ندارد. برای تحقیق در دین، باید از
منظر آسمانی هم به آن نظر نمود و حکمت های الهی را در تشریع
شریعتی مقدس در نظر گرفت که این حکمت ها، هم در آیات قرآن و
هم در بیانات ائمه معصوم وجود دارد. اگر با این بینش اصیل برهانی و
قرآنی که در براهین اثبات نبوت مطرح می شود، به مسئله نگاه کنیم
که خداوند معارف مورد نیاز انسان را برای سعادت دنیوی و اخروی وی
در اختیار او قرار داده است و این معارف و بیان آن ها وابستگی به زبان،
فرهنگ و شرایط خاص تاریخی و ملتی خاص ندارد، پاسخ به سوالات
مذکور در مقاله ی «ذاتی و عرضی در دین » و به عبارتی دقیق تر، بی
وجه بودن سوالات یاد شده روشن می گردد. خامسا" نویسنده در عبارت
پایانی گفته است که امروزه اسلام ایرانی و هندی و عربی و اندونزیایی
در عمق درک و فرهنگ دینی با یکدیگر تفاوت ها دارند. خلط بین فرهنگ
اسلام ــ که تعلق به هیچ قوم، ملیت، زبان و زمان و مکانی معین ندارد ــ
و فرهنگ مسلمانان، نویسنده را در این مغالطه ی عمیق سرگردان کرده
است که نمونه های آن در برخی از نقدها گذشت.
نقد پانزدهم: احتمال وجود تسامح در شریعت
«ورود تئوری های علمی دوران (طب و نجوم و ...) در کتاب و سنت
دینی نیز امری بالعرض است، خواه آن تئوری را حق و صادق بدانیم و
خواه قایل به مسامحه ی صاحب شریعت در صدق و کذبشان شویم.»
اعتقاد به تسامح شارع مقدس در صدق و کذب یک گزاره به معنای
تجویز صدور کذب از ناحیه ی اوست، سمحه بودن دین به معنای تسامح
و سهل انگاری نیست، این خلاف عقل و وحی است که خدا یا پیامبرش
یا امامان معصوم؛ دروغ بگویند یا احتمال صدور کذب از ناحیه آن ها داده
شود.
نقد شانزدهم: بی ارتباط بودن نظریه افلاک بطلمیوسی با تعالیم اسلام
مقاله ی مورد بحث، نظریه ی بطلمیوسی هفت آسمان را یکی از
عرضیات دین اسلام می داند. این حرف به هیچ وجه صحیح نیست؛ زیرا
هرگز نظریه ی بطلمیوسی افلاک نه گانه، آموزه ای از تعالیم دین اسلام
نیست، بلکه مفسران با استفاده از هیئت بطلمیوسی، آیات مربوط به
آسمان های هفت گانه و عرش و کرسی را به غلط بر آن تطبیق نمودند.
این نظریه، هیچ ربطی به دین اسلام ندارد. از این رو، نمی توان گفت که
این نظریه از عرضیات اسلام است، نه از ذاتیات آن، بلکه باید گفت: اصلا"
ربطی به دین اسلام ندارد و از حوزه این دین خارج است.
نقد هفدهم: مساوی انگاشتن قرآن با ذاتیات آن و خارج انگاشتن
عرضیات قرآنی از قرآن
نویسنده ی مقاله، به بخش دیگری از عرضیات دین اشاره کرده،
می گوید: «نیز از عرضیات دینی است جمیع پرسش ها و داستان ها
و رخدادهایی که ذکرشان در قرآن و سنت رفته است؛ از قبیل جنگها،
اعتراض ها، دشمنی ها، ایمان آوردن ها، نفاق ورزیدن ها، تهمت ها
و طعن ها، شکایت ها، پرسش از اهله، ذوالقرنین، ساعت، روح، قتال
در ماه حرام، محیض، انفال و نیز ذکر اشخاصی همچون زید و ابولهب
و همسرش. پیداست که همه ی اینها می توانست به گونه ی دیگری
باشد. اگر ابولهبی نبود یا بود و مؤمن بود سوره ی مربوط هم نبود و ...؛
هیچ کدام نبودنشان در قرآن و رخ ندادنشان در تاریخ لطمه ای به پیام
اصلی و هسته ی مرکزی اسلام نمی زد و اینک که هستند، بیش از
امری عرضی نباید محسوب شوند که می توانستند نباشند یا به گونه ی
دیگری باشند. به عبارت دیگر، قرآن می توانست بیشتر یا کم تر از این
باشد که اکنون هست و باز هم قرآن باشد؛ چرا که قرآن به ذاتیاتش
قرآن است، نه به عرضیاتش.» عرضی بودن یک چیز در دین اسلام،
مستلزم این نیست که فقدانش به هسته ی مرکزی این دین ضرری
نرساند، بلکه وقوع بسیاری از این رویدادها در اسلام و نیز بیان معارف
مرتبط با همه ی آن رخدادها، خود بخشی از پیام اصلی را به همراه
دارد. در هر یک از این عرضیات، بخشی از احکام و اجزای این دین نازل
شده است. شارع اسلام، هر یک از این وقایع را در جای خود چیده تا
هم مسلمانان عصر نبوی به کمال برسند و هم پیام نبوت به طور کامل
عرضه گردد و انسان ها را در طول اعصار متمادی هدایت کند. قرآن از
دریچه ی ذکر داستانهای اقوام گذشته، غرض حکیمانه ای تعقیب نموده
و درصدد تبلیغ پیام خویش است، نه این که بخواهد با داستانسرایی،
خستگی را از تن خواننده بیرون کند. پس در هر داستان و واقعه، در هر
جنگ و صلح، در هر سؤال و جواب و مانند آن که در مدت رسالت پیامبر
واقع گردیده، حکمتی از حکمت های خداوند قرار داشته و نبودشان در
عصر رسالت و ذکر نشدن معارف مربوط به آن وقایع ضربه ای به پیام
اصلی پیامبر اسلام می زده است و چون ذات و گوهر دین در عرضیات
دین تجلی می کند، فقدان حتی یک عرضی، مانع تجلی و ظهور دین
کامل می باشد؛ زیرا در این صورت آن بخش از دین، که خود را از گذر
این عرضی می نمایاند، عرضه نمی شود. علاوه بر این، قرآن نه تنها
به ذاتیاتش، بلکه به همه ی عرضیاتش نیز قرآن است، به همه ی
سطور و واژگان و حروفش قرآن است. قرآن بودن قرآن به نزولش از طریق
وحی بر قلب پیامبر می باشد، خواه یک حرف باشد یا یک کلمه یا یک
جمله یا بیش تر. مسلمانان باید به همه ی آن ایمان داشته باشند و
همه اش را قرآن و کتاب خدا بدانند؛ چه این که خداوند می فرماید:
«افتؤمنون ببعض الکتاب و تکفرون ببعض فما جزاء من یفعل ذلک منکم الا
خزی فی الحیوة الدنیا و یوم القیامة یردون الی اشد العذاب.» (بقره / 85)
پس نباید گفته شود «قرآن به ذاتیاتش قرآن است، نه به عرضیاتش.».
نقد هجدهم: دین را تابع خواست مردم دانستن
نویسنده ی مقاله معتقد است برخی از احکام دینی از عرضیات بوده
و ناشی از سؤال هایی است که مردم پرسیده اند. وی به آیات 101 و
102 سوره ی مائده و نیز برخی از روایاتی که در تفسیر این دو آیه آمده،
استناد کرده، می نویسد: «آیات و روایات یاد شده عمق عرضی بودن
پاره ای از احکام دینی را به وجه شگفت آوری آشکار می کنند و چنین
می آموزند که خود سؤال موجب حرمت عملی و یا شاق شدن تکلیفی
می شود، نه این که صرفا" موجب بیان حکم شوند؛ یعنی: گویی سؤال
ایجاد تکلیف می کند، نه کشف آن و خداوند گرچه نمی خواهد پاره ای
از احکام شاق و تکالیف سنگین را وضع کند، اگر مردم بخواهند و
بپرسند، آن تکالیف سنگین وضع خواهند شد و جزء دین درخواهند آمد
و مخالفت با آن ها موجب ضلالت و کفر آیندگان خواهد شد و این نشان
می دهد که فربه شدن تدریجی دین و کنار هم نشستن پاره های
گوناگون آن در گرو چه عرضیات و تصادفاتی بوده است و چه ها می شد
که در دین باشد و اینک نیست و چه ها می شد که در دین نباشد و
اینک هست.» از همه ی این عبارت ها، چنین برمی آید که گویا خدا و
پیامبرش دکانی به نام دین و شریعت باز نموده اند و منتظر سؤال های
مردم بوده اند تا بر اساس آن، دین را عرضه نمایند. گویی اراده ی
تشریعی الهی، که منبع شریعت است، تابع اراده و تقاضای مردم بوده
و دین بر اساس نوع خواست انسان ها فرو فرستاده شده است. به
این جمله توجه کنید: «خداوند گرچه نمی خواهد پاره ای از احکام شاق
و تکالیف سنگین را وضع کند، اگر مردم بخواهند و بپرسند، آن تکالیف
سنگین، وضع خواهد شد و جزو دین درخواهند آمد.» اگر خداوند، عالم
مطلق و خالق انسان است، نسبت به هر آنچه در سعادت دنیوی و
اخروی بشر نقش دارد آگاه بوده و بر اساس این نقش، دین را تشریع
نموده است، خواه سؤالی در آن زمینه پرسیده شود یا خیر. هرگز خدا یا
پیامبرش خود را ملزم نمی دیدند به سؤالاتی از مردم که نقشی در
تکامل آن ها نداشته است پاسخ گویند. چه بسیار پرسش هایی که به
دلیل عواقب ناگوارشان برای شخص سؤال کننده یا عامه ی مردم، بی
پاسخ مانده است. نهی خداوند در آیات 101 و 102 سوره ی مائده به
معنای این نیست که اگر مردم بپرسند حتما" جوابش را خواهند شنید
و برخی از احکام صادر خواهد شد، بلکه اگر در هدایت و تکامل بشر
نقش داشته باشد، حکم خدا صادر می شود، خواه کسی سؤال کند یا
نکند. بنابر آنچه گفته شد ــ که منشاء اراده ی تشریعی الهی، علم
مطلق اوست به آنچه در تکامل بشر دخالت دارد، نه اراده و خواست
مردم ــ روشن می شود به صرف این که مردم نباید سؤالاتی را بپرسند،
نمی توان بر همه ی آنچه در دین اسلام در حوزه ی این سؤال ها و
پاسخ ها نازل شده است خط بطلان کشیده و گفت «چه ها می شد که
در دین باشد و اینک نیست و چه ها می شد که در دین نباشد و اینک
هست.» صاحب مقاله حتی بخشی از این احکام را، که در سایه ی این
پرسش ها نازل شده است، آماس های سرطانی ناموزون و نامیمون
می داند که مطلوب صاحب شریعت نیست. وی صاحب شریعت را مجبور
به پاسخگویی به همه ی سؤالات مسلمانان دانسته، اگر چه آن پاسخ
باعث بروز هرج و مرج و به قول او، آماس سرطانی در دین شود که البته
خلاف خواست صاحب شریعت است. وی فراموش کرده که خداوند
حکیم بر اساس حکمت، دین فرو می فرستند و مردم را به تبعیت از آن
فرمان می دهد تا در زندگی دنیا به سردرگمی و در سرای عقبی به
عذاب دوزخ مبتلا نشوند.
نقد نوزدهم: بی نیاز دانستن مردم از فقه جز به ضرورت
نویسنده در بخش دیگری از بحث عرضی بودن فقه، به گفته های
غزالی استناد می کند که معتقد است: «به استثنای بخش عبادیات
ویژه چون حج و صوم و ...) فقه، قانونی برای فصل خصومات و استقرار
نظم در جامعه است و اگر مردم حقیقتا" به عدالت و انصاف رفتار کنند
و دست به تعدی و تجاوز نبرند، به فقه حاجتی نخواهد افتاد.» اینک که
هزاران سال از عمر بشر می گذرد، وی کدامین جامعه را در طول تاریخ
می شناسد که مطلوب باشد؟ خدای آفریننده ی انسان بهتر از هر
کس دیگری از او خبر داشته و نیازهای او را می شناخته و می دانسته
است که این موجود با عقل قاصر خود، بدون نزول دین و شریعت راه به
جایی نمی برد. حتی اگر وجود چنین جامعه ای به وقوع بپیوندد، قطعا"
نتیجه اجرای احکام دین است که بسیاری از آن ها در علم فقه بیان
شده است. علم فقه برنامه ای دینی است که خداوند حکیم نه تنها
برای رفع خصومت و حل منازعات، بلکه علاوه بر آن برای دفع خصومت
و پیش گیری از بروز نزاع در جامعه و در همه ی موارد برای تامین
سعادت اخروی بشر تشریع نموده و راه صحیح زندگی در دنیا را، که
مبتنی بر اعتقاد به جهان آخرت است، به مسلمانان توصیه می کند تا
در سایه ی عمل به آن نه تنها از مشکلات زندگی دنیوی، بلکه از
بسیاری عقوبت های اخروی ایمنی یابند. اگر آن جامعه ی آرمانی،
بدون نیاز بشر به برنامه ی عملی، که در قالب احکام فقهی بر مردم
عرضه شده است، قابل دسترسی بود، دیگر انسان نیازی به دین
آسمانی و پیامبر و وحی نداشت؛ همان دین طبیعی که بسیاری از
ائمه ی کفر در مغرب زمین عربده اش را از سر مستی زندگی در
عصر مدرن سرداده اند، برای انسان کافی بود.
آخرین عرضی دین اسلام که مقاله ی مزبور به آن پرداخته، حوادثی
است که در تاریخ اسلام اتفاق افتاده است. فراز پایانی مقاله، نقش
شخصیت ها را ــ هر که باشند ــ در دین اسلام عرضی خوانده، به جز
شخصیت پیامبر که ذاتی دین است.
همچنین در پایان گفتار خود، ایمان به ذاتیات اسلام را، که «اسلام
عقیدتی» نام دارد، لازم می شمارد؛ یعنی مسلمانی را در گروی اعتقاد
به ذاتیات دین اسلامی می داند، نه عرضیات آن. نکات انتقادی در خور
توجه این قسمت به قرار ذیل است:
1. انحصار شخصیت حضرت رسول در ذات دین اسلام با خارج دانستن
شخصیت عترت آن حضرت از آن ناسازگار است. شخصیت رسول خدا،
که ذاتی دین است، هم گفتارش حجت است و هم رفتارش؛ یعنی: هم
قول و هم فعل و هم تقریرش، دلیل شرعی است. از سوی دیگر، واضح
است که وجود قرآن کریم نیز ذاتی دین اسلام است. بنابراین، با توجه به
این که رسول خدا بارها مردم را به پیروی و اطاعت از عترت و اهل بیت
خود توصیه فرمود به خصوص در واقعه ی غدیر خم، که آن ها را عدل و
هم سنگ قرآن ــ که ذاتی اسلام است ــ معرفی نموده است، به دست
می آید که شخصیت امامان معصوم نیز، که همگی عترت و اهل بیت
پیامبرند، ذاتی دین اسلام است و خدا ایمان و اعتقاد به حقانیت آن ها
را بر مردم فرض نموده است. از این رو، نباید گفت: «به طور کلی، نقش
شخصیت ها در دین (به جز شخصیت پیامبر که ذاتی دین است) تماما"
عرضی است.»
2. اعتقاد به آنچه جزو دین است، خواه ذاتی دین باشد یا عرضی آن،
لازم است، به ویژه اگر از ضروریات دین باشد؛ یعنی، اسلام عقیدتی
منحصر در ایمان به ذاتیات دین اسلام نیست. کسی که یکی از عرضیات
اسلام را که از احکام ضروری نیز باشد ــ مثل وجوب نماز یا روزه ــ انکار
کند، کافر و خارج از اسلام است. از این رو، بر همه ی مسلمانان لازم
است که علاوه بر اعتقاد به ذاتیات اسلام، به عرضیات آن نیز ایمان
داشته باشند. بنابراین، نباید مسلمانی را تنها در گروی اعتقاد به ذاتیات
دین اسلام دانست.
محمدحسین طالبی
فصلنامه ی معرفت / شماره 32
برای مطالعه ی مقاله ی دکتر سروش با عنوان «ذاتی و عرضی در دین»
(اینجا) را کلیک کنید.
برای مطالعه ی «ذاتی و عرضی در دین» نوشتـه ی علامـه طباطبـایـی
(اینجا) را کلیک کنید.
...
|
|