|
متوسطه دوم و درس های ناگفته!
|
||
|
فقط از فهمیدن توست که می ترسند |
روزی گذشت پادشهی از گذرگهی
فرياد شوق بر سر هر کوی و بام خاست
پرسيد زان ميانه يکی کودک يتيم:
کاين تابناک چيست که بر تاج پادشاست؟
آن يک جواب داد: چه دانيم ما که چيست
پيداست آنقدر که متاعی گرانبهاست
نزديک رفت پيرزنی گوژپشت و گفت:
اين اشک ديده ی من و خونِ دلِ شماست
ما را به رَخت و چوبِ شبانی فريفته است
اين گرگ سالهاست که با گله آشناست!
|
|