متوسطه دوم و درس های ناگفته!
 
 
فقط از فهمیدن توست که می ترسند
 

همچو نی می نالم از سودای دل

آتشی در سینه دارم جای دل

من که با هر داغ پیدا ساختم

سوختم از داغ ناپیدای دل

همچو موجم یک نفس آرام نیست

بس که توفان زا بود دریای دل

دل اگر از من گریزد وای من

غم اگر از دل گریزد وای دل

ما ز رسوایی بلندآوازه ایم

ناموَر شد هر که شد رسوای دل

خانه ی مور است و منزلگاه بوم

آسمان با همت والای دل

گنج مُنعم خرمن سیم و زر است

گنج عاشق گوهر یکتای دل

در میان اشک نومیدی رهی

خندم از امیدواری های دل

 


برچسب‌ها: رهی معیری, شعر معاصر ایران
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه دوم بهمن ۱۳۹۹ساعت 10:23  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا