متوسطه دوم و درس های ناگفته!
 
 
فقط از فهمیدن توست که می ترسند
 

  

   محمد ملکی دیروز 12 آذر 1399 درگذشت. ملکی، از مدافعان

حقوق بشر در ایران بود. او پس از آشوب های سال 57 ریاست

دانشگاه تهران را برعهده گرفت. پس از مدت کوتاهی، به علت

رویکرد انتقادی‌اش نسبت به ریاکاری های عمال حکومتی، از

دانشگاه اخراج شد و به زندان افتاد. ملکی بعد از آن نیز بارها به

زندان افتاد، اما هیچ‌گاه جفاکاری ها از صراحت کلامش نکاست.

 

 

   محمد ملکی روز 30 تیر سال 1312 در تجریش تهران به دنیا آمد.

در دانشگاه تهران و پس از آن در دانشگاه‌های اروپا به تحصیل

پرداخت. فعالیت سیاسی خود را در سال‌های توفانی دهه ی 30

آغاز کرد. به نهضت مقاومت ملی و جبهه ی ملی پیوست و در

سال 1339 به علت فعالیت‌های سیاسی دانشجویی برای اولین

بار به زندان افتاد.

   ملکی یکی از اعضای کمیته ی استقبال از خمینی بود و پس از

آن ریاست دانشگاه تهران را برعهده گرفت. او اندکی بعد، از اعتماد

خود به خمینی و روحانیون در ایران پشیمان و نادم شد و مخالفتش

را با رفتارهای عوام فریبانه و ضدبشری آنها نشان داد؛ مثلا" پس از

تعطیلی دانشگاه‌ها، به نام «انقلاب فرهنگی»، آن را «کودتا» خواند

و به همین علت به زندان افتاد.

   ملکی درباره ی ایام زندان خود نوشته: «ابتدا به اعدام و سپس به 

10 سال زندان محکوم گردیدم. در این مدت با بیرحمانه‌ترین رفتارها از

جمله زدن کابل به کف پا و سایر نقاط بدنم، آویزان کردن از سقف،

کوبیدن سر به دیوار، زدن مشت و لگد که منجر به نابینایی چشم چپم

و شکستگی استخوان مچ دست راستم شد و انواع شکنجه‌ها مواجه

بودم.»

   ملکی پس از 5 سال از زندان آزاد شد، او گفته است: «مردان و

زنانی که زخم و داغ شکنجه‌های ساواک نظام سلطنتی را بر تن

داشتند، با امید به فردایی که از خشونت و حذف خبری نباشد، در

دل می‌پنداشتند که با شعار استقلال، آزادی و جمهوری اسلامی و

رفتن شاه و آمدن خمینی، دیو بیرون خواهد رفت و فرشته جای او

خواهد نشست، اما هنوز خون مردان و زنانی که به پای انقلاب ریخته

شد خشک نشده بود که رویاها فرو ریخت و استبداد سلطنتی تبدیل

به خشن ترین استبداد دینی شد؛ در این میان من و امثال من که

خود هیمه آور این آتش برافروخته بودیم، سرگردان و درمانده ایم که

چرا جلادانی را که به کسوت نجات دهنده، درآمده بودند، پیش از آنکه

جلادی کنند، نشناختیم؟! این سوال همواره پیش روی نسل ماست

که چرا وقتی از اصلاح نظام سلطنتی مایوس شدیم و برای براندازی

نظام به پا خاستیم، در انتخاب راه و راهبران آن، همه ی تابلوهای

هشداردهنده را در مسیر خود نادیده گرفتیم و در جاده ی‌ پرسنگلاخ

با ماشین ترمزبریده، خود و دیگر سرنشینان را به قعر دره فرستادیم؟!»

 

   ملکی دوباره در سال 1379 به همراه شماری از نیروهای ملی ــ

مذهبی به اتهام «براندازی» دستگیر شد. 

   در جریان جنبش سبز نیز بار دیگر 6 ماه به زندان افتاد. او در شمار

کسانی بود که به انتخابات در ایران باوری نداشت و خواستار تحریم

انتخابات 1388 و برگزاری رفراندوم درباره ی سرنوشت کشور و نظام

سیاسی آن شده بود. 

 

   محمد ملکی یکی از کسانی است که نامه ی استعفای خامنه‌ای

را امضا کرده بودند؛ نامه‌ای که به بیانیه ی 14 نفر شهرت یافت. او به

همین دلیل یک بار دیگر به زندان افتاد.

    اما مدتی بعد دوباره در نامه‌ای سرگشاده خطاب به خامنه‌ای، از

وی خواست تا برای جلوگیری از نابودی ایران استعفا دهد و بپذیرد

که نظام ولایی پاسخگوی نیازهای مردم و کشور نیست.

    ملکی در دومین نامه ی خود، از خامنه‌ای خواسته بود تا اداره ی

کشور به شیوه ی ولایت فقیه را به رفراندوم بگذارد. وی در این نامه

شخص خامنه‌ای را مسئول نابسامانی اوضاع ایران دانسته و او را

خطاب قرار داده و نوشته است: «قبول کنید ایران در حالِ فروپاشی

است. به حرف‌های اطرافیان خود باور نداشته باشید؛ آنها فقط به

منافع خود می‌اندیشند و در پایان کار رهایتان می‌کنند. در حالِ حاضر

مردم تمام گرفتاری‌های خود را ناشی از اعمال و رفتار و گفتار شما

می‌دانند. شما بودید که مشکلات بی حد و حصر مردم را به جای

چاره‌جویی انکار کردید و می‌کنید. شما بودید که ایران را آزادترین

کشور جهان نامیدید. شما بودید که با تصمیم‌گیری‌های غلط و دور از

خرد به بیگانگان امکان دادید با تحریم‌ها اکثریت مردم را به روز سیاه

بنشانند؛ شما بودید که با بی‌سیاستی‌هایتان دنیا را در مقابل ایران

قرار دادید؛ شما بودید که به عوامل‌تان چراغ سبز نشان دادید تا در

ایران و خارج ایران، خون ایرانیانِ دگراندیش را بر زمین بریزند. شما به

عنوان رییس جمهور و رهبر باید در برابر کشتار ده‌ها هزار انسان در

دهه‌ی شصت جوابگو باشید.»
 

   محمد ملکی در قسمتی از این نامه با اشاره به مکاتبات بین رییس

دولت و رییس قوه ی قضاییه در باره ی سرکوب معترضان نوشته بود: 

   «ظاهرا" وقتی مسئله‌ی بگیر و ببند و شکنجه و اعدام مردم مطرح

است، دو قوه‌ی قضاییه و مجریه در یک رابطه‌ی تنگاتنگ عمل می‌کنند؛

وزارت اطلاعات منتقدین را دستگیر می‌کند، بازجویی می‌نماید و حکم

صادر می‌کند و در پایان برای اجرا به دادگاه‌ها و نزد قضات می‌فرستد

و آنها دستور وزارت اطلاعات را اجرا می‌کنند و دوستی و صمیمیت بین

دو قوه برقرار است؛ اما وقتی پای خلاف‌های خودشان در میان است

به جان هم می‌افتند و همدیگر را می‌درند!»

   او در پایان نامه ی خود بر اساس اصل 111 قانون اساسی فعلی 

که تصریح کرده: «هرگاه رهبر از انجام وظایف قانونی خود ناتوان شود

یا فاقد یکی از شرایط مذکور در اصول پنجم و یکصد ‌و نهم گردد، یا

معلوم شود از آغاز فاقد بعضی از شرایط بوده است، از مقام خود

برکنار خواهد شد»، خامنه‌ای را فاقد شرایط رهبری دانسته و از وی

خواسته بود تا از مقام خود استعفا دهد.

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۹ساعت 11:0  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا