|
متوسطه دوم و درس های ناگفته!
|
||
|
فقط از فهمیدن توست که می ترسند |
از نظر فعالیت سیاسى مى توان انبیاى الهى را به دو دسته تقسیم
کرد: نخست پیامبرانى که حکومت را در دست داشتند یا درگیر فعالیت
سیاسى شدند مانند حضرت سلیمان علیه السلام و دوم انبیایى که در
رأس یک نظام سیاسى قرار نگرفتند مانند حضرت مسیح علیه السلام.
در باب علت این اختلاف موضع، برخى آن را به حکمت و اراده ی
خداوندى مربوط مى دانند که تفسیرى درون دینى از این پدیده محسوب
مى گردد. دسته اى دیگر، به ویژه «جامعه شناسان دینی»، این تنوع را
ناشى از شرایط تمدنى و سیاسى عصر ظهور آن پیامبر تلقی می کنند
و هر دینى را پاسخى به خلاء ها و چالش هاى موجود در تمدنى که
پیامبر به آن تعلق دارد مى دانند.
پیامبر اسلام را باید از انبیاى دسته ی نخست دانست. تشکیل
حکومت در مدینه، نبردهاى متعدد با کفار، نگارش نامه به امرا و
شاهان، امضاى پیمان و قضاوت از جمله فعالیت هاى سیاسى نبى
اکرم (صلى الله علیه و آله) است. تمام مسلمانان اعم از شیعه و
سنى به رغم اختلاف نظرهاى گاه اساسى در جزئیات، در ضرورت
تشکیل حکومت در اسلام تردیدى نداشته اند. هر دو نظریه ی امامت
و خلافت بر این پیش فرض اساسى مبتنى اند که دین اسلام قابل
تفکیک از سیاست نیست و پس از وفات پیامبر تشکیل حکومت به
دست مسلمانان واجب است. به گمان اینان سیره ی نبى اکرم
نشان مى دهد که اجراى احکام شریعت اسلام، جز با تشکیل
حکومت ممکن نیست. البته عده ی اندکى این ضرورت را نفى
کرده اند.
این پژوهش کوشیده است آراى این دسته از متفکران را بررسى
کرده و نقاط قوت و ضعف استدلال هاى آنان را نشان دهد. براى این
منظور مدعاهاى آنان را در دو محور به بحث و بررسی گذاشته است:
نخست آنجا که استدلال آنها به ذات و سرشت آیین اسلام و تعالیم
آن باز مى گردد و دوم آن جا که استدلال آنها بر بررسى و تحلیل
سیره ی نبوى استوار است.
سه فرض در خصوص نسبت دین و سیاست در اسلام می توانیم
مطرح کنیم: 1. بر خلاف نظر سکولارهاى مسلمان، اسلام داراى
ساحت سیاسى قابل توجهى است و سیاست جزئى از ذات اسلام
است. 2. برخلاف نظر بنیادگرایان دینى، اسلام داراى نظام سیاسى
جامع و مانع نیست. 3. اسلام داراى آموزه هاى سیاسى هست و
بررسى سیره ی پیامبر اسلام و سرشت دین اسلام به خوبى نشان
دهنده ی این دیدگاه است؛ ولی این آموزه ها نوع معین و خاصى از
نظام سیاسى را مشخص نمى سازند بلکه معیارهایى براى ارزیابى
محتواى نظام هاى سیاسى بشرى به دست مى دهند. بر اساس
این معیارهاى محتوایى، مسلمانان مى توانند برخى از اَشکال حکومت
و نظریه هاى سیاسى را پذیرفته و برخى دیگر را رد کنند.
حال برای مطالعه و آزمون فرضیه های سه گانه ی بالا، به بررسى
آرا و نظریه هاى متفکران مسلمان در مورد نسبت دین و سیاست در
اسلام مى پردازیم:
جریان هاى فکرى متفاوت اسلامى، تلویحا" یا تصریحا" در باب نسبت
دین و سیاست در آیین اسلام اظهارنظر کرده اند. نخستین بحث ها در
باب این نسبت پس از رحلت پیامبر در میان مسلمانان رایج گردید و به
ویژه پس از قتل خلیفه ی سوم و آشوب هاى پس از آن در جامعه ی
اسلامى، قوت بیشترى یافت. بنابراین باید نظر مسلمانان در باب نسبت
این دین و سیاست در سیره ی پیامبر و پس از وفات پیامبر را از یکدیگر
تفکیک کرد. به عبارت دیگر، تمام کسانى که به پیوند ذاتى سیاست و
دین در عصر نبوى اعتقاد دارند قائل به تعمیم این نسبت به دوران پس
از پیامبر نیستند. با این توضیح به رویکردهاى مختلف مسلمانان در این
خصوص اشاره اى مى کنیم.
عمده ی متفکران مسلمان معتقدند تشکیل حکومت توسط پیامبر
اسلام در مدینه جزئى از رسالت نبوى وى محسوب مى گردد. هرچند
مسلمانان به این مطلب تصریح ندارند (چون پرسش از این نسبت براى
آنها مطرح نبوده است)، اما پذیرش این پیوند در کانون تمام شاخه هاى
اندیشه ی سیاسى اسلام و فرقه ها و گرایش هاى مذهبى بوده است.
در این میان جز معدودى از افراد و جنبش ها، غالب مسلمانان به
ضرورت تشکیل حکومت در اسلام پس از وفات پیامبر اعتقاد راسخ دارند.
از افراد مخالف تشکیل حکومت در اسلام مى توان به ابوبکر اصم و
هشام فوطى، که هر دو داراى مشرب معتزلى بودند اشاره کرد.
همانگونه که یکى از پژوهشگران گفته، آراى این دو به شدت متأثر از
قتل خلفاى نخستین و وقایع پس از آن است و متضمن نوعى
آرمانگرایى است که مى توان آن را برگرفته از حکومت پیامبر دانست.
براى نمونه این متفکران به ضرورت اجماع کامل امت اسلامى بر یک
حاکم یا خلیفه اعتقاد دارند و همین شرط، تشکیل حکومت اسلامى
را تعلیق به محال و منتفى مى سازد. همچنین در این خصوص باید به
برخى از خوارج اشاره کرد که در مجموع منکر امر حکومت بودند که دو
فرقه ی ازارقه و اصفریه به طور خاص قابل ذکرند.
همان گونه که در کتب سیاسى اسلامى ذکر شده است، دسته اى
از مسلمانان تشکیل حکومت در اسلام را ضرورتى شرعى مى دانند.
اشاعره با تمسک به آیه ی «اطیعواللَّه و اطیعوا الرسول و اولى
الامر منکم» معتقدند شرع، واگذارى زمام حکومت به صاحبانش را
مقرر داشته است. اینان بر این باورند که عقل بشر قادر به اثبات
ضرورت حکومت نیست، بلکه عقل، تنها این را ایجاب کرده است که
هر یک از عاقلان مى بایست خود را از ستم راندن بر یکدیگر باز دارد،
اما امامت و حکومت از مقوله ی امور شرعى است.
ابوالحسن ماوردى، از برجسته ترین نظریه پردازان اهل تسنن،
حکومت اسلامى را براى جانشینى نبوت در پاسداشت دین و تدبیر
دنیا دانسته است. عمده ی اهل تسنن با تأکید بر حکومت به عنوان
جانشینى و خلافت پیامبر بر پیوستگى میان دین و سیاست در آیین
اسلام تاکید مى ورزند. بر طبق نظر آنان پیامبر بنا به وحى الهى
موظف به تشکیل حکومت و اجراى احکام دین بود و بنابراین جانشین
او هم موظف به تداوم این رویه است.
دسته ی دیگر، پیروان ضرورت عقلى حکومت هستند. فلاسفه
مسلمان و عمده ی شیعیان در این گروه جاى مى گیرند. غالب
شیعیان تشکیل حکومت اسلامى را از ضروریات اساسى اسلام
شمرده و آن را واجب عقلى مى دانند. شیعیان براساس قاعده ی
لطف پس از ختم نبوت به گشایش دایره ی ولایت قائلند. جز در برخى
دوره ها و نزد برخى جریان هاى شیعى، مفهوم ولایت همواره ملازم
با تصدى سیاسى امور شیعیان به دست امام معصوم بوده است. در
عصر غیبت امام دور جدیدى از اندیشه ی سیاسى شیعى گشوده
شد. برخى از عالمان شیعى، تشکیل حکومت را مشروط به حضور
امام معصوم مى دانستند. اینان هر چند در عصر غیبت به عدم تشکیل
حکومت اعتقاد داشتند، اما به پیوندى اساسى میان دین و سیاست
قائل بودند. همچنین بسیارى دیگر از شیعیان به تایید نظام هاى
سلطنتى موجود در زمان خود پرداختند. اما جریان دیگرى از فقهاى
شیعه با اعتقاد به ولایت فقیه، که بر دریافتى خاص از مفهوم اساسى
ولایت مبتنى است، به تداوم پیوند دین و سیاست در تمام دوره ها،
اعم از حضور پیامبر، حضور امام معصوم و غیبت امام معصوم، تأکید
مى ورزند.
در نهایت، باید به نظر فلاسفه ی مسلمان اشاره کرد که مهمترین
عقل گرایان در حوزه ی تمدن اسلامى به شمار مى آیند و محکمترین
شالوده براى پیوند میان نبوت و سیاست را در تاریخ فکر اسلامى
فراهم آوردند.
فارابى موسس فلسفه ی اسلامى، در طرح خود از مدینه ی فاضله،
جایگاهى خاص براى نبوت قائل است. فارابى با تاکید بر قوه ی متخیله
به تاسیس نوعى نظام فلسفى دست زد که بسیارى آن را «حکمت
نبوى» نامگذارى کرده اند. مدینه ی فاضله ی فارابى، مدینه اى است
که در رأس آن پیامبر قرار دارد که از طریق قوه ی متخیله ی خود متصل
به عقل فعال است و حقایق را از آن اخذ مى کند. اساسا" نامگذارى
نظام سیاسى به مدینه، نشاندهنده ی پیوند میان دین و سیاست نزد
حکماى مسلمان است.
عمده ی فلاسفه ی مسلمان پس از فارابى نیز بر این پیوند میان
نبوت و سیاست تأکید کردند. براى نمونه ابن سینا در الهیات شفا در
استدلالى کوتاه، پس از اثبات ضرورت حکومت، ضرورت نبوت را از آن
نتیجه مى گیرد:
انسان ها به تنهایى قادر به تامین امور و رفع نیازهاى خود نیستند.
بنابراین انسان نیازمند مشارکت دیگران و ناچار از تشکیل مدینه و
اجتماع است. براى تحقق مشارکت، عقد قراردادهایى بین انسان ها
ضرورى است و براى این منظور به برقرارى سنت و عدل نیاز است.
برقرارى سنت و عدل خود نیازمند قانونگذار و اجرا کننده ی عدالت
است و این شخص باید متمایز از همگان باشد تا مردم از او پیروى
کنند. این شخص برگزیده همان نبى است.
پیوندى که ابن سینا میان سیاست و نبوت برقرار کرد بر آراى تمام
فلاسفه ی بعدى تاثیر داشته و بزرگانى چون سهرودى و ملاصدرا حتى
عین عبارات وى را در آثار خود نقل یا ترجمه کرده اند.
عده اى از مسلمانان معتقدند در مورد اسلام، نبوت و سیاست با
یکدیگر ملازمه و پیوندى ذاتى ندارند. این گروه طبعا" به طریق اولى
منکر پیوند میان دین و سیاست در اسلام هستند و به طور خلاصه
مى توان گفت اسلام را آیین سیاسى نمى دانند. همان طور که اشاره
شد، تمام متفکران مسلمان در دوره ی میانه بر پیوند نبوت و سیاست
تاکید داشتند. در این میان برخى از متفکران به نوعى تفکیک میان این
دو قائل بودند. اینان متأثر از اندیشه ی سیاسى ایرانشهرى بودند که
بر اساس آن، پادشاه سایه ی خدا بر زمین و بنابراین همانند پیامبر
برگزیده ی خدا و داراى فرّ ایزدى بود. این تلقى در عین تأکید بر نوعى
پیوند اساسى میان دیانت و سیاست، متضمن نوعى تفکیک میان
نبوت و پادشاهى نیز بود. براى نمونه به ابوالحسن عامرى، فیلسوف
قرن چهارم هجرى، مى توان اشاره کرد. وى با تمسک به برخى آیات
قرآنى ( برای نمونه سوره نساء آیه 54: «ام یحسدون الناس على ما
اتاهم اللَّه من فضله فقد آتینا آل ابراهیم الکتاب و الحکمه و آتینا هم
ملکاً عظیماً» و سوره مائده آیه 20: «اذکروا نعمة اللَّه علیکم اذ جعل
فیکم انبیاء و جعلکم ملوکاً» ) مى نویسد:
ریاست مرکب از دو اصل اساسى و ضرورى است که یکى در نبوت
راستین و اصل دیگر در حکومت و پادشاهى حقیقى است. در علم و
حکمت هیچ ریاستى برتر از ریاست پیامبر و در اقتدار و هیبت هیچ
ریاستى برتر از ریاست پادشاه نیست و هیچ یک از این دو جز به
موهبت آسمانى براى کسى حاصل نمى گردد.
این فقرات که به طور پراکنده در آثار برخى از متفکران مسلمان و به
ویژه متفکران ایرانى مطرح شده است از نخستین آراى تفکیکى در این
باب محسوب مى گردد که باید آنها را متأثر از سنت سیاسى ایران
باستان دانست. البته این سنت بیشتر در خدمت پیوند دین و سیاست
بوده است تا کوششى براى جدا کردن این دو از یکدیگر.
اما یگانه استثناى دوره ی اسلامى در این خصوص «ابن خلدون»
است. او آشکارا میان سیاست ورزى و تشکیل حکومت پیامبر با
رسالت و نبوت او تفکیک قائل مى شود. نکته ی شایان ذکر این که
ابن خلدون تمام سیره ی نبوى، نظیر طب النبى، را در زمره ی
آموزه هاى اسلام نمى داند. بدین سان ابن خلدون میان رسالت
پیامبر با دیگر افعال و رفتارهاى وى نوعى تفکیک قائل مى گردد و
امور دنیایى پیامبر را مشمول احکام دین نمى داند. از سوى دیگر او
تنها متفکر دوره ی اسلامى است که براى امر سیاسى ــ اجتماعى
نوعى استقلال قائل است و در علم نوآیین خود، علم عمران،
مى کوشد به توضیح ساز و کار درونى نهادهاى سیاسى ــ اجتماعى
بپردازد.
برخى از مفسران دیدگاه هاى ابن خلدون نیز صریحا" «نفى هرگونه
پیوند ضرورى میان پادشاهى و پیامبرى» را به وى نسبت مى دهند و
معتقدند از نظر وى ریشه ی اقتدار سیاسى خرد بشرى است نه الزاما"
نبوت؛ و کشوردارى به عصبیت متکى است نه به پیامبرى.
توجه به این نکته ضرورى است که بى شک نمى توان ابن خلدون را
متفکرى سکولار به معناى امروزى دانست، اما وى براى نخستین بار
راه را براى توضیح عرفى و دنیوى سیاست در تمدن اسلامى گشود و
حتى دین و نبوت را نه به عنوان صرفا" یک آیین و مذهب بلکه به مثابه
یک عنصر تأثیر گذار اجتماعى ــ فارغ از ریشه هاى وحیانى آن ــ مورد
بررسى قرار داد.
اما مهمترین اظهار نظرها در باب جدایى دین و سیاست در اسلام
به مفهوم مدرن آن به دوران معاصر مربوط مى گردد. براى نخستین بار
على عبدالرازق، نویسنده ی مصرى، بلافاصله پس از فروپاشى خلافت
عثمانى با نگارش اثر مشهورش تحت عنوان الاسلام و اصول الحکم
به بررسى این نسبت در سیره ی نبوى و به طور کلى در آیین اسلام
پرداخت. هدف اصلى عبدالرازق نقد و رد نظریه ی خلافت و ابتناى آن
بر الگوى حکومتى پیامبر اسلام بوده است. وى با بسط نظریه ی خود
اساسا" به رد هر گونه نظریه اى در باب حکومت اسلامى مى پردازد.
پرسش اساسى عبدالرازق این است:
آیا پیامبر اسلام همان گونه که پیام آور دعوت دینى و رهبر دینى
مؤمنان بود، رییس دولت و حاکم یک نظام سیاسى هم بود؟! او
معتقد است رسالت و پادشاهى با یکدیگر متفاوت اند و به هیچ وجه
میان آنها ملازمه اى وجود ندارد. اکثر پیامبرانى که مى شناسیم صرفا"
رسولان خدا بوده اند. عیسى بن مریم رسول دعوت مسیحیت و رهبر
مسیحیان بود؛ با این حال پیروانش را به اطاعت از قیصر و ایمان به
سلطنت او فرا مى خواند و به پیروانش این سخن را مدام گوشزد
مى نمود که «کار قیصر را به قیصر و کار خدا را به خدا واگذار».
عبدالرازق مى گوید: عمل سیاسى پیامبر، چون قضاوت و جهاد،
خارج از وظایف رسالت وى بوده است و دولتى که تأسیس کرد نوعى
عمل دنیوى است که با رسالتش نسبتى ندارد.
دیدگاه عبدالرازق را مى توان چنین خلاصه کرد:
ــ با بررسى قرآن آشکار مى شود که هیچ یک از آیات آن بر پیوند
ضرورى سیاست و نبوت صراحت ندارد.
ــ بررسى سیره ی نبوى نشان مى دهد جست و جوى نشانه اى
براى اثبات این که دین اسلام ویژگى سیاسى دارد، در سنت پیامبر
بیهوده است.
ــ در نهایت عقل نیز حکم مى کند که پیامبر مردم را به دولتى
سیاسى فرا نمى خواند.
بنابراین ولایت محمد (صلى الله علیه و آله) بر مومنان، ولایتِ
رسالت است و با حکومت نسبتى ندارد، چرا که در زمان پیامبر
نظم حکومتى، نظام والیان و قاضیان و دیوان ادارى و دیگر نهادهاى
سیاسى وجود نداشته است.

در جهان شیعه، مهدى بازرگان نخستین نویسنده اى است که
در جهت رد پیوند میان نبوت و سیاست تلاش کرده است. بازرگان
در رساله اى با عنوان آخرت و خدا؛ هدف بعثت انبیا (که بسط و
تکمیل سخنرانى اى با همین عنوان در سال 1364 است) براى
نخستین بار در ایران به طرح نوعى نظریه ی سکولاریسم اسلامى
پرداخت. بازرگان این گونه طرح مسئله مى کند:
مسئله این است که ببینیم مشیت خداوند سبحان و منظور
بارىتعالى از بعثت پیامبران یا مأموریت و رسالت آنان چه بوده است و
انتظار از دین و استفاده ی مومنین از دیندارى چه باید باشد؟ آیا عمل
پیامبران و مأموریت آنها صرفا" براى تأمین و ترمیم تعالى امور دنیاى
انسان ها بوده، یا نظر به دنیا و آخرت هر دو داشته اند، یا آن که انبیا
صرفا" به خاطر خدا و آخرت ما فرستاده شده اند. در این صورت ادیان
الهى چه نظر یا اثرى روى دنیاى ما داشته و دارند؟
بازرگان با بررسى تاریخ انبیا، مدعى مى گردد که هدف آنها
سیاسى نبوده است و تا آن جا که از قرآن فهمیده مى شود اکثریت
قریب به اتفاق انبیا، دخالت و مسئولیتى در امر حکومت نداشته اند؛
اما در مواردى استثنایى مانند پیامبر اسلام، داود و سلیمان که در
سیره ی آنها نبوت و پادشاهى با هم مقارن گشته، نمى توان پیوند
ضرورى را از این تقارن برداشت کرد، چرا که پادشاهى جزء هدف
بعثت انبیا نبوده و شاید این تقارن بدین منظور بوده است که نمونه و
الگویى براى حکومت بر انسان ها باشد. امور سیاسى مثل تشکیل
حکومت و دفاع از مرزها وظیفه اى است که بنا به مشیت خداوند
حکیم به عهده ی خود مردم واگذار شده است تا از طریق استعدادهاى
جسمى و اکتساب هاى علمى و فکرى که خداوند به آدمى داده است
این کارها را همانند سایر وظایف و نیازهاى زندگى دنیوى، بر حسب
شرایط و امکانات زمان و مکان انجام دهند، زیرا خداوند از غیر طریق
رسالت و دین به انسان ها هم فرمان و تعلیم به صورت غریزه و
استعداد و احتیاج مى دهد و هم فضل و رحمت مى رساند.
بازرگان عمل و رسالت پیامبران را در دو چیز خلاصه مى کند:
نخست، انقلاب عظیم و فراگیر علیه ی خودمحورى انسان ها
براى سوق دادن آنها به سوى آفریدگار؛ و دوم، اعلام دنیاى آینده ی
جاودان بى نهایت بزرگتر از دنیاى فعلى (آخرت).
بازرگان مى گوید: وقتى به قرآن نگاه مى کنیم، مى بینیم احراز
حکومت یا سلطنت از طرف حضرت خاتم الانبیا و بعضى از پیغمبران
یهود عمومیت به همه پیامبران نداشته و با توجه به تعداد کثیر انبیاى
غیر حاکم یک امر استثنایى محسوب مى شود و اصولا" نبوت و
حکومت دو امر یا دو شغل کاملا" مجزا و متفاوت با دو منشأ یا دو
مبناى مختلف غیر قابل تلفیق در یکدیگر بوده است.
بازرگان معتقد است در مورد وظایف نبوى و رسالت پیامبر قانون
«اللَّه اعلم حیث یجعل رسالته» حاکم بوده و انبیا حق دخالت دادن
دانش و تشخیص و تجربه و تصمیم دیگران و حتى خودشان را هم
نداشتند، و «طابق النعل بالنعل» بر اساس وحى عمل مى کردند اما
آن جا که پاى اداره ی امت و امور دنیایى مردم پیش مى آید، قانون و
دستور «و شاورهم فى الامر» حاکم بوده است.
دیدگاه دیگر که مى توان آن را در تداوم با نظر عبدالرازق و بازرگان
قرار دارد به عبدالکریم سروش متعلق است. سروش این بحث را از
تفکیک میان امور ذاتى و عَرَضى در دین اسلام پى مى گیرد. ذاتیات
دین همان مقاصد شارع اند (که بازرگان آنها را هدف بعثت انبیا نامیده
است)، اما امور عرضى و اتفاقى به مجموعه ی چیزهایى اطلاق
مى گردد که مى توانستند به گونه اى دیگر باشند. دینداران باید امور
ذاتى که لُبّ و گوهر دین است را برگیرند و امور عرضى و اتفاقى را
فروگذارند. سروش مى نویسد:
حوادثى که در تاریخ اسلام اتفاق افتاده اند، چه در عصر پیشوایان
دینى و چه پس از آن، همه از عرضیات اند و مى توانستند اتفاق
نیافتند و چون چنین اند نمى توانند جزء اصول اعتقادات قرار گیرند.
پاره اى از احکام فقهى و شرایع دینى در پاره اى از ادیان (از جمله
اسلام) به معنایى که ذکر آن رفت عرض اند، یعنى محصول و مولود
رویش پرسش هاى تصادفى (و گاه نامطلوب) اند که مى توانستند
نرویند و آن شرایع را نرویانند.
بدین ترتیب، سیاست جزء عَرَضیات دین اسلام است چرا که
سیاسى بودن که فخر مسلمانان است نزد مسیحیان به معناى آلوده
شدن دین به دنیا و لذا دورشدنش از خلوص مطلوب است. به این
ترتیب بخش هایى از تاریخ اسلام و دانش هاى اسلامى که به
سیاست مربوط مى گردند، در زمره ی عرضیات دین اسلام اند.
آن چه در این بخش نقل شد، گزارشى مختصر از آراى منتقدان پیوند
دین و سیاست در اسلام یا به عبارت دیگر سکولارهاى مسلمان بود.
یکى از پایه هاى اساسى استدلال این دسته نویسندگان، استناد به
سیره ی پیامبر و آیات قرآن است و مى کوشند با ارائه ی قرائت خاص
از این منبع، نشان دهند که سیاست ورزى پیامبر جزئى از رسالت وى
نبوده است و در نتیجه به طریق اولى نمى توان مدعى پیوند ذاتى
میان دین اسلام با سیاست و حکومت شد.
نظریه ی سکولاریسم اسلامى امروزه در جهان اسلام، گزینه اى در
برابر اسلام سیاسى یا بنیادگرایى اسلامى شناخته مى شود. به
عبارت دیگر، نوعى دوگانه ی کاذب در باب نسبت اسلام و سیاست
رواج دارد: نخست سکولاریسم و دوم بنیادگرایى اسلامى.
...
|
|