|
متوسطه دوم و درس های ناگفته!
|
||
|
فقط از فهمیدن توست که می ترسند |
پس از اینکه عباس بن علی با امام صحبت کرد، امام گفت: به آنان
بگو اگر موافق اند، امشب را به ما فرصت دهند. باشد که برای خدا
نماز بگزاریم، خداوند را بخوانیم و از او مغفرت جوییم. خداوند خود
می داند که من نماز را دوست دارم و تلاوت آیات او را و بسیار خواندن
خدا را و استغفار را.
امام همچنین در حستجوی فرصتی بود تا برای آخرین بار با یاران و
خانواده اش صحبت کند.
عباس پیام برادرش را به سپاه دشمن رسانید. عمر بن سعد از
شمر پرسید: نظرت چیست؟
گفت: هر چه نظر تو باشد. تو امیر هستی.
عمر بن سعد گفت به نظر من نباید فرصت بدهیم. از همراهان
پرسید شما چه می گویید؟
عمرو بن حجاج، که او نیز از جمله نامه نویس ها بود و حالا در جمع
سپاه عمر بن سعد ایستاده بود، گفت: به خداوند سوگند، اگر اینان
از دیلم بودند، به آنان فرصت داده می شد. سرانجام مشورت ها این
شد که آن شب را مهلت دهند. آن شب، شب عاشورای سال شصت
و یک هجری بود.
|
|