متوسطه دوم و درس های ناگفته!
 
 
فقط از فهمیدن توست که می ترسند
 

 

   معاویه در آن آخرین روزهای زندگی اش، هر لحظه توفان تصاویر

سرکوب شدگان و فریاد حجر بن عدی در برابرش بود و در جانش

طنین می انداخت. سرما بر جانش هجوم برده بود گویی خون در

شبکه ی رگ هایش یخ زده بود. لباس های ضخیم بر تنش پوشانده

بودند، لرزش کم نشد. لابلای لباسش را مملو از پر پرندگان کردند،

اثری نبخشید. دندان های کلید شده اش بر هم می خورد و

می گفت: نفرین بر تو ای روزگار و سرزمین؛ چهل سال بر تو

پادشاهی کردم، بیست سال امیر بودم و بیست سال خلیفه؛ اکنون

حال و روزم با تو و گذرم از تو، چنین است. نفرین بر دنیا و دوستداران

آن!

   آیا در آن لحظات و روزها سیمای روشن علی بر نگاه و نظر معاویه

نبوده است؟ کسی که سال های سال عمال او به سَبّ و هتک او

مشغول بودند!

   آیا سیمای حجر بن عدی در برابر معاویه نبود؟ او که با یارانش با

دستان زنجیر شده به شهادت رسیدند. معاویه صحنه را به گونه ای

طراحی کرده بود که انگار او دستور قتل نمی دهد. عده ای رجاله

جمع بودند. معاویه گفته بود: سزای چنین کسی چیست؟ و همه

فریاد زده بودند: باید کشته شود. و حجر گفته بود: او را همان گونه

که کشته می شود، با دستان زنجیر شده و پیکر خونین به خاک

بسپرند. فردایی هم خواهد بود و او با پیامبر سخن خواهد گفت!

   سرمای معاویه از بیرون نبود که با لباس های انباشته گرم شود،

جانش می لرزید!


برچسب‌ها: مولا علی علیه السلام, حجر بن عدی, مسیر شیعه در تاریخ, سرمای درون
 |+| نوشته شده در  شنبه یکم شهریور ۱۳۹۹ساعت 17:0  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا