|
متوسطه دوم و درس های ناگفته!
|
||
|
فقط از فهمیدن توست که می ترسند |
ایرج پزشک زاد روزنامه نگار و نویسنده، سال ها قبل نوشته بود:
در کلاس سـوم دبستـان که درس مـی خوانـدم بـچه ی بسیار
درس خوان و تر و تمیز و منظمی بودم. یک روز مدیر مدرسه، من و
سه چهار دانش آموز دیگر که مثل من شیک و تر و تمیز بودند را صدا
کرد پرونده مان را، زیر بغلمان گذاشت و از مدرسه اخراجمان کرد!
شب که پدر به خانه آمد، گریه کنان جریان را به او گفتم. فردا
صبح پدرم دستم را گرفت و به مدرسه برد و با عصبانیت از مدیر
مدرسه علت اخراج مرا پرسید.
مدیر گفت: چون بچه های این مدرسه همه به بیماری کچلی
مبتلا هستند از مرکز دستور داده اند برای اینکه بچه های سالم،
مبتلا به کچلی نشوند هر بچه ی کچلی که در مدرسه هست
اخراج کنیم!
پدرم گفت: اما پسر من که کچل نیست!
مدیر گفت: بله منم می دانم پسر شما کچل نیست؛ اما اگر
قـرار بـود کچل ها را از مدرسـه اخراج کنیـم باید درِ مـدرسـه را
می بستیـم؛ این بـود که چهار پنـج بچه ای که کچل نبـودنـد را
اخراج کردیم تا مدرسه تعطیل نشود!

حالا حکایت مبارزه با فساد در ایران هم، مثل همین داستان کچل ها
شده: وقتی نمی شود همه دزدها و رانت خوران و اختلاسگران را
گرفت، یا زندانی و اخراج کرد، بهتر است همین تعداد معدود افراد سالم
و غیر دزد را، از مملکت اخراج کنید، تا هم مملکت یکدست شود، هم
تعطیل نشود!
|
|